تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك - شهید سید عبدالرسول مهدوی
 
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك
 
 

                                                       

 

شهید سیدعبدالرسول مهدوی فرزند  سیدمحمد سال 1346 در شهر کرمان به دنیا آمد وهمچنین در سال 11/3/1367در منطقه شلمچه در عملیات کربلای5 به درجه رفیع شهادت نائل آمد

 

شهید از زبان مادر

به نام خدا من مریم مهدوی مادر شهید سیدعبدالرسول مهدوی هستم. 63 سال سن دارم و دارای هشت فرزند می باشم. شهید فرزند پنجم من بود. و همین یک شهید را داده ایم.

موقعی که رسول به دنیا آمد وضعیت زندگی ما معمولی بود و پدرش ارتشی بود. رسول همانند دیگر بچه ها متعادل رشد کرد تا این که در سن شش سالگی او را به مدرسه شهید سردار جنگل فرستادیم. از همان اول خیلی باهوش و زرنگ بود. خوب درس می خواند . پیشرفت می کرد. در هر سه دوره تحصیلی چه دبستان، چه راهنمایی و چه دبیرستان دوستان زیادی داشت. دبستان را که سپری کرد، راهنمایی را در مدرسه فرهنگ آغاز نمود که این مدرسه همین نزدیک خانه مان می باشد. و این جا عضو کتابخانه بود. مدیر مدرسه شان آقای صالحی بود و تمام معلمان از اخلاق و رفتار و درس رسول راضی بودند. تا این که راهنمایی را هم پشت سر گذاشت و برای دبیرستان خودش گفت می خواهم به مدرسه امام خمینی بروم با این که راه دور بود او را ثبت نام کردیم.

مدتی به مدرسه رفت یک روز آمد و گفت من می خواهم به جبهه بروم. گفتم تو هنوز بچه ای این حرف ها چیست که می زنی؟ گفت نه می خواهم بروم گفتم اگر قبول کردند تو را ببرند جبهه برو نام نویسی کن. آن زمان پدرش خانوک بود و کرمان نبود که به او اجازه دهد. موقع ثبت نام از او رضایت نامه خواسته بودند و رسول نزد یکی از آشنایان پدرش رفته و خواهش می کند عوض آقا برای او رضایت نامه را امضا کند. او گفته بود من این کار را نمی کنم برایم مشکل ساز است رسول گفته بود نه شما امضا کنید بقیه کارها را خودم درست می کنم.

بعد به پادگان قدس رفته به مدت یک ماه دوره دید بعد به او گفته بودند که قدت کوتاه است و نمی توانی به جبهه بیایی. و رسول آن قدر التماس و اصرار کرده بود که راضی شده بودند برود بعد با خوشحالی به خانه آمده و گفت وسایل مورد نیازم را تهیه کنید که بروم ما یک سری لوازم برایش خریدیم و او در حالی که 15 ساله بود عازم جبهه شد و بعد از سه ماه به مرخصی آمد و توی مدت این سه ماه مرتب برایمان نامه می نوشت. مدتی این جا بود تا این که اعلام کردند دوباره بیایید.

رسول برای بار دوم هم به مدت سه ماه به جبهه رفت و دوباره آمد و این دفعه دیگه به جبهه نرفت و در مدرسه نام نویسی کرده و ادامه تحصیل داد تا رسید سال چهارم دبیرستان که دوباره قصد رفتن به جبهه کرد به او گفتم الان موقع درس و امتحان توست گفت از این جهت مشکلی ندارم آقای ایرانمنش رئیس آموزش و پرورش قول داده بعداً از بچه هایی که به جبهه می روند امتحان بگیرد. و این گونه مرا قانع کرده و به جبهه رفت و این دفعه هم به مدت سه ماه در جبهه بود و وقتی آمد خواست امتحان داده و سال چهارم را به پایان برساند اما نپذیرفتند و یک سال عقب افتاد.

سال بعد کلاس چهارم دبیرستان را خواند و خود را برای آزمون دانشگاه آماده کرد. عکس گرفت و ثبت نام کرد ولی دوباره هوای جبهه به سرش زد به او گفتم مادر تو که برای دانشگاه ثبت نام کردی جبهه را فراموش کن. گفت اگر لیسانس نباشی به شهادت نمی رسی؟ گفتم هر طور که خودت صلاح می دانی باز رفت و برای چهارمین دفعه عازم جبهه شد.

وقت رفتن یکی از عکس هایش را جلوی ساعت گذاشت و گفت مادر اگر برگشتم خودم آن را برمی دارم اگر برنگشتم همین جا باشد. وقتی می خواست برود از زیر قرآن عبورش دادم. وقتی قرآن را باز کردم سوره ی یوسف آمد. رسول گفت برو بنشین و سوره ی یوسف را بخوان، نگذاشت بدرقه اش کنم. مدتی بعد از رفتن نامه ی برای پدرش فرستاد که در آن خیلی از او معذرت خواهی و طلب عفو کرده بود. پدرش با خواندن نامه خیلی گریه کرده و گفت من دلم می خواهد رسول بیاید و او را به دانشگاه بفرستم تا دکتر شود.

تا این که رسول چند روز بعد زنگ زد و گفت به علی نامزد خواهرم بگویید بندرعباس برایم کاری پیدا کند. گفتم تو مگر درس نمی خواهی بخوانی، پدرت وقتی نامه تو را خوانده خیلی ناراحت شده و گفته اگر لازم باشد فرش زیر پایم را بفروشم این کار را می کنم تا پسرم درس بخواند. رسول مکثی کرد و گفت باشد، مدارک مرا از آموزش و پرورش بگیر تا وقتی آمدم آماده باشد که برای دانشگاه ثبت نام کنم. گفتم تو الان کجا هستی؟ گفت الان از شلمچه آمده ایم و داریم به سددز می رویم.

دو روز بعد دوست رسول آمد و گفت من به مرخصی آمده ام، از رسول چه خبر دارید؟ گفتم دو روز قبل تلفن زده و گفته سردز هستیم. گفت من می خواهم به آن جا بروم پیغامی ندارید؟ گفتم نامه ای می نویسم با مقداری پول برایش ببر.

بعدها دوستش تعریف می کرد، که من نامه را به او دادم و مشغول خواندن شد در همین حین من شروع به نوشتن وصیت نامه ام کردم. بعد اعلام کردند که شلمچه شلوغ شده و باید عازم منطقه شویم و دوباره ما را به شلمچه اعزام کردند. آنجا رسول تیر بارچی بود و در همین مرحله به شهادت رسیده بود.

روزی که خبر شهادت او را آوردند من برای گرفتن مدارک او به آموزش و پرورش رفته بودم، از طرف بنیاد شهید یا سپاه چند نفر در خانه آمده و به دختر بزرگم که از تهران آمده بود گفته بودند مادرتان کجاست و او هم گفته بود نمی دانم، بعد در مغازه سر کوچه رفته و از صاحب مغازه می خواهند که خبر شهادت او را به ما اطلاع دهد او می گوید من چنین خبری نمی دهم. بعد آن ها به منزل سیدمهدی مهدوی که از اقوام ما بود رفته و خواهش کرده بودند که ما را خبر کند. ایشان هم گفته بود من نمی توانم چنین خبری ببرم.

هیچ کدام نتوانسته بودند خبر شهادت او را به ما بدهند به خاطر این که رسول خیلی خوب و خوش اخلاق بود و همه او را دوست داشتند. بعد به خانه عمه جان رسول که او هم پسرش شهید شده بود می روند و می خواهند که ما را مطلع کند. شب عمه جان رسول با آقا سیدمهدی و شوهر عمه جان به خانه ما آمدند. همان شب قرار بود برای پسر بزرگم رضا به خواستگاری رفته و چمدان نشان ببریم قبلاً که رسول زنگ زده بود به او جریان را گفته بودیم و او عذر خواهی کرد که نمی تواند بیاید و از ما خواست که بدون او برویم.

ما چمدان را برداشته و آماده رفتن بودیم که مهمان ها آمدند و ما توی خانه ماندیم و گرم صحبت شدیم در بین حرف ها آقا سیدمهدی گفت فردا هفتاد شهید به کرمان می آورند گفتم الهی بی مادر شوند. مادرشان چگونه صبری داشته باشد که جنازه شان را ببینند. خلاصه از هر دری گفتند ولی من متوجه نمی شدم که منظورشان چیست. تا این که من برای کاری بیرون رفتم و آن ها موضوع را به دامادم گفته بودند بعد ایشان هم آقا، پدر رسول را بیرون صدا زده و جریان را گفته بود و چاره جویی کرده بود که چگونه مرا مطلع سازند.

آقا توی اطاق آمد و گفت بی بی چمدان را جایی بگذار شبی نمی توانیم به خواستگاری برویم. گفتم چرا؟ گفت پسرمان از دستمان رفته و الان وقت این کارها نیست. و من متوجه شدم که رسول شهید شده. و بعد هم مهیا شدیم برای تشییع و انجام مراسم مربوط به رسول و او را در گلزار شهدای کرمان طبقه بالا ردیف سوم به خاک سپردیم.

یکی از دوستانش می گفت رسول آن قدر سریع تیربار به طرف دشمن می زد که یکی از بچه ها به سرعت برایش تیر می رساند در این لحظه تانکی به طرف او می آمد همین که تیربارش را به طرف تانک گرفت تانک به طرف او شلیک کرده و تیری به پیشانیش خورده و از طرف دیگر بیرون آمد و با گفتن یا ابوالفضل به زمین افتاد من او را کول کردم که به چادر اضطراری برسانم ولی در بین راه به شهادت رسید.

در مورد شهادت رسول من خواب ندیدم. فقط آخرین روزی که رفت وقتی توی اتوبوس بود دستش را از شیشه بیرون آورد و من آن را بوسیدم و بعد از شهادت او خیلی حسرت می خوردم که چرا فقط دست او را بوسیده ام و همان شب خواب دیدم که از در آمد تو و من او را در آغوش گرفته و بوسیده ام. و همان شب خواب دیدم که از در آمد تو و من او را در آغوش گرفته و بوسیدم.

البته قبل از شهادت او دخترم در تهران خواب دیده بود که رسول با لباس پاسداری داخل شده و در حالی که شنل قرمزی روی دوش داشته خواهرش می گوید رسول کجا بودی؟ می گوید جبهه بودم، آمدم سری بزنم و الان باید بروم و همان روزها رسول شهید شد.

بعد از شهادت او پدرش خواب دیده بود در حالی که لباس های ارتشی به تن داشته سوار بر اسب در خانه آمده و با پدرش صحبت کرده و رفته بود. یک دفعه هم خواب دیده بود که رسول روی تخت خوابیده و چند مار اطراف تخت هستند یکی از مارها از تخت بالا می رود و پدرش می گوید رسول مواظب باش، رسول بلند شده و مار را گرفته و دور دست خود می پیچد و با آن بازی می کند.

خودم هم چند مرتبه خواب های خوبی برایش دیده ام ولی در خاطرم نیست، در حال حاضر هم ما هر مرادی که داریم از او می گیریم. دو طرف قبر او شهیدان انجم شعاع قرار دارند خواهر آن ها هم می گوید من هر وقت مرادی داشته باشم همین سید را شفیع قرار می دهم و به مطلب خود می رسم.

پدر عروسم هم یک دفعه در خواب دیده بود که کنار نهری وضو می گرفته، لباس هایش را گوشه ای گذاشته و داخل آب می شود در این حین رسول آمده و می گوید لباس هایت را برای پسرت که سربازی است می برم. پدر عروسم می گوید نه این لباس ها مال من است باید بماند. بعد از این خواب پسر او به سلامتی از سربازی می آید.

داماد عمه جان رسول هم که کویت زندگی می کند و همیشه به مقام رسول پوزخند می زد که یک شب بعد از هفتم عمه جان رسول خواب می بیند که مادر زنش (عمه جان رسول) چادر سفیدی به سر دارد و از کنار نهر آبی عبور می کند. به او می گوید کجا می روی؟ می گوید می خواهم به مسجدی که رسول ساخته بروم و نماز بخوانم.

خواهرش، مطهره هم چند روز قبل خواب می بیند که مهمانی خانوادگی داشته ایم و رسول در حالی که کت و شلوار سورمه ای و پیراهن سفید به تن داشته روی صندلی می نشیند. خواهرش پلاکی را توی سینه او می بیند می گوید این چیست؟ و رسول جواب می دهد این مدال افتخاری است که به بعضی ها می دهند. من هم لیاقت آن را یافته ام.

یکدفعه هم من شریک سالگرد شهدای خانوک شدم که برای رسول هم سالگرد گرفته شود چند روز بعد مطهره خواهر رسول خواب دیده بود که اتاق بزرگی داریم که دور تا دور آن را گلدان های قشنگی چیده اند و رسول هم کنار تعدادی کتاب نشسته و در حال نوشتن و حساب کردن می باشد. یکدفعه هم بعد از مرگ ننه جان رسول باز خواهرش مطهره خواب می بیند که رسول در حالی که قد خیلی بلندی دارد ننه جان را که چون کودکی در قنداق می باشد روی دست گرفته و جلوجلو می رود و مردم هم که همه کوتاه قدتر از رسول هستند دنبال آن ها می روند که مادر بزرگش را دفن کنند.

از همان اول به کیهان بچه ها علاقه داشت و می بایست حتماً در هفته یک بار کیهان بچه ها را گرفته و بخواند و بعد که بزرگتر شد به نقاشی خیلی علاقه داشت در ضمن خوشنویسی هم می کرد و خیلی خوش خط می نوشت. حتی یکی از دوستانش او را به مدرسه خواهرش معرفی کرده بود که به دانش آموزان خط یاد دهد. در مدرسه خواهرش اطهره هم خوشنویسی برای مراسم بیست و دوم بهمن نوشته بود و بعد از شهادت او دانش آموزان آن مدرسه خیلی ناراحت بودند و در تمام مراسم او شرکت کردند.

به کاراته هم خیلی علاقه داشت و مدتی هم کلاس کاراته رفت. رسول خیلی بخشنده بود مثلاً می گفت فلان لباس را برایم تهیه کنید. اگر گران هم بود برایش می خریدیم با این حال اگر دوستش می گفت آن را به من بده به او هدیه می کرد. ساعتش را به یکی از دوستانش هدیه کرد. خیلی کم رو هم بود یک دفعه پیراهن سفید و جلیقه ای مشکی برای مراسمی در بسیج می خواست برایش گرفتیم بعد پسر همسایه گفته بود پیراهنت را بده من عکس بگیرم و دیگر پس نداده بود رسول هم رو نداشت که آن را بگیرد.

یکدفعه هم از بندر یک شلوار برای خود گرفته بود دو سه روزی که آن را پوشید گفت مثل این که شلوارم کوتاه است. گفتم خوب اگر کوتاه بود چرا آن را خریدی؟ گفت حالا شده، کوتاهی شلوار بهانه بود برای این که آن را به پسر همسایه مان بدهد و همین کار را هم کرد. یکی از دوستانش هم راننده کامیون بود و بعضی وقت ها نیمه های شب نزد رسول می آمد و او برایش شام درست می کرد. خیلی دوست و رفیق داشت حتی بعضی همسایه ها از آمد و رفت دوستان او گله مند بودند. یکی از زن های همسایه یک دفعه گفت به رسول بگویید ما می خواهیم آمد و رفت کنیم به دوستانت بگو توی کوچه نیایند. من به او گفتم. رسول گفت به زن همسایه بگو اولاً که راه تو از توی کوچه دیگری است بعداٌ تو دختر چهارده ساله نیستی که ما به تو نگاه کنیم، طوری نمی شود. من گفتم نه توی کوچه ماندن خوب نیست دوستانت را به خانه بیاور گفت این طوری خرجت زیاد می شود و باید پذیرایی هم بکنی. گفتم اشکالی ندارد من نمی خواهم کسی از تو برنجد.

رسول خیلی اجتماعی و مردم دوست بود. در تمام کارهایش با من مشورت و نظر خواهی می کرد. حتی یکدفعه آمد و گفت یکی از دوستانم راننده کامیون است و خیلی هم در کارش مهارت دارد. از من خواسته راننده او شوم و برجی پنجاه هزار تومان هم حقوق می دهد. گفتم تو که گواهی رانندگی و کارت پایان خدمت نداری؟ گفت: دوستم قول داده هم گواهی رانندگی برایم بگیرد و هم معافیت سربازی. من به او گفتم اگر چنین حرف هایی زده دستش توی کار خلاف و قاچاق است. تو نباید حرف او را قبول می کردی. گفت من که قبول نکردم بلکه فرصت فکر کردن خواستم و حالا هم آمده ام با شما مشورت کنم. و هر چه شا بگویی همان کار را می کنم. گفتم اگر بخواهی با این کار پولدار شوی بالاخره ننگش برایت می ماند که می گویند قاچاق فروش است و اگر زندان بروی باز ننگ زندان را با خود خواهی داشت. تو باید دنبال کارهای بهتر از این باشی.

رسول گفت: پس اجازه بده به جبهه بروم. گفتم اگر جبهه رفته و شهید شوی بهتر از این است که تو را به چنین کارهایی بکشند. به قول قدیمی مرده ی به نام به از زنده ی به ننگ. گفت این طوری است.  گفتم بله. گفت پس حرف های امروز مرا به هیچ کس نگو و من هم تا الان که به شما می گویم این مطلب را به هیچ کس دیگر نگفته ام.

دفعه ی آخری که می خواست به جبهه برود به او گفتم اگر درست را بخوانی بهتر است. بهانه گرفت که محله مان خوب نیست و این جا دوستانی دارم که مزاحم تحصیل من می شوند گفتم این مشکل را با عوض کردن خانه حل می کنیم.

بعد آقا خانه ای در جای دیگر (کوی فرهنگیان) رهن کرد و جا به جا شدیم. آن جا ثبت نام کرد که ادامه تحصیل دهد. مدتی که گذشت گفت می خواهم به جبهه بروم. بعد با تمام همسایه ها خداحافظی می کند. یکی از همسایه ها به او می گوید رسول تو چرا این قدر اذیت می کنی و تصمیت را عوض می کنی خانواده ات به خاطر ادامه تحصیل تو از اینجا جا به جا شده اند. با این کار تو ناراحت می شوند. رسول گفته بود شما عوض این که مادرم را دلداری داده و مرا تشویق کنید این حرف ها را می زنید. تا من نروم و به شهادت نرسم جنگ تمام نمی شود. و همین طور هم شد. یعنی در روزهای آخر جنگ رسول به شهادت رسید.

 به تمام افراد بخصوص خواهرانش و از همه مهمتر خواهر کوچکش، خاطرم هست اگر من لباس کوتاهی به تن دخترم می کردم ناراحت می شد و می گفت دامادهایمان برای او نامحرمند. من می گفتم او هنوز بچه است او اشکالی ندارد کوتاه بپوشد. می گفت بچه باشد همین طوری عادت می کند و بزرگ هم که شد لباس کوتاه می پوشد.

خواهرش جرأت نداشت بدون روسری مقابل کسی بیاید. می گفت باید روسری و چادر بپوشی. خواهرش 6 ساله بود که رسول به من گفت برایش چادر بدوز. گفتم من شش متر پارچه دارم حیف است خراب شود. گفت مهم نیست پارچه از دست برود چیزی نیست ولی نجمه نباید بدون چادر بیرون رود. به خواهر زاده هایش هم علاقه داشت. خیلی قوم دوست بود . می گفت ماشینی بخریم و با اقوام آمد و رفت کنیم. باباش هم ماشینی خرید و می گفت حالا که اقوام به دیدن ما می آیند ما هم به دیدن آن ها برویم.

رسول با خواهر و برادرانش خیلی دوست بود. به نظر من فرقی نداشت ولی خودش می گفت: من درس نمی خوانم و فقط به فکر جبهه ام ولی شما پشتکار برادر کوچکم حسین را بگیرید که درسش را بخواند. رسول از طرفی زود رنج و عصبانی بود و از طرفی هم خیلی با محبت بود. اگر مسافرتی می رفت حتما می بایست برای خواهر زاده هایش هدیه ای بگیرد. حتی اگر آن هدیه یک جوراب ارزان قیمت بود. و شاید این تفاوت او با بقیه باشد.

رسول در تشییع جنازه شهدا شرکت می کرد. بخصوص اگر دوستانش شهید می شدند او از فلکه بسیج تا گلزار شهدا را با پای برهنه دنبال شهدا می دوید. خیلی انقلابی و مؤمن بود و به نماز خیلی اهمیت می داد. و پدرش از کودکی او را همراه خود به مسجد می برد و زندگینامه تمام پیامبران و امامان را می دانست. و وقتی پدرش در این زمینه ها از او سوال می کرد خیلی خوب جواب می داد. همان طور که گفتم رسول خیلی با محبت و در ضمن خیلی هم کم توقع و زود رنج بود و اگر چیزی به او می گفتیم می رنجید و عصبانی می شد.

 

شهید از زبان خواهر

 بسم الله الرحمن الرحیم، به نام خالق زمین و آسمان. اینجانب اطهره مهدوی خواهر شهید عبدالرسول مهدوی.

من سه سال از شهید کوچکتر و خاطرات زیادی از او دارم. از بچگی زیاد یادم نیست. ولی آن چه از دوران راهنمایی و دبیرستان بیاد دارم در مورد تعصبات زیادی است که شهید نسبت به ما داشت. در مورد چگونگی بیرون رفتن و رفتارمان خیلی تعصب داشت.

یادم می آید آخرین دفعه ای که می خواست به جبهه برود من رفته بودم برای دانشگاه ثبت نام کنم. وقتی برگشتم گفت کجا بودی گفتم رفتم برای ثبت نام کنکور. به شوخی گفت تو حالا ثبت نام نکن. صبر کن من به جبهه رفته و شهید می شوم آن وقت تو از سهمیه ی شهدا استفاده کن. که فوری قبول شودی چون همین طوری قبول نمی شوی. من هم به شوخی گفتم حالا تو برو شهید بشو ما از سهمیه ات هم استفاده می کنیم.

اتفاقاً این جبهه رفتن جبهه رفتن آخرش شد. و سه ماه بعد از رفتنش خبر شهادت او را برایمان آوردند. دفعه ی آخری برایش تداعی شده بود که شهید می شود حتی گفته بود دور عکس من روبان مشکی نپیچید. روبان قرمز یا سبز بپیچید. وقتی خبر شهادت او را آوردند اصلاً برای ما باور کردنی نبود. برای آخرین بار که می رفت جبهه با همه خداحافظی کرده بود. با تک تک اقوام و آشنایان طوری خداحافظی کرده بود که انگار خداحافظی آخر است.

صبح روزی که خبر شهادتش را به ما دادند من و خواهرم بیرون رفته بودیم خواهرم می گفت کرمان بوی مرگ می دهد من به شوخی گفتم کرمانی ها همه شان مرده اند. که این طور بویی می آید. خواهرم گفت نه واقعاً بوی مرگ می آید. بعد ما نزد خیاط رفتیم که برای من لباس بدوزد یکی گلدار و دیگری مشکی، خیاط گفت اول کدام را بدوزم گفت اول مشکی را بدوزید. گفت چرا مشکی مردم اول گلدار را می دوزند گفتم نه اول مشکی را بدوزید. شاید لازم باشد بعد به خانه آمدیم. دم غروب آقا سیدمهدی مهدوی به خانه ما آمد ما از آمدن او متعجب شدیم. چون هیچ گاه بی موقع به خانه ما نمی آمد من به اتاق بالایی رفتم بعد از مدتی شنیدم صدای گریه ای از پایین می آید وقتی آمدم متوجه شدم خبر شهادت برادر عزیزم رسول را آورده است. و شنیدن این خبر واقعاً سخت بود. و هر چه بگویم باور کردنی نیست. آدم آن لحظه را هیچ موقع از یاد نمی برد. امیدوارم راهش ادامه یابد. والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته.

 

شهید از زبان هم رزم

نام مصاحبه شونده: علی مهدوی

صحبت درباره ی شهادت شهید واقعاً سخت است و زبانی گویا می خواهد. اما مختصری درباره ی زندگی شهید می گویم.

بنده از دوران کودکی با شهید دوست بودم و رفت و آمدم داشتیم و اکثر اوقات با هم بودیم و فتوا در مواقع گرفتاری هایی که ما را از هم دور می کرد جدا بودیم. شهید سه مقطع تحصیلی را در نقاط مختلف از جمله زادگاهش خانوک، کرمان و تهران سپری کرد. دوران متوسطه را در کرمان سپری کرد. او علاقه زیادی به امام داشت. و به واسطه ی ای که در خانواده ی سادات متولد شده بود علاقه زیادی به اسلام و اهل بیت داشت و تحت تأثیر خانواده علاقه زیادی به آقا اباعبدالله (ع) و معصومین داشت و این علاقه را با حضور در مراسم مذهبی قبل از انقلاب و روضه و دعاها به معرض نمایش می گذاشت.

در دوران انقلاب با توجه به این که خانواده ایشان علاقه زیادی به امام و راه امام (ره) و دوستداران امام (ره) داشتند. باز در مراسم شرکت می کرد. و در این برنامه ها با دوستان و برادرش همراه بود.

با ورود به دوران نوجوانی علاقه زیادی به معنویات پیدا کرده بود و حرف هایش حاکی از بی علاقگی به دنیا و مادیات بود. با دوستانش خیلی صمیمی بود و سعی می کرد از حال دوستانش و وضعیت معیشت آن ها مطلع شود. دوستانش اکثراً کسانی پایین تر از سطح خودش بودند که در مقابل آن ها فروتن بود. و عقیده داشت که آدم باید از وضعیت آشنایان و دوستان مطلع باشد و بداند که در چه وضعیتی هستند. اسلام دوست و اهل بیت دوست هستند یا نه اگر چنین بودند تا حد توان به آن ها کمک می کرد.

او با کردار و رفتار خود تأثیر زیادی روی دیگران داشت. و تعصبات خاصی داشت با توجه به سن کمش روی خیلی مسائل حساسیت داشت مثلاً به همه سر بزند و غیره. یکی از خصوصیات بارز او جذابیتش بود. خوب یادم هست که با هر که برای اولین بار برخورد می کرد تأثیر روی او می گذاشت که رابطه ای پایدار پیدا می کردند. و آمد و رفت آن ها شروع می شد. حتی دوستان من با او صمیمی می شدند.

شهید علاقه زیادی به خانواده و دوستان و مسائل معنوی داشت. در کنار علاقه اش به جمع خیلی اوقات دوست داشت خود را از جمع دور کند و تنها باشد حال چه چیزهایی را در تنهایی می جست من نمی دانم!؟ و این سوالی بود که من بارها از او پرسیده بودم اما جوابی نمی یافتم.

به مسائل دینی علاقه داشت و سعی می کرد هیچ یک از آن ها را جا نیندازد. یادم هست اولین دفعه ای که در سال 61 با او به جبهه رفتیم. من رفتار و کردار عجیبی از او می دیدم تأثیر شهید بر دیگران بسیار عجیب بود با وجود کوچک و سن کم اما دلی به وسعت دریا داشت. دیگران را توصیه می کرد که دست از امام (ره) و اسلام برندارید.

آرزوی شهید ما فوق آرزوهای ما بود. و از تمام کردار و رفتار و نوشته های او می توان آرزوی او را یافت. در یکی از نوشته هایش که مربوط به سال ها قبل از شهادتش بود آمده خدایا اگر تو مرا خواسته ای من آن خواسته ام که تو از من خواسته ای.

شهید اوقات فراغت خود را اکثر صرف دوستان می کرد. دوستانی که از لحاظ علمی یا مادی به او نیاز داشتند در حد مقدورات با توجه به پیشرفت های خود و در ضمن استعداد طرف کمکشان می کرد.

نظر دیگران در رابطه با گفتار و کردار شهید زیاد برایش مهم نبود. اما دیگران در موردش نظر داشتند که یک آدم مافوق اطرافیان خود می باشد. با قرآن مأنوس بود. همیشه سعی می کرد با خدای خود به واسطه ی قرآن درددل کند.

مرتبه دوم که با هم به جبهه رفتیم. مرحله ی اول عملیات بیت المقدس بود. مدتی را در حالت سکون بودیم و خبری از عملیات نبود و این مرحله آماده شدن برای رفتن به عملیات و رسیدن به معبود بود. خوب همه این لیاقت را نداشتند. اما رسول همیشه آماده رزم بود و معلوم بود که لیاقت وصال معبود را دارد و رفتار او برای همه الگو بود.

 خوب یادمه دوستی داشت به نام شهید رستمی، انس عجیبی بین این دو برقرار بود. سعی می کرد به واسطه پستی که داشت همیشه از رستمی احوال بپرسد. روزی شهید رستمی درخواست کرده بود که آقای مهدوی دوربینت را به من بده می خواهم عکس بگیرم. ایشان گفته بود چشم الان برایت می آورم. شهید رستمی گفته بود هر چه سریعتر. رسول گفته بود حالا چه اصراری داری؟ می گوید شاید دیگر وقتی نماند. رسول دوربین را در اختیار شهید رستمی می گذارد و او از دوستانش عکس می گیرد و دوربین را تحویل می دهد بعد از پس دادن دوربین چهار پنج دقیقه ای نمی گذرد که مورد اصابت قرار گرفته و شهید می شود.

شهادت شهید رستمی یک تحول عجیب و انقلاب روحی در رسول به وجود می آورد. به طوری که اول حسرت می خورد که خدایا رستمی گوی سبقت از ما ربود حالا شاید ما لایق نبودیم ولی خدایا انتقام خون رستمی را از بعثی ها بگیر. و این را عملاً در عملیات بیت المقدس در خط سیدجابر قسمت فرسیه به اثبات رساند. واقعاً انتقام خون شهید رستمی و رستمی ها را از بعثیون عراق گرفت. و بعداً هم خود به شهادت رسید. امیدواریم ما هم حافظ او و سایر شهدا باشیم. والسلام.

 

.





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 29 آذر 1389 :: توسط : خادم الشهداء
درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ: خادم الشهداء
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو