تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك - شهید مجید اسدی حاج محمد
 
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك
 
 

                                                

شهید مجید اسدی 1360 1337 هـ ش

مجید در روستای خانوک از توابع شهرستان زرند کرمان به دنیا آمد. پدرش حاج محمد و مادرش صغری نام داشت. تحصیلات خود را تا ششم ابتدایی ادامه داد. از طرف بسیج به جبهه های جنگ نبرد حق علیه باطل اعزام گردید. در آنجا تیربارچی بود. سرانجام در عملیات محمد رسول ا... در منطقه ی عملیاتی مریوان در اثر اصابت گلوله به فوز عظیم شهادت نایل آمد.

 

 

شهید از زبان مادر

بنام خدا، من معصومه اسدی مادر شهید مجید اسدی هستم، 60 سال سن دارم، اسلام‌آباد بدنیا آمده‌ام. سوادم خیلی كم است، 9 فرزند داشتم و شغلم از همان اول خانه‌داری بود، شهید بچه سومم بود.

موقعی كه مجید بدنیا آمد، من خانه‌دار بودم و پدرش قالی‌باف، زندگی خیلی سخت بود و از ستاره همان شهید كم‌كم بهتر شد، برق نبود ولی بعد موتور برق آوردند.

ما از نظر مذهبی خوب بودیم، من همیشه با بچه‌ها در مراسم روضه یا شبیه‌خوانی شركت می‌كردم، پدرشان هم قرآن‌خوان و چای‌زیر امام حسین بود. من خودم وقتی كه بچه‌ها بدنیا می‌آمدند، كامشان را با تربت امام حسین‌ برمی‌داشتم و پدرشان هم كه قرآن‌خوان بود، اذان و اقامه شان را می‌گفت.

مجید اصلاً از همان بچه‌گی با بقیه فرق می‌كرد، معلوم می‌شود خدا او را برای خود می‌خواسته. او تا كلاس ششم اینجا درس خواند، بعد چون می‌ترسیدیم كه اگر به كرمان برود، بچة بدی از كار دربیاید، او را به كرمان برای ادامة تحصیل نفرستادیم و اون آمد و شروع كرد به قالی‌بافتن. بعد از آن رفت ذوب‌آهن و راننده شد. چند وقتی بندرعباس راننده بود،‌ در راه تصادف كردند و شوفرش مرده بود. او یك سال بندرعباس زندان بود، در زمان شاه ‌و در آن زمان كه خبرشان كرده بودند برای سربازی، می‌گفت كه در جمع بچه‌ها بودم و داشتند ما را  جدا می‌كردند. من فقط گفتم یا ابوالفضل، آنها مرا جدا كردند و معافم كردند. همین‌طور فقط گفته یا ابوالفضل، او را گذاشته بودند جزء معافی‌ها،‌ علت دیگری نداشت. بعد وقتی كه جهاد در این رژیم شروع شد، هر سه پسرم در جهاد كار گرفتند. بعد از مدتی خبر كردند كه متولدین 37 بیایند، عجله كرد برای رفتن. من علتش را پرسیدم و گفتم حالا چرا تو اینقدر زود می‌خواهی بروی، گفت نه من باید بروم، خیال كردی آن رژیم است، خدا می‌خواسته كه من بمانم و برای این امام خدمت كنم و عكس امام اینجا زده بود، هی جلویش پا به زمین می‌كوبید. بعداً 3 ماه باغ سرآسیاب اینجاها بودند و بعد با دوستانش رفتند جبهه. رفیقانش یكی حسین اسدی- علی اسدی- عباس عرب‌پور، محمد اسدی كه الآن شهید شده. رفیقانش تعریف می‌كنند كه در جبهه علی اسدی پایش زخمی می‌شود و از بقیه می‌خواهد كه او را به جایی برسانند. در پشت خط اول مجید ما داوطلب می‌شود، اما بعد می‌گوید نه ما باید برویم بجنگیم. هر كسی باشد، می‌آید و او را می‌برد و این‌طور كه می‌گویند باید از یك غاری می گذشتند كه او دنبال‌تر از بقیه بوده كه شهید شده. بعد از مدتی دوستانش آمدند، اما خبری از مجید نشد. من موقع رفتنش به او گفتم مجید شبی كه روضه داریم، حتماً بیا و اون هم قبول كرد و گفت شب روضه می‌آیم، روضة ما شروع شد و من نگران بودم. از دوستانش پرسیدم، آنها گفتند ما چون زن و فرزند داشتیم، زودتر آمدیم، اون بعداً می‌آید، ولی فكر می‌كنم آنها خبر داشتند و به من نگفتند، پدرش و عمویش رفتند اهواز و خبری نشد، برگشتند. یك روز من پیش شهید محمد اسدی رفتم، و درحالی كه دست و دلم می‌لرزید، گفتم راستش را به من بگو، من ناراحت نمی‌شوم. اون گفت كه خبر درستی ندارد،‌ بعد شهید محمد اسدی رفته بود و از سرپرستان پرسیده بود كه چه خبری از مجید دارند و گفته بود كه نتوانسته جواب مادر مجید را بدهد. آنها او را به سردخانه فرستاده بودند، چون‌ كه محمد اسدی با مجید زیرپوششان را عوض كرده بودند. محمد وقتی كه صندوق‌ها را نگاه می‌كند، ناگهان زیرپوش خودش را به تن مجید می‌شناسد. بعد او خیلی گریه می‌كند و خواسته خودش هم همراه مجید بیاید كه جلویش را می‌گیرند چون‌ كه خیلی ناراحت بوده. وقتی كه آوردنش، من روضه بودم كه با بلندگو گفتند مجید اسدی یدا... را آورده‌اند. چون او هم كه شهید شده بود، من هم كه به خیال خودم مجید اسدی یدا... شهید شده،‌ از روضه بلند شدم و خیلی هم گریه كردم. نمی‌دانستم مجید خودمان است. به خانوادة مجید اسدی یدا... هم گفته بودند مجید شماست. آنها داشتند نانوایی می‌كردند برای خرج تشییع جنازه. من در حالی كه بچه‌ام بغلم بود،‌ داشتم می‌آمدم خانه كه یك نفر به من گفت بیا برای روضه امشب سیب پوست كُن، من هم گفتم باشد، می‌روم خانه بچه‌ام را می‌خوابانم و می‌آیم. رفتم دیدم شوهرم كه هر روز این موقع در تكیه امام حسین مشغول چای ریختن بود، هنوز نرفته؛ گفتم حاجی چرا نمی‌روی؟ گفت همین‌طوری. بعد برادرم حاج مختار آمد و حاجی را مجبور كرد كه به تكیه برود و خودش هم كنار من نشست. من منتظر بودم كه او بلند شود و برود، من هم بروم برای روضه‌خوانی سیب پوست بِكَنم. بعد از مدتی همسر برادرم حاج مختار آمد و بعد از او هم پسر همسایه‌مان سید احمد مهدوی. او هم حرف توی حرف می‌آورد تا مرا متوجه مجید نكند. بعد گفت ما با مجید توی جهاد بودیم، اون این‌طوری آشپزی می‌كرد. الآن نامه‌اش كجاست؟ من هم گفتم نامه‌اش روی تاقچه است، بردار بخوان و دعا كُن بیاید، بعد با هم دوباره به جهاد بروید. ناگهان دیدم حاجی دستش روی سینه‌اش است و می‌آید و بقیه دنبال سرش. من ناگهان تعجب كردم و درحالی كه كمی خنده‌ام گرفته بود، گفتم ای وای نكند این مجید من است كه آورده‌اند و من این‌طوری راحت اینجا نشسته‌ام! بعد حاجی گفت مثل اینكه همین‌طور است، معلوم می‌شود خدا خواسته. بعد نان‌هایی را كه در خانه مجید اسدی پخته بودند، به خانة ما آوردند و بقیه خمیرها را هم آورده بودند. نانوا از من پرسید بیا وسایل نانوایی را بیاور و بده، من گفتم دخترم می‌داند، شب آنها نانوایی كردند و نان پختند و صبح هم ما را بردند كرمان و بعد برگشتیم و مراسم تمام شد.

همان سالی كه شهید شد، ماه رمضان روی حیاط نشسته بودم و از دوریش گریه می‌كردم، چون‌كه قبل از ماههای رمضان می‌گفتم (وقتی كه در جهاد بود) بیا روزه‌ات را بعداً قضا می‌گیری و اون می‌گفت نه من نمی‌توانم بیایم و من آن روز گریه می كردم و می‌گفتم خدایا ببین یك ماه رمضان، یك سال هم شد. من یك ماه را نمی‌ساختم، حالا ببین یك سال هم شد. شب خواب دیدم كه مرده بود و من می‌گفتم خدایا من چگونه او را به خاك كنم و خاك روی او بریزم، ناگهان بلند شد و سه مرتبه گفت یا علی و من خوشحال شدم و گفتم خدا، همان طور كه مُراد مرا دادی، مُراد مادرهای دیگر را هم بده. او گفت مادر این كار را نكن، هر كس این راه را برگردد، شیعة حضرت علی نیست. من بعد از دیدن این خواب قدری آرام‌تر شدم. خدا را شكر می‌كنم اگر او این‌گونه جایی داشته باشد. یك شب هم خیلی گریه می‌كردم و با خود می‌گفتم خدایا من ناشكری نمی‌كنم اما دلم می‌سوزد،‌ چه كنم كه همان شب خواب دیدم كه با خانواده‌های شهدا رفته‌ایم زیارت و من ناگهان خودم را تهران تنها دیدم. با خود گفتم خدایا من در این شهر غریب تنها چه كنم كه ناگهان خود را در اتاق امام دیدم و آقا پارچة سفیدی رویش است و من گفتم حالا چگونه این آقا را بیدار كنم كه ناگهان خودش روی خود را كنار زد و من بعد از احوال‌پرسی شروع به صحبت با او شدم و گفتم این‌طور بچه‌ای داشتم و شهید شده و حالا هر وقت كه گریه می‌كنم، می‌گویم خدایا ناشكری نمی‌كنم، دلم می‌سوزد؛ و امام هم فرمود این‌جوری نیست. دیگر از خواب بیدار شدم. یك شب هم خواب دیدم كه برای پسرم عباس تعریف می‌كرد كه موقع شهادت افتادم و یخ كردم و دیگر چیزی نفهمیدم. مجید دبستان همین خانوك می‌رفت و رفیقانش یكی علی اسدی، یكی منصور اسدی و یكی هم پسر برادرم احمد عرب‌پور كه شهید شده. در زمان جنگ یكدفعه دوستش علی اسدی چشمش در جبهه زخمی شده بود، و مجید پیش اون رفت و به گفته بود من به جبهه می‌روم و انتقام چشم تو را می‌گیرم. در همان موقع مادر دوستش گفته بود برو و برگرد با علی همراه داماد شوید و مجید هم جواب داده بود من فقط با حوری بهشتی ازدواج می‌كنم. همان موقع من او را از زیر قرآن به در كردم و من گفتم بگذار تو را ببوسم. اون خجالتی بود، آمد تا كنار صورتم، گفت وقتی برگشتم تو مرا ببوس، كه دیگر برنگشت و همان یكدفعه شهید شد. وقتی كه نامه می‌نوشت حتی برای روضه خوانان سلام و دعا می‌نوشت. در مراسم زنجیرزنی هم شركت می‌كرد. پدرش هم كه چای‌ریز بود و برادر بزرگش هم در مراسم تعزیه‌خوانی همیشه شركت می كند از همان زمان قدیم.

اول انقلاب وقتی كه امام آمد، او برای استقبال رفت تهران و همانجا هم شناسنامه‌اش را گم كرد. اون خیلی سختی كشید. یك سال در زمان شاه بندرعباس زندان بود.

اون با همه مهربان و مهربان بود با فرزند آخرم مهدی كه علاقه زیادی به اون داشت و برایش لباس می‌خرید و ازش عكس می‌گرفت.

یك شب كه شب 21 ماه رمضان بود، گفت من 4 ركعت نماز شب قدر خواندم. ما گفتیم چرا دیگه 4 ركعت، گفت همین‌طور خواندم. اون خیلی مسائل مذهبی را رعایت می‌كرد و آن‌ روز بچه‌ بود، خیلی بچه كه این جوری می‌گفت.

مجید هیچ وقت بیكار نبود. یك وقتی جمعه‌ای می‌شد، می‌رفت پیش دوستانش.

هرچه تعریف كنم، تعریف‌های خوبی است. یكدفعه من با دخترم دم كوچه ایستاده بودیم، اون آمد و به خواهرش گفت تو دیگه با مادر به كوچه نیایی، پسران جوان در كوچه هستند، تو دم خانة خودمان كه خلوت است،‌ بنشین. یك دفعه قرار بود با دوستش محمد اسدی فردا بروند و اون محمد اسدی را در خانه دعوت كرده بود و داشت آشپزی می‌كرد، گفتم آیا زنش را هم دعوت كردی؟ گفت یادم رفت و بعد گفت من خجالتم شد زنش را دعوت كنم. زن عمویش هم اینجا بود. اون وقتی كارش تمام شد، یك شعری خواند كه یادم نیست چه بود. من گفتم مجید این شهید شدن درست نیست .چون اون داشت دستش را می‌‌زد روی پوتین‌هایش و راه می‌رفت. من گفتم آدم باید كاری هم بكند نه اینكه خودت را بزنی جلو و بی‌خود شهید بشوی. اون گفت مادر من می‌گوید ......... برو دور ................ من اگر دور خط بروم،‌ معنی چی بشه. اون همین‌طوری كه روی بالشت‌ها نشسته بود، قدری وصیت هم كرد. من گفتم مجید این‌قدر پُز نده، حمید از تو كوچك‌تر بود، از این حرف‌ها نمی‌‍زد. من گفتم خوب است آدم كار كند و برای همچین رهبری خدمت كند و بعد شهید بشود نه اینكه همین‌‌طور خودش را بزند خط جلو و زود شهید بشود. گفت من وقتی رفتم، می‌روم خط مقدم. اگر پیروز شدیم، می‌روم كربلا اگر نشدیم شما می‌روید كربلا و ما شهید می‌شویم. بعد دخترم طاهره كه كوچك بود، گفت برو و من می‌گویم برادر شهیدم راحت ادامه دارد. من زدم به طاهره و گفتم نگاه كن! دارد شگین می‌‍زند. مجید گفت وای مادرم چه می‌گوید، ما رفتیم و شهید شدیم و تموم شد. ای مادر شهید شدن كار هر كسی نیست. بعد به فاطمه خواهرش گفت وقتی من شهید شدم، مردم را زیاد اذیت نكنید و دو كلام وصیتم را بخوانید و تمام كنید. من آن روزها اگر بچه كوچكی ازمن می‌مرد، اینقدر بی‌تابی می‌كردم اما موقع شهادت مجید خیلی صبور بودم. معلوم می‌شود خودش از خدا خواسته بوده كه به من صبر بدهد و هركسی می‌آمد پُرسه تعجب می‌كرد. الآن 19 یا 20 سال است كه شهید شده و 24 ساله بود كه شهید شد.

من از مادران دیگر می‌خواهم اگر دوباره جنگی پیشآمد كرد، آنها دوباره كمك كنند، و اگر نكرد به مستمندان كمك دهند. برای شهیدان گریه كردن چه فایده دارد.

من همیشه دعایم این است كه خدا آقای خامنه‌ای را زنده نگهدارد و كسانی را كه بین مردم اختلاف می‌اندازند، براندازد.

شهید از زبان پدر   

من حاج محمد اسدی پدر شهید مجید اسدی هستم. 70 سال سن دارم، شغلم قالی‌بافی است و سوادم هم به اندازة قرآن خواندن دارم. 9 بچه داشتم كه شهید بچة سومم بود.

خُب ما زحمت می‌كشیدیم و ما با آن زندگی را می‌گذراندیم.

ما از این لحاظ خیلی خوب بودیم و الآن چندین سال است كه در مراسم تعزیه شركت داریم. من خودم اوایل كارگردان تعزیه خوانان بودم و روز 48 عاشورا ما در خانه روضه‌خوانی داریم.

مجید از همان اول با بقیه بچه‌ها فرق می‌كرد. نمازخوان، مسجد رو و از هر لحاظ بهتراز ما بود. در كارهای انقلابی هم شركت می‌كرد. اگر پولی پیدا می‌كرد، می‌خواست به بیچارگان كمك كند. قبل از انقلاب سرباز شد اما او را نخواستند. بعد از انقلاب گفت موقع سربازی من الآن است، من باید بروم برای امام خدمت كنم. تقریباً نزدیك مُحرم بود كه رفت. ما گفتیم آیا برای مُحرم می‌آیی، گفت نه. گفتیم آیا برای روز چهل و هشتم كه روضه داریم می‌آیی، گفت هرچه امام بخواهد، تا وقتی امام بگوید. رفیقانش یكی علی اسدی و یكی محمد اسدی بودند.

برای ما نامه دادند و گفته بودند ما تا وقتی كه جنگ تمام نشود، نمی‌آییم و تا وقتی امام بگوید، در جبهه هستیم.

تا وقتی كه مدرسه می‌رفت ما كمكش می‌كردیم، بعد از مدرسه‌اش خودش روی ماشین‌ها كار گرفت تا اینكه انقلاب شد. بعد در جهاد سازندگی كار گرفت. بعد هم كه جنگ شروع شد و به جبهه رفت.

چند وقتی ازش خبری نبود، ما بلند شدیم رفتیم اهواز. آنجا سرپرستشان گفت طوری نمی‌شود، اون خط مقدم است، بعداً می‌آید؛ شما بروید، و ما برگشتیم. چند روزی گذشت. یك مجید اسدی آوردند بنام مجید اسدی یدا... كه بعداً فهمیدیم كه مجید ماست. من چند روز جلوترش خوابی دیده بودم كه آقای خامنه‌ای یك بقچه‌ای برایم آورده بود. بعد از چند روزی خبر آوردند كه شهید شده. موقع انقلاب هم آنها با چندین نفر از دوستانش رفته بودند كه پوستر پخش كنند، دوستانش می‌گویند كه هیچكدام از ما تا صبح بیدار نمی‌ماندیم ولی مجید یك شب تا صبح بیدار مانده بود تا حتی بعضی‌ها جمع شده بودند، او را بزنند و او تراكتور را سوار شده بود و به طرفشان رانده بود، آنها هم فرار كرده بودند.

خُب، وقتی كه خبر شدیم، رفتیم كرمان و از آنجا شروع شد. بعد آمدیم خانوك.

خُب، آنهایی كه خوب بودند و انقلاب را می‌خواستند،‌ می‌آمدند پیش ما و خوب بودند.

دلم می‌خواست خوب بود و خوب‌تر شود كه خوب‌تر هم شد. شهید شدن از همه كارها بالاتر است.

یك زمینی داشت. یك روز ما یك استاد خبر كردیم تا نقشه بكشد. او آمد و نقشة خانه را كشید. بعد كه جنگ شروع شد، اون گفت من بعد از جنگ می‌آیم و خانه می‌سازم.

خُب، مردم هم نگاه كنند به همان‌هایی كه شهید شدند. همان راهی كه آنها رفتند،‌ بقیه هم بروند.

ما به تمكین رهبریم و خدا او را زنده نگهدارد.


وصیت نامه شهید مجید اسدی حاج محمد

بسم الله الرحمن الرحیم

درود بر رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران امام خمینی و سلام بر شهیدان راه حق و حقیقت ،درود بر رزمندگان اسلام.

خدمت برادر عزیزم حمید اسدی سلام عرض می کنم، پس از تقدیم عرض سلام سلامتی وجود شریفت را از درگاه ایزد یکتا خواستارم و امیدوارم که سالم بوده باشید و زندگی را به خوشی پشت سر بگذارید. چنان چه جویای حال اینجانب برادرت مجید اسدی را از راه دور خواسته باشید بحمدالله نعمت سلامتی که یکی از نعمت های الهی می باشد برقرار بوده و است و هیچ گونه ناراحتی در وجودم نیست جز دوری شما که آن هم امید است هر چند زودتر برطرف گردد ودیدار تازه و نو شود ، باری لازم دانستم چند کلمه ای نامه از سلامتی خود برای شما بنویسم و از اینکه نامه دیر برایت فرستادم شرمنده ام و مرا ببخشید و پولی که به وسیله ی بانک فرستاده بودید به دستم رسیده است البته حواله ی آن به دستم رسید باید بروم بانک و پول بگیرم.

خدمت پدر و مادر سلام و دعا می رسانم خدمت زهرا و فاطمه و بتول و طیبه و طاهره دعا و سلام می رسانم ، مهدی و مریم را از طرف بنده دیده بوس نمایید، خدمت عباس و صدیقه و اعظم سلام و دعا می رسانم. خدمت احمد مختار سلام می رسانم، خدمت کربلایی علی و بی بی سلام می رسانم، خدمت عمومهدی با خانواده و عمو اکبر با خانواده و عمو مختار با خانواده سلام می رسانم و دعا می فرستم و خدمت سکینه و امیر و محمود با خانواده خدمت کبری و صغری با بچه ها سلام و دعای فراوان می رسانم .

دیگر عرضی نیست جز سلامتی شما با تقدیم احترام

مجید اسدی

پیروزی رزمندگان اسلام در بوستان شما تبریک می گویم


برای خواندن مطالبی بیشتر از شهید به ادامه مطلب مراجعه نمایید

 

شهید مجید اسدی در سال 1337 در روستای خانوک در خانواده ای مستضعف و مذهبی چشم به جهان گشود و در سال 1344 وارد دبستان شد و در خواندن درس و فراگیری علم از همان ابتدا سعی و کوشش به سزایی داشت و در ردیف شاگردان ممتاز قرار داشت و سال 1349 با موفقیت کلاس ششم ابتدایی را پشت سرگذاشت و در سال 1350 همراه عمویش به شغل نقاشی در شهر گلباف مشغول شد و از گلباف به کرمان به کار مکانیکی پرداخت تا زمانی که به خدمت سربازی اعزام شد و از خدمت معاف شد و به کار رانندگی ادامه داد و سال 1356 در جاده ی بندرعباس – کرمان در اثر حادثه ی تصادف به مدت یک سال زندانی شد و سال 1357 در اسفندماه از زندان آزاد شد و به کرمان عزیمت کرد و در سال 1358 که به فرمان حضرت امام جهاد سازندگی تشکیل شد در جهاد سازندگی کرمان از روزهای اول تأسیس جهاد مشغول خدمت در این نهاد مقدس گردید و با یک شور و شوق در این جهاد در واحد تعمیرگاه در مناطق محروم مانند جازموریان و قلعه گنج و کهنوج و دیگر مناطق محروم مشغول انجام وظیفه شد و در 31 شهریور 1359 جنگی خانمانسوز از طرف ابر جنایتکاران به ایران اسلامی تحمیل شد و با فرمان حضرت امام (ره) که فرمان بسیج مردمی به سوی جبهه ها بود اولین نیروهایی که از استان کرمان به جبهه ها اعزام شدند اولین نیروهای جهاد سازندگی شهید با دیگر عزیزان از جمله سردار رشید اسلام حاج محمدحسین عرب نژاد به منطقه ی جنوب کشور اعزام و در نبرد با مزدوران عراق شرکت جست و بعد از رسیدن به کرمان مدتی گذشت، امپرالیزم آمریکا به تحریک منافقین پرداخت و درگیری هایی بین نیروهای حزب ا... و منافقین رخ داد و شهید در همه ی درگیری های شهری علیه منافقین مردانه به زد و خورد می پرداخت، حتی در یک درگیری که در میدان باغ ملی کرمان بین حزب ا... و منافقین روی داد، منافقین خیلی شرارت می کردند و با سنگ به جان حزب ا... افتاده بودند و نیروهای حزب ا... چون عده شان کم بود مجبور به عقب نشینی شدند که شهید اسدی فوراً از تعمیرگاه جهاد یک تراکتور برداشت و به طرف منافقین حمله برد و دلاوری بی نظیر شهید در آن روز جان کلیه ی حزب ا... را نجات داد و عمل سریع شهید باعث فرار منافقین از صحنه گردید و در سال 1360 که به فرمان مسئولین محترم کشوری که فرمودند متولدین سال 1337 به خدمت مقدس سربازی اعزام شوند، با شوقی فراوان فوراً خود را به خدمت معرفی و در لباس مقدس سربازی مشرف گردید و بعد از اتمام آموزشی در مرکز 05 کرمان داوطلبانه به منطقه ی غرب کشور اعزام و در لشکر باختران در پادگان ابوذر مشغول به خدمت گردید و در همین زمان شهید سرپل ذهاب در دست نیروهای بعثی بود و در عملیات مطلع الفجر با رمز یا مهدی ادرکنی شرکت نمود و باعث آزادسازی شهر سرپل ذهاب شد. شهید در اثر ترکش خمپاره در روزهای آخر این عملیات به درجه ی رفیع شهادت که همان آرزوی دیرینه اش بود رسید و به ملکوت اعلاء پیوست و روحش شاد و یادش گرامی باد. امید آن است که ما از خاصان راه شهیدانمان باشیم، به امید پیروزی حق بر باطل و السلام علی عبادالله الصالحین.

 

 

 

 

از تبار کویر شیر مردی دیگر به پا خاست تا با اراده ی آهنین خود لرزه بر اندام متجاوزان بعثی بیندازد، شهید مجید اسدی در سال 1337 در شهر خانوک قدم به اقلیم وجود نهاد، او با جدیت تمام به سوی کسب علم و دانش روی آورد تا بتواند با نور روشنایی بخش علم قلب پاک و مطهر خویش را بیش از پیش منور گرداند. بعد از اتمام دوران ابتدایی به شهر کرمان رفته و مشغول به کار مکانیکی شد تا بتواند به مدد بازوی خویش کمکی هر چند کوچک برای خانواده ی خود باشد. مهربان بود مثل همه ی شهیدان خوش رو و خوش برخورد بود و همواره با وجود گرم و پرمحبت خویش گرمی بخش محفل دوستان و اطرافیان بود و در کار خود از جدیت و کوششی فراوان برخوردار بود و در طول خدمت وظیفه در مجاهدت های رزمی مشارکتی چشمگیر و در خور تحسین داشت. وی از سوی ارتش جمهوری اسلامی عازم جبهه های حق علیه باطل گردید تا با حضور سبز خود تداوم بخش راه شهدای دیگر باشد و در واپسین روز از زندگی کوتاه و متبرک خود در روز 20 دی ماه سال 1360 فرجامی عاشقانه را پذیرا شد و سرانجام در مسیر روشن پاسداری از حق در سرپل ذهاب با کاروان پر نور شهدا همراه گشت و به کشتگان جاوید طریق دوست پیوست و خاطره ی خونینش چون خورشیدی فروزان و جاودان در افق دلهای گرم ما می درخشد.

یاد و نامش در توالی ایام مستدام باد

 

 

به نقل از برادر شهید

یکی از همسنگرانش اینگونه بیان می کند که روز قبل از عملیات در کنار چشمه ای رسیدیم، مجید با تیغ شانه  سرو رویش را اصلاح کرد و گفت بچه ها بیایید غسل شهادت کنیم و غسل کرد و فردای آن روز فرمانده ی ما از بین بچه ها یک نیرویی می خواست بفرستد جلو، ده نفر از بچه های ما در محاصره ی دشمن بودند و مهمات تمام کرده بودند که فشنگ ژ3 ببرد و محاصره را بشکند و بچه ها بیایند سه مرتبه فرمانده خود داوطلبی را خواست، هر سه مرتبه مجید بلند شد که فرمانده ی ما گفت یک شیر مرد بین شما هست. خلاصه رفت و ساعتی نگذشت که بچه ها را صحیح و سالم به پایگاه رسانید و همگی را نجات داد و فرمانده ما سر و صورت مجید را بوسید و بعداز ظهر چند نفر از بچه های ما راهشان را گم کرده بودند، باز فرمانده فردی از جان گذشته خواست، باز هم مجید بلند شد  و من چون همشهری بودیم به او گفتم تو نرو و گفت نه ما مرد جنگیم و نیامدیم اینجا که نرویم فرمانده این سخنان را بر زبان آورد و گفت معلوم می شود تنها در این منطقه یک شیر مرد وجود دارد و آن هم مجید است و  رفت و راهنمای بچه ها شد و آنها را آورد که نزدیک ما بود، هدف تیر دشمن قرار گرفت و به آرزوی دیرینه ی خود یعنی شهادت رسید.

یکی دیگر از همرزمانش شهید محمد اسدی غلامحسین چنین بیان کرد ، در روز عملیات در سینه ی کوهی قرار گرفته بودیم و زمین گیر شده بودیم و در پایین کوه راهی بود یک پل بزرگ نیروهای عراقی از روی آن راهی شدند و یک ضد هوایی دولول از آن پل به شدت محافظت می کردند و ضدهوایی در دم پل بود و با کوچکترین حرکتی که ما می کردیم و فاصله هم که کم بود کوه را زیر آتش شدیدی می گرفت که دیگر قادر به هیچ کاری نبودیم و مهمات ما تمام شده بود، فقط یک گلوله ی آرپیچی زن داشتیم، مجید گفت من به فضل خدا همه را از این جا نجات می دهم، صبر کرد تا اینکه در همین موقع یک دستگاه ایفای عراقی که پر از نیرو بود آمد و همین که روی پل و برابر ضدهوایی رسید مجید بلند شد و با یک یا مهدی (عج) گفتن شلیک کرد و گلوله بر وسط ایفا اصابت کدرد و منهدم شد و روی ضدهوایی افتاد که به پایین سقوط کردند و ایفا آتش گرفت و صددرصد تمام نیروهایش به هلاکت رسیدند و ما توانستیم از آنجا نجات پیدا کنیم و خود را به نیروهایمان برسانیم و  اگر این گلوله به هدف نمی خورد یک نفر از ما سالم درنمی رفت. به مجید گفتم اگر گلوله به هدف نخورده بود چه می کردی، گفت مگر می شود اگر امام علی (ع) عمروبن عبدود را هلاکت نمی رساند چه می شد، امارت خدا از آستین امام بیرون آمد و شر او را از سر مسلمین کوتاه کرد. من هم گلوله گذارم  کردم و شلیک کردم اما آن دستی که گلوله را به هدف زد دست صاحب جبهه حضرت مهدی (عج) بود. وقتی فرزندم علی به دنیا آمد ختنه بود. یک شبک که خودم خواب دیدم درب می زنند ، آمدم درب را باز کردم دیدم که برادرم شهید مجید و پسر داییم که هم سن و سال شهید بود ، احمد عرب پور وارد حیاط شدند ، رویشان را بوسیدم از مجید سؤال کردم شما کجا بودید، گفت ما شنیده ایم نوزادی خدا به تو عنایت کرده آمده ایم سر بزنیم، نامش را گذاشتی، گفتم بله به مناسبت سال امام علی (ع) نام او را علی نهاده ام. شهید خوشحال شد و به من گفت بسیار نام خوبی گذاشتی، بهترین نام و قدر این فرزندت را بدان.

 

بسم رب الشهدا و الصدیقین

شهید در سال 1337 هـ.ش در خانوک در خانواده ای که از مریدان حضرت اباعبدالله الحسین (ع) می باشند، چشم به جهان گشود. قبل از ورود به دبستان به مکتب جهت فراگیری قرآن رفت و از سال اول دبستان تا ششم ابتدایی آن زمان در دبستان علوی خانوک تحصیل کرد و در همه ی سطوح درس جزو شاگردان ممتاز بود ، بعد از دبستان که می بایست به دبیرستان برود، آنهم در شهر کرمان، مشکلاتی از جمله نداشتن منزل و وضعیت مالی خوب از تحصیل باز ماند. پدر می خواست با وجود همه ی این مشکلات او را به مدرسه بفرستد لیکن خود شهید حاضر نشد که پدر را در تنگنا قرار دهد، بنابراین رفت دنبال کار مکانیکی وضع مالیش بهتر بشود بعد به مدرسه برود، چون شهید از هوش و حافظه ی بسیار بالایی برخوردار بود در کارش خیلی سریع پیشرفت کرد و استادکارش او را رها نکرد و طولی نکشید مکانیک درجه ی اولی شد و مورد توجه همه ی کسانی که او را می شناختند قرار گرفت و قبل از پیروزی انقلاب اسلامی در اثر یک سانحه ی تصادف همراهیش جان باخت و شهید به مدت ده ماه در زندان بندرعباس بوده تا اینکه نزدیک به پیروزی انقلاب بود که شهید آزاد شد و به محض آزادی از زندان بندرعباس در تمام راهپیمایی ها و تظاهرا ت مردمی فعالانه شرکت می کرد با پیروزی انقلاب نهاد مقدس جهاد سازندگی به فرمان امام (ره) تشکیل شد ، از اولین نیروهای مخلص جهاد مشغول به کار شد و فعالیت شهید در واحد تعمیرگاه جهاد کرمان زیرنظر سردار شهید حاج محمدحسین عرب نژاد مسئول ماشین آلات جهاد بود، بعد از گذشت مدتی کار سردار شهید محمدحسین عرب نژاد  شهید را از بهترین و پرکارترین نیروها دید که بعد از خود او را معرفی نمود تا در نبودش شهید کلیه ی مسئولیت ها را بر عهده داشته باشد و بارها سردار شهید از او به عنوان جهادی مخلص، جهادگر واقعی، پیرو حقیقی حضرت امام (ره) در محیط کار و فردی خستگی ناپذیر نام برد و می فرمود سختی ها و مشکلات در مقابل مجید خود را سرزنش می کنند و کار در جهاد برایش شب و روز نداشت و از نظر اخلاقی تمام  بچه های جهاد او را دوست می داشتند، و اگر چند روزی مأموریت به مناطق محروم کهنوج، جیرفت می رفت تمام بچه ها ناراحت بودند که شهید در بین آنها نیست که هنوز هم از همکارانش هستند کسانی که بر این مدعا گواهی می دهند و چند نفر بچه های جهاد بودند که در طبقه ی بالای همان تعمیرگاه جهاد سکونت داشتند که شهید علاوه بر کارهای سخت و طاقت فرسا که در تعمیرگاه انجام می داد، برای همکارانی که با هم زندگی می کردند آشپزی می کرد و نهار و شام و صبحانه ی آنها را آماده می ساخت و هنوز بچه ها یاد از دست پخت و مزه ی غذاهایش می کنند و قبل از پیروزی انقلاب به خدمت سربازی رفته بود، معاف شد. در اوایل جنگ اولین گروهی که از کرمان به طرف جبهه ها رفتند شهید به همراه آنها بود ودیگر جبهه ها را ترک نکرد تا اینکه متولدین 37 را به خدمت سربازی فرا خواندند هر چه سردار شهید محمدحسین عرب نژاد تأکید کرد که کارش را درست می کند در همان جهاد کار کند و مقدماتش را فراهم کرده بود که شهید در آخرین مرتبه در دفتر کار سردار شهید شروع به گریه کردن کرد و گفت شما می خواهید در سعادت را به روی من ببندید، بعد از 1400 سال چنین برنامه ای شده و می خواهید مرا از اردوی حضرت امام حسین (ع) بیرون ببرید و من فردای قیامت در محضر امام حسین (ع) از شما شکایت می کنم که به قول خود سردار شهید این حرفها مغز سرم را بجوش آورد و یک لحظه به خود هم فکر کردم که او راست می گوید تا کی می خواهیم در منجلاب این دنیای فانی و بی وفا غرق باشیم ، او را به اختیار خود گذاشتند و به خدمت مقدس سربازی مشرف شد، مدت آموزشی را در پادگان 05 کرمان به اتمام رسانید و به استان کرمانشاه پادگان ابوذر گردان امید اعزام شد. در آنجا از قول همرزمانش که نامبرده را به گردان موتور معرفی کرده بودند فرار کرد و به گردان پیاده رفت و دو روز با فرمانده آنجا درگیر بود و به فرمانده گفت اگر می خواستم در موتوری کار کنم در همان جهاد کرمان می ماندم و خیلی هم بهتر بود من آمدم بجنگم بعد از این او را به گردان پیاده معرفی نمودند و در آن گردان مشغول به خدمت شد که عملیات

فیض شهادت نایل می آید، تمامی شهدا فرشتگانی بودند که در بین ما انسان ها مدتی زندگی کردند بدون این که ما کوچکترین خصوصیتی از خصوصیات بارز آنها را بشناسیم ، آن موقع فکر نمی کردیم و به حرکات آنها پی نمی بردیم لکن بعد از شهادت آنها متوجه شدیم و آن زمانی بود که این فرشتگان به آسمان ها عروج کرده بودند مثل آنها مانند آن حرکت که فردی به خدمت امام زمان (عج) مشرف می شود وجود مقدس او را می بیند و حتی با او صحبت می کند، اما متوجه نمی شود و هنگامی که آن وجود مقدس غایب می شود شروع به داد و فریاد می کند که این آقا امام زمان (عج) بود و شهدا هم چنین وضعی را در بین ما داشتند، آن زمانی فهمیدیم که آنها چه کسانی هستند که از نظر ما غایب شدند و دیگر نه وجودشان را می بینیم ونه می توانیم با آنها صحبت کنیم و تنها می توانیم در راهشان قدم برداریم و دست از رهبر کبیر برنداریم و گوش به فرمان آن بزرگوار باشیم و در پایان بهترین حسن که شهید داشت باید یادآور بشوم شهید از ماه رحب تا آخر شعبان اکثر روزها را روزه بود و می توان به جرأت قسم خورد که در ماه مبارک رمضان تمام روزه هایش را می گرفت حتی در بدترین شرایط و به نماز اول وقت بسیار مقید بود و هیچ زمانی یاد نمی آورم که بعد از اذان بلافاصله نماز نخواند.

زندگی نامه ی شهید اسدی

شهید مجید اسدی در سال 1337 در روستای خانوک در خانواه ای مستضعف که در زنجیر استثمار استعمارگران به بند کشیده شده بود دیده به دنیا گشود. پدر و مادر وی با شغل قالی بافی برای سرمایه داران و تحمل مشکلات طاقت  فرسایی او را بزرگ نمودند وی دوران کودکی را  سپری کر و به مدرسه خانوک برای تحصیل یا فراگذشت نامبرده تا کلاس ششم ابتدایی در خانوک بدون تجدیدی یا مردود بودن با موفقیت گذراند با این که خانواده ی آن ها در فقر فوق العاده ای به سر می بردند و از نظر تأمین کاغذ و قلم و لباس، نارسایی های بود لذا آن گرفتاری ها نتوانست از عزم راسخ او بکاهد .......... بشود که او با شکست ........ چه شود پس از پایان تحصیل کلاس ششم مدتی با عمویش در ................ به عنوان شاگرد  نقاش به کار مشغول شد بعد هم مدتی به عنوان کمک راننده روی ماشین های کمپرسی کار کرد چون شوق فراوان داشت که هر چه زودتر راننده شود  با مدت کمی، راننده ای چابک و بی نظیر بود او در روزهای آخر سال در جاده بندرعباس با یک تانک تصادف کرد که راننده اش به قتل رسید و خودش به شدت مجروح شد که چیزی از ................................................................. حاصل کرد و به زندان افتاد مدت 10 ماه در زندان بندرعباس گرما و سختی ها را تحمل کرد و بعد وی آزاد  گردید و مجدداً به رانندگی پرداخت. پدر شهید که شخص کم درآمدی بود  و بر اثر ضربه هایی که بر ش شهید وارد آمده بود در تنگنای زندگی قرار گرفته بود که هر کمکی به خانواده ی آن ها که می شد  در پیشرفت مادی آن ها نداشت لذا مجید اسدی در اوائل پیروزی ا نقلاب در ضف تظاهرکنندگان  و جلسات مذهبی شرکت مدارس داشتند بعد از پیروزی انقلاب در جهاد سازندگی کرمان ثبت نام کرد و در آن جا شب و روز کار می کرد و با برادران حزب ا... در جهاد سازندگی در درهم کندن منافقین اقداماتی .............................. روزی جلوی استادیوم شهید تختی کرمان با تراکتور جهاد  سازندگی همه ی منافقین را تار و مار می کند. شهید اسدی خیلی آینده نگر بود و صحبتی بی نهایت به روحانیت و امام از خود نشان می داد لذا با اعلام متولدین ............................. به خدمت به طور موقت او به پادگان کرمان رفت پس دوران آموزشی به جبهه سرپل ذهاب اعزام گردید که پس از سه ماه خدمت سرانجام در مورخه 20/10/1360 در همان جبهه بر اثر ترکش خمپاره به درجه شهادت نائل گردید. روحش شاد و راهش پر رهرو باد.

نامبرده بسیار شوق شهادت در سر داشت که بارها به شهید احمد عزیز پور می گفت احمد جان  بیا امروز عکس های مان را به دیوارهای خانوک نصب کنیم و بگوییم این عکس های دو نفر شهید شده اند . همان روزها که عازم جبهه بود گفت ما رفتیم انشاءالله شهید شویم. روح تمام شهیدان شاد.

بسم رب الشهداء

شهید مجید اسدی خانوکی فرزند حاج محمد در روز    ماه      سال 1337 در شهر خانوک که در آن زمان دهستان بود در خانواده ای چشم به جهان گشود که این خانواده علاقه ی عجیبی به سرور و سالار شهیدان حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام دارد و پدر شهید به خاطر سلامتی خانواده روز 28 صفر که مصادف با رحلت نبی اکرم(ص) وشهادت امام مجتبی(ع) و روز آخر ماه صفر به مناسبت شهادت امام هشتم علی ابن موسی الرضا (ع) مراسم روضه خوانی برگزار می کند و از سخن رانان بزرگی همچون حاج سید احمد فخر مهدوی جهت ارشاد مردم بهره می برند. شهید دوران دبستان خود را در خانوک به سر برد و چون برای ادامه ی تحصیل می بایست به کرمان برود مشکلات عدیده ای بر سر راه داشت. نداشتن مسکن، نبود والدین در کنار خود و به فرموده ی شهید حاضر نیستم به خاطر ادامه ی تحصیل پدر و مادرم را در تنگنا قرار دهم. بنابراین دنبال کار مکانیکی رفت و شهید در بین خانواده و فامیل از هوش و ذکاوت بسیار بالایی برخوردار بود ............................ خاص و عام شده بود و به همین جهت طولی نکشید که استادی زبر دست شد. رفتار و اخلاق وی هنوز هم بعد از بیست سال از شهادتش در بین اقوام و خویشان و دوستان با تجلیل و تمجید از وی نام برده می شود البته این خصوصیات در بین همه ی شهدا سرآمد است و در موقع بیکاری به منزل عمه ها، عموها و دایی ها و آشنایان و خدای ناکرده اگر کسی بیمار بود سر می زد و امکان نداشت که وی بیکار باشد وبه اقوام و دوستان سر نزند و حتی افرادی که با پدرم دوست بودند و در منزل مان رفت و آمد می کردند به آن ها سر می زد و حتی نامه هایی که از جبهه می داد که هنوز هم هستند همه ی آن ها را سلام می رساند و یکی از سفارشاتی که  به همه ی ما می کرد رعایت صله رحم میفرمود که هرگاه فرصتی بدست آمد به اقوام و خویشان سر بزنید که باعث خیر و برکت و وسعت رزق و روزی می شود و همیشه رحیم باشید و خداوند رحیم است. برای افرادی که رحیم هستند جبار است برای کسانی که جبارند و تمام مستحبات را در غذا خوردن و آب خوردن به جا می آورد و هر گاه تشییع جنازه ای بود هر کاری که داشت می گذاشت و خود را می رساند یادمان نیست که با کسی بلند سخن بگوید و با اینکه دوسال از نظر سنی از من بزرگتر بود من همیشه فکر می کردم که من از او بزرگتر هستم گرچه شهادتش سعادتی بود اما کمر ما را شکست و ضربه ای بزرگ بر خانواده ما وارد شد و عصای دست پدر و مادر بود که با رفتنش آنها زمین گیر شدند و از اول تشکیل جهادسازندگی در این نهاد مقدس در کرمان مشغول بکار شد و آنطور خدمت می کرد که خستگی در وجودش معنا نداشت که در چندین جلسه سردار شهید حاج محمد حسین عرب نژاد مسئول  ماشین آلات جهاد کرمان بود می فرمود من اگر چهار نیرو مانند مجید داشتم آنگاه میدیدم که جهاد را به کجا می رسانم و جزء اولین نیروهایی که از کرمان به جبهه ها اعزام شدند بود و می فرمود امروز ندای هل من ناصر امام حسین (ع) از زبان فرزندش خمینی کبیر بلند است و باید به ندایش لبیک بگوئیم و این دوران تیر همانند قیام عاشورا به پایان می رسد و افسوس برایمان می ماند و چه کسانی بودند بعد از واقعه عاشورا آنقدر گریستند تا کورشدند و اگر شهدای کربلا ضرر کردند ماهم ضرر می کنیم لکن شاهدیم که روز بروز بر عزت و عظمت آن ها افزوده می شود جنگ ما جنگ اسلام و کفر است جنگ ا حد- خیبر – خندق و بدراست و جنگ عاشورا است و سکوت و نرفتن به جبهه هم آهنگی با یزیدیان است و این دوران تیرروزی به پایان می رسد و پشیمان می شوند آنانی که جبهه نرفتند و افسوس می خوردند آنهائیکه چرا به جبهه کم رفتند یا به شهادت نرسیدند و سعادت آنها را یاری نکرد تا به خیل شهیدان بپیوندند و آنقدر بگوئیم خوش به سعادت شهداء چون بعد از جنگ کمتر رزمنده ای می تواند خودو  ارزش هائیکه در جبهه ها بدست آورده حفظ بکند و قدر زحمات جبهه اش را بداند شهید در زمان شهادتش 23 سال سن داشت که بارها از طرف پدر و  مادرم به او پیشنهاد ازدواج شد لیکن نامبرده مانند کسی که از غیب خبر داشت می فرمود تا جنگ به پایان نرسد وسرنوشتم مشخص نشود ازدواج نمی کنم می ترسم ازدواج و علاقه به زن و فرزند مرا از این فیض عظما برحذر دارد و پایم به لغزدو علاقه به دنیا مرا خوار و ذلیل گرداند ومی خواهم وقتی شهید می شوم پشت سرم صاف باشد و با اینکه شهید مجرد بود ولی در بین فامیل وآشنایان اگر خوای ناکرده اختلافی بود و بین خانواده ها مشکلی بوجود آمد از اومی خواستند تا بین آن ها را صلح دهد  و تنها جاهائیکه شهید قیافه خیلی جدی بخود می گرفت و هیچ خنده ای نمی کرد هنگام کار کردن بود و در مورد ا خلاق، رفتار، برخورد با افراد دیگر بطور کل شهداء از دیگران جدا بودند وهمه اخلاق و رفتار بسیار و بارز در آن ها دیده می شود که ما در بین دیگران سراغ نداریم و از هر لحاظ که حساب کنیم ما در بین خانواده خودمان هیچ یک از بچه ها خواهران و برادران خصوصیات شهید را ندارند ووقتی می آمدیم لب خیابان یا کوچه می نشستیم بسیار ناراحت می شد و می خواست که سر راه مردم نشینیم و همیشه می گفت که به زن و دختر مردم نگاه نکنید اگر زنی یا د ختری با شما صحبت می کند و  محرم نیست سرتان را پائین بیاندازید و به صورت آن ها نگاه نکنید. با نوامیس مردم طوری رفتار کنید که دوست دارید با نوامیش شما رفتار کنند همانگونه که امام راحل وبزرگوارمان فرمود زبان قاصر و قلم ها شکننده و هیچ دستی توان نوشتن در مورد شهداء ندارد و همین گونه است البته جائیکه ان بزرگوار چنین بفرماید پس تکلیف ما روش است شهداء افرادی بودند که از اول خلقت آنها با سایر افراد فرق می کردند در هر خانواده ای چند نفر وجوددارد ولی یکی یا دو تا یا افراد خاصی به شهادت می رسند همانگونه در یک درخت میوه تعداد محدودی میوه را می توان یافت که هیچگونه عیب و ایرادی نداشته باشند هم شکل ظاهری و هم شکل باطنی آنها و یادم هست در سال 60 هنگامی که 72 تن در حزب جمهوری اسلامی به شهادت رسیدند منافقین مزدور در میدان ولی عصر(ع) که معروف به میدان باغ ملی است جمع شده بودند که بین آنها و فرزندان حزب ا... درگیری بوجود آمد و متفرق نمی شدند و تعمیرگاه جهاد کرمان در میدان شهید قرنی بود  که نزدیک بهم بودند شهید رفت و یک تراکتور که تازه تعمیر کرده بودند و اگزوز او را هنوز نبسته بودند و صدای بسیار ناهنجاری می داد روشن کرد و بدون کوچکترین ترس و وحشتی بدنبال آنها افتاد که حتی آنهائیکه آنروز آنجا بودند شاهد هستند که با تراکتور از فلکه رفت بالا دور ستون و داخل پیاده رو ها بدنبال آنها که اگر آنها زرنگی نکرده بودند وفرار نمی کردند همه را به هلاکت می رساند که روز بعد از طرف کلیه مسئولین استان بویژه استاندار وقت مرحوم عبدالحسین ساوه مورد تشویق قرار گرفت و این که سرانجام در تاریخ 20/9/1360در عملیات مطلع الفجر که با رمز مبارک یا مهدی (عج) صورت گرفت که شهر سریل ذهاب آزاد شد به آرزوی دیرینه خود یعنی شهادت نائل آمد که فرمود در کشوری که بهشتی و رجایی و باهنر شهید شوند و در بین ما نباشند زندگی دیگر معنا ندارد و یکی از همسنگرانش نحوه شهادتش را بدینگونه بیان می کند که روز قبل از عملیات درکنار چشمه ای رسیدیم مجید با یک تیغ شانه سرور و ریشش را اصلاح و گفت بچه ها بیائید غسل شهادت کنیم و غسل کرد و فردای آنروز فرمانده ما از بین بچه ها یک نیروییمی خواست بفرستد جلو ده نفر از بچه های ما در محاصره دشمن بودند و مهمات تمام کرده بودند که هر قدر فشنگ ژ3 ببرد و محاصره را بشکنند و بچه ها بیایند سه مرتبه فرمانده فرد داوطلبی خواست هر سه مرتبه مجید بلند شد که فرمانده گفت یک شیر مرد در بین شما هست خلاصه رفت وساعتی نگذشت که بچه ها را صحیح و سالم به پایگاه رسانید و همگی را نجات داد و فرمانده ما سرو صورت شهید را بوس ک رد و بعد از ظهر چند نفر از بچه ها ی ما راهشان گم کرده بودند باز فرمانده فردی از جان گذشته خواست باز هم مجید بلند شد و من چون همشری بودیم به او گفتم ترمز وگفت ما مرد جنگیم و  نیامدیم اینجا که نرویم فرمانده عیناً این سخنان را بر زبان آورد گفت معلوم می شود تنها در یان منطقه یک شیر مرد وجود دارد و آن هم مجید است و رفت و راهنمای بچه  ها شد و آن ها را آوری که نزدیک ما بود هدف تیر دوشیکای دشمن قرار گرفت و به آرزوی دیرینه خود یعنی شهادت رسید و باز یکی از همسنگرانش که بعداً در عملیات والفجر 3 به شهادت رسید شهید محمد اسدی غلامحسین چنین بیان کرد در روز عملیات در سینه کوهی قرار گرفته بودیم و زمین گیر شده بودیم و در پائین کوه راهی بود ویک پل بزرگ نیروهای عراقی از روی ان رد می شدند و یک ضد هوایی دولول از آن پل به شدت محافظت می کرد و ضد هوایی در دم پل بود و با کوچکترین حرکتی که ما می کرد فاصله  هم کم بود کوه را زیر آتش شدید می گرفت که دیگر قادر به هیچ کاری نبودیم ومهمات ما تمام شده بود فقط یک گلوله آرپی جی داشتیم، گفت من به فضل خدا همه را از اینجا نجات می دهم صبر کرد تا اینکه در همین موقع یکدستگاه ایفای عراقی که پر از نیرو بود آمد و همین که روی پل و برابر ضد هوایی رسید مجید بلند شد و با یک یا مهدی (عج) گفتن شلیک کرد و گلوله بر وسط ایفا اصابت کرد و منهدم شد و روی شد هوایی افتاد که به پائین پل سقوط کردند و ایفا آتش گرفت و صد در صد تمام نیروهایش به هلاکت رسیدند و ما توانستیم از آنجا نجات پیدا کنیم و خود را به نیروهایمان برسانیم که اگر این گلوله به  هدف نمی خورد یکنفر از ما سالم در نمی رفت به مجید گفتم اگر گلوله به هدف نخورده بود چه می کردی گفت مگر می شد اگر امام علی (ع) عمرو بن عبدود را به هلاکت نمی رساند چه می شد اما دست خدا از آستین امام بیرون آمد و شر او را از سر مسکین کوتاه کرد و یدا... فوق ایدیهم  من هم گلوله گذاری کردم وشلیک کردم اما آندستی که گلوله را به هدف زند دست صاحب جبهه ها حضرت مهدی (ع) بود و یکی از خواب هایی که خود من از برادر شهیدم دیدم این بود که بعد از فرزند دومم که همنام شهید است سیزده سال دیگر بچه نداشتم تا اینکه در سال 79 به فرموده مقام معظم رهبری حضرت آیه ا... خامنه ای به نام امام علی (ع) مزّین شد فرزندی خداوند به اینجانب عطا فرمود که بواسطه نام مبارک امام علی (ع) نام فرزندم را علی گذاشتم وقتی این نوزاد بدنیا آمد اول اینکه او ختنه بود که موجب تعجب دکتر و پرستاران در بیمارستان شهید باهنر کرمان گردید روز سوم یا چهارم تولدش بود شب در عالم خواب دیدم درب منزلم را زدند آمدم درب را باز کردم دیدم که برادر شهید مجید و پسردائیم که هم سن و سال شهید بود که یک ماه بعد از شهادت برادرم به شهادت رسید بنام احمد عرب نژاد وارد منزلم شدند رویشان را بسیار بوسیدم از برادر شهیدم سؤال کردم شما کجا بودید گفت ما شنیدیم نوزادی خدا به تو عنایت کرده آمدیم سر بزنیم نامش را گذاشتی؟ گفتم بلی بمناسبت سال امام  علی (ع) او را علی نام نهادم شهید خوشحال شد و به من گفت بسیار نام خوبی گذاشتی بهترین اسم است ولی قدر این فرزند را بدان و در حال حاضر که فرزندم نزدیک به یک سال دارد خدا را شکر این نوزاد از هوش و ذکاوت سرشاری برخودار است و بعد در عالم خواب دیدم دور هر کدام از این شهداء مجید و احمد نوری با همان سه رنگ پرچم جمهوری اسلامی ولی گرد دور آنها را گرفته که واقعاً در عالم خواب تماشایی بود صورت هایشان بقدری نورانی شد که درست نمی شد در صورتهایشان نگاه کرد و اگر بخواهم از شهامت ها، رفتار، اخلاق و خصوصیات بارز شهید بگویم باید چندین صفحه نوشت که واقعاً زبان قاصر و

برایم ثابت شد که شهادت نصیب هر کسی نمی شود بارها گلوله کنارم خورد حتی راکد هواپیما در اروند کنارم خورد ولی عمل نکرد و یک چیز جالب به من یاد داد چون اسمم حمید و پدرم محمد است امضایی به من یاد داد که با شکل جالبی امضا می شود اللهی یا حمید به حق محمد خداوند همه ما را از رهروان صدیق شهداء قرار دهد و روح بلند شهداء و امام راحل و فرزندانش و قلب امام زمان (عج) و نائب بر حقش حضرت آیه خامنه ای را از همه ما راضی و خشنود بگرداند و ما را مدیون شهداء قرار ندهد.

والسلام علیکم و رحمه ا... و برکاته





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 30 آذر 1389 :: توسط : خادم الشهداء
درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ: خادم الشهداء
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو