تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك - شهیدجابر مهدوی
 
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك
 
 

                                           

شهید جابر مهدوی فرزند  غلام رضا سال 1350 در شهر دارالعباده خانوک به دنیا آمد وهمچنین در سال 4/3/1367در منطقه شلمچه در عملیات تك عراق به درجه رفیع شهادت نائل آمد

شهید از زبان مادر

. زمانی که فرزندم به دنیا آمد به خاطر علاقه ای که به جابر ابن حیان داشتم نامش را جابر گذاشتم. ما از تولد او خیلی خوشحال بودیم. زمانی که به سن تحصیل رسید او را به مدرسه علوی خانوک فرستادیم. هر وقت که من برای بررسی درس او به مدرسه شان می رفتم معلمان او از من تشکر می کردند که چه فرزند درسخوان و پر تلاشی دارم و من خیلی خوشحال می شدم که او زرنگ است. توی خانه هم در کارها حتی لباس و ظرف شستن و جارو کردن به من کمک می کرد. تا سال پنجم را به خوبی پشت سر گذاشت تا این که وارد راهنمایی علی اسدی خانوک شد آنجا هم تمام معلمان به خصوص مدیرشان آقای عرب نژاد از دست او راضی بود.

 با شروع انقلاب در کارهای مربوطه شرکت می کردند. زمانی که مادرم برای جبهه نان می پخت انها با شور و شوق فراوان هیزم خورد کرده و خمیرها را کنار تنور می بردند و بعد نان ها را تحویل ماشین پایگاه می دادند تا به جبهه برساند. اگر تظاهراتی بود جز اولین شرکت کنندگان بودند. شبها تکبیر الله اکبر می گفتند. شب های تظاهرات شعار تهیه می کردند. خیلی به جبهه علاقه داشتند. به نماز و روزه هم خیلی علاقه مند بود. جابر هشت ساله بود. آن زمان روزهای ماه رمضان 16 ساعته بودند. جابر که روزه بود با ضعف از مدرسه آمد ولی روزه اش را نخورد و تا افطار استقامت کرد. او از سن هشت سالگی تمام روزه هایش را گرفت. نماز را هم سر وقت می خواند. به درسش هم خوب رسیدگی می کرد. خیلی در کارها نظم داشت. به کارهای هنری علاقه داشت. وقتی توی راهنمایی بود مهر نماز درست می کرد. قندچین و چکش هم با چدن درست می کرد.

 بعد از اتمام دوران راهنمایی سه چهار سال دنبال جنگ و جبهه بود. یک دفعه به خاطر این که سنشان کم بود و به جبهه رفته بود اعلام شد که رزمندگان کم سن و سال را نزد امام (ره) می برند. او هم رفت وقتی آمده بود خیلی خوشحالی می کرد که روی امام (ره) را دیده و می گفت انگار که روی امام زمان (عج) را دیده ام.

از سن دوازده سالگی با زیاد کردن سنش به اتفاق برادر بزرگش مهدی به جبهه رفتند و همانطور که گفتم به مدت سه سال در تمام عملیات ها شرکت کردند. مهدی تیربارچی بود و جابر آرپی جی زن و همیشه گروه رزمی و خط اول بودند. سال آخری که به جبهه رفتند در شلمچه درتک عراق به شهادت رسیدند.

خاطره ای از جابر به یاد دارم. یک دفعه در شب تابستانی بعد از سه ماه از جبهه آمده بود آنقدر یواش آمده بود که مزاحم ما نباشد و بیدار نشویم و خودش با چپی و پوتین و لباس رزم به خواب رفته بود. من صبح بیدار شدم که نماز بخوانم دیدم یک نفر با لباس رزم توی اتاق خوابیده، رفتم بالای سرش و دستی به رویش کشیده و گفتم مادر تو آمدی؟ من سه ماه چشم به راه بودم تا تو بیایی حالا که آمدی مرا بیدار نکردی؟ گفت نخواستم مزاحم خوابت شوم و گفتم فردا صبح یکدیگر را می بینیم.

 از وقتی که بچه ها مفقود شدند تا وقتی که پلاک و استخوان آن ها را برایم آوردند مدت هفت سال گذشت و من هر روز صبح که بلند می شدم نماز بخوانم به یاد این خاطره افتاده و توی اتاق را نگاه می کردم به این امید که آمده باشد و باز با لباس رزم در اتاق خوابیده باشد. اما افسوس که من فقط خیال می کردم و آن ها شهید شده بودند.

در حمله آخری هر دوی آن ها با هم بودند و جابر برایم نامه ای نوشت که مادر من اگر شهید شدم سلام تو را به امام حسین (ع) می رسانم و اگر اسیر هم شدم باز سلامت را به آقا می رسانم. ما هم نارضا نیستیم که چنین فرزندانی در راه خدا دادیم. خداوند آن ها را قبول بکند امام حسین (ع) آن ها را قبول بکند ما هم سرافرازیم. آن ها جان خون را فدا کردند ما به افتخار رسیدیم و به خاطر آن ها ما هم راه خدا را می رویم. ان شاءالله خداوند آن ها را قبول کند و امام حسین (ع) آن ها را به عنوان جاروکش خود قبول داشته باشد. ما هم رضاییم به رضای خدا و رضاییم به رضایت پیغمبرانمان و نارضا نیستیم. ائمه ما چه سختی ها کشیدند چه رسد به فرزندان ما که خاک پای آن ها به حساب نمی آیند ما که دیگر خاک بر سرمان.

-         فرزندان من هر کدام اخلاق خود را داشتند مهدی طور دیگری بود و جابر رفتاری دیگر داشت. مهدی می گفت من می خواهم طلبه یا مهندس شوم. جابر هم درس می خواند و می گفت من می خواهم دکتر یا خلبان شوم. هدفشان همیشه سطح بالا بود جابر می گفت وقتی دکتر شدم روی تابلوی مطبم می نویسم جابر مهدوی خانوکی. من همیشه نام خانوک را بیان می کنم. خیلی امام حسین (ع) را دوست داشت و می گفت اگر زمان او نبودیم که جانمان را فدایش کنیم الان راه او را رفته و جان فدایش می کنیم. مهدی اخلاقش طوری دیگر بود. او خیلی صبور و سنگین بود. جابر گاهی اوقات زود حوصله اش سر می رفت اما باز خوب می شد. ولی مهدی خیلی با حوصله بود. آن دو هرگز با هم دعوایی نداشتند علاوه بر برادر دو دوست بودند. در جبهه همراه بودند. درس به اتفاق هم خواندند. با هم کار کردند و با هم شهید شدند. در حمله ی آخر این دو را از هم جدا کرده و هر کدام را درخط جداگانه ای قرار دادند که اگر یکی شهید شد دیگری بماند ولی آن ها شبانه اسلحه ی خود را برداشته و یک جا رفته بودند. وقتی جنازه ی آن ها را آوردند هر دو با هم بودند.

وقتی استخوان های آن ها را آوردند و به یاد بی بی محترم زن مسلم ابن عقیل آمده و گفتم: بی بی جان اگر برای تو دو پیراهن خونین آوردند برای من هم استخوان آوردند. طفلان اگر زیرسم اسب لگد کوب شدند فرزندان ما هم زیر تانک و خمپاره دشمن تکه پاره شدند باز هم ما ناراضی نیستیم و رضاییم به رضایت خدا. شما آن ها را قبول داشته باشید ما چیز دیگری نمی خواهیم.

من امسال از دولت سر دو فرزندم به زیارت کربلا رفته و آنجا کنار قبر دو مسلم رفتم و گفتم ای آقا زاده ها من به داد دل مادر شما گریه می کنم نه برای دل خودم و خوشحالم که فرزندانم را در راه اسلام دادم. من به همان امام حسین (ع) یکدانه اشک برای بچه های خودم نریختم رو به ضریح امام حسین (ع) گفتم آقا جان من توقع ندارم بچه هایم هم سطح و هم رزم علی اکبر تو باشند اگر جاروکش او هم باشند برای من بس است. و توقعی بیش از این ندارم. آرزو دارم وقتی هم که از دنیا رفتم اولین کسی که به بالینم می آید آقا امام حسین (ع)، پیغمبر اکرم (ص)، حضرت زهرا (س)، حضرت خدیجه (س) و ائمه معصومین بیایند ما به غیر از خدا و چهارده معصوم دیگر کسی را نداریم و از آن ها کمک می خواهیم. از دنیا چیزی ندیدیم و هیچ چیز هم نمی خواهیم. راه آخرتمان باز باشد، بس است. همین طور که راه کربلا را برایمان باز کردند. راه مان را برای آخرت هم باز کنند دیگر عرضی نداریم و پیامم این است که مردم همه گوش به فرمان اماممان باشند و او را آزار و اذیت نکنند وهر چیز که اماممان آقای خامنه ای می گوید همان درست است. به رفتار و کردار امام باشند اگر به مجلس می روند به خاطر امام حسین (ع) و 72 تن شهید کربلا و شهدای جنگمان بروند و به خاطر اسلام بروند. راه ما یکی است خدا یکی است و قرآن هم یکی است. امامان ما هم یکی هستند. ما راه امامان خود را برویم. چرا راهمان را کج کرده و سه خط برای خود درست کنیم. ما یک خدا داریم و خطمان هم باید یکی باشد. باید همان خط و دستوری که خداوند در قرآن داده همان راه را برویم. چرا دست از هم بر می دارند و انقلاب را از هم می پاشند چرا شهدا را فراموش می کنند. راه ما راه اسلام و امام (ره) و رهبر است. تا خون دررگ ماست خمینی رهبر ماست، خامنه ای رهبر ماست. راه ما راه آنان است. اسلام به همه آزادی داده، آزادی واقعی به زنان آزادی داده که راحت رفت و آمد کرده و بچه های مردم را درس بدهند و کسی مزاحم آن ها نباشد نه این که لخت بگردند و بی حجاب باشند آزادی بی حجابی نیست ما زن ها باید حجاب خود را رعایت کرده و اسلام و قران را حفظ کنیم. آزادی زن داده اند که برای رفتن راه اسلام و قرآن آزاد باشند نه این که بی حجاب باشند. زن ها باید راه حضرت فاطمه (س) را بروند و حجابشان همانند حجاب ایشان باشد. مگر به ما آزادی داده اند که هر کس هر کار دلش خواست بکند. این را هیچ کس قبول ندارد. درست است که آزاد هستیم اما آن آزادی که قرآن و دین و دیانت می گوید. سه خطه بودن را ما قبول نداریم فقط یک خط، خط اسلام و قرآن. پیام ما همین است. و دیگر هیچ پیامی نداریم. و السلام علیکم و رحمت الله و برکاته

مصاحبه با پدر شهید

اعوذبالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم، والعصر ان الانسان لفی خسر، الا الذین امنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر. من غلامرضا مهدوی فرزند مرحوم کربلایی جعفر از شهر خانوک توابع زرند. به لطف خداوند من پدر سه شهید هستم دو شهید در شلمچه و یک شهید در خانوک پسر کوچکم توی خانوک زیر آوار رفت و همه ی خانوکی ها گفتند که شهید شده چون شش ساعت زیر خاک بود و ما دنبال او می گشتیم. سه شهید داده ام ان شاءالله خدا قبول کند. ما که آن ها را از جان و دل دادیم. امیدوارم خداوند همه آن ها را از جان و دل قبول کند.

 جابر پسر دوم من خیلی درسخوان بود. خیلی هم شجاعت داشت و نسبت به مهدی شجاع تر و زنده حال تر بود. اخلاقشان زیاد به هم جور نبود یعنی اختلاف نظر داشتند اما از نظر برادری و برابری در هدف های اصلی یکی بودند. جابر تا پنجم ابتدائی را خانوک خواند. کلاس اول راهنمایی او را توی دبیرستان سپاه بردیم و تعهد داد پنج سال بخواند و پاسدار شود. حدود 2 سال تا 3 سال و نیم خواند و با شدت یافتن جنگ جابر بدون اجازه ی ما و بدون اجازه ی مسئولان دبیرستان به اتفاق بچه های خانوک برای جبهه ثبت نام کرد البته به خاطر کمی سن او را ثبت نام نمی کردند. جابر شناسنامه اش را کپی کرده و با دستکاری کردن آن دو سال سنش را اضافه کرده و با جعل کردن رضایت نامه ثبت نام کرده بود. خلاصه بدون اطلاع ما رفت جبهه.

بعد از مدتی نامه ای فرستاده و نوشت که من جبهه ام. یک روز دیدم خواهرش مهدیه نامه را می خواند. گفتم این نامه ی کیست؟ گفت نامه ی جابر، او به جبهه رفته. گفتم: چطور؟ او که پنج سال تعهد داده بود چگونه توانسته به جبهه برود. گفت حالا که رفته.

جابر بعد از دو سه ماه آمد مرخصی و خیلی عذر خواهی و دست بوسی کرد که مرا ببخشید بی اجازه رفتم جبهه. به او گفتم جبهه رفتی اشکالی ندارد ولی اگر اجازه گرفته بودی بهتر بود و اگر در سپاه می ماندی بهتر از جبهه بود تو که خودت داشتی پاسدار رسمی می شدی. گفت من هر کار کردم دلم طاقت نمی آورد. می دیدم همه دارند به جبهه می روند. و برای اسلام کار می کنند. اگر امروز اسلام در خطر باشد درس خواندن ما به چه دردی می خورد. گفتم اسلام را خدا پیاده کرده و خودش هم آن را حمایت می کند. پیامبر را فرستاده، امامان معصومین را فرستاده – صد و بیست و چهار هزار پیغمبر را برای اسلام فرستاده. می گفت نه پدر تو مثل این که غافل مانده ای اگر من نروم. پسر عمو و پسر خاله و دوستانم به جبهه نروند. و همه به امید یکدیگر بنشینیم شکست می خوریم. در حال حاضر ما با یک کشور درگیر نیستیم. الاان سی و دو سه تا کشور آمده اند تا اسلام را بکوبند. این ها هدف نابودی اسلام را دارند نه ایران، تمام ثروت خود را خرج می کنند که اسلامی نباشد. ما هم نمی توانیم. اگر بخواهیم درس بخوانیم باید اول اسلامی باشد که راه درس خواندن ما را باز کند. بالاخره ما را قانع کرد و من به او گفتم کار خوبی کردی.

بعد او را به اتفاق مادرش فرستادم توی دبیرستان سپاه. آن جا به او گفته بودند چون که بی اجازه رفتی باید پنج هزار تومان جریمه بدهی بعد جابر در مورد اسلام صحبت کرده بود گفته بود اسلام در خطر است گفته بودند درست اما قانون ما این بوده که تو بدون اجازه نروی. بعد لباس سپاه و جریمه را پرداخته تا به او اجازه دادند در مجتمع سپاه رفته و درس خود را ادامه دهد.

مشغول تحصیل شد در حالی که ما بین آن دوباره به جبهه می رفت. و برایمان نامه می نوشت که من باز به جبهه رفتم. و من هم حقیقتش علاقه داشتم به جنگ دشمن بروم اما به خاطر ناراحتی معده که عمل شده بود نمی توانستم و در دل خوشحال بودم که فرزندانم با شجاعت به جبهه می روند. البته در زمان اوج گیری انقلاب من خودم فعالیت داشتم. مثلاً عکس امام را به معدن که محل کارم بود برده و مخفیانه پخش می کردم. من در راه انقلاب کوتاهی نکردم و فرزندانم هم پشتوانه انقلاب بودند. و دلخوشی من به این است که کوتاهی نکردم.

به همسرم گفتم تمام طلاهای خود را برای جبهه بده، طلا باز به دست می آید مهم اسلام است که حفظ شود. مادر زنم حاج زهرا که خدا رحمتش کند از اول تا آخر جنگ یکسره برای جبهه نان پخت. ما خودمان انار داشتیم که از مردم هم می گرفتیم و با ماشین برادر زنم حاج علی زادخوش برای جبهه می فرستادیم، و خدا را هم شکر می کنیم که داشتیم و خرج کردیم و هرگز هم در نمانده ایم. توی بیمارستان خوابیدم، خوب شدم. هر ناراحتی داشتم رفع شد و این ها را به خاطر خدمت به اسلام و خداوند به من می داد. و نتیجه خدمتمان را همیشه گرفته ایم.

جابر با برادرش مهدی و پسر عمویش مهدی همزمان به جبهه رفته و همزمان با هم در یک سنگر شهید شدند. موقع دفن آن ها هم در یک نقطه کنار هم قرار گرفتند. وقتی خدا می خواهد بعضی با هم باشند نمی شود آن ها را جدا کرد.

اول دفعه که تک عراق بچه ها را شهید کرده بود ولی ما خبر نداشتیم من شب خواب دیدم که کنار چنار الله که بالای شهر می باشد من یک باغ داشتم که انار داشت و یکدفعه تبدیل شدند به درخت پرتقال و سیب و این سه شهید یعنی دو پسر خودم و پسر برادرم با من بودند، یک دفعه جوی آب روانی جلوی خودم دیدم و نشستیم. کنار ما درخت سیبی بود که سیب های درشتی داشت. پسرم جعفر که زیر آوار رفته در عالم خواب روی درخت سیب بود و یک سیب چیده و به من داد من آن را تمام خوردم. رو به روی ما درخت توتی بود که جابر و مهدی پسران من پشت این درخت ایستاده و به من لبخند می زند. جعفر هم بالای درخت سیب می خورد. من به او گفتم جعفر یک سیب دیگر هم به من بده که یک دفعه مهدی بود یا جابر درست نفهمیدم صدایش را بلند کرده و گفت دیگر به او سیب نده. الان معده اش درد می گیرد و می گوید آخ دلم و باید او را به بیمارستان ببریم. بعد از این خواب من دیگر آن را در خواب ندیدم.

ما به مدت هفت سال از شهادت آن ها بی خبر بوده و فکر می کردیم که مفقود هستند و بعد از این سال ها خدا به آن هایی که گشتند و بچه های ما را پیدا کردند برکت و خیر دهد. خداوند ثواب آن ها را هم ردیف شهدا قرار دهد. چون که ما را از دو دلی نجات دادند. امسال هم الحمدالله خدا قمست کرد و ما رفتیم کربلا. جای شما خالی رفتیم توی حرم امام حسین (ع) حرم امام شش گوشه دارد که یک گوشه مال علی اکبر و یک گوشه هم مال حضرت علی اصغر (ع) است. و چهار گوشه دیگر مال خود امام می باشد. و هفتاد و دو تن هم کنار آن ها هستند.

اولی که وارد حرم می شوی اول حبیب ابن مظاهر است بعد از او به قتلگاه می رسیم وقتی برمی گردیم دوباره به قبر حبیب می رسیم و او دو دفعه زیارت می شود. من همه را زیارت کرده و آمدم دو مرتبه اطراف ضریح امام حسین (ع) و شروع به گریه نمودم در همین حین مهدی و جابر را صدا زدم، از نظر من بی قابلیت، بهشت روی زمین حرم امام حسین (ع) است تا آن جا زیارتگاه زیاد است. امام موسی ابن جعفر (ع)، امام جواد (ع)، علی اصغر، علی اکبر و حضرت قاسم (ع)، هفتاد و دو تن، زینبیه، آن جا می روی همه آن ها را می بینی.

توی عراق هر جا که نگاه کنی زمین هموار است و کوهی به چشم نمی خورد اما خداوند کریم کنار قبر امام حسین (ع) یک کوهی آفریده که حضرت زینب روی آن رفته و شهدا را یاد کند. دیگر هیچ جای آن کوه نیست. خیمه گاه، زینبیه، شاه نجف امیرالمومنین (ع) جاهای زیارتی دارد که خداوند قسمت کند که آن جا رفته و فیض ببرند خداوند امام زمان (عج) را بفرستد که بیاید راه کربلا را باز کرده تا مردم آن جا رفته و درد دل کنند. آنجا گناهشان بریزد سبک شوند. به قول دختر برادرم که می گوید از وقتی به کربلا رفته ام عوض شده ام. راست هم می گوید آدم این صحنه ها را می بیند و درک می کند.

آن جا بعد از هزار و چهارصد سال همه چیز مشخص است و همان صحنه ها را می بینیم. و وقایع را بهتر درک می کنیم. خدا راه را برای همه باز کند. خدا می داند که بهترین مکان آن جاست.

مكاشفه ای برای پدر شهید

خلاصه من بعد از زیارت برای استراحت به سمت صحن حرکت کردم اما گیج شدم چون که خروجی ها همه مثل هم بود و من نمی دانستم از کدام وارد شده ام. مدتی گشتم ولی راه را پیدا نکردم. با ناراحتی کنار ضریح امام حسین (ع) برگشتم یک دفعه دیدم مرحوم کل زهرا و کل حسین پدر و مادر همسرم گوشه ای ایستاده و زیارت نامه می خوانند. جلو رفته و سلام کردم. کل زهرا گفت جابر و مهدی را دیدی گفتم نه، با دست به سمت قبر علی اکبر (ع) و علی اصغر (ع) اشاره کرده و گفت آن جایند نگاه کردم دیدم عکس جابر و مهدی کنار قبر علی اکبر (ع) و علی اصغر (ع) قرار گرفته. گفتم کل زهرا تو جعفر مرا ندیدی؟ او هم که جزئ همین ها بود. گفت جعفر و پدر و مادر خودت به مدینه رفتند. در این حالت من داغ شده و عرق از سر و رویم جاری بود. رو به امام حسین (ع) کردم و گفتم آقا نمی خواهی راه را نشانم دهی که بیرون روم من که دارم می میرم. یک دفعه خود به خود به طرف ضریح پسر امام موسی ابن جعفر (ع) کشیده شدم بعد از زیارت سوال کردم این زیارت کیست گفتند مال سیدابراهیم پسر امام موسی ابن جعفر (ع) می باشد که بعد از جنگ عاشورا و شهادت امام (ع) او را کشته اند و این جا دفن شده. من بعد از زیارت بیرون آمده و روی صحن آمدم و دیدم که همان صحنی است که از آن وارد حرم شدم. خدا قسمت همه شیعیان کند که رفته و آن جا ببینند.

ما خانواده های شهدا کسی نیستیم که از مردم چیزی بخواهیم یا دستوری بدهیم. اما همین که بعضی کارهای خلافی می کنند که دل رهبرمان را به درد می آورد من تا به حال سه چهار بار از غصه ی رنجی که رهبر به خاطر مردم می کشد دیوانه شده ام. یک چیزهایی روی صفحه ی تلویزیون به نظرم می آید. و خیلی حساس هستم فکر کنم خانواده های شهدا همه روی رسانه های گروهی و تلویزیون حساسند من سه چهار ماه دیوانه شده بودم.

ما از مردم شریف ایران و شیعیان امیرالمومنین (ع) که توی ایران زندگی کرده و اسلام را می خواهند. می خواهم که خوب دقت کنند و بدانند که اسلام را خداوند به آن ها هدیه کرده و خدای نکرده برای ریاست و بر کرسی نشاندن فامیل خود دل رهبر را به درد نیاورند. چند شب قبل رهبر سخنرانی کرد که من خیلی ناراحت شدم . ایشان گفت که من از دست ملت ناراضی نیستم بلکه از دست بعضی از همین خودی ها ناراحتم که بعضی از آن ها غفلت می کنند.

کسی که به مقامی می رسد مثلاً رئیس کارخانه ای شده یا وارد مجلس می شود نباید غرور او را گرفته و قلب رهبر را به درد آورد و نباید جناح بازی کند.

مگر روز اولی که ما برخواسته و گفتیم اسلام همه با هم متحد و یکی بودیم. همراه با هم گفتیم اسلام و امام حسین (ع)، حالا اگر بخواهیم تا قیامت اسلام را یاری کنیم باید دست از جناح بازی بردارند. به خاطر اسلام کم خونی داده نشده. حالا نه تنها ایران ما، تاریخ اسلام را مطالعه کنید که چقدر خون به خاطر اسلام ریخته شده. ما باید نشسته و فکر کنیم که خوب اگر ما خون نمی دهیم لااقل ریشه اسلام را هم نزنیم. طرفدار رهبرمان باشیم. بالاخره ولایت فقیه یعنی کسی که جانشین امیرالمومنین علی (ع) است و تا قیامت به ترتیب می آیند به قول رهبرمان که چند شب قبل می گفت هر کس لایق ولایت فقیهی باشد روی کار می آید و ولی فقیه می شود. ما که نباید ولی فقیه را داشته باشیم اما به دنبال دنیا باشیم. مثلاً قوم و خویش خود را به ناحق روی کار آوریم، دنبال پول و مقام باشیم خوب این درست نیست. کسی که نماز بخواند روزه بگیرد، نماز شب بخواند اما دو سه دستگی ایجاد کند که کارش درست نیست و منافق است. کسی که دو دستگی ایجاد می کند اشتباه کرده. کسی که رحم و مروت ندارد طرفدار ولی فقیه نیست. کسی که رئیس شده باید زیر دست خود را بیابد.

رئیس باید متوجه آن کارگری که گندم را در گرما و سرما می کارد، درو می کند و آسیا کرده و نان می پزد و به تو رئیس داده که بخوری تو هم باید هوای او را داشته باشی البته بی رئیس نمی شود و همه جا رئیس می خواهد اما رئیس خدا ترس. هر خانه ای رئیس دارد که پدر خانه است. همه جا رئیس می خواهد. ما از این رئیس ها می خواهیم که فقط گوش به رهبرشان بدهند، رهبری که اسلام برای آن ها قرار می دهد. ولایت فقیه یعنی امیرالمومنین حاضر شاید تا قیامت هزار تا امیرالمومنین بیاید تا اسلام بماند. و این کار از پیش خدا می باشد.

خداوند صد و بیست و چهار هزار پیامبر آورده و گفت آخرین آن ها حضرت محمد (ص) می باشد و دین به وسلیه ی او کامل شد. اسلام کاملترین دین است. با دین حضرت محمد (ص) ما باید پای حساب برویم، حتی کسانی که ادیان دیگر را قبول دارند هم باید به این دین آخری بپردازند. اگر انشاالله امام زمان ما بیاید بعد از او دیگر امامی نمی آید. و انشاالله ما باشیم و او بیاید. ما آرزو داریم که زنده بمانیم تا امام زمان بیاید و ما درد دلمان را برایش بگوییم.

ما از مردم می خواهیم این قدر حق و ناحق نکنند و دنبال مال دنیا نباشند. درست است که مال دنیا کمی آدم را به جنب و جوش می اندازد اما آن لذت واقعی را که معنویات می دهد به انسان نمی دهد. معاویه هم مال داشت که چنین جنایت هایی را مرتکب شد. خیلقی دنبال مال دنیا نباشند. به قدر کفایت و گذران زندگی مال خوب است اگر تو مسلمانی کار کن و به زیر دست خود هم کمک کن که امرار معاش کند. خمس خود را بده، زکات را بده، مالیات دولت را بپرداز. آقا می بیند نماز شب می خواند، روزه می گیرد ولی اگر به او بگویید از باغ پسته ای تو پنجاه هزار تومانش مالیات است به آسمان می پرد.

ما از مردم می خواهیم که دل رهبر را به درد نیاورند. من به خاطر رهبر خیلی ناراحت هستم. او خیلی نگران امت است. اگر او ناراحت باشد ما هم ناراحت می شویم. ما حاضریم گرسنگی بخوریم ولی رهبر زنده و سلامت و شاد باشد. حالا اگر پسر قوم من رئیس جمهور شد که نباید برای خود خطی درست کند. بلکه باید پشتوانه ای برای رهبر شود. رهبر کسی جزء امیرالمومنین حاضر نیست. هر کسی که خداوند او را بر سر کار آورد و امور مردم را در دستش قرار دهد. قدری هم دولت باید به فکر باشد و بازرسانی برای رسیدگی وضعیت کشور قرار دهد. اگر چیزی به کسی می دهد بررسی کند که آیا به صاحبش رسانده یا نه دیگر فکر نکنید که او نماز می خواند و کارش درست است چون شیطان بیشتر دنبال فریب نماز خوان ها و مؤمن هاست آن ها بیشتر در خطرند. باید آن ها را هم زیر نظر داشت. الان سال هاست که ما بازرسی ندیده ایم و همه اش پارتی بازی است. کلمه ای که اصلاً خدایی نیست.

از مردم می خواهیم که حجاب خود را رعایت کنند. کدام شهید طاقت بی حجابی را دارد. خون همان جوشیده و بی حجابی را له می کند. آدم باید به یاد شهدا باشد. اگر خودش نتوانسته شهید شود باید یاد آن ها را زنده نگه دارد. این ها تا قیامت ماندگارند. همان طور که امام حسین (ع) ماند. چندین مرحله در زمان های گذشته حرم او را ویران کرده و به جایش گندم کاشته اند اما باز خداوند آن را بنا کرد.

من 36 سال قبل کربلا رفته و حرم او را دیده ام، امسال که رفتم دیدم روز به روز بهتر شده. شهدا هم همین طورند. حرم امام حسین (ع) تا قیامت هست. خود صاحب حرم مواظب حرمش می باشد. حالا ما خانواده های شهدا و سایر مردم باید ببینیم رهبرمان چه می گوید. امام خمینی (ره) وصیت نامه اش موجود است. نوارهای ایشان هست. آن ها را هر روز برای مردم بگذارند. سخنرانی های آیت الله خامنه ای را روزی دو سه دفعه برای مردم بگذارند.

در حال حاضر رسانه ی تلویزیون می تواند پیام رهبر و شهدا را به مردم برساند و آن ها را آگاه کند. امروزه دنیا روی تبلیغ می باشد. ما هم باید برای ارزش های خود تبلیغ کنیم. حرف باید گفته شود تا بماند. عکس شهید باید بماند که یاد شهید حفظ شود.

بچه ای که امروز بر سر کار آمده ، ماشینش آماده، زمین کشاورزی اش آماده، خوب مدرک هم که دارد و باید جایگاهی هم به او بدهند. از کجا می داند جبهه و جنگ چیست؟ از کجا می داند نوجوانی در حالی که ترکش به چشم خورده دوباره به جبهه می رود. همه چیز فراوان است. و الحمدالله این از برکت اسلام است ما به همه ی کشورها کمک می کنیم و هنوز هم روز به روز داریم رشد می کنیم. همین پول زمان شاه گیر نمی آمد اما الان اگر زندگی فقیری که تحت پوشش کمیته امداد امام (ره) می باشد را بنگری می بینی که پول دارد. آن زمان ها نان گیر نمی آمد. حالا خدا را شکر معدن ها روی آمده اند و به همه می رسد. وقتی چیزی باشد به همه می رسد اما اگر خشکسالی شود باز هم به همه ضرر می خورد. خدا خشکسالی را نیاورد. خدا کند باران ببارد. که به همه نعمت های خداوند برسد. همین طور که تاکنون رسیده. و امیدوارم که خدا ما را هدایت کند. والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته

 

 وصیت نامه شهید در ادامه مطلب

          

پدرعزیزم تنها وصیت من این است که مرا در گلزار شهدای خانوک کنار قبر دائی بزرگواروعزیزم

شهید محمدجواد زادخوش دفن کنید.وچشمانم را باز بگذارید تا این منافقین بدانندکه من ای راه راکور

کورانه انتخاب نکردم.ودستهایم را از صندوق بیرون بگذارید تااین دنیا پرستان و مال پرستان بدانند

که من از این جهان بزرگ وبی انتهاچیزی جز کفن رابه همراه نبرده ام .....

بسم الله الرحمن الرحیم

ولا تحسبن الذین فی سبیل الله امواتابل احیاء عند ربهم یرزقون

مپندارید کسانی که در راه خدا کشته شده اندمرده اند بلکه زنده اند ونزدخداروزی می خورند

هرکجاتو باشی من خوش دلم گردر قعر چاه باشد منزلم

ای خداوند مستضعفان توکه اراده کرده ای تابه بیچارگان زمین منت نهی وتودهای محکوم به

ضعف ومحروم از حیات را که در بند کشیدگان تاریخ وقربانیان ستم وغارت زمان ومبغوضان

دوزخ زمینند به رهبری امامشان پیروز گردان خداونداتوکه فرشتگانت را در پای ادم به سجو ه

افکندی خون سرخم را درراه تودادم پذیرا باش سرخی خونم را به حق زهرای اطهرت وبه حق

حسین سرور محرومان ومظلومان تاریخ رنگین تر کن.خدایا تو را سپاس که مرا نیز از یاران

مهدی درسپاه محمد خواندی.الهی تو اگاهی که خونم را دادم تا شریعتت بجای ما ندپس به ملت

من شکیبائی درشکست ومحرومیت بیاموز.زنها با صبرشان وبا حجابشان معلمان با تدریسشان

وتربیتشان و مردان با جهادشان وبا ایمانشان کفار را شکست ومسلمانان را سر بلن وسر افراز

بنمایند.....اری ای هم رزم وای همسنگرم وای همکلاسیم بیدار باش که لحظه ای جبران ناپذیر

در کار است.بکوش تا از قافله عقب نمانی. چطور میتوانید ای مدرس وای محصلدرس جهاد را

به شاگردان وهمقطاران خود یاد دهید بدون اینکه پس از هفت سال که از جنگ می گذردبه جبهه

نیامده باشی.............

مادرم شیرت را که جسم مرا با ان پرورده ای ورنجت را برایثمررسانیدن نهال وجودم به کاربستی

حلالم کن واگر خواستی بر جنازهام گریه کنی بیاد شهیدان کربلابیاد علی اکبر وعلی اصغر اشک

بریز مادر جان مگر خون من از خون علی اکبر رنگین تر است.مادرم تو باید همچوزینب درعزای

من صبر کنیواز خداوندبخشش وعفو مرا طلب کنی...

پدرعزیزم تنها وصیت من این است که مرا در گلزار شهدای خانوک کنار قبر دائی بزرگواروعزیزم

شهید محمدجواد زادخوش دفن کنید.وچشمانم را باز بگذارید تا این منافقین بدانندکه من ای راه راکور

کورانه انتخاب نکردم.ودستهایم را از صندوق بیرون بگذارید تااین دنیا پرستان و مال پرستان بدانند

که من از این جهان بزرگ وبی انتهاچیزی جز کفن رابه همراه نبرده ام .....

واز برادران وخواهران وهمکلاسیهایم که راه مرا که راه حسین بن علی(ع)بود انتخاب کنند

1365/10/20جابر مهدوی غلامرضا





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : شنبه 27 آذر 1389 :: توسط : خادم الشهداء
درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ: خادم الشهداء
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو