تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك - شهید مهدی مهدوی محمد
 
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك
 
 

 

 

شهید مهدی مهدوی فرزند  حاج محمد در سال 1349 در شهر دارالعباده خانوک به دنیا آمد وهمچنین در سال 4/3/1367در منطقه شلمچه در عملیات تك عراق به درجه رفیع شهادت نائل آمد

شهید از زبان مادر

 بسم الله الرحمن الرحیم، این جانب زهرا قوام آبادی مادر شهید مهدی مهدوی.

8 فرزند دارم با مهدی که او فرزند دوم من بود.: همین خانوک مدرسه می رفت، از همان اولش بچه خوبی بود انقلابی بود. از وقتی که به دنیا آمد تا رفتنش خوب بود. علاقه زیاد به جبهه داشت. تا کلاس پنجم در مدرسه علوی خانوک بود. همه حرفش اسلام بود. اگر یک تار مویی معلوم می شد یا دستی معلوم می شد تذکر می داد. حتی در مدرسه به معلمانی که این گونه بودند می گفت من دیگر توی مدرسه نمی روم. می گفتم چرا نمی روی؟ می گفت معلم ها موهایشان معلوم می شود. من می گفتم مسئله ای نیست به مدیر مدرسه می گوییم تذکرشان دهد.

بسیار بچه ی خوبی بود و همیشه در مورد انقلاب صحبت می کرد. در خانه به خواهرانش توصیه می کرد زینب وار باشید. و موهایتان معلوم نشود، دستتان معلوم نشود. همیشه حرفش همین بود. به پدرش می گفت به فقرا یه چیزی بده. می خواست پدرش را همراه خود به جبهه ببرد. می گفت ذوب آهن را ول کن بیا همراه به جبهه برویم. و آن جا لیوان آبی به سربازان بدهیم کافیست. حرفش همیشه در مورد جبهه بود. و اصغر غلامحسین همسایه ما بود که همراه هم به جبهه رفتند و اصغر شهید شد. مهدی که از جبهه آمد به ما نگفت. چند روز این جا ناراحت بود. و گریه می کرد ما گفتیم اصغر چطور شده؟ شهید شده؟ به ما که چیزی نمی گفت اما یک روز پسر خاله اش علی زادخوش آمد اینجا و پرسید اصغر چطور شده؟ مهدی به او گفت ولی از ما پنهان کرد.

همیشه در مورد جبهه صحبت می کرد می گفتم درس بخوان می گفت ما می رویم جبهه همان جا درس می خوانیم. و برای اسلام کار می کنیم. توی خانواده فقط مواظب خواهرانش بود و می گفت مادر به خواهرانم بگو وقتی از خانه بیرون می روند مویشان معلوم نشود. دستشان معلوم نشود. مردم نامحرم آن ها را نبیند به پدرش هم همین حرف ها را می زد. مهدی ما خیلی بچه ی خیلی بچه ی خوبی بود و خوشحالم که چنین سعادتی نصیب او شد و به شهادت رسید به خود او هم گفتم حالا که هدفت اسلام است. و برای اسلام می جنگی من خوشحالم. او هم گفت ما داریم برای خاطر اسلام مبارزه می کنیم.

دیدار با محبوب

آن جا آرپی جی زن بود. من به او گفتم شما آن جا می جنگید ما این جا می ترسیم گفت امام زمان (عج) مواظب ماست و تعریف کرد که یکدفعه ایشان را زیارت کرده. گفت وارد سنگر می شدیم قلبم تکانی خورد اسب سواری جلوی رویم آمد در حالیکه شمشیر به دستش بود. اگر من آن جا شهید می شوم او کنارم بود. از آن جا پس می دانستم که آقا با ماست و قلبم قوی بوده و اصلاً اعتنایی نداشتم.

او دو سال همین طور به جبهه رفته و می آمد. می گفتم درس بخوان بهتر است، می گفت هم درس می خوانم و هم به جبهه می روم.

 از ده سالگی علاقه به جبهه رفتن داشت. وقتی شهید شده و جنگ پایان یافت او فقط 16 سال داشت. بعد از عملیات شلمچه و پایان یافتن جنگ مهدی ما شانزده ساله بود که ما دیگر او را ندیدیم.

 به زرند رفته و شناسنامه اش را زیاد کرده بود. وقتی سوار مینی بوس شده بود که به جبهه برود یکی از آن ها را پایین کرده و گفته بود شما به درد جبهه نمی خورید او دلشکسته به خانه آمده و گریه می کرد تا این که باز دست برده و شناسنامه اش را یکسال دیگر هم زیاد کرد و رفت زاهدان آن جا فرمانده با تعجب گفته بود شما آمدید. بعد هم آن ها لباس داده و آموزششان داده بود بعد به جبهه رفتند تا این که شهید شدند. از زمان آتش بس آخری و صلح ما دیگر او را ندیدیم.

موقع عملیات همه عقب نشینی می کنند به مهدی و دوستانش هم می گویند شما بچه اید عقب نشینی کنید. آن ها می گویند ما خودمان می رویم جلو. همیشه جلوی خط بودند. بعضی از آن ها اسیر می شوند. بعضی هم عقب نشینی می کنند ولی آن ها می گویند ما عقب نشینی نمی کنیم. تا اسلام پیروز شود.

 منصور منصوری، حبیب الله اسدی که او موقع شهادت کنار مهدی و دو پسر عمویش بوده.

 به ما که گفتند اسیر شده ولی وقتی حبیب الله از اسارت آمد گفت آن ها شهید شدند. ولی نگفت چگونه شهید شدند.

 در شلمچه. عملیات تک عراق

اربعین شهدا در سال 74 آن ها را به خانوک آوردند و در گلزار شهدا دفن کردیم.

وقتی استخوان های او را به خانه آوردند از او فیلم گرفتیم. پنج شهید خانوک بود که آن ها را به تکیه ابوالفضل (ع) بردند و بعد هر خانواده ای شهید خود را دفن کرد.

بعد از شهادتش یک دفعه مرا شفا داد یکدفعه من بیماری سختی کشیدم و خون بدنم تمام رفت. مرا به بیمارستان بردند بلافاصله مرا به طرف اتاق عمل بردند من که لحظات آخر عمر خود را می دیدم فریادی کشیده و گفتم اگر این شهیدان مراد مرا ندهند که خاک بر سرم. بعد از 24 ساعت چشم گشوده و از اتاق عمل بیرون آمدم در حالیکه فرزندی که در راه خدا داده بودم مرا شفا داده و زندگی دوباره یافته بودم. در حالت بیهوشی من که توی بیمارستان بودم مهدی را دیدم که با کوله پشتی و قمقمه آب بالای سرم آمده و گفت مادر بلند شو به لطف ابوالفضل (ع) و امام حسین (ع) تو خوب شدی. پرستار بالای سر من بود و می گفت امام حسین (ع) را صدا می زدی گفتم من مهدی را دیدم که کوله پشتی اش روی کولش بود و می گفت مادر بلند شو ابوالفضل (ع) و امام حسین (ع) شفایت دادند. من برایت تربت امام حسین (ع) آورده ام. بله مهدی مرا شفا داد.

من فقط یک شب او را به خواب دیدم که گفت: من برای اسلام انجام وظیفه کردم و شما ببینید حضرت زینب (س) چکار کرد. همیشه بی بی زینب (س) و حضرت زهرا (س) را در نظر داشته باشید. مهدی من مرا شفا داد و ما باید دست به دامان شهدا باشیم. واقعاً شفا می دهند. هر دردی که داشته باشیم، شهیدان و سرور شهدا امام حسین (ع) شفا می یابیم.

 می گفت مادر برای رزمندگان اسلام دعا کن. ما هم برای رزمندگان اسلام دعا می کردیم. او خیلی انقلابی بود. خواهرانش حتماً می بایست پوشیده باشند. یکی از معلم ها هم بعد از این که یکدفعه به کلاس آن ها رفته بود و گفته بود مهدی خیلی به اسلام علاقه دارد. یعنی اگر در کلاس مو یا دستش معلوم شود خیلی ناراحت می شود. توی مدرسه هم خیلی انقلابی بود. او تا کلاس دوم راهنمایی درس خواند. و بعد جبهه ای شد.

 در خانه رفتار خوبی داشت. با من، پدرش و خواهرانش و برادرش خیلی خوش رفتاری می کرد و خیلی هم انقلابی بود. همیشه در مورد اسلام و جبهه صحبت می کرد. یکدفعه به برادر کوچکش هم می گفت بیا برویم سنت را زیاد کن و به جبهه بیا به پدرش هم می گفت بیا به جبهه و به سربازان امام زمان (عج) آب بده. به اقوام و دوستان می گفت ما باید به جبهه رفته و بجنگیم اینجا ماندن فایده ندارد. باید برویم و با دشمن بجنگیم.

 بیشتر سر و کارش با خودم بود. وقتی می خواست به جبهه برود می گفت مادر من می خواهم بروم تو به بابا بگو می ترسم او ناراحت شود. وقتی نامه می داد می گفت پدر مرا ببخش که بدون خداحافظی رفتم. اگر پول یا چیزی داشت می گفت به فقیر و بیچاره ها بدهید. و باز عذرخواهی می کرد. که بدون خداحافظی از پدر رفته چون نمی خواسته او ناراحت شود. می گفتم تا زنده هستی برو و برای اسلام بجنگ، اسلام خودش پشتیبان شهیدان و رزمندگان و کسانی که برای اسلام کار کرده و می کنند باشد. او می گفت ما هیچ ناراحتی از او ندیدیم هر چه از او دیدیم خوبی بود.

 خوب بودن مهدی همه را خوشحال و دل همه را شاد می کرد. پدر و مادر و خواهر و برادر خصوصاً مادر بزرگش همه او را دوست داشتند. ما هیچ ناراحتی از مهدی نداریم. بعد از هشت سال فقط چند تکه استخوان برای ما آوردند که ما آن ها را زیارت کردیم. من که مادرش هستم خیلی خوشحالم که مهدی من چنین جایی رفته و چنین مقامی یافته. به خاطر اسلام جنگیده و در راه اسلام هم شهید شده.

 همه چیزش خوب بود. فقط خوراک کم مصرف می کرد. ما خودمان این جا برای جبهه کار می کردیم ، نان می پختیم و وسایلی را برای رزمندگان بسته بندی می کردیم و تمام خوشحالی ما هم همین است که چنین کارهایی انجام دادیم.

 او رفیقان خوبی داشت. می خواست برادران کوچکش را به جبهه ببرد من هم می گفتیم اگر ده فرزند پسر داشتم و همه به جبهه رفته و شهید می شدند من اعتنایم نبود. تا می توانید برای جبهه بجنگید و اگر قسمت باشد در راه خدا شهید می شوید.

 او در عملیات آخری رفت.  خداحافظی کرد و رفت، نامه ای هم داده بود و فقط نوشته بود برایم دعا کنید و به ننه جانم هم بگویید کنار دیگ امام حسین (ع) برای رزمندگان دعا کند. و ما دیگر او را ندیدیم تا اینکه بعد از هشت سال روزگار یک مشت استخوان برای ما آوردند.

 از خانواده شهدا خواهران می خواهم همیشه پوشیده باشند و مویشان و دستشان معلوم نشود. پای آن ها معلوم نشود. اگر من توی خیابان گفتم مویت را بپوش خوب این برای اسلام است. بچه های ما شهید شدند. برای همین خاطر که شما و ما پوشیده باشیم. جمهوری اسلامی برای ما کافی است. تمام شهیدان رفتند که جمهوری اسلامی بماند که امام (ره) و نام ایشان زنده بماند. والسلام. خداوند اسلام را پایدار نماید.

 

مصاحبه با پدر شهید.

 از همان بچگی جبهه ای بود. به من می گفت بابا تو هم بیا آن جا نگهبان باش. همیشه کارش نماز و دعا و طاعت و قرآن بود. در خانه اگر مویی از بچه ها پیدا می شد سریع اوقاتش تلخ می شد. می گفت باید پوشیده باشید. و به حرف امام (ره) گوش کنید. وقتی می خواست برود، گفتم چند روزی مرو شروع به گریه کرد. از ماشین عقب افتاد با موتور رفت اسلام آباد و دوباره برگشت خانوک، نمازش را خواند و رفت و دیگر نیامد. همیشه برای امام (ره) و قرآن دعا می کرد.

 خوب، همیشه زحمت می کشید و کار می کرد. می گفت شما اینقدر زحمت نکشید من کار می کنم. کارش به کار هیچی نبود و در خانه هم سرش را بالا نمی کرد. به خواهرانش هم می گفت بیرون نروید. اگر به جایی می روید خنده نکنید. مویتان معلوم نشود. از جبهه هم که نامه می داد برای خواهرانش همین توصیه ها را میکرد.

 وقتی می خواست برود ما به او گفتیم بمان چون خواهرت یک ماه دیگر عروسی دارد. گفت من باید به فرمان امام (ره) بکنم. از سرویس هم دنبال افتاده بود. به اسلام آباد رفت ماه رمضان بود که برای نماز ظهر خانوک برگشتند. نمازش را اینجا خوانده که روزه اش درست باشد. مادرش هم کرمان بود. تمام روزه هایش را گرفت. رفت و دیگر نیامد.آخرین دفعه هم مادرش هم در خانه نبود را ندید. هر وقت نامه می فرستاد می نوشت چرا جواب نامه ام را سریع نمی دهید.

 در حمله شلمچه در خط اول بودند که تمام خط اول نابود شده بود و بعد از هشت سال یک مقدار استخوان برای ما آوردند. حتی پلاکش را ندیدیم. به منصوری گفتم او گفت پلاک ها پیش من است. ما فقط استخوان دیدیم که همانها را تشییع کرده و به خاک سپردیم.

 خواب های خوب می بینم. جایشان خیلی خوب است اینجا بود کارش به کار هیچی نبود. سلام در نماز و روزه و کار خدا بود. همیشه پیاده سر تلمبه می رفت و کار می کرد و دوباره پیاده برمی گشت. روزه هایش تمام می گرفت. از همان بچگی هم کارش تیر اندازی بود. پشت درختان سنگر می گرفت. خیلی پسر خوب، با محبت و با خدایی بود. اگر خواهرانش موهایشان معلوم می شد اوقاتش تلخ می شد. یک روز بی بی اش به اینجا آورده و روسری خود را در آورده و گفت چرا با من دعوا نمی کنی؟

گفت تو پیر هستی وگر نه با تو دعوا می کردم. همیشه می گفت: دختر زینت است و باید حیا داشته باشد. حتی روی برادرش نباید روسری خود را در آورد.

 وقتی مدرسه می رفت معلمایش می گفتند مهدی مهدوی اصلا سرش را بالا نمی گیرد. به خودم می گفت معلم های اینجا خوب نیستند. طاهره عمه مقنعه دارد خوب است. بقیه بی حجاب هستند. برای خاطر بی حجابی آنها سرش را بالا نمی گرفت.

 در همان بچگی هر کار که میکرد ما پولش را حساب می کردیم و کنار می گذاشتیم حدود هفتاد هزار تومان برای ما سر تلمبه کار کرده بود. ما هم می گفتیم وقتی بزرگ شد پولش را می دهیم. ولی او به مادرش می گفت من شهید شده و به بزرگ شدن نمی رسم. و بعد از شهادت من شما هرگز توی بنیاد نروید و چیزی بخواهید. مثلا نگویید من روسری می خواهم. یا شاخه آهن یا هر وسیله دیگر. من اصلا راضی نیستم اسم مرا ببرید. ما هم اصلا اسم او را نبردیم و هرگز نگفتیم ما شهید دادیم یا هر صحبت دیگر.

درخواب دوسه دفعه او را در لباس سبز همراه سادات دیده ام که رفت و آمد و کار می کرد. پسر دایی او مرده. دایی اش مهدی را خواب می بیند که میگوید گریه نکن پسرت مابین هشت نور نشسته.

 مسئول واقعی کسی است که به درد مردم برسد. ولی متاسفانه بسیاری از کارها پارتی بازی شده. هر کار که داشته باشی نگاهشان به دستت می باشد. اگر باج دادی کارت را راه می اندازند اگر ندادی هیچ. تهی دستان هر جا که می روند به آن ها رسیدگی نمی شود.

 پسر خودم سیکل خود را گرفته و الان پنج شش سال است که دنبال کار می گردد ولی هیچ کس به او کار نمی دهد. همه اش به پارتی دارها کار می دهند. ما هم هرگز نگفتیم که پدر شهید یا خانواده شهید هستیم چون پسرمان راضی نیست. و هرچه خدا خواست و قسمتمان کرد همان می شود.

مصاحبه با خواهر شهید

 با سلام و درود به پیشگاه ولی عصر آقا امام زمان (عج) و با سلام و درود به روح پر فتوح رهبر کبیر انقلاب اسلامی، اعم شهیدان و با سلام و درود به شهیدان جنگ تحمیلی.

اینجانب بتول مهدوی خواهر شهید مهدی مهدوی می باشم .دانشجوی رشته کامپیوتر و کارمندم و حدود دو سال از شهید کوچکترم.

 هرچه از او بگویم کم گفته ام. از نظر اخلاق دینی فردی بسیار مومن و متدین بود. و تعصب زیادی روی حجاب داشت. من که خواهر او بودم آزادی آن چنانی در خانه نداشتم و می بایست کاملا پوشیده باشم. او همیشه سر وقت نمازش را می خواند. روزه هایش را می گرفت.

 زمانی که می خواست برود ماه مبارک رمضان بود او از کاروان عقب مانده بود. رفت و برای این که روزه اش به هم نخورد به هر صورت که بود خود را قبل از اذان ظهر به خانوک رساند. بعد عصر با عجله رفت و این آخرین دیدار ما بود که او رفت و دیگر نیامد. خبری از او نشد تا اینکه بعد از هشت سال مقداری استخوان برایمان آوردند. و من امیدوارم که ادامه دهنده خون پاکش باشم. ان شاءالله.

 او احترام بسیار عجیبی به پدر و مادر داشت. در انجام کارهایش با آنها مشورت می کرد. و اگر انجام کاری را صلاح می دانست انجام داده وگرنه صرف نظر می کرد. با دوستان خود بسیار صمیمی و مهربان بود. با خانواده هم اخلاق بسیار خوبی داشت. فقط روی ما خواهران کمی حساسیت نشان می داد.

زمانی که من کلاس اول راهنمایی بودم روزی با دوستم از مدرسه می آمدیم مهدی خودش را توی کوچه پنهان کرده بود که آمد و رفت و وضعیت مرا بررسی کند آیا حجابم کامل است یا نه و بعدا به خاطر این که هنگام حرف زدن صدای من کمی بلند شده بود کلی با من دعوا کرد حتی چند روز با من قهر بود و صحبت نمی کرد.

الان مدت زیادی از شهادتش می گذرد و من حرف زیادی برای گفتن بخاطر نمی آورم. هشت سال بعد از شهادت او در اربعین سال 74 در گلزار شهدای خانوک استخوانهای به جا مانده اش در شلمچه به خاک سپردیم. و من شب به خواب دیدم که مزار او را .............مقبره درست کرده اند و همه ی مریض ها هم دست به دامان او شده بودند خیلی ها آنجا بودند. ما پرسیدیم این قبر کیست؟ گفتند: مگر نمی دانی این قبر برادرت است و مراد می دهد و مردم شفا می گیرند. من آنقدر گریه کردم تا از خواب بیدار شدم.

 او از سن 13 سالگی علاقه عجیبی به جبهه و امام (ره) و شهیدان داشت و رفت و راه شهدا را ادامه داد تا شهید شد. ما هم باید ادامه دهنده خون پاکش باشیم.

والسلام علیکم برحمت الله و برکاته

 





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 30 آذر 1389 :: توسط : خادم الشهداء
درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ: خادم الشهداء
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو