تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك - شهید عبدا... عرب نژاد
 
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك
 
 

                                                   

شهید عبدالله عربنژاد فرزند  محمدباقر سال 1327 در شهر دارالعباده خانوک به دنیا آمد وهمچنین در سال 3/1/1361در منطقه دشت عباس در عملیات فتح المبین به درجه رفیع شهادت نائل آمد

شهید از زبان خواهر

شهید بزرگوار علاقه زیادی به شهادت داشت و همواره همه را سفارش می کرد که دعا کنید که من شهید شوم) دفعه اول که به جبهه رفته بودند مادرم همراه با من ختم سوره واقعه را خواندیم که عبدا... به سلامت برگردد هنگامیکه از جبهه برگشتند مادرم گفت که من ختم برداشتم تا سلامت برگردی گفت مادر دعا کن من شهید بشوم آرزوی من شهادت است این دفعه موقع نماز یا قرآن خواندن دعا کن که خدا شهادت نصیبم کند.

همچنین یک دفعه که در چابهار بودند وقتی برگشتند تعریف کردند که من مشغول نماز بودم تیر از کنار گوش من رد شد و به پشست سر من (شهید سعادت آبادی) که مشغول خواندن دعای کمیل بود خورد این حمله را با گریه می گفت که من لیاقت نداشتم که شهید بشوم و گرنه تیر به من می خورد عبدا... خیلی مهربان بود نسبت به همه مهربانی می کرد از همه بیشتر به مادرم علاقه داشت همچنین مادرم نیز علاقه خاصی به او داشت همیشه از در خانه که وارد می شد (مادر مادر) می گفت تا مادرم جوابش دهد مادرم می پرسیدیم که چرا عبدا... را از همه بیشتر دوست داری می گفت نمی دانم خدا چه مهری از او در دلم قرار داده که دوری او را طاقت ندارم و همه ما به خوبی این را می دانسیتم که این فقط به خاطر ارتباط او با خدا بود که خدا چنین مهری از او در دل همه مخصوصا مادرم قرار داده بود بعضی مواقع پولی را در اختیار مادرم می گذاشت که اگر خودت چیزی نیاز داشتی بتوانی بخری مادرم می گفت عبدا... چه طور این محبت های تو را جبران کنم می گفت مادر این چه حرفی است که می زنی من اگر هر چه دارم به شما بدهم باز هم جبران یک شب بیدار خوابی تو را نمی کنم همچنین به پدرم خیلی احترام می گذاشت و او را دوست می داشت و به او محبت می کرد پدرم بعضی مواقع که برای آبیاری به حمیدیه می رفت عبدا... با موتور از کرمان به حمیدیه می رفت او را با موتور به خانوک می رساند حتی خیلی مواقع شبها که می بایست زمینها را آبیاری کند او وارد خانه نمی شد پیشاپیش آنها راه نمی رفت هیچگاه قبل از آنها دست به طرف ظرف غذا نمی برد می گفت نکند من همان گوشت یا غذایی را بردارم که پدرم دوست داشت بردارد

مهربانی او به یک نفر یا دو نفر نبود به همه محبت و مهربانی می کرد روزی را بیاد می آورم که من گوشم درد می کرد خواهرم دندانش درد می کرد و بچه خواهرم نیز مریض بود او اول بچه خواهرم را به بیمارستان برد و برای او شماره گرفت بعد خواهرم را به دندانپزشکی رساند سپس من را نزد دکتر گوش برد هنوز نوبت من دور بود گفت من می روم مریم (خواهرم) را به خانه می رسانم بعد میایم تو را می برم چنان سریع رفت که وقتی برگشت همان وقت نوبت من بود همراه من نیز آمد و بعد مرا به خانه رساند آنگاه آن یکی خواهرم هماره با بچه اش را از بیمارستان آورد در حالیکه آنروز او به بچه ها و همسرش نیز علاقه فراوان داشت وقتی که خدا فرزندی به آنها داده بود هر روز قبل از ظهر یکساعت مرخصی می گرفت و به خانه می آمد غذایی درست میکرد و به همسرش می داد و میوه نیز خریده بود و به او اصرار می کرد که بخور سیب  گلابی خریده بود به مادرم می گفت به خانمم گلابی بده و خودتان نیز سیب بخورید اینقدر به پسرش علاقه داشت که همیشه پسرش به دنبال سرش گریه می کرد و او همواره می بایست دور از چشم او به سر کار برود با خاله ام با عمه هایم نیز همینطور مهربان بود هر وقت که به خانوک می آمد پیش عمه هایم می رفت دفعه آخر که می خواست جبهه برود با همه آنها خداحافظی کرد حتی یکی از عمه هایم که در زرند بود از او نیز خداحافظی کرد.

مصاحبه با پدر شهید

اعوذ با... من الشیطان الرحیم بسم ا... الرحمن الرحیم بر محمد و آل محمد صلوات اینجانب محمد باقر عربنژاد و پدر شهید عبدا... عربنژاد در مورد شهادت پسرم عبدا... خدا را شکر می کنم که چنین بچه ای را که حقیقتا دنیا را دوست نداشت و عقبا را دوست داشت و به حیات خودش اعتقادی نداشت فقط طالب شهادت بود و به آروزیش هم رسید الحمدا... و در ضمن حالا آنهایی که او می خواست و آنجوری که او می خواست اسلام باشد حالا نیست حالا ما داریم غصه می خوریم که اگر حالا او بود او هم می بایست غصه بخورد که همه دو دستگی راه انداخته اند الان دارند کارهای ناجوری می کنند ما غیر از غصه خوردن دیگر هیچ علاجی نداریم، خدایا به حق محمد و آل محمد (ص) همه را به راه راست هدایت کن خدایا به حق محمد و آل محمد (ص) را با او را به شهدای کربلا محشور بفرما خدایا به حق محمد و آل محمد (ص) تا ما را نیامرزیدی از دنیا مبر در زندگانی ما را آنی به خودمان وامگذار اگر ما مقصریم تو دریای رحمتی، قدرت کرمت برهمه ترحم و تفضل کن صلی ا... محمد و آل محمد

چیزهایی که من از آن زمان یادمه اینکه که پسرم در سن شش سالگی که ما به کربلا رفتیم، وقتی که آنجا بودیم در حدود 40 روز شد که در کربلا و نجف بودیم و هر جا که می رفتیم پسرمان با اینکه شش ساله بود همگی ما را راهنمایی می کرد تا حتی در حرم سیدالشهداء نماز می خواند در همین موقع با یک نفر اصفهانی صحبت می کنند آن شخص به عبدا... می گوید تو نمی توانی نماز بخوانی بعد عبدا... جلوی او نماز می خواند ما دیدیم که فرد اصفهانی شروع به بوسیدن پسرم کرد و گفت من فکر می کردم او نماز بلد نیست اما وقتی که خواند از شادی او را بوسیدم ،او از همان بچگی با ایمان و با خدا بود الحمدا... رب العالمین خدایا به حق محمد و آل محمد (ص) او را به آرزویش برسانی که با محمد و آل محمد (ص) محشور شود والسلام علیکم و رحمه ا... و برکاته

در مورد کارهای انقلابی او هم توضیح دهید کارهای انقلابی او بسیار است و خیلی خاطرات دارد و من می خواهم خیلی چیزی نگویم و الا ما از آن زمانیکه حضرت امام از پاریس از شاه نجف اعلامیه می فرستاد عبدا... می رفت و می آورد و پخش می کرد تا اینکه گزارشش را به ساواک دادند از طرف ساواک آمدند و او را به زرند بردند و آنقدر اذیتش کردند و شبی که از زرند آمد و من بالای سرش رفتم برایم سخت تر از آن لحظه ای بود که بالای سرنعشش رفتم آنقدر اذیتش کرده بودند که حد نداشت در ضمن او در زمینه امر به معروف و نهی از منکر هر چه می دید کوتاهی نمی کرد، روزی از مدرسه به خانه می آمد که کنار بهداری دیده بود بچه ها می خندند به آنها صحبت کرده بود که این کار زشت است خدا برای شما تکلیف قرار داده چرا این چنین می کنید در ضمن همانها از دست او شکایت کرده بودند به هر حال در زمینه امر به معروف وقتی می دید کسی کار خلافی می کند رو در رو برخورد می کرد ما به او می گفتیم این کار را نکن تو را می برند و می زنند می گفت: هر طوری می خواهد بشود من حرف حق را می زنم می گفتم پدرجان دشمن زیاد پیدا می کنی می گفت از دشمن ترسی ندارم آدم یک جان که بیشتر ندارد بهتره در راه خدا بدهد ، در مورد ازدواجش وقتی که به حد بلوغ رسیده بود و بیست و پنج ساله شده بود خوب دیگران او را دیده بودند که پسر با خدایی است و خیلی طالب بودند ولی ما پسر خواهرم دختری داشت که خداحفظش کند او هم با خدا بود رفتیم او را برایش گرفتیم و ازدواج کردند و الحمدا.. دو تا بچه هم دارد الحمدا... امیدواریم خدا دو تا بچه اش را هم به درجه عالی برساند

وقتی او شهید شده بود دو تا از پسر خاله هایش جبهه بودند ویکی از آنها زخمی شده بود من به دیدن آنها رفتم ولی چیزی به من نگفتند پسر کوچکم علی هم جبهه بود و او را فرستاده بودند که بیاید اینجا، من توی کوچه و خیابان هر کس را که می دیدم رویش را بر می گرداند و گریه می کرد ولی چیزی به من نمی گفتند وقتی که خبر شدم به وسیله پسر خاله اش که به من گفت بیا به کرمان برویم عبدا... شهید شده من خدا را سجده کردم و گفتم الحمدا... پسرم در راه خدا رفت امیدوارم قبول شود و جز شهدای کربلا باشد

پیام من برای مردم زیاده خیلی گفته در دل دارم می خواهم بگویم مردم شما را به خدا دست از این دو دستگی بردارید اتحاد را از بین نبرید سفارش امام را از یاد نبرید شما چرا هر کدام یک حسابی برای خودتان درست کرده اید خدا یکی است دین یکی است خود را به یک طرف نکشید سلیقه ای نیست در راه خدا سلیقه ای نمی شود کارکرد ما همه مقلدیم و همه باید پیرو امام باشیم و پیرو رهبر فعلی حضرت خامنه ای که خدا حفضش کند مگر چطور است من رنج می برم و نمی خواهم با کسی صحبت کنم به همین خاطر که می بینیم هر کدام یک سلیقه ای از خودشان دارند هر کدام یک حسابی دارند این چه حسابی است ما همه پیرو پیغمبر اکرم (ص) هستیم و دین مان یکی است چرا هر کدام یک جوری شده اند سفارش من این است تا می توانید دست از دودستگی بردارید، تا می توانید راه خدا را بروید خدا را قادر بدانید خدا در همه چیز قادر است و این کارها را باعث دو دستگی می شوند نکنید دیگر من چیزی نمی گویم، خدایا مرا ببخش- مصاحبه با مادر شهید

مصاحبه با مادر شهید

بسم ا... الرحمن الرحیم من خیلی از عبدا... خاطره دارم او خیلی دوست داشت شهید شود من یک دفعه به او گفتم: عبدا... من فلان سوره را روزی چهارده بار خواندم تا تو بیایی گفت: همین دعاهای تو نمی گذارد که من شهید شوم گفتم من همیشه دعای خیر می کنم گفت حالا مرا به جبهه نمی فرستند و می گویند وجودت همین جا لازمه گفتم خوب برو من کاری به تو ندارم من همیشه می گویم خدایا هر چیز که برایش خیر است پیش بیاید می گفت: تو مرا از جبهه انداخته ای گفتم: نه مادر من همیشه دعای خیر برایت می کنم می گفت: این بار سرجا نماز دعا کن من یکبار دیگه جبهه بروم من از اینکه آنها مرا نمی فرستند خیلی ناراحت هستم می گویند تو وجودت اینجاضروری تر است و به چند تا کار رسیدگی می کنی و نباید بروی و همان دفعه هم بود که رفت و بعد از چهل روز او را که شهید شده بود آوردند من یک دفعه حج بودم و خواب دیدم که آمد من به او گفتم: عبدا.. تو را به خدا برو تسویه حساب کن بیا یک بار دستش را جلو آورد و گفت مادر ایمان، مادر ایمان این طور که گفت من او را رها کردم و رفت من از عبدا... خاطرات خیلی دارم، عبدا... ما طوری بود که همه اش دلش می خواست شهید شود الحمدا... به مراد خودش رسید ما هم خدا را شکر می کنیم چنین بچه ای داشتیم و در راه خدا دادیم حالا هم ناشکری نمی کنیم حالا هم الهی شکر که چنین بچه ای در راه خدا دادیم ما برای تمام بچه ها برای نامگذاری اسم نویسی می کردیم و عبدا... اسم خوب و با معنایی بود و از همان اول هم کارهای خوبی می کرد ما او را نمی شناختیم ما به خاطری که دست تنگ بودیم عبدا... مدرسه نمی رفت من می گفتم برادرت به مدرسه نمی رود تو دلخور می شوی؟ نه دلخور می شوم چه مگر مدرسه رفتن برادرم دلخوری دارد دیگه کارهاش خیلی خوب بودند اگر می خواست چیزی به کسی بدهد کاری می کرد هیچ کس نفهمد همه کارهایش در راه رضای خدا بود می رفت نوارهای امام را می آورد و روی ضبط می گذاشت و آنرا دم گوشش می گرفت به ما می گفت هیچ کدام حرف نزنند من می خواهم بشنوم اگر گاهی ما می گفتیم بچه ها به راهپیمایی نروند می گفت: نه همه بروید چرا بچه ها نرود؟ پدرش می گفت: دخترها نه می گفت: نه همه بروید همگی تان بروید راهپیمایی، شعار بدهید دائم حرفش همین بود نیت او همه اش خدا بود الحمدا... به مراد خودش رسید همیشه می خواست شهید شود به همسرش گفته بود: صغری من اگر شهید شدم اول پدر و مادرم را شفاعت می کنم بعدش تو را  .

عبدا... وقتی می آمد می گفت: مادر، مادر، مادر تا من می آورم و می نشستم و او راز دل برایم می کرد من هم راز دل خود را به او می گفتم هرگز از ما جدایی نداشت ما هم از او جدایی نداشتیم . طوری بود که وقتی از در تو می آمدیم هرگز از ما جلوتر نمی آمد و می گفت شما بفرمائید تا ما جلو می شویم سر سفره غذا که می نشستیم می گفت: تقسیم کن و به ما بده می گفتم؟ چرا؟ می گفت شاید آن لقمه ای که پدرم می خواهد بردارد من برداشتم یا لقمه ای که خودتان خواستید بردارید من برداشتم اینقدر مودب بود خاطرات خیلی دارد من بگویم آن وقتها فقر بود وقتی می آمد مقداری پول به من می داد می گفت مادر بیا این صدتومن این دویست تومن را بگیر برای خودت داشته باش وقتی از در تو می آمد و مرا صدا می زد و مادر مادر می گفت من دلم آرام می گرفت خیلی پسر با محبت و با دینی بود کربلای که رفته بودیم آمد و گفت: یک ملائکه ای مثل آدم روی دیوار نشسته و به همسایه مان می گفت: تو بیا برویم و او را ببین بالاخره شش یا هفت ساله بود که رفتیم کربلا و از هما اول راه خدا را می رفت لباس جداگانه داشت و شبها بلند می شد ونماز شب می خواند پدرش تصمیم داشت وقتی که شهید شده بود لباسهای نماز او را به تنش بپوشد برای همین خاطر کنار جنازه او رفته بود اما گرفته بودند و نگذاشتند اینکار را بکند لباسهایش سفید بودند که عرقچین هم داشت و با آنها نماز شب می خواند نگذاشتند پدرش آنها را به تن عبدا... بپوشند ما شب که خبر شدیم از اینجا رفتیم کرمان من گفتم می خواهم عبدا... را ببینم گفتند نمی شود الان سر جعبه ها را میخ کرده اند بروید خانوک ببینید خانوک هم او را به ما نشان ندادند از وقتی که شهید شده بود شانزده روز زیر خاک بود و خون بدنش تمام آمده بود و به ما هم نشانش ندادند دیگر ما هنوز آروز داریم بیاید هنوز نگاهمان به در خانه است و می گوییم عبدا... می آید ، خوابش دیدم که آمد در این اتاق مثل اینکه روی یک سیم باشد من صدا زدم بچه ها بیایید عبدا... آمده همینکه اینطور گفتم پرواز کرد رفت به آسمان یک دفعه هم حج بودم خواب دیدم همراه با یک دسته پاسدار آمد، گفت مادر، گفتم: جان مادر بعد رفت من گفتم: حتما رفته آنها را می رساند و بر می گردد عبدا... دستش را تکان داد و گفت مادر ایمان، مادر ایمان وقتی که این طور گفت من او را رها کردم و رفت یکدفعه هم عروسم به خواب دیده بود که من یک دست لباس سفید پوشیدن بعد صغری به من می گوید زندایی دوباره می خواهی به حج بروی من هم گفتم این لباسها را عبدا... برایم فرستاده حالا خاطرات او زیاد است خیلی تلاش می کرد م از او راضی باشیم اگر روزی ده تا کار بر عهده او می گذاشتیم چیزی نمی گفت فقط هر کدام را که می توانست انجام می داد و هر کدام را که نمی توانست نه به خاطر کارش خیلی رنج خورد چون کارش نمی دادند به خاطر کار رفت به اصفهان یک هفته با 50 تومان پول رفت اصفهان آنجا آنقدر او را هیران کرده بودند که وقتی آمد لبهایش خشک شده بود من وقتی بیاد می آورم جگرم آتش می گیرد تا اینکه خوب کارش دادند و همین جا ماند سربازی هم رفته سربازی می خواست برود برای سربازی خبرش کردند ما رفتیم کرمان که او را ببینیم نان و کباب گرفتیم که به او دهیم اما نگهبانها نگذاشتند و آخرهم طوری آنها را باغ سرآسیاب بردند که ما نفهمیدم که چطور رفتند یکی از خانوکیها هم برای دیدن پسرش آمده بود ما به یکی از نگهبانها گفتیم بیا مقداری پول به تو بدهیم بگذار بچه هایمان را ببینیم اما نگذاشت بعد برگشتیم خانوک شب در خانه مثل اینکه میتی را آورده باشند همه گریه می کردند بعد از آن من تا هنگامی از خانه بیرون می رفتم بعضی ها می گفتند سربازی زیاد سخت نیست و حالا خوب شده غذایش هم خوب است من قبول می کردم اما همینکه به خانه می آمدم دوباره عبدا... می افتادم هر وقت که نانی می پختم سرم را جلوی تنورمی بردم و گریه میکردم یادم می آمد که به عبدا... می گفتم هیزم بیاور سینی خمیر را بیاور، فلان کار را بکن، خلاصه تمام خاطرات در ذهنم مرور می شد تا اینکه بعد از پنج شش روز گفتند عبدا... آمد، من از خوشحالی در حالیکه چادرم یک شاخ بود توی کوچه می دویدم پدرش هم توی دکان بود به او گفته بودند او از خوشحالی و شوق از حال رفته بود و بعد مقداری کاه گل جلوی بینی او گرفتند تا بهوش آمد من هم به پیشواز او رفتم و نیمه های راه او را دیدم در آغوشش گرفتم و او را بوسیدم سربازی او زمان شاه بود در زمان جنگ هم یکبار رفته بود جبهه و یک ماهی شد که نیامده بود من خیلی ناراحت بودم وقتی آمده بود دختر همسایه مان به من خبر داد من دوان دوان جلوی او رفتم و با دیدن او شروع به گریه کردم عبدا... گفت خوب حالا که مرا دیدی چرا گریه می کنی یکی از همسایگان آنجا بود به عبدا... گفت خوب این گریه شوق است و از بسکه خوشحال شده گریه می کند . فقط خیلی آرزوی آمدن امام (ره) به ایران را داشت و همیشه سر و کارش با نوارهای امام بود یکدفعه اعلامیه امام (ره) را شبانه در خانه مان انداخته بودند که من فکر می کنم کار خود عبدا... بود اما به روزش نمی داد و می گفت چه کسی آنرا انداخته؟ وقتی هم که از طرف ساواک او را برده بودند و زده بودند گفته بود من هیچ چیز نمی دانم فقط اعلامیه ای را شب توی دالان خانه مان دیده ام و آنرا لای یک کتاب گذاشته ام بعد به او گفته بودند اعلامیه را بیاور من شب خوابیده بودم دیدم آمد پدرش را پیدا کرد و رفتند توی آن اتاق و با هم صحبت می کرد من نگران شده بودم بلند شدم رفتم بیرون در همین موقع عبدا... حرکت کرد برود تا اینکه من صورت او را ببینم چونکه از بسکه کتک خورده بود زیر چشمهایش سیاه شده بود اعلامیه را برداشت و برد تحویل دهد من هم آنقدر گریه کردم که حساب نداشت پدرش رفت ریگ آباد پیش علی حاجی که ببیند می تواند کاری کند او را آزاد کنند او هم گفته بود نمی شود، بالاخره من همین طور گریه کردم تا ظهر شد و عبدا... آمد و گفت به من گفته اند بروعکسهایت را بیاور ما با تو کاری نداریم تو همکار ما شو و به رای ما باش هرچه ما گفتیم گوش کن هر چه شنیدی بیا به ما بگو آنروز جمعه بود عبدا... می بایست شنبه عکسهایش را ببرد و به آنها بدهد شنبه من و پدرش رفته بودیم سر تلمبه عبدا... هم رفت که عکسها را تحویل دهد من آنجا رفتم کنار یک تل خاکی سرم را برهنه کردم و شروع به گریه نمودم گفتم خدایا بچه مرا نجات بده خدایا بچه مرا نجاب بده یک ساعتی شد برگشتم توی خانه محمد غلامحسین هم آمد کنار من نشست و گفت چطوری امروز تو را ناراحت می بینم گفتم طوری نیستم برای اینکه نمی بایست به کسی چیزی بگوییم، خیلی اصرار کرد و من هم قضیه را گفتم بعد یک چایی برایم ریخت و گفت بخور من گفتم نمی خواهم من امروز گلو و سرم خیلی درد می کند اصرار کرد من چایی را خوردم چند دقیقه ای شد که محمد غلامحسین هم آمد و گفت عبدا... آمده خانوک مثل این بود که خدا دنیا را به من داده در این موقع حاج مختار آمد و گفت هیچ کدامتان نمی خواهید به خانوک بیایید من گفتم چرا من می خواهم بیایم بعد ما به خانوک آمدیم عبدا... به من گفت عکسها را به آنها داده ام گفته اند وقتی که خبرت کردیم دوباره بیا دیگر خیلی نشد ده بیست روزی شد که انقلاب به پا شد و الحمدا... او را نبردند خیلی او را زده بودند من می گفتم عبدا... بیا با پماد بدنت را چرب كنم می گفت نه طوری نیستم من به او گفتم نامحرم که نیستم بگذار زخمهایت را پماد بزنم وقتی پیراهنش را کنار زدم دیدم که پشتش سراسر زخمی بود بالاخره گذشت الان هم دارد می گذرد خدا به آبروی همان شهداء به ما رحم کند خدا کند توی آن دنیا ما را ببینند و یادمان کنند امیدوارم خدا مردم را هدایت کند و همه دنباله رو روحانیت باشند.

برای خواندن مطالب بیشتر به ادامه مطلب مراجعه نمایید.

 

شهید از زبان همسر

بنام خدا اینجانب صغری عربنژاد همسر شهید عبدا.. عربنژاد که در سن 18 سالگی به ازدواج شهید که او هم 25 سال داشت در آمدم و 6 سال با همسرم زندگی مشترک داشتیم عبدا... از اقوام ما بودند و والدین ما باعث آشنایی و ازدواج ما شدند من هم به خاطر ایمان و تقوا و پاکدامنی شهید با ایشان ازدواج کردم زندگی ما با صداقت و معنویت و خیلی ساده شروع شد در طول زندگی تا آنجا که امکان داشت در کارها به من کمک می کرد از نظر اقتصادی وضعیت ما معمولی بود لباس و خوراک شهید خیلی ساده بود و از امام (ره) و اولیاء خدا سرمشق می گرفت  در طول دوران زندگی ما شهید به پیروی از امام امت (ره) در پیروزی انقلاب نقش مهمی داشتند حتی در این راه تحت شکنجه ساواک هم قرار گرفتند ایشان را از سرکار به ساواک برده بودند به خاطر اینکه اعلامیه های امام را پخش می کردند و جلسات مذهبی با روحانیون داشتند و از نیمه های شب اعلامیه های امام (ره) را با شهید سید رضا مهدوی و شهید مفقود الاثر سید اسدی و سایر دوستان به درب خانه های انداختند همچنین عکس شاه را از مدرسه و بهداری بیرون می آوردند و داخل سطل می انداختند بعد از شهادت حاج آقا مصطفی که فکر کنم سال 56 بود ایشان خیلی تغییر کردند و بیشتر در صحنه انقلاب بودند به خاطر دفاع از اسلام خیلی تلاش می کردند و تلاش زیادی داشتند برای بر پا و اجرا شدن احکام اسلام شهید به مطالعه زیاد علاقه داشت یادمه کتابهای جهاد اکبر از امام خمینی (ره) و کتابهای فلسفی را مطالعه می کرد در کارهای شخصی خیلی نظم داشت صله ارحام رابه جا می آورد به خویشان اهمیت زیادی می داد دوستان شهید همه با ایمان و با تقوا بودند و نهی از منکر را خیلی دوست داشت رضای خداوند را همیشه مد نظر داشت. از بد حجابی هم بدش می آمد اگر عصبانی می شد ذکر می گفت یادمه لا اله الا ا... و لاحول و لاقوه الا با... می گفت خشم خود را همه حال فرو می برد در برابر گرفتاریها و مشکلات خانوادگی و سایر موارد سعی می کرد با ذکر و نصیحتهای اهل بیت آن گرفتاری را حل کند روابطش با دوستان و فامیل بسیار دوستانه بود حتی در این زمینه زبانزد عام و خاص بود خیلی هم متین و آرام و خوش اخلاق بود هر هفته یک یا دو روز را به دیدار از اقوام و نزدیکان اختصاص می داد و خود را موظف می دانست که از احوال آنها با خبر شود و اگر مشکلی برای آنها پیش آمده باشد در حل آن بکوشد دیگران او را فردی متقی و پرهیزگار می دانستند و سعی می کردند اعمال و رفتار او را الگوی زندگی خود قرار دهند عبدا... نسبت به دیگران دیدگاه مثبتی داشت و مردم را افرادی پاک خداشناس مسلمان و مستعضعف توصیف می کرد با والدین و پدر و مادر من خیلی مهربان و خوش اخلاق بود و با آنها برخوردی صمیمی داشت در مورد خانواده  خودش همین طور بود در کارهای کشاورزی به پدرش کمک می کرد همیشه به من توصیه می کرد که تقوا و پرهیزگاری را پیشه خود کنم و حضرت زهرا (ع) حضرت زینب (س) را الگوی خود قرار دهم و درس شهادت، ایثارگری، صبر و بردباری را از بی بی زینب(س) بیاموزم در قنوت خود و بین اذان و اقامه همیشه این ذکر را بیان می کرد اللهم الرزقنا شهادت فی سبیلک به قول خودش که می گفت اگر شهید نشوم خیلی ضرر می کنم تنها آرزوی او شهادت در راه خدا بود می گفت می خواهم در راه خا هم بکشم و هم کشته شوم من از شهید دو فرزند به نام محمد علی و محمد حسن .شهید با بچه ها خوش اخلاق بود و مانند معلمی فداکار و دلسوز و مهربان با آنها رفتار می کرد و در مورد آنها آرزو داشت که در آینده جزء سربازان امام زمان (ع) قرار گیرند و پیرو قرآن و حامی امام (ره) روزه می گرفت به نماز اول وقت خیلی اهمیت می داد همچنین به نماز جماعت و نمازجمعه و نیز دعای کمیل علاقه داشت به امام (ره) آنقدر علاقه داشت که هر وقت از طرف ایشان اعلامیه ای می رسید از جان و دل می پذیرفت و به آن عمل می کرد نسبت به این انقلاب و آینده آن خیلی خوشبین بود و نظرش این بود که هیچ کس کوچکترین ضربه ای نمی تواند به این انقلاب بزند و تا زمانیکه مردم در صحنه باشند و پیرو امام (ره) و روحانیون دشمن و ضد انقلاب هرگز نمی تواند بین آنها تفرقه بیندازد و عبدا... اگر با فرد ضد انقلابی برخورد می کرد بررسی می کرد که آیا با نصایح او قابل اصلاح است یا خیر اگر نیازی به نصیحت می دید آنها را ارشاد می کرد و گر نه قاطعانه با آنها برخورد می کرد.

عبدا... تا زمانیکه جبهه بود دو نامه برای ما فرستاد که یکی قبل از شهادت او به دست ما رسید و یکی هم بعد از شهادت بیاموزیم و در مواقع ناراحتی قرآن و نهج البلاغه را مطالعه کنیم وقتی از مرخص به خانه می آمد می گفت ما فعلا جهاد اصغر را انجام داده ایم و باید به جهاد اکبر که همان تزکیه نفس است بپردازیم در مدت مرخصی هم سعی می کرد که کارهای عقب مانده را جبران کند آخرین و بیشترین توصیه شهید این بود که فرزندانی تربیت کنید الگوی خوبی برای اسلام و جامعه اسلامی باشند و افراد مفید و خدمتگذارانی خوب برای نظام اسلامی شوند و صبر و بردباری را در گرفتاریها پیشه خود قرار بده این صحبتهایی بود که مکرر از او می شنیدم تا اینکه به شهادت رسید و من به وسیله شهید حسین مومنی که پسر خاله عبدا... و شوهر خواهر خودم بود با خبر شدم که عبدا... شهید شده و خوشحال شدم از اینکه او به آروزی خود رسیده و از طرفی به خاطر اینکه پشتوانه زندگی و حام و معلم دلسوز خود را از دست داده بودم و سنگینی تربیت بچه ها را بر دوشم احساس می کردم خیلی نگران بودم و از آنجائیکه هدف اسلام و احکام اسلامی بود تحمل آن برایم آسان شد و به لطف الهی تمام افراد فامیل و دوستان در تشییع جنازه او شرکت کردند من خودم در مسجد امام (ره) در کرمان سخنرانی کردم و از ایثار گری و شهادت جملاتی بیان نمودم پسرم محمد علی چون سه سال و نیم داشت خیلی بی تابی می کرد ولی با اینحال گاهگاهی که می دید من خیلی ناراحت هستم با لحن کودکانه خود می گفت برای شهید نباید گریه کرد شهادت عبدا... تاثیرات مثبت زیادی داشت چون در مقابل ناراحتی و گرفتاری ها ما را مقاوم و استوار بار آورد و بعد از آن در مقابل هر نوع گرفتاری تکیه خودمان را خداوند قرار می دادیم و با توکل به خداوند در مقابل مشکلات ایستادگی می کردیم خاطره ای که از شهید بیاد دارم در مورد زمانی است که در کردستان بود وقتی که همرزمش محمد سعادت به فیض شهادت نائل گردیده بود به خانه آمد و می گفت محمد خیلی چهره خندان و نورانی داشته در حالیکه چهره چند تا از دشمنان که به درک واصل شده بودند خیلی بدریخت و زشت بود شهید خیلی حفظ وسایل بیت المال اهمیت می داد و به آنجام واجبات و ترک محرمات عمل می کرد و در این زمینه مشهور بود و از دیگران نیز چنین انتظاری داشت در آخرش بعنوان همسر پاسدار شهید از مردم و مسئولین جامعه این است که حافظ خون شهدا باشند و پیرو دستورات رهبر عظیم الشان اسلامی حضرت آیت الله خامنه ای باشند و نگذارند این انقلاب که با خون هزاران شهید معلول و جانباز بدست آمده به آسانی از دست ما برود برای همگان آرزوی موفقیت دارم و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته

 

شهید از زبان خواهر

بنام خدا من فاطمه عربنژاد خواهر شهید عبدا... عربنژاد هستم در مورد خاطرات عبدا... باید بگویم که قبل از انقلاب توی ذوب آهن کار می کرد که یکدفعه از همانجا او را توی ساواک برده بودند چونکه اعلامیه حضرت امام (ره) را داشت پدرم شب به خانه ما آمد و گفت همسرت محمد کسی را ندارد که توی پاسگاه برویم بعد همراه به ریگ آباد نزد علی حاجی که کدخدای آن روز بود رفتند  و از او خواستند که به پاسگاه ریگ آباد برود و خواهش کند برادرم عبدا... را شکنجه نکنند چونکه عبدا... فقط اعلامیه داشت و بعدا که عبدا. به خانه آمد ما دیدیم از شدت شکنجه بدنش زخمی و کبود شده عبدا... به ما گفت چیزی به کسی نگوئید من برای رضای خدا فعالیت می کنم این واقعه گذشت تا اینکه انقلاب به پیروزی رسید الحمدا.. عبدا.. هم به فعالیتهای خود ادامه داد تا اینکه رفت توی سپاه و به خاطر کارش خانوادگی به کرمان رفتند عبدا... تا وقتی خانوک زندگی می کرد خیلی با من آمد و رفت داشت قبل از ازدواجش ما خواهر و برادر خیلی خوبی بودیم یادم می آید وقتی که به خاطر کار رفته بود اصفهان من خیلی زدوری او بی تاب بودم وقتی بعد از پنج روز آمد من از او خواستم که چگونگی سفرش را برایم بگوید او هم تا ساعت 12 شب بیدار ماند و برایم تعریف کرده و گفت که کاری آنجا گیر نیاورده بعدا همین جا توی ذوب آهن کار گرفت یکدفعه رفته بود توی کوههای ، پدرم آمد و گفت خبر آورده اند که عبدا... سرکار از حال رفته بعد با عجله سرکار عبدا... رفت بعد برایمان خبر آورد که الحمدا.. طوری نشده قبلا وقی هم که او را سربازی بردند گفته بودند بروید جیرفت آنجا عبدا... که دلش می خواست معاف شود خیلی ناراحت بود در این حالت به بچه ها می گوید بیایید شما سینه بزنید من می خواهم یک نوحه بخوانم بعد از این واقعه دو دفعه او را برای معاینات پزشکی برده بودند و بعد او را معاف کردند وقتی از جیرفت آمد خیلی خوشحال بود از اینکه معاف شده پدرم هم خیلی خوشحال بود بعد از معافیت سربازی رفت سرکار ذوب آهن آنجا بعد از مدتی برق کش ذوب آهن شد از همانجا هم رفت عضو سپاه شد و از انجا به کرمان رفت یادمه ، یکدفعه بچه من مریض بود و همسرم می خواست به جبهه برود من بچه را کرمان توی خانه عبدا... بردم و به خاطر او خیلی ناراحت بودم و گریه می کردم عبدا... آمد و گفت فاطمه چرا گریه می کنی؟ به خاطراین که محمد می خواهد برود جبهه گریه می کنی؟ گفتم نه به خاطر بچه ام ناراحتم باید او را عمل کنند کسی همراه من نیست که کمکم کند گفت اگر به این خاطر است من خودم قولت می دهم که همراهت می ایم تا بچه عمل شود و بعد او را به خانه می آورم اگر همه به خاطر محمد ناراحتی بگو من بروم بگویم او را به جبهه نبرند گفتم نه به خاطر او نیست بعد بچه ام را عمل کردند عبدا... هم همراه من آمد دو شب هم در بیمارستان ماند و بعد از پنج شب از بیمارستان مرخص شد، عبدا.. ماشینی گرفت و مرا به خانه آورد ما خیلی با هم صمیمی بودیم یادمه خیلی دوستدار شهادت بود به مادرم می گفت : دعاهای تو نمی گذارند من بروم شهید شودم یکدفعه در جنگ کردستان درگیری شده بود و عبدا... و گروهشان بعد از شکست عده ای از کردها پایین دره ای رفته بودند که غنیمت جمع کنند آنجا عبدا... آیه شریفه مثقال ذره خیر .... را گفته بود که اینها مال بیت المالند و مال خودتان نیستند بعد از جنگ کردستان هم در جنگ تحمیلی خدمت می کرد آخرین روزهای عمرش به مادر می گفت دعا کن من شهید شوم چونکه سعادتی است و حیف است نصیب من نشود خوب خودش از خدا خواست و خدا هم حاجتش را برآورده کرد روز آخری هم که می خواست برود امد با من خداحافظی کند یک روز بارانی بود که بعد از خداحافظی با من سرکوچه رفت تا ماشینی او را ببرد من چند دفعه رفتم بیرون دیدم هنوز توی باران ایستاده به خانه برگشته و به محمد گفتم بیا او را ببر سر جاده محمد هم او را با موتور سرجاده برد و همانجا ماند تا ماشینی او را برده بود و همین آخرین دیدار ما بود تا اینکه خبر آوردند شهید شده من خیلی ناراحت شدم چون درست دو سه روز قبل از آن توی خانه در حال فکر کردن بودم و با خود می گفتم اگر پدرم طوری شود ما کسی را نداریم که پشتیبانمان باشد در همین حیم گفتم خوب عبدا... که هست او که خوب و با استقامت است و همه چیزش خوب است ولی با این حال می گفتم خدا را شکر که خودش به مراد و ارزوی قلبش رسید ما راضی هستیم به رضای خدا هر چه خودش بخواهد.

عبدا... دو تا پسر داشت که خیلی با آنها خوب بود پسر اولی عبدا... که آنقدر به پدرش عادت داشت که هر وقت عبدا... می خواست با موتور جایی برود باید حتما او را می برد و اگر پسرش خواب بود موتور را خاموشی از خانه بیرون می برد که او بیدار نشود پسر دومش هم نه ماه داشت نام پسر اولش را محمد علی و دومی را محمد حسن گذاشت که موقع شهادت محمد حسن نه ماه بود. عبدا... قرآنش را آموخت و دیگر او را به مدرسه نفرستادند تا اینکه تصمیم گرفته شد شبانه درس بخواند و تا کلاس چهارم شبانه خواند و آقای محمدی هم اینجا جلسه قرآنی بود عبدا... را می برد موقع اذان عبدا... در مسجد اذان می گفت کلاس پنجم را هم متفرقه خواند بعد آقایی بنام سبحانی اینجا بود که در مسجد او مردم مسئله می پرسید عبدا... هم مسائل را بلد بود و پاسخ می داد سید کریم پسر خاله ام نیز همین طور بود آقای سبحانی گفت من می خواهم هر دوی آنها را به حوزه علمیه قم ببرم که درس علمی بخوانند بعد آنها را برای امتحان دادن برد کرمان آنجا از پس امتحان بر نیامدند آقای سبحانی از آنجائیکه سید کریم پدر و مادری نداشت او را هر طوری بود به قم برد سید کریم چند سالی خواند دوباره آمد، عبدا... هم خیلی دلش می خواست برود قم درس بخواند دوباره امتحان داد باز هم نتوانست تا اینکه ازدواج کرد و ادامه تحصیل داد تا سوم نظری خواند و اواخری که می خواست دیپلم بگیرد رفت جبهه

وقتی هم که می خواست برود و همه را نصیحت می کرد می گفت خواهران شما با حجاب باشید برادران هم هر کدام می توانید در جبهه هر کدام نمی توانید پشت جبهه خدمت کنید من هم با توجه به صحبتهای او حلقه ازدواج خودم و مقداری وسایل دیگر را به عبدا... داده و گفتم برای رزمنده ها ببر عبدا... که مدتی از رفتنش گذشت. برایم نامه ای نوشت و در آن نوشته بود شما با اندک چیزی می توانید ما را یاری کنید با حجاب خودتان با دعای خودتان می توانید ما را یاری کنید با فعالیتهای مثل امر به معروف و نهی از منکر می توانید ما را یاری دهید بعد از شهادت توی وصیت نامه اش هم نوشته بود از خواهران و برادران خودم خواهش می کنم در نگهداری از دین و پیروزی از رهبرشان کوشش فراوان کنند ما هم امیدواریم بتوانیم راهشان را ادامه داده و از خونشان نگهداری کنیم

سال (78) شب عید خواب دیدم که توی خانه پدرم بود در حالیکه منقلی بدست داشت و یک کت شلوار آبی شیک و پیراهن سفید قشنگی به تن داشت گفت بیایید امروز مقداری کباب درست کنیم بخوریم. بیدار که شدم خیلی گریه کردم از آن جائیکه سالروز شهادت عبدا.. دوم سوم عید هر سال است من فکر کردم که به خاطر نزدیک بودن سالگرد او چنین خوابی دیده ام یکدفعه دیگر هم به خواب دیدم که به من گفت فاطمه من مگر به تو نگفتم صبر کن گفتم من اگر صبر داشتم کارم از این مهمتر بود ندارم چکار کنم گفت خدا به تو صبر بدهد و این خواب را وقتی دیدم که روزش سرقبر عبدا... رفته و خیلی گریه کرده بودم یکدفعه دیگر هم خواب دیدم که خیلی نورانی بود و من هر چه به صورت او نگاه می کردم از شدت نورانیت چهره اش مشخص نبود بعد بیدار شدم

رابطه اش با همسرش خیلی خوب بود وقتیکه فصل میوه می شد از میوه های مختلف هر فصل مرتب برای خانواده اش تهیه می کرد از آنجائیکه شب عید غدیر ازدواج کرده بود پدرم را به خانه اش هر عید غدیر دعوت می کرد و می گفت بیا حساب سال ما را بکن ما ببینیم چقدر باید خمس بدهیم وقتی هم که شهید شد هیچی بدهی از نظر خمس و سهم امام و نماز و روزه نداشت.

قبل از انقلاب توی بهداری خانوک چند دختر کار می کردند که خیلی بی حجاب بودند یکروز عبدا... با شهید سید رضا مصدوقی رفتند تا با آنها صحبت کردند و گفتند اینجا جایی نیست که شما بی حجاب باشید، اینجا جایی است که همیشه روحانیت بوده همیشه مبارزه با خلاف بوده آنها هم دشمن شدند و عداوت بکار کردند عبدا... رفتند از دستشان شکایت کردند نامه ای نوشت و نزد بزرگترها برد که امضا کنند ولی آنها امضا نکردند آخر دفعه خودش نامه را برد به مرکز مبارزه با فساد تا رسیدگی کنند تا اینکه انقلاب به پیروزی رسید و آنها هم حساب کار خودشان را کردند

با سید رضا مهدوی که شهید شده و همه جا همراه هم بودند و کرمان نزدیک هم زندگی می کردند با شهید حاج باقر منصوری همراه و دوست صمیمی بودند توی ذوب آهن همراه بودند دوست دیگرش هم کاظم محمد کل غلامرضا بود که باز توی ذوب آهن همکار بودند و کاظم الان هم توی ذوب آهن است با کاظم خیلی صمیمی بود یکدفعه مادرم رفته بود مشهد و یک انگشتر عقیق آورده بود این دو سر انگشتر بحث می کردن عبدا... می گفت مال من است کاظم می گفت مال من است تا آخر کار کاظم گفت باشد مال عبدا...

محل سکونت عبدا... کجا بود اول همین خانوک که گفت می خواهم کنار کاراژ خانه ای بپوشم آن وقتها می بایست کچ بکنند و بیاورند عبدا... خیلی دقت می کرد که خانه اش خوب بنا شود و باعث رفاه خانواده اش باشد به اهل و عیال خیلی اهمیت می داد یک موتور هم داشت که چند سال با همان آمد و رفت می کرد بعد از شهادت موتورش را فروختند زمینی هم کرمان داشت که خودش نقشه آنرا شفته کرده بود که بعد از شهادت خانواده اش آنرا تکمیل کردند

خاطره ای که دارم در مورد سال نو می باشد هر سال که نوروز می شد می گفت باید بزرگترها را دعوت کنیم و اینطوری خیلی با هم آمد و رفت داشتیم یکدفعه هم ماه رمضانی بود گفت می خواهم عید فطر امسال خودم و پسرم را عقیقه کنیم ما هم روز قبل از عید رفتیم و در کارهای مربوط به روضه عقیقه کمک دادیم دو تا گوسفند گشتند که طبق رسوم عبدا... و پدر و مادرش و پسر عبدا... با مادر و پدرش نمی بایست از انها بخورند و ما برای آنها غذای جداگانه ای تهیه کردیم عبدا... گفت صغری امروز ما تافته جدا بافته شده ایم آنروز خیلی با این و آن شوخی می کرد هر کدام از مهمانها که می خواستند بروند عبدا... به شوخی می گفت یک چایی دیگر بخور بعد برو و آنها را تا دم در همراهی می کرد

خاطره دیگرم در مورد تولد اولین فرزندم می باشد که عبدا... صبح اولین روز تولد او به خانه ام آمد و گفت اسم بچه را چی گذاشته اید گفتم هنوز هیچی گفت همین الان نام او را مصطفی بگذارید ما هم قبول کردیم می گفت باید هر فرزندی که داریم از اسماء ائمه بگذاریم که خداوند آن دنیا از ما بازخواست اسم فرزند را نکند اسم پسر اول خودش را هم محمد علی گذاشت ما هم بعدا در نامگذاری با او مشورت می کردیم ما با عبدا... خیلی آمد و رفت داشتیم تا اینکه شهید شد

شهید از زبان برادر

بنده احمد عرب نژاد برادر کوچک شهید عبدا... عرب نژاد می توانم بگویم در زندگی ما اکثرا اوقات زمان طفولیت با هم بودیم و زندگی سرتاسر خاطره بود خاطرات تلخ و شیرینی که برای هر جوان یا دوران بچگی هر آدمی ممکن است رخ دهد در زندگی ما هم به همین شکل بود عبدا... از هما اولی که خود را شناخت از افراد فعال و اسلام شناس بود دنبال حق و حقیقت بود تمام کسانی که او را می شناختند و می شناسند به گفته من اعتراف می کنند بعد شهید عبدا.. عربنژاد روحیه بسیار عالی داشت اسلام حقیقی را واقعا به آن شکلی که بود قبول داشت و باورش بود اسلام را به معنی واقعی باور داشت البته همه شهیدان این روحیه را دارند البته خوب ایشان باورشان از اسلام و امام عجیب بود و رهرو صادقی برای امام بود خیلی وقتها من یادم هست وقتی با ایشون صحبت می کردیم آنقدر قاطع وجدی حرف می زد که کمتر کسی می توانست در مقابلش مقاومت کند یا حرفهایی بزند که بتواند او را قانع کند البته نه اینکه لجالت و لجبازی داشته باشد در حقیقت اصل واقعیت را قبول داشت و روی همین اصل این راه را انتخاب کرد به مقداری من در تصوراتم بود که ایشان درست حالت شهید رجائی را داشت، از لحاظ روحیه شهید رجائی زمانی که رئیس جمهوری بود یا قبل از آنکه نخست وزیر بود بحساب یک بعدی بودن او نو تقریبا دشمنان رویش مانور می دادند و می گفتند یک بعدی است یعنی فقط یک طرف قضیه را می بیند شهید عبدا... عربنژاد نیز اسلام را به بعد واقعی خودش قبول داشت اگر از دو دریچه بخواهیم نگاه کنیم او هم می تواند از لحاظ یک بعدی بودن مثل شهید رجائی باشد عبدا... در کارش بسیار جدی بود و ما از یک طرف واقعا تاسف می خوریم که چنین عزیزی را از دست دادیم کما اینکه ایشان یک مبنا و سنگری برای ما بود و ما را واقعا در زندگی ارشاد می کرد چون خودش عمل می کرد، مرد عمل بود حرفهایش هم اثر می کرد شعار تنها نمی داد مرد عمل بود و افتخارمان از این است که اسلام چنین مرد خوب و عزیزی دارد و اگر خون این شهدا به خاطر هدفی نبود نمی توانست اسلام دوام بیاورد و با این تبلیغات دشمن در سطح دنیا آدم بتواند خودش را حفظ کند و همین طور سرفرازانه به حیات خودش ادامه دهد

شهید عبدا.. عربنژاد قبل از انقلاب به مومن بودن در محل معروف بود همه از اخلاص و پاک بودن او تعریف می کردند وواقعا هم به همین شکل بود تا اینکه اعلامیه های امام در سال 56 یعنی بعد از واقعه قم که عبدا... با عده ای تشکلاتی در خانوک به شکل مخفیانه داشتند ایشان چون توی ذوب آهن ریگ آباد کار می کرد از اعضای فعال این تشکل مذهبی سیاسی بود و خیلی افراد این جریان را نمی دانستند من جمله من خودم که برادرش بودم و به آن شکل اطلاع نداشتم به هر حال اعلامیه های امام که از قم می آمد ایشان با عده ای دیگر بصورت فعال با موتور شبها یا حتی پیاده توی خانوک یا روستاهای اطراف خانوک یا ریگ آباد که منطقه کارگری بود و جمعیت زیادی آنجا سکونت داشت فعالانه اینها اعلامیه ها را پخش می کردند صبح که ملت بلند می شدند می دیدند اعلامیه ها خانه هایشان ریخته ولی نمی دانستند از کجا سرچشمه می گیرد تا اینکه قضیه از همین خانوک توسط عمال ساواک لو رفت من آن موقع زرند معلم بودم، صبح به من خبر دادند که برادرت را توی ساواک برده اند من هم چون آن زمانی آشنایی با فرماندار داشتم رفتم نزد او و جریان را گفتم و خواهش کردم که دخالت کند و ببیند جریان برادر من چی شده گفت که اگر هر کاری کرده باشد من حاضرم دخالت کنم حتی اگر قتلی مرتکب شده باشد می توانم آنجا بیایم و دخالت کنم ولی در کار ساواک نمی توانم دخالت کنم؟ جواب رد به من داد و من نا امید شدم و فکر کنم حدود 24 ساعت یا کمتر همین حدود عبدا... را بازداشت کردند بعد از اینکه بیرون آمد من ان موقع محل سکونتم زرند بود ایشان را توی خانه بردم گفت مرا ببر خانوک او را سوار کرده و خانوک آوردم بعد ایشان حدود یک هفته از خانه بیرون نیامد بعد به خاطری که او را زده بودند سر و صورتش سیاه بود بعضی اخر نقاط بدنش اثر کابل باقی بود بعضی ها به شوخی می گفتند نکند جازدی گفت نه من از اینکه مرا توی ساواک برند و زدند ناراحت نیستم، من دلم نمی خواهد بیرون بروم برای اینکه کسانی مرا لو دادند و کتک خوردم خوشحال نشوند و بگویند بالاخره کتک خورده اگر من بیرون نباشم و مرا با این وضع نبینند بهتر است خوب اثرات ضرباتی که خورده بود بعد از یک هفته خوب شد و ایشان خیلی فعال تر از قبل به کارش ادامه داد بعد در هر صورت توی منطقه ریگ آباد از افراد فعال بود که خوب این عادت در کل ایران صورت گرفت و فعالیتهایی به صورت گروههای سیاسی ادامه دادند تا اینکه کار از دست ساواک در آمد و خوشبختانه به پیروزی رسیدیم قبل از انقلاب عرض کردم فعال بود به گفته دوستانش که هنوز هم در قید حیاتند ایشان فعالیت بسیار چشمگیری داشت

ایشان قبل از آخرین جبهه ای که به جبهه رفت یک مدت در کردستان بود و در مهاباد هم یک سری هم در منطقه زاهدان سیستان و بلوچستان فعال بود بعد از آن یک سری در دادگاه انقلاب کار می کرد و انجا راضی نبود که ایشان به جبهه برود چون ماموریت داشت و از ذوب آهن بعنوان مامور امده بود عضو سپاه شده بود درگادر سپاه کار می کرد و سپاهی و پاسدار بود و زمانیکه قبول نمی کردند جبهه برود گفت که اگر شما اجازه ندهید من استعفا می دهم و به ذوب آهن بر می گردیم و آنجا از طریق بسیج جبهه می روم، ایشان عاشق جبهه بود و واقعا هم عاشق بود و همین طور که گفتم ایشان باورش بود همه چیز باورش بود و روی همین باور بودنش هم عاشق بود و رفت به آروزیش هم رسید او عاشق اصلی شهادت بود و خداوند این توفیق را نسیبش کرد من فکر می کنم اگر عبدا... شهید نشده بود نمی توانست زندگی کند چون این شهادت را واقعا خودش می خواست

ایشان در عملیات فتح المبین سال 61 به فیض شهادت رسیدند درست یادمه در اسفند سال 60 بود که ایشان ثبت کرد و فعالانه رفت جبهه البته ایشان فرمانده گروهانی بود آمد برای خداحافظی زرند پیش من بعد یادمه با ماشین او را بردم پمپ بنزین زرند بردم تا برود در آخرین لحظات سخت در آغوشش گرفته و بوسیدم ولی باورم نمی شد که همچنین قضیه ای برای او پیش آید خوب آن موقع وضعیت جبهه ها طوری بود برای دفاع همه آماده بودند شهادت واقعا افتخاری بود حالا هم به همین شکل هست ما هم مرتب به رادیو گوش می دادیم عملیات صبح دوم فروردین سال 61 شروع شد بعضی از بچه هایی که همراه او بودند پیام می دادند ما خبری از ایشان نداشتیم و همین طور دل نگران بودیم تا اینکه چهاردهم فروردین مدارس مجددا باز می شدند رفتیم سر کار همان روز صبح برایم زنگ زدند که به کرمان بیائید عبدا... زخمی شده و دو سه تا از بچه هایی که همراه ایشان بودند شهید شدند فکر می کنم عبدا.. شش هفتم فروردین بود که آن چند نفر را آوردند خانوک تشییع جنازه کردند بستگان آنها از جریان عبدا... خبر داشتند ولی به خانواده ما چیزی نمی گفتند که او شهید شده و آنروز که به من اطلاع دادند من باورم نبود که شهید شده به هر صورت رفتیم کرمان همین طور گفتند جریان اینطوری است ما رفتیم توی سردخانه پادگان قدس در آنزمان و در میان ناباوری جنازه او را دیدیم بعد همسنگرهای ایشان که بعضی ها اسیر شدند و بعدها برای ما تعریف کردند گفتند که در منطقه دشت عباس پیشروی که داشتند پیشروی آنها متوقف می شود و نیروی کمکی به آنها نمی رسد و محاصره می شدند و در محاصره آنها مقاومت می کنند که شب تا صبح دوام می آورند و تا سومین شب فروردین زنده بودند و تا فردا صبح با اسلحه کمی که داشتند دوام می آورند فردا صبح با تکی که نیروهای عراقی می زنند آنها را محاصره می کنند و درتپه های 202 ایشان با ترکش خمپاره شهید می شود عراقیها پیشروی می کنند و جنازه آنها که روی زمین مانده بوده به گفته بچه های دیگر کانال حفر می کنند و آنها را به خاک می کنند فکر می کنم حدودا هفتم هشتم فروردین بود که دوباره نیروهای اسلام و خواهان دوباره عملیات می کنند و جنازه آنها را از زیر خاک در می آورند و برای تشییح به منطقه می آورند

ایشان یک محوری برای ما بود و هر جا که به بن بست می رسیدیم از ایشان کمک می گرفتیم و ما را دلشاد می کرد خوب چنین ستوی را آدم از دست بدهد واقعا دچار شوک می شود ما هم همین حالت را پیدا کرده بودیم باورمان نمی شد چنین اتفاقی افتاده باشد و فکر می کنم حدود دو سه سال از این جریان گذشت تازه باور کردم که بله واقعا ما او را از دست دادیم





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 24 آذر 1389 :: توسط : خادم الشهداء
درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ: خادم الشهداء
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو