تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك
 
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك
 
 

1- ضمن معرفی خودتان بفرمائید چه نسبتی با شهید دارید؟

2- شهید فرزند چندم خانواده بود؟

3- آیا خاطره یا اتفاق خاصی در مورد تولد شهید بیاد دارید؟

4- وقتی که بچه بود شما آرزویتان در مورد آینده ی او چه بود؟

5- فکر می کنید فرق شهید با بقیه افراد خانواده شما چه بود؟

6- آیاخاطره ای از دوران كودكی شهید به یاد دارید؟

7- رفتار شهید در خانه چگونه بود؟

8-در مورد تحصیلاتش بگویید(آیا علاقه به درس خواندن داشت، رفتار او با معلمانش چگونه بود) ؟

 

10- نام دوستانش را به یاد دارید؟

 

11- در مورد موقعیت مذهبی خانواده خودتان در آن موقع بگویید؟

 

12- آیا شهید ازدواج کرده بود، اگر ازدواج كرده چند فرزند داشتند و  ملاک او برای ازدواج چه بود؟

 

13- شهید از بین افرد خانواده به چه کسی بیشتر علاقه داشت( علت این علاقه چه بوده)؟

 

14- رفتارشهید با شما و سایر خانواده و فامیل چگونه بود؟

 

15- در مورد دوران جوانی شهید بگویید؟

 

16(سئوال مهم)* به نظر شما عامل مهمی كه باعث شد شهید توفیق شهادت پیدا كند چه بود و در تربیت ایشان چگونه عمل نموده اید كه شهید این مسیر را انتخاب نمودند؟

17- شخصیت‌های دینی مورد علاقه‌اش كه بودند؟

18- شهید واجباتش را چگونه عمل می كرد؟(خمس، نماز، امر به معروف و نهی از منكر ، حج و ....)

19-آیا به مستحبات هم توجهی داشت؟(نماز شب،قرآن خواندن، دائم الوضو بودن، نماز جماعت و......)

20- شهید چه خصوصیات اخلاقی داشتند و در مورد علایق دینی شهید بگوئید؟

21- مخارج زندگی خود را چگونه تأمین می کرد؟

22-از فعالیت های او در زمان انقلاب بگویید(آیا قبل از پیروزی انقلاب ،شهید فعالیتی سیاسی، مبارزاتی،داشتند )؟

23- در مورد فعالیت‌های جبهه شهید بگویید؟

24- شهید موقع شهادت چند سال داشت؟

25-شهید وصیت نامه دارد و اگر دارد در وصیت نامه اش چه نوشته بود؟

26-از جبهه برای شما نامه می نوشت؟ اگر نامه می نوشت در نامه هایش چه چیزی می نوشت؟

27-درباره آخرین دیدارتان با شهید بگویید ، از لحظه وداع خودتان با شهید بگویید؟

28- آیا در مورد شهادتش خوابی دیده بودید و آیا به شما الهام شده بود كه او شهید می گردد؟

29آخرین سفارش و یا سفارشات شهید به خانواده چه بوده است؟

30شما چگونه از شهادت فرزندتان با خبر شدید ؟

31- در مورد نحوه شهادت شهید بگوئید؟

32-آیا دوستانش در مورد آخرین حرف‌های قبل از شهادتش چیزی گفته‌اند؟

33-در مورد تشییع او بگویید

31-بعد از شهادت او را در خواب دیده اید؟

32- آیا  حاجتی داشته اید كه از شهید خواسته باشید و حاجت روا شده باشید؟

33- پیام شما به عنوان( مادر ، پدر و سایر اعضا خانواده) شهید برای مسئولان کشور چیست؟

 

 

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 9 خرداد 1390 :: توسط : خادم الشهداء

                                                  

 

شهید مهدی اسدی فرزند محمدآخوند در سال 1346 در شهربابنیزو به دنیا آمد وهمچنین در سال 17/4/1365در عملیات كربلای1 در منطقه مهران به درجه رفیع شهادت نائل آمد

 

مصاحبه با خانواده شهید

بسم الله الرحمن الرحیم

پدر کارگر ذوب آهن بود و مادر هم به خانه داری مشغول بوده است.

مهدی در خانواده ای ساده و مذهبی زندگی می کرد و در امر تحصیل هم کاملاً آزاد بود.

مهدی به درس خواندن علاقه مند بود لذا در درس خود را تا سطح سیکل به اتمام رساند و برای ادامه ی تحصیل وارد حوزه ی علمیه ی کرمان شد و مدت دو سال در کرمان به درس طلبگی مشغول بود، سپس مدت 6 سال در حوزه ی علمیه کرمانی های قم مشغول به درس شد و پس از آن به جبهه رفت و به درجه ی رفیع شهادت رسید. مهدی بیشتر با همان خواندن درس های حوزه خلاصه می شد، بسیار مظلوم و بی آزار بود و بیشتر اوقات هم در انجام کارهای منزل هم کمک می کرد و از هیچ کاری دریغ نمی کرد، مثلاً در زمینه ی آشپزی کمک می  کرد و می گفت امروز من غذا درست می کنم و بسیار با سلیقه و خوشمزه درست می کرد که هنوز هم طعم لذیذ دست پخت غذای او در زیر زبان ما می باشد و دیگر در کارهای منزل همه را یاری می کرد.

مهدی چون در قم و دور از ما بود و کمتر مهدی را می دیدیم جزء در ایام تابستان و زمانی که برمی گشت عزیز ی دوست داشتنی بود، خود او برای ما الگو و نمونه بود و با آمدنش از قم شادی و سرور را به خانه ی ما می آورد و بسیار ساده و عزیز بود و در مقابل پدرش هر موقع که پدر با او برخورد می کرد هیچ عکس العملی را از خود نشان نمی داد و جواب نمی داد و بسیار در مقابل پدر و مادر تواضع داشت.

بعد از شهادت حسین چون مادرم به بیماری اعصاب شدیدی دچار شده بود لذا مهدی از کوچکترین کاری به ما دریغ نمی کرد که یادم هست بعد از شهادتش مادرم می گفت پرستارم را از دست دادم، مادرم مهدی را زیاد دوست داشت و او همیشه احترام پدر و مادر را داشت، همیشه مادرم را به دکتر می برد و داروهای او را تهیه می کرد و یادم هست برای معالجه خود و تنها با مادرم به تهران رفتند، مدت یک ماه مهدی تنها بدون هیچ امکاناتی در بیمارستان پیش مادرم بود، دکترها تمام آزمایش ها را روی او انجام داده بودند تا اینکه گفته بودند مادر گواتر دارد، و او بدون اینکه به کرمان اطلاع دهد مادر را در تهران عمل کرده بود و پس از اتمام او را به کرمان آورد، علاقه ی زیادی به مادرم داشت که واقعاً پس از شهادتش مادرم احساس تنهایی شدیدی را می کند که حتی باعث شد که مادرم در منزل گوشه نشین شود و به جایی نتواند برود.

مهدی تا زمانی که در قم بود، بیشتر به همان درسش می اندیشید و پس از شهادت حسین حال دیگری به او دست داد با اینکه مادرم زیاد مخالفت می کرد ولی علاقه زیادی به  جبهه داشت، آروزی شهادت داشت ، دو بار به جبهه رفت و دفعه ی دوم در عملیات کربلای 1 به شهادت که آروزی دیرینه اش بود، رسید.

تابستان ها که مهدی بیکار بود در سپاه به صورت افتخاری مشغول به کار می شد و مدت یک ماه هم آموزش پشت جبهه را دید و از هیچ فعالیتی دریغ نمی کرد.

هیچ زمانی مهدی فردی نبود که نیاز به مراقبت داشته باشد و یا کاری را انجام دهد که مورد سرزنش قرار گیرد، مهدی عزیز ساده و دوست داشتنی بود.

علاقه ی زیادی به کارهای مذهبی و دینی داشت، پدرم هر سال ده روز روضه می خواند و مهدی در طول این مدت از هیچ تلاشی دریغ نمی کرد، عشق می ورزید به امام حسین و اهل بیت، خود او و دعای کمیل را اجرا می کرد. خلاصه همه ی کارهای او خلاصه می شد در امور مذهبی، در تمام برنامه های دینی، نماز جمعه، نماز جماعت، مراسمات شرکت فعال داشت، نماز شب هم می خواند ولی در ماه مبارک رمضان بیشتر به خواندن نماز شب علاقه نشان می داد.

مهدی به طور شبانه روزی در قم مشغول به درس خواندن بود و زمانی هم به کرمان می آمد، تابستان خود را در نهاد سپاه مشغول به کار بود و فعالیت های زیادی به صورت افتخاری در سپاه انجام می داد و در تمام مراسمات راهپیمایی و تظاهرات شرکت فعال داشت و مخصوصاً در تشییع جنازه ی شهدا بسیار فعال بود و حتماً شرکت می کرد.

مهدی از هیچ کمکی به پدر و مادر دریغ نمی کرد، من ندیدم هیچ زمانی که پدر و مادر از مهدی کاری بخواهند حتی کارهای سخت و او از زیر بار آن کار شانه خالی کند، در همه ی کارهای منزل، کارهای بیرون منزل مشارکت داشت، در کار بنایی ساختمان منزل همیشه فعال بود و یک لحظه هم بیکار نمی نشست، خرید بیرون را انجام می داد، هر چه پدر از او می خواست می خرید. در کارهای منزل هم کمک می کرد و در شستن ظرف، پختن غذا، همه ی کارها را خودش انجام می داد. لباس های تنش را خودش می شست، کارهای مادر را انجام می داد و کلاً در خانه پرستار واقعی مادر بود و می گفت فرزند از 15 سالگی هیچ تکلیفی به گردن پدر  و مادر ندارد. یادم هست که روز نهم ماه مبارک رمضان و در آخرین دیدارش که می خواست به جبهه برود و می دانست که این آخرین خداحافظی اوست در این 9 روز ماه مبارک در تمام کارهای منزل شریک بود، از بیرون خرید می کرد، افطاری درست می کرد، و واقعاً هیچ زماین این محبت ها و خاطره های او از یاد ما نمی رود. پدر و مادر را محبت می کرد و نمی دانید چه کارهایی از خود می کرد، کوچکترین بی احترامی به کسی نمی کرد که بعد از آن 9 روز به جبهه رفت و دیگر برنگشت و هرچه می خواست از پدر و مادر خداحافظی کند آنها اجازه ندادند، شاید 10 روز بیشتر دور مادر می گشت و از او خواست که او را ببوسد ولی مادر اجازه نداد و با نگاه آخرینش خانه را ترک کرد که همان لحظه آن دیدار مهدی به من الهام شد که مهدی دیگر برنمی گردد و در وصیت نامه ی آخرش هم نوشته بود که پدر و مادر مرا حلال کنید ، او رفت و با رفتنش داغ بزرگی را بر دل مادر و خانواده اش گذاشت ، مهدی عزیزی دوست داشتنی بود که خاطره ی او و محبت های او هرگز از یاد و ذهن ما نمی رود و او با رفتنش به آروزی دیرینه ی خود رسید.

به درس و مدرسه هم علاقه ی زیادی داشت و هیچ سالی نشد که مردود یا تجدید شود درس را ادامه داد و تا اتمام سیکل و از آنجایی که علاقه ی زیادی به درس و حوزه داشت برای ادامه ی تحصیل دو سال در حوزه ی علمیه ی کرمان مشغول درس خواندن بود که نتیجه گرفت به قم برود و مدت 6 سال هم در حوزه ی علمیه ی قم دروس حوزه را می خواند که دیگر به جبهه رفت و به شهادت رسید.

همیشه مطیع پدر و مادر بود و به آنها احترام می گذاشت حتی اگر آنها به او بدرفتاری می کردند مادر او را زیاد دوست می داشت و می خواست که او بعد از شهادت مهدی احساس دلتنگی نکند، هر موقع و در هر کجا مادر از او می خواست که او را به دکتر ببرد و بدون هیچ حرفی مادر را به دکتر می برد، داروی او را تهیه می کرد حتی یک بار مدت یک ماه مادر را برای معالجه، به تهران برد گواتر مادر را عمل کرده بودند و او بدون اینکه به کرمان خبر دهد این یک ماه را کنار مادر در تهران در بیمارستان مانده بود، پرستار مادر بود که با شهادتش مادر می گفت پرستارم را از دست دادم، وقتی به قم هم می خواست برود یا اینکه حوزه علمیه ی قم مبلغ کمی به آنها می داد و آن بیش از خرید کتاب هایش نمی شد، هیچ مبلغ پولی از پدر نمی گرفت، با اصرار زیاد ما آن هم مبلغ 200 تومان که فقط کرایه ی ماشین می شد نه چیزی همراه خود می برد و نه پولی می گرف و ما می دانستیم که او در قم از نظر غذا سختی می کشد و به روی خودش نمی آورد. بسیار ساده بود و ساده زیستن را دوست داشت و گرسنگی کشیدن را ترجیح می داد، از اینکه پیش پدر دست دراز کند و یا منتی بکشد و می خواست به خود متکی باشد.

چه میزان به نظرات او در تصمیم گیری ها اهمیت می داد؟

تصمیم او در نظرات برای همه ی ما قابل قبول و منطقی بود  و همیشه اول به نظرات دیگران توجه می کرد، دخالت نمی کرد و بسیار ساده و بی ریا بود، به همه احترام می گذاشت ، ما خواهر و برادرها را نصیحت می کرد و به کارهای خوب تشویق می کرد و نظر مهدی برای همه ی ما شیرین و دلچسب بود.

قبل از انقلاب دوره ی دبستان بود، ولی در عین حال با برادرم حسین هر کجا عکس شاه را می دید پاره می کرد مخصوصاً در خانه عکس های امام را می آورد و دوشادوش حسین فعال بود و با پیروزی انقلاب هم همراه حسین در تمام راهپیمایی ها و تظاهرات شرکت می کرد، مخصوصاً پدر را هم همراه خود می برد و از هیچ فعالیتی بعد از پیروزی انقلاب دریغ نمی کرد.

مهدی هم به همراه  حسین شهید عزیز در تمام تظاهرات و راهپیمایی قبل از انقلاب شرکت فعال داشت. عکس های شاه را پاره می کرد با اینکه سن کمی داشت ولی از همان کودکی عشق امام در درون او بود و از هیچ فعالیتی دریغ نمی کرد، بعد از پیروزی انقلاب هم در تمام راهپیمایی ها و تظاهرات و به خصوص تشییع جنازه شهدا شرکت فعال داشت و در صف اول بود که یک مورد عکس او هم می باشد در نماز جمعه و جماعت و دعای کمیل و غیره هم شرکت فکعال داشت.

مهدی در حین انقلاب همان طور مثل قبل به تحصیل مشغول بود ولی در عین حال از هیچ فعالیت انقلابی کوتاهی نمی کرد و در انجام این امور کوشا بود.

مهدی بعد از اتمام دوره ی سیکل برای ادامه ی تحصیل دو سال در حوزه ی علمیه کرمان مشغول به درس خواند بود و بعد از آن هم به قم رفتند و مدت 6 سال در مدرسه کرمانی های قم مشغول به درس خواندن بودند که بعد از آن هم به جبهه رفتند و به لقاءالله پیوستند.

بسیار زیاد بود به آنها واقعاً اهمیت می داد و در خواندن نماز سهل انگاری نمی کرد، بلکه مشوقی بود برای دیگران، به قرآن خواندن اهمیت می داد. مراسمات روضه خوانی خود مهدی با صورت ساده و با اخلاص دعای توسل و دعای کمیل را قرائت می کرد و خلاصه به این مسائل عبادی اهمیت زیادی می داد.

ایشان به مسجد و اماکن مذهبی بسیار علاقه داشت و عشق می ورزید و تا می توانست حتماً حضور داشت و همیشه پدر را هم همراه خود می برد و می توان گفت هر زمانی که در کرمان بود، هر شب جمعه به همراه پدر و مادر به مزار شهداء و زیارت اهل قبور می رفت.

در زمینه ی خوراک می توان گفت که بسیار ساده بود و به نان خشک هم قانع بود، همان طور که قبلاً هم گفتم از نظر خوراک واقعاً در شهر مقدس قم سختی می کشید ولی هیچ زمانی به روی خود نمی آورد و با آن پولی که از حوزه به آنها می دادند و فقط خرج همان خرید کتاب هایشان می شد ولی مهدی هر زمانی هم که به کرمان می آمدند حاضر نبودند پول از پدر بگیرند و با هزار بدبختی 200 تومان می گرفتند، آن هم فقط کرایه ماشین او تا قم می شد، از نظر پوشاک واقعاً ساده بود و همیشه از لباس ها و کفش های دست دوم پدر استفاده می کرد و هیچ موقع به خود اجازه نمی داد که لباس نو بپوشد و از قم وقتی به کرمان می آمدند با کفش دمپایی می امدند و من می گفتم مهدی زشت است و تو چه طور به خود اجازه می دهی این کفش ها و لباس های کهنه را بپوشی، همیشه می گفت مگر عزت انسان به لباس است و من می گفتم اگر پول نداری از پدر بگیر و برو برای خودت لباس بخر، می گفت مگر تو نمی دانی وقتی انسان به سن تکلیف دینی 15 سالگی رسید هیچ تکلیفی به گردن پدر و مادرش ندارد و باید خودش خرج خودش را درآورد. و من این لباس ها را به لباس فاخر ترجیح می دهم و چیزی که برای من مهم است ایمان و تقوی است و خلاصه بسیار ساده بود و ساده زیستن را دوست می داشت و در عین حال به بهداشت هم اهمیت زیادی می داد و همیشه در حین سادگی بسیار تمیز و عزیز بود که من هرگز از یاد نمی برم.

مهدی به قرآن خواندن زیاد اهمیت می داد و همیشه با قرآن سرو کار داشت و دروسی هم که در حوزه علمیه داشتند همه ی آنها برمی گشت به قرآن، به ما هم می گفت دست از قرآن و اهل بیت برندارید، خود مهدی به اهل بیت ارادت خاصی داشت، مراسم روضه خوانی که در منزل هر سال به مدت 10 شب برگزار می شد، مهدی با تمام وجود این مدت از هیچ کاری دریغ نمی کرد، خود مهدی آخوند دعوت می کرد و می گفت سعی کنید روحانیون را دعوت کنید که مردم از بیانات آنها استفاده کنند نه اینکه تنها خلاصه شود به فقط برگزاری و اتمام آن بلندگو را راست و ریست می کرد، فرش ها را می انداخت و خلاصه از هیچ کاری بدون ریا و در حین سادگی دریغ نمی کرد و در همه ی مراسمات هم شرکت فعال داشت، و خاطره ای که دوستان او برای ما تعریف کردند این بود که در قم هم که بود هر شب چهارشنبه به جمکران می رفت و دوست او می گفت 40 شب مهدی هر هفته به جمکران می رفت تا اینکه شب چهلم صبح وقتی که آمد خیلی خوشحال بود گفتیم مهدی چه شده است، گفت دیشب خواب امام زمان را دیدم که گفت مهدی این سفر آخرت هست که در قم هستی و تو به جبهه می روی و به شهادت می رسی که در همان روز برای یادگاری هر تکه ای از وسایل خودش را به هم حجره ای هایش داد و همین طور هم بود در سفر آخری که به جبهه می رفت کاملاً از چهره ی او می بارید که مهدی دیگر برنمی گردد، خداوند روحش را با شهدای کربلا محشور فرماید.

مهدی هم مانند شهید حسین به جنگ اهمیت می داد، با اینکه خانواده بعد از شهادت حسین با جبهه رفتن مهدی مخالفت می کردند ولی او در هر زمانی درصدد بود که به جبهه برود و می گفت جنگ و جهاد فرمان امام عزیز است و شرکت در آن برای همه ی ما امری واجب می باشد.

مهدی همیشه و در هر فرصتی علاقه داشت که به جبهه برود ولی همیشه با مخالفت خانواده روبرو بود، دو دفعه به جبهه رفت و دفعه ی اول از همان قم که روحانیون را به جبهه اعزام می کردند با آن کاروان به مدت دو ماه به جبهه رفت و دفعه ی دوم در روز نهم ماه مبارک رمضان از کرمان اعزام شد که دفعه ی آخر مهدی به جبهه بود که خلاصه در عملیات کربلای 1 سال 65 به درجه ی رفیع شهادت رسید.

با دوستان صمیمی او همان برادران طلبه و هم حجره های او آن زمان بودند که با هم در قم در مدرسه ی کرمانی های قم درس می خواندند که اسامی آنها در ذهنم نمی باشد.

آقای اسماعیلی که رئیس حوزه علمیه ی کرمان می باشد و می توان از همین برادر اسامی دوستان مهدی را در کرمان سؤال نمود.

مهدی هنگام رفتن به جبهه حالات و روحیات خاصی داشت، اخلاقی مهربان عزیزی که از چهره اش بوی شهادت می بارید، بعد از اینکه از قم آمد اول ماه مبارک رمضان بود، مدت 9 روز در این ماه مبارک پیش ما بود و تمام کارهای منزل را انجام می داد، چه از خرید بیرون، چه داخل خانه، غذا درست می کرد و واقعاً آن ماه مبارک خاطره انگیز است که با آمدن هر ماه مبارک خاطره ی مهدی از ذهن ما بیرون نمی رود، اخلاق مهربان هیچ گونه بی احترامی به پدر و مادر نمی کرد مخصوصاً مادر را از هیچ گونه فرصتی برای خدمت به مادر دریغ نمی کرد و می گفت کاری نکنید که باعث آزار پدر و مادر شود، و هنگام رفتن هر چه خواست از پدر و مادر خداحافظی کند ولی آنها خود اجازه نمی دادند زیرا نگاهش می گفت که مهدی دیگر برنمی گردد در عین حال مهدی رفت و در جبهه هم نامه ی آخرینش را فرستاد و از همه ما حلالیت طلبید و از خانواده خداحافظی کرد و وصیت نامه ای هم نوشته بود که الان موجود می باشد.

مهدی در تاریخ 17/4/65 در عملیات کربلای 1 در جبهه ی شلمچه به درجه ی رفیع شهادت رسید که خبر شهادت او توسط برادران واحد ایثارگران سپاه به ما داده شد.

باید متذکر شد و چیزی که برای همه ی ما عجیب بود، اینکه حسین و مهدی هر دو در سن 19 سالگی، یعنی حسین سال 61 به شهادت رسید و مهدی سال 65 هر دو در یک سن هر دو از یک ناحیه یعنی موج گرفتگی سر و بدن هایشان سالم بود که به شهادت رسیدند و در کنار هم در گلزار شهدای کرمان به خاک سپرده شدند و به دیدار معبود خود شتافتند.

در آن زمان با تشییع جنازه شهداء بوی عطر فضای شهر را فرا می گرفت و در تشییع جنازه ی مهدی هم تعدادی شهدای دیگر هم بودند که همه با هم با شرکت انبوه زیاد مردم کرمان تشییع جنازه می شدند و به جایگاه ابدیشان در گلزار شهداء کرمان به خاک سپرده شدند.

این شهداء به چیزی به جزء قرآن و کتاب علاقه نداشتند و هم اکنون به جز تعدادی کتاب چیز دیگری از مهدی برجا نمانده است.

جای خالی او همیشه در خانه می باشد، نبود او بزرگترین کمبودی است که هیچ چیز نمی تواند جای آن را پر کند، ساده پوشیدن و ساده زیستن مهدی هرگز از خاطره ها نمی رود، امیدواریم که همه ی ما بتوانیم ادامه دهنده ی راه شهداء باشیم.

قبلاً هم متذکر شدم که مهدی آرزوی شهادت داشت، و برای همین هم به گفته ی دوستانش 40 شب چهارشنبه به جمکران می رفت برای خواندن دعای توسل، که بعد از 40 شب صبح آن روز با خوشحالی به حجره می آید و دوستانش می گویند چرا اینقدر خوشحالی که مهدی می گوید دیشب خواب آقا امام زمان را دیدم که گفت این سفر آخرت می باشد که در قم هستی که دیگر به جبهه می روی و به شهادت می رسی و همین طور هم شد و وقتی هم که از قم به کرمان آمد کاملاً برای همه ی ما الهام شده بود که مهدی این دفعه اگر به جبهه برود، دیگر برنمی گردد و در آخرین خداحافظی اش شهادت از چهره اش می بارید.

تنها همین را می توانم بگویم که این شهدا هم جوان بودند و هم بسیار زیبا و قشنگبودند و اگر می خواستند می توانستند مثل ما دل به این دنیای مادیات بدهند ولی ایمان آنها و عشق آنها به امام که برای خود امری واجب می دانستند و اجازه ندادند که به این دنیای فانی بچسبند و امام و کشور خود را به خطر بیندازند، این شهداء رفتند و با شهادت خودشان به ما خواستند چگونه زندگی کردن را بیاموزند، همه ی این شهدا در وصیت نامه هایشان همه ی ما را سفارش کردند که پشتیبان ولایت فقیه باشیم و حجاب اسلامی را رعایت کنیم ولی متأسفانه جوانان امروزی فقط به خود می اندیشند و با این قیافه هایی که می توان گفت وحشتناک و بدون رعایت حجاب اسلامی به خیابان ها می آیند و دیدن آنها برای ما نگران کننده است که چرا باید شهدا را از یاد ببریم و با این کارهایمان قلب رهبر را بشکنیم و باعث پایمال شدن خون شهدا باشیم. انشاءالله که همه ی ما بتوانیم ادامه دهنده ی راه آن عزیزان باشیم و گوش به فرمان رهبر عزیزمان خامنه ای باشیم تا ظهور آقا حضرت مهدی (عج)

«والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته»

 

 

مصاحبه با پدر شهید

بسم الله الرحمن الرحیم

من حاج محمد اسدی پدر شهید مهدی اسدی هستم، در رابطه با خاطرات او باید بگویم که او از همان بچگی خیلی بچه ی باتقوا و درس خوان و انقلابی بود. مهدی مرتب نماز شب می خواند، بعد از اینکه تحصیلاتش اینجا به پایان رسید برای ادامه ی تحصیل به قم رفت . آنجا چهل شب به مسجد جمکران قم رفته و دعا خوانده بود. شب چهلم دوستانش می گویند بیا به حوزه برگردیم، می گوید نه من می مانم، حالا نمی دانم در عالم خواب بوده یا بیداری، امام زمان (عج) به او می گوید مهدی فردا به حرم حضرت معصومه (س) رفته و زیارت کن و از پدر و مادرت هم برو خداحافظی کن و به جبهه بیا که شهادت قسمت توست، فردا صبح مهدی توی حوزه نزد دوستانش می رود، ساعت و کتابهایش را بین دوستان خود تقسیم می کند و به او می گویند چرا وسایلت را می بخشی، مهدی می گوید درس من تمام شده علت را از او می پرسند، می گوید من چنین خوابی دیده ام و باید به جبهه بروم، بعد از این قضیه به کرمان آمد و من تا روز نهم ماه مبارک رمضان او را نگه داشتم،گفت من می خواهم بروم جبهه، مأموریتی که دارم باید انجام دهم، من به او گفتم بیا مادرت را به مشهد ببر، او بیمار است تو یک ماه با مادرت مشهد بمان، بعد برگرد و ماه مبارک که تما شده به اتفاق هم به جبهه می رویم، گفت نه من باید بروم، ولی قضیه ی خوابش را به من نگفت. روز نهم ماه مبارک رمضان رفت، البته قبلاً از کسی پرسیده بود که من چنین خوابی دیده ام، حالا گوش به حرف امام زمان (عج) بکنم یا حرف پدر و مادرم را بپذیرم. به او می گویند نه تو گوش به حرف امام زمان (عج) کن. بعد مهدی به عنون مسئول تبلیغات و در کنار آن آرپیچی زن به جبهه می رود. آنجا فرمانده او را می شناسد و می گوید  تو پسر حاجی هستی؟ می گوید بله، می گوید تو برادرت شهید شده و نباید خط بیایی، بعد دستور می دهد که او را به عقب خط برگردانند. فردا صبح بعد از اتمام عملیات وقتی شهدا را جمع آوری می کنند فرمانده کنار جنازه ای که متعلق به مهدی بوده می رسد و تعجب می کند و می گوید من او را پشت خط فرستادم حالا چطور شهید شده؟ خوب شهید که شد طبق وصیتش ما او را در گلزار شهدای کرمان دفن کردیم.

مهدی خیلی بچه ی صرفه جو، انقلابی و نماز خوانی بود که همیشه نماز شب می خواند. همیشه به ادعیه علاقه داشت و در ضمن خیلی به من و مادرش محبت داشت، او از همان بچگی انقلابی، روشنفکر و مومن و با تقوا بود . همیشه امر به معروف و نهی از منکر می کرد، خاطرات او زیاد است اما من کسالت دارم و نمی توانم درست به خاطر آورده و تعریف کنم ، مهدی بعد از سوم راهنمایی، چهار سال درس حوزه را کرمان و چهار سال هم قم خوانده و یک دفعه کنار قبر او من پسری را دیدم که گریه می کرد. سؤال کردم چرا گریه می کنی، گفت من یکی از همکلاسی های مهدی بود، او چهل شب به مسجد جمکران رفته و شب چهلم خوابی دیده و بعد خواب مهدی را تعریف کرده و گفت افسوس که او را نشناختیم، آن دوستش اهل قم بود که هنوز هم گاهی سر قبر مهدی می آید.

من از جوانان و خانواده های شهدا می خواهم که خون شهدا را حفظ کنند و نگذارند پایمال شود که اگر چنین نشود روز قیامت ما همگی  مسئول هستیم، هم من پدر شهید، هم مادر و خواهر و برادر شهید و هم این ملت آنها از پدر و مادر و خواهر و دوستان و اقوام چشم پوشی کرده و رفتند جبهه برای خاطر این مذهب، کشور و ملتمان خوب ما هم نباید کوتاهی کنیم و نباید شهدا را فراموش کنیم، تبلیغات ما برای آنها نباید ظاهری باشد، شهدا را فراموش نکنیم و تبلیغ باطنی داشته باشیم، شهدا فراموش نشوند نه تنها شهدای جنگ بلکه شهیدان مجلس را هم به خاطر داشته باشند بلکه  اینها بودند که حافظ دین و اسلام بودند. از ملت می خواهم ما را دعا کنند ما هم آنها را دعا می کنیم، والسلام

 

به نام خدا

مصاحبه با حمید اسدی برادر شهید

شهید مهدی اسدی اولین برادر شهید من می باشد که بعد از سپری کردن دوران دبستان و راهنمایی خود در مدرسه فرودسی با معدل بالا، که از همان موقع علاقه عجیبی به جبهه رفتن داشت به علت کمی سن چند مرتبه به صورت مخفیانه رفت. البته در کنار آن در حوزه ی علمیه کرمان ثبت نام کرده و دو سال اینجا خواند و سه چهار سال هم درس حوزه را قم خواند. از همان جا به جبهه رفت تا در عملیات کربلای 1 در منطقه ی مهران در سال 65 به شهادت رسید. شهید از لحاظ اخلاق و معنویات در سطح بالایی بوده و موقعی که از قم می آمد من با دیدن او روحیه می گرفتم، در کارهای خانه به پدر و مادر کمک می کرد و آنها از او راضی بودند. شهید خیلی ساده زندگی می کرد، ساده لباس و کفش می پوشید، در حجره هم همیشه دوستانش را به قناعت دعوت می کرد. او خیلی علاقه مند به جبهه بود و دوستانش می گویند که همیشه موقع عملیات ها حضور داشته، مثل اینکه از شهادت خود هم باخبر بوده، یکی  از دوستانش که اهل خانوک بود تعریف می کند یک شب دیدم مهدی وسایلش را تقسیم می کند، اصرار کردم که علت این کار چیست، مهدی غیر مستقیم می گوید که ما چهل شب که به مسجد جمکران رفتیم، شب چهلم من خواب دیدم که امام زمان (عج) فرمود، مهدی این دفعه سفر آخر توست.بعد از این قضیه مهدی کرمان آمده و به پدر گفت می خواهم بروم جبهه، پدرم به ا گفت صبر کن بعداً با هم برویم، او گفت نه من کار تبلیغی دارم و باید هر چه زودتر بروم. ما در حال رنگ زدن خانه بودم، مهدی به ما کمک کرد تا کار تمام شد، بعد خداحافظی کرد و رفت و توی تیرماه بود که خبر شهادت او را آوردند. مهدی از لحاظ اخلاقی طوری بود که ما هر وقت خاطراتش را به یاد می آوریم واقعاً افسوس می خوریم که چه روحیات عالی ای داشت و ما شیفته ی روحیات او بودیم. وقتی از قم می آمد دوست داشتیم بماند و در کنار او باشیم، او همیشه ما را به جلسات مذهبی و روضه می برد و توصیه به خواندن نماز اول وقت و احترام پدر و مادر داشت . خیلی توصیه داشت که به دنیا علاقه نداشته باشیم، چرا که زود تمام می شود و ما افسوس می خوریم، چرا دل به این دنیا بستیم، توصیه ی دیگر شهید پیروی از خط امام (ره) بود. ما باید دقت کنیم که تمام شهدا در وصیت نامه های خود تکیه روی ولایت فقیه و اطاعت از رهنمودهای امام (ره) و حفظ ارزش های انقلاب داشته اند. و من احساس می کنم اگر بخواهم انقلابمان را حفظ کنیم و دشمن نتواند به ما ضربه ای بزند باید مقید به اصول اسلامی و مدافع ولایت و خط رهبری باشیم و به هیچ عنوان نگذاریم کسی به ولایت یا رهبری ضربه ای زده و یا حرفی بزند و سعی کنیم دنباله رو خط شهدا بوده و آنها را از خود راضی کرده و در قبال آنها مدیون نبوده و در قیامت شرمنده نباشیم.

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

 





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 19 دی 1389 :: توسط : خادم الشهداء
( کل صفحات : 28 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ: خادم الشهداء
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو