تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك - شهید سید محمود اسدی شهیدفاطمیه
 
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك
 
 

                                                               

شهید سید محمود اسدی در تاریخ ۱۳جمادی الاول سال( ۴۹ه . ش)در شب شهادت بی بی دو عالم حضرت فاطمه سلام الله علیها دیده به جهان گشود و هم چنین در ۱۳جمادی الاول سال(۶۵ه . ش)  در عملیات كربلای ۵ در منطقه شلمچه به درجه رفیع شهادت نائل گردید.

همرزمان شهید پس از پیدا كردن پیكر بی جان سید محمود مشاهده كردند كه آن شهید از ناحیه پهلو مورد اصابت گلوله قرار گرفته  و هم چنین صورت شهید كبود گردیده . در واقع آن شهید جلوه ای از مادرشان حضرت فاطمه سلام الله علیه ها به خود گرفته بود.

سید جلال اسدی پدر شهید

بنام خدا. خداوند همه ما و شهدای ما را قرین رحمت خود قرار دهد. بنده سید جلال اسدی فرزند سید یوسف پدر شهید سید محمود اسدی هستم. ایشان شب شهادت حضرت فاطمه سلام الله علیها بدنیا آمدند و همیشه در مراسم مذهبی در مساجد و تكایا شركت داشت و تكبیرگوی نماز جماعت هم بود. حاج آقا گوهری كه برای تدریس قرآن آمده بودند اینجا، سید محمود از شاگران او بود، ‌و همه جا با او بود. او فرزندی صبور و بسیار فهمیده بود. یك شب كه برای نماز بلند شدم، دیدم ایشان هم مشغول وضو گرفتن است. از او پرسیدم برای چه وضو می‌گیری؟ گفت: برای نماز شب. ایشان خیلی خوب و مذهبی بودند. محمود فرزند سومم بود و نسبت به بقیه مهربان و خوب بود. ما قبل از شهادت او مراسم مذهبی داشتم و بعد از او هم داریم و ایشان هم در وصیت‌نامه‌اش توصیه كرده كه مراسم روضه خوانی ما در ظهر عاشورا همچنان ادامه داشته باشد و ما هم هنوز این مراسم را در روز عاشورا داریم و همچنین شب شهادت حضرت فاطمه سلام الله علیها هم مراسم مذهبی و روضه خوانی را در خانه داریم. ایشان شب شهادت حضرت فاطمه سلام الله علیها بدنیا آمدند و همان شب شهادت حضرت فاطمه سلام الله علیها هم از دنیا رفتند. ویژگی بعد اینكه از همان ناحیه پهلویی كه حضرت فاطمه سلام الله علیها ضربه دیده، ‌ایشان هم از ناحیه پهلو ضربه دیده بود و صورتش هم كبود بود، همان‌طور كه صورت جدش حضرت فاطمه سلام الله علیها كبود بوده

ایشان وقتی كلاس سوم راهنمایی را به اتمام رساند،‌ من خیلی آرزو داشتم برود قم و درس بخواند و ایشان هم قبول كرد و رفت. بعد هم من رفتم قم،‌ دیدم كه او با دوستش مسعود اسدی توی یك زیرزمین نشسته‌اند، موضوع را سؤال كردم، گفت هنوز اتاق به ما نداده‌اند. بعد من با مسئولشان صحبت كردم، به آنها اتاق دادند. من چند روزی پیش آنها ماندم، ‌بعد آمدم و رفتم جبهه. مدتی كه جبهه بودم، یك روز دیدم سید محمود آمد آنجا. موضوع را پرسیدم، او گفت: من با طلبه‌ها از طرف حوزه آمده‌ایم جبهه و الآن هم در جنگل 2 چادر نصب كردیم و من آنجا مشغول درس دادن قرآن به رزمنده‌ها هستم و در موقع نماز هم اینجا اذان می‌گویم. امیدوارم كه مورد قبول خداوند قرار گیرد و من هم به خواستة‌ ابدی خود برسم. من از ایشان سؤال كردم: مگر خواستة ابدی شما چیه؟ گفت: كه خواستة من این است كه مثل رفیقانم به شهادت برسم و اگر هم به شهادت برسم،‌ وظیفة شماست كه اسلحة مرا بردارید. یك روز در اهواز من مسجد بودم. وقتی آمدم به مقر، ‌دیدم كه او دارد پای برهنه می‌آید، گفتم: پس پوتین‌هایت كجایند؟ گفت: نبودند، ‌وقتی می‌خواستم از مسجد بیایم بیرون، آنها را برده بودند. گفتم: خُب، چرا یكی دیگر نپوشیدی؟ اون گفت: از نظر اسلام و شرع كار درستی نیست. من از این حرف او خیلی خوشحال شدم كه این قدر به مسائل مذهبی اهمیت می‌دهد. در عملیات كربلای 4 من جبهه بودم كه عملیات لو رفت. بعد من آمدم مرخصی و در كربلای 5 او به شهادت رسیده بود و آمده بودند درِ خانه و موضوع را كمی ‌به همسرم گوشزد كرده بودند. ساعت 11 كه من آمدم خانه، همسرم شام مرا آورد و اصلاًٌ به روی من هم نیاورد و صبح هم كه صبحانه خوردم و خواستم بروم دنبال كارم،‌ همسرم گفت: نه امروز نرو، گفته‌اند سید محمود زخمی‌شده و كرمان بیمارستان است. همسرم درست به من نمی‌گفت. بعد من به او گفتم حتماً‌ به شهادت رسیده. او نبود كسی كه زخمی‌ بشود. بعد آمدم بیرون ماشین را روشن كنم و به كرمان بروم كه اَخوی هم آمد و گفت: شما امروز كجا می‌روید؟ گفتم می‌روم بیمارستان كرمان، خبر آورده‌اند كه سید محمود زخمی‌ شده،‌ او هم با من به كرمان آمد و در راه سعی داشت به من بفهماند. بعد من هم گفتم اَخوی من، خودم می‌دانم محمود ما یا سالم می‌ماند یا شهید می‌شود. دیگر زخمی ‌و اینها ندارد. بعد رفتیم و من لیست شهداء را گرفتم. دیدم بله، نفر سوم است و من خودم گفتم صندوق را آوردند و دیدم بله،‌ سید محمود است. من صورتش را بوسیدم اما 18 شبانه‌روز جنازة او را به ما ندادند. بقیه همرزمانش را همان شب بردند اما او را نگهداشتند و افراد یاوه گروه ضد انقلاب را می‌بردند و او را نشان آنها می‌دادند و سید محمود تأثیر زیادی روی آنها می‌گذاشت. یكی از افراد آشنای ما به نام آقای كیمیا كه بعداً پسرش به شهادت رسید، ‌بعد از دیدن او می‌گفت:‌ كور باد چشمی ‌كه نتواند شهدا را ببیند و می‌گویند علی‌اكبر امام حسین بیائید ببینید كه اینها كی هستند، مانند علی‌اكبر او از معراج تا ..... همچنان داد می‌زد. یكی از حرف‌هایی كه آقای رشیدی و رنجبر كه از مسئولین آنها بوده‌اند، در مورد سید محمود گفته‌اند، ‌این است كه سید محمود دو روز جلوتر روزه گرفته و موقع افطار از خداوند طلب شهادت می‌كرده و دوستانش هم می‌گویند كه در حال روزه‌داری به شهادت رسیده و آخرین حرف‌هایش هم این بوده كه سه مرتبه گفته یا فاطمه ‌الزهراء.

 شهید از زبان مادر

بنام خدا من مادر شهید سید محمود اسدی هستم كه در عملیات كربلای 5 با نام عملیات یازهرا به شهادت رسیده. سید محمود قبل از دبستان كلاس قرآن می‌رفت و موقع دبستان هم سرود می‌خواند و در مراسم مذهبی هم شركت می‌كرد. بعد از سوم راهنمایی هم رفت قم برای ادامه تحصیل، یك دفعه آمد خانه تا از من اجازه بگیرد و برود، من گفتم: من با جبهه رفتن مخالف نیستم ولی تو الآن سال اول دَرست هست و باید درس بخوانی. برادرت چندین سال است كه جبهه است، ‌پدرت هم كه همیشه در جبهه خدمت می‌كند. آنها دارند كار جبهه را می‌كنند، تو دَرست را بخوان اما او گفت آنها برای خودشان كار می‌كنند، من هم برای خودم. بالآخره مرا راضی كرد و درحالی كه سید محمود سر جانماز نشسته بود، گفت: روز قیامت می‌توانی به حضرت زهرا بگویی كه محمود من از علی اكبر تو عزیزتر نبود. این را كه گفت، من مثل اینكه كسی را قلبم را كَند و انداخت، بیرون شدم و بدنم شروع كرد به لرزیدن. او هم داشت گریه می‌كرد. بخاطر اینكه گفته بودم نرو جبهه و برو دَرست را بخوان. این صحنه را كه دیدم،‌ گفتم خُب مادر،‌ تو برو جبهه اگر شهید شدی،‌ فدای همان علی‌اكبر و اگر هم نشدی، می‌آیی و می‌روی دَرست را می‌خوانی. او خوشحال شد و رفت جبهه. دو تا عملیات هم شركت كرد: یكی كربلای 4 و یكی كربلای 5 كه به شهادت رسید. من در مسجد شهدا بود، دیدم مردم به هم چیزی می‌گویند و نگاه می‌كنند به من. تا اینكه یكی برداشت و به من گفت: اگر مادر شهیدی بشوی چه می‌كنی؟ من هم گفتم: ‌افتخار می‌كنم. من خیلی آرزو هم داشتم مادر شهید بشوم. وقتی آمدم خانه، دایی سید محمود از جبهه آمده بود. گفتم: آیا خبری از محمود نداری؟ گفت:‌ دارم، ‌حالش خوب است. درحالی كه خود او خبر شهادت سید محمود را آورده بود ولی به من چیزی نمی‌گفت. بعد دیدم بچه‌ها و عمه‌های سید محمود آمدند به خانه، بعد یكی برداشت به من گفت: بلند شو كارهایت را بكن، شاید شهیدی داشته باشی. گفتم: من كارهایم را كرده‌ام. یكی از عمه‌هایش گفت: ما خیلی گریه كردیم و ناراحت شدیم، حالا تو این‌طوری می‌گویی. من هم گفتم: من ناراحتی ندارم و افتخار می‌كنم پسرم شهید شده. او خیلی مهربان و مادر دوست بود. وقتی هم كه با عمه و پدرش رفتیم توی معراج او را ببینیم، ‌اون خیلی خشنود بود. من هم همین‌طور داشتم خیره نگاهش می‌كردم، درحالی كه قبلاً خیلی گریه كرده بودم. وقتی دیدم عمه‌اش دارد گریه می‌كند، یكدفعه به خودم آمدم و دست سید محمود را گرفتم و روی قلبم گذاشتم و گفتم مادر سید محمود تو می‌دانی كه ما با هم خیلی مهربان بودیم، ‌من دست تو را روی قلبم می‌گذارم تا خیلی ناراحت نباشم و تو هم ناراحت نشوی. خدا به من صبر بدهد و بعد دستش را روی پیشانی‌ام گذاشتم. مگر اینكه دردِ سرم كه مدتی داشتم خوب شود. به جدّش قسم هنوز دیگر آن سردرد سراغم نیامده و هنوز ناراحت نشده‌ام به خاطر شهادتش و خیلی خوشوقتم كه چنین فرزندی را در راه حضرت زهرا سلام الله علیها داده‌ام. انشاءا... خداوند  قبول فرماید. همان شبی هم كه دفنش كردیم،‌ من خیلی ناراحت بودم و خواب نمی‌رفتم. یكدفعه چشمانم را گذاشتم روی هم،‌ دیدم جلویم نشسته و به من می‌گوید: مادر من كه ناراحت نیستم، ‌تو چرا اینقدر ناراحتی؟ من كه ناراحت نیستم. بعد به خود آمدم و فهمیدم كه كمی‌ در خواب دیدمش. یكدفعه هم شب هفتش كه سر مزارش داشتم می‌گفتم استنبولی‌های هفتم چقدر خوشمزه‌اند، ‌جای سید محمود خالی. شب در خواب دیدم كه با برادرش سید رضا با هم بودند و او گفت: ‌مادر بیا برایم استنبولی بریز تا ببینم چقدر خوشمزه‌اند. درحالی كه خیلی قد بلند و زیباروی بود. یكدفعه هم در حالت خواب و بیداری بودم، دیدم كه یك صف روحانی آمدند و من داشتم نگاه می‌كردم ببینم سید محمود در آنها نیست. دیدم اول باهنر و رجایی و بهشتی در صف بودند و من بعد از آنها سید محمود را دیدم كه عَبای مشكی به تن داشت. یكدفعه قبل از اینكه اسیران بیایند، خواب دیدم كه در همین سالن بود و من خیلی او را بوسیدم چون كه وقتی رفته بود،‌ من او را نبوسیده بودم و حسرتی روی دلم بود. به او گفتم: ما برایت قبر گذاشتیم و تابلو زده‌ایم، ‌عكس چاپ كرده‌ایم. او گفت: نه من زنده‌ام و آمده‌ام. بعد از همین خوابم بود كه اسراء آمدند و آزاد شدند.

خیلی خوب بود. خوش‌اخلاق و مهربان بود و هیچ‌وقت با خواهر یا برادرش بحث نمی‌كرد و آن روزها كه پدر و برادرش در جبهه بودند،‌ او همه كارة ما بود و همة كارها را انجام می‌داد. سید محمود خیلی دلیر و شجاع بود. شب تنها با چرخ می‌رفت سر تلمبه و آبیاری می‌كرد و می‌آمد.

با دخترم صمیمی‌تر بود چون كه ما یك دختر بیشتر نداریم، خیلی با اون شوخی می‌كرد. با همة فامیل و دوستانش مهربان بود. اون ظهرها كه ناهار می‌خورد، می‌خوابید و می‌گفت: امام صادق فرموده: بعد از ناهار بخوابید.

به ضبط و نوارهای مذهبی و قرآن و در تمام مراسم مذهبی شركت داشت. در مدرسه هم مبصر بود و خیلی كارها به دستش بود.

 

باشكوه و خوب برگزار شد. خودش هم وصیت كرده بود كه تا 3 روز حجله‌ای برایم بگذارید و عكس من و عكس رهبر انقلاب را در آن بگذارید.

همین كه اون خیلی شجاع و دلیر بود. هرچه در موردش بگویم، كم گفته‌ام.

خودش در وصیت‌نامه‌اش هم توضیح داده. 16 سال هم داشت كه رفت و شب شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها هم به شهادت رسید. وقتی دوم راهنمایی بود، می‌خواست برود جبهه. پدرش گفت: ‌اول برو آموزش ببین و او رفت برای آموزش. یك شب قرار بود از آموزش بیاید، دیر كرد و نیامد. من كه خیلی به او علاقه داشتم، شب خیلی گریه كردم. شب خواب دیدم كه در یك مسجدی بودیم و داشتیم خاطره تعریف می‌كردیم و من داشتم در مورد پسرانم تعریف می‌كردم و چند زن چادر مشكی از من می‌پرسیدند و من جواب می‌دادم. گفتم پسر بزرگم داماد شده و الآن در جبهه است. پسر بعدی‌ام هم آموزشی است و هنوز مجرد است كه یكی از آنها گفت: از كجا معلوم كه از حوری‌های بهشتی قسمتش نباشد. من بیدار شدم و به پدرش گفتم: اگر سید محمود روزی به جبهه برود، شهید می‌شود. پدرش هم گفت‌: ‌كاش شما زن‌ها اینقدر خواب نمی‌دیدید و صبح وقتی كه آمد به خانه، فهمیدیم كه شب آمده و چون دیر شده بود، رفته و در مسجد شهدا خانوك خوابیده.

می‌خواست كه خدمت كند و روحانی بشود و نماز و قرآن و مسائل را هم یاد مردم بدهد.

من كوچك‌تر از آنم كه برای مردم پیام بدهم. مردم هم راه شهیدان را ادامه بدهند، خون شهیدان را پایمال نكنند، راه رهبر و ولایت را ادامه بدهند.

مصاحبه با محمدعلی عرفانی همرزم شهید

بسم‌ا... الرحمن الرحیم. الحمدا... رب العالمین والصلوه والسلام علی سیدنا و نبینا محمد و آله الطاهرین. قال‌ا... تبارك و تعالی فی محكم كتابِهْ. ولا تقولو لِمَن یُقتِلُ فی سبیل‌ا... امواتا بل احیاءٌ و لكن لا تشعرون.

من محمد علی عرفانی همرزم و هم حوزه‌ای سید محمود اسدی هستم كه در سال 1364 با شهید آشنا شدم. آشنایی ما در حوزه علمیه قم،‌ مدرسه كرمانی‌ها صورت گرفت. با اینكه من و سید محمود آشنایی قبلی با هم نداشتیم اما از همان بدو ورود ایشان به مدرسه یك انس و الفت عجیبی نسبت به شهید در من ایجاد شد. سید محمود با یكی دیگر از طلبه‌های خانوكی بنام مسعود اسدی به قم آمده بود و چون هنوز در حجره‌ای جایگزین نشده بودند، وسایلشان را در مدرسه كرمانی‌ها قرار دادند و من چون قبل از آنها آمده بودم، جایگاهم مشخص بود. روزها چیزی آماده كرده و نزد سید محمود می‌رفتم و به شوخی می‌گفتم شما مهاجر افغانی هستید و شهید هم با لبخندی كه همیشه بر لب داشت،‌ جواب شوخی مرا می‌داد و ما خیلی با هم مأنوس و صمیمی ‌بودیم و بخاطر همین صمیمیت تصمیم گرفتیم به اتفاق هم جبهه برویم. یادمه اولین دفعه‌ای كه سید محمود می‌خواست به جبهه اعزام شود، مقداری اسباب‌بازی و عروسك برای بچه‌های خواهر و برادرش خریده بود و گفت من به كرمان رفته و بعد از دادن این هدایا به برادرزاده‌هایم، خداحافظی كرده و به جبهه می‌آیم اما مثل اینكه جبهه خیلی مشتاق دیدار سید محمود بود و او اشتباهاً قطار اهواز را به جای قطار كرمان سوار شده بود و این‌طوری شد كه بدون خداحافظی از خانواده به اتفاق اسباب‌بازی‌ها به منطقه جنگی رسیدیم. در چادری كه بودیم، ‌گاهی اوقات اسباب‌بازی‌ها را برمی‌داشت و می‌گفت: حالا مجبوریم خودمان با اسباب بازی‌ها بازی كنیم. تا زمانی كه با هم بودیم، ‌به نماز جماعت خیلی اهمیت می‌داد. منظماً در نماز جماعت شركت می‌كرد. بعد از نماز هم می‌ماند و تعقیبات را بجا می‌آورد و معمولاً دیرتر از بقیه به چادر یا حجره برمی‌گشت. تا زمانی كه قم بودیم، مقید بود هر هفته به جمكران برود. برای زیارت به حرم قم نیز زیاد می‌رفت. در آنجا زیارت و قرآن می‌خواند و وقتی بر می‌گشت، حالت عجیبی داشت. در كنار معنویت خاصی كه داشت، خنده‌رو نیز بود به طوری كه در جمع دوستانه هم خودش بذله‌گو بود و هم خودش می‌خندید. یعنی بجای خود عبادت می‌كرد و در جای خود مزاح می‌كرد. به نظر من سید محمود جمع بین اضداد كرده بود و می‌گویند كه مؤمن نشاط و شادی‌اش در چهره و حزن و اندوهش در دل است و سید محمود به حق مصداق این قضیه بود. خصوصیت دیگر سید محمود، ولایتی بودن او بود یعنی سفت و سخت طرفدار ولایت فقیه و رهبری بود و این‌طور كه من اطلاع دارم،‌ از همان بچگی در فعالیت‌های سیاسی شركت داشته. دوستان صمیمی ‌او از بین خانوكی‌ها مسعود اسدی و از بین بچه‌های حوزه، ‌من و آقای ترابی رئیس سازمان تبلیغات زرند بودیم. سید محمود همیشه خنده‌رو بود و من هیچ‌وقت ندیدم كه عصبانی شود یعنی به خاطر مسائل پیش پا افتاده عصبانی نمی‌شد. با اینكه شهدا همانند مردم دیگر هستند، ولی چهرة آنها طوری است كه می‌توان حدس زد آینده آنها شهادت است. من در این زمینه خاطره‌ای از شهید دارم و آن قبل از عملیات كربلای چهار بود كه من و شهید با تعدادی دیگر از دوستان در چادر نشسته بودیم و می‌گفتیم كه این دفعه چه كسی شهید خواهد شد. تنها كسی كه اكثریت گفتند شهید خواهد شد، سید محمود بود. چون كه چهرة او طوری نورانیت داشت كه فقط لایق شهید شدن بود و این نورانیت چهره بعد از شهادت نیز در وجود او مانده بود به‌طوری كه وقتی او را به كرمان بردند تا خانواده شهدا فرزندانشان را ببینند؛ ‌خانواده‌های دیگر، شهدای خود را رها كرده و سید محمود را نگاه می‌كردند. حتی لبخند او روی چهره‌اش مانده بود. نورانیت چهره‌اش همه را تحت تأثیر قرار داده بود.

تا وقتی كه در جبهه بودیم،‌ جزء افرادی بود كه اصلاً‌ نمی‌ترسید و در عملیات‌ها رعب و وحشتی از خود نشان نمی‌داد. من شاهدم كه سید محمود تا آخرین لحظه كه با او بودم،‌ مردانه جنگید و این‌طور كه گفته‌اند مردانه هم عروس شهادت را در بغل گرفت و به لقاء دوست پیوست. من وقتی به یاد شهید می‌افتم، ‌تأسف می‌خورم كه سعادت شهید شدن را نداشتم. از یك طرف غم و اندوه و خاطرات دوستان شهیدمان و از طرفی مشكلاتی كه در جامعه امروز وجود دارد و من احساس می‌كنم كه نمی‌توانم كاری انجام دهم. بعضی جاها می‌بینم كه آرمان‌های شهدا مورد خدشه قرار می‌گیرد. گاهی اوقات احساس می‌كنم بعضی‌ها پشت به آرمان‌های آنها كرده‌اند. بعضی مراسم‌هایی دیده می‌شود كه نمونه كامل فساد اخلاقی هستند و به اسم آزادی تمام می‌شود. مگر شهدای ما برای چه جان خود را در طبق اخلاص نهادند. اگر بی‌حجابی، اگر فساد و فحشاء، تمدن و آزادی هستند، ‌پس ما برای چه انقلاب كردیم؟ قبلاً هم كه از این كارها بود، آزادی كه شهدای ما بخاطر آن جنگیدند تا این آزادی كه بعضی‌ها می‌خواهند فرق می‌كند. آنها بخاطر حفظ ناموس و دین خود جنگیدند. تمام شهدا حفظ دین و ناموس را برابر با آزادی می‌دانستند و نه بی‌بند و باری را. سید محمود نیز به ناموس و دین اهمیت می‌داد. خصوصیت دیگر او اطاعت از مافوق بود. نه تنها از فرماندهان، كه از دوستان بزرگتر از خود نیز فرمانبری می‌كرد. در چادر كافی بود یكی از ما بگوید سید محمود آب، بدون اینكه اخم و تخمی‌ بكند، ‌می‌رفت و می‌آورد. مقید بود بیش از بقیه در چادر كار كند. حتی كارهای شخصی بچه‌ها مثل ظرف شستن را نیز به عهده می‌گرفت. اصلاً حالات خاصی داشت مثل اینكه خدا او را آفریده بود تا برای ما درس باشد و ما از او الگو بگیریم. یادمه گهگاهی به او می‌گفتم سید محمود چرا این‌قدر كارهای بچه‌ها را انجام می‌دهی؟ می‌گفت: اینها سربازان اسلام و امام زمانند. خدمت به اینها هم خود افتخار می‌خواهد و من می‌خواهم این افتخار نصیب من باشد. از نظر جثه هم خیلی چابك و ورزیده بود. با اینكه ما یك بسیجی ساده بیشتر نبودیم اما وقتی با لباس بسیجی بیرون می‌رفتیم، ‌از بس كه چابك بود، بعضی‌ها فكر می‌كردند او از فرماندهان است. او هرگز خسته نمی‌شد. صبح‌ها كه از مراسم برمی‌گشتیم، شهید بعد از خوردن صبحانه دوباره شروع به فعالیت می‌كرد مثلاً فوتبال می‌كرد و هر فعالیت دیگری كه مفید بود. به خانواده‌اش خیلی علاقه‌مند بود، مخصوصاً بابای عزیزش كه شهید همیشه در صحبت‌هایش از او یاد می‌كرد. به نظر من خانوادة سید محمود سعادت داشتند كه چنین فرزندی را تربیت كنند و شهادت سید محمود و مقام او متأثر از خانوادة مذهبی ایشان بود. من آنقدر از نظر شخصیتی شهید را قبول دارم كه هر وقت به خانوك می‌روم، ‌به خانواده‌اش سر می‌زنم و قبر ایشان را هم زیارت می‌كنم و هر وقت هم كه مشكلی داشته باشم، به شهید سید محمود متوسل می‌شوم چون روحیات خاصی داشت. من بعضی شب‌ها به چشم خود می‌دیدم كه نماز شب می‌خواند. چنین افرادی می‌توانند تأثیراتی در زندگی ما و رفع مشكلات ما داشته باشند و با دعا و توسل به شهدا گره بسیاری از مشكلات ما باز خواهد شد. اگر بخواهم حالات شهید را آن طور كه بودند برای شما بگویم، ‌در توانم نیست چون اینها مسائلی است كه باید گفت «یدرك ولایوصف» یعنی باید با آنها بود تا واقعیت را فهمید و در وصف نمی‌گنجند. باید به تجربه خود انسان باشد، باید در كنار آنها بود. توصیف دیگران قطره‌ای از دریا را هم معنی نمی‌كند. در كنار آنهاست كه معنی كمك به دیگران، ‌نترس بودن، شب‌زنده‌داری را می‌فهمیم. از نظر استعداد تحصیلی نیز سید محمود جزء نوادر بود و از آنجایی كه جزء سادات بود، ‌از عنایات ائمه معصومین نیز برخوردار بود و همان‌طور كه می‌بینید، ‌اكثر مراجع ما از سادات هستند و شهید هم استعداد علم‌آموزی را از اجداد خود به ارث برده بود و ‌خیلی زود درس را یاد می‌گرفت. زمانی كه می‌خواست به جبهه برود، ‌دوستان می‌گفتند حیف با این استعداد درس را كنار می‌گذارد و اگر زنده مانده بود‌، الآن می‌توانست خیلی به درد اسلام بخورد ولی مثل اینكه آن لحظه احساس كرده بود كه اسلام فعلاً به جان و جسم او بیشتر نیاز دارد. تا اینكه بعداً به علم و دانش او و او با شهادت بیشتر می‌تواند به اسلام خدمت كند و خدمت هم كرد. مثل ما نبود كه در این دنیا بماند و درگیر مسائل تهاجم فرهنگی باشد و كاری هم نتواند بكند. زمانی در همین زرند ما با جوانان دیگر با پای برهنه به گلزار شهدا می‌رفتیم ولی امروزه آن قدر جامعه مورد خطر قرار گرفته كه ما دیگر شرممان می‌آید كنار قبر شهیدی بایستیم و بگوییم ما همرزم تو بودیم. می‌ترسیم شهید به ما بگوید فلانی شما همراه ما بودید و می‌دانستید ما برای چه می‌جنگیدیم و با چه سختی جنگیدیم و امروز آرمان‌های ما زیر پا له می‌شود اما شما هیچ اقدامی ‌نمی‌كنید. قطعاً ‌اگر سید محمود و بقیه شهدا زنده بودند، ‌نمی‌گذاشتند ترویج موسیقی به این وضع باشد و یا بعضی مطبوعات به مرجعیت و روحانیت جسارت كنند. در مجالس دست‌زدن و صوت‌زدن به شكل امروزی باشد. امروز كسی نیست جلوی فساد را بگیرد نه اینكه كلاً‌ فراموش شده باشد ولی كمرنگ شده و اگر ارزش‌ها نادیده گرفته شده كمرنگ‌تر هم می‌شود. مسئله‌ای كه امروزه وجود دارد،‌ جناح‌هاست كه بعضی‌ها اولویت اول را به جناح بازی داده‌اند یعنی از جناح استفاده نادرست می‌كنند و به جای اینكه به كمال یكدیگر كمك كنند،‌ به سركوب هم می‌پردازند. امروزه اولویت اول با ارزش‌هاست نه جناح‌ها. البته مردم خیلی خوب و طرفدار اسلامند. همان‌طوری كه چندی پیش استقبال آنها از كاروان شهدا را دیدیم ولی بعضی جوانانِ امروز،‌ ارزش‌های واقعی را درك نكرده‌اند و مردم ما باید با لطف و مهربانی به آنها كمك كنند تا پی به ارزش‌ها ببرند. امروزه جو طوری شده كه كسی جرأت نمی‌كند اشتباه بعضی جوانان را گوشزد كند چون كه حس می‌كند حامی‌ برای این كار ندارد. وقت آن است كه تلاشی برای هدایت جوانان صورت گیرد و بهتر است كه این قدم را خانواده‌های محترم شهدا بردارند و نگذارند استعمار و استبداد دوباره در این كشور رخنه كند و جوان‌های ما را از ما بگیرد. ما وظیفه داریم ‌كه حركت كنیم و پیام شهدا نیز همین حفظ كشور و جوانان بود. اگر سید محمود زنده بود، ‌جلوی هر فسادی می‌ایستاد. همه شهدا رفتند كه انقلاب ما مستحكم بماند و پیام شهدا این است كه آرمان‌های ما و خون ما را حفظ كنید. در پایان توصیه‌ای دارم به دوستانی كه این مسئولیت را برعهده گرفته‌اند و برای شهدا كار می‌كنند. اینكه به سراغ تمام خانواده‌های شهدا بروند و صحبت‌های تمام خانواده‌ها را بشنوند. تا اینكه سخنان شهدا و وصیت‌نامه‌های آنها چراغ راه ما باشد و صراط مستقیم را با استفاده از نوشته‌های آنها بیابیم چون كه آنها خود این مسیر را رفته‌اند و یك شبه ره صد ساله پیموده‌اند. انشاءا... خداوند باز در شهادت را باز كند و ما عقب ماندگان از قافله شهادت نیز توفیق شهادت بیابیم. برای شما و سایر دست‌اندركاران این امر آرزوی موفقیت دارم.    والسلام علیكم و رحمه‌ا... و بركاته

وصیت نامه شهید در ادامه مطلب

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام او وبیاد او وبرای او وبیاد کسی که جان داده وجان می گیرد وبه نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان وبا سلام ودرود بر منجی عالم بشریت امام زمان (عج)

وسلام ودرود بر نائب بر حقش رهبر عظیم الشان انقلاب اسلامی امام خمینی(ره)

وسلام ودرود بر رزمندگان اسلام......

خداوندا برای وصال تو امده ایم به جبهه تا دین تو را یاری کنیم. خداوندا ما همه میدانیم

وتو شاهد وناظر هستی که گناهان زیادی انجام دادهایم,وتو ای خدای بزرگ ما را رسوا

نکردی,خداوندا سر تا سر وجودمان گناه است واز بس که گناه کردیم نمی توانیم سرمان

را به سوی تو بلند کنیم,خداوندا شر منده ایم,خدایا ماکه امده ایم به اینجا به درگاه تو روی

اورده ایم ومیگوئیم خدایا پشیمانیم از کارهای گذشته,خدایا می کنیم از اعمال ناشایستی که

انجام دادیدم واز تو میخواهیم که توبه ما را بپذیری.ومارا به راه راست هدایت کنی,,,

وصیت نامه

سلام برپدر ومادرم سلام بر مادرم که شب وروز خواب خود را گرفت وزحمت کشید

سلام من بر مادری که اجازه داد فرزندش به جبهه برود ودین خدا ودین اسلام را یاری

کند,مادرجان میدانم که شهادت من وجدائی من از شما خیلی دشوار است مادر در شهادت

من صبر کن که خداوند صابران را دوست دارد,وارزوی من این است که با مرگی جاودانه

از این دنیا بروم,وهمه این را می دانیم که یک روز باید از این دنیای فانی برویم چه خوب

است که رفتنمان از این دنیا شهادت درراه خداوند باشد ودر زمره شهیدان باشیم.پس مادر

افتخار کن به چنین فرزندی که در راه خدا جان داد وخون خود را به خدای خود هدیه نمود

مادرم درشهادت من گریه نکن بلکه برای مصیبت ومظلومیت حسین(ع)ویاران واهل بیتش

گریه باید کرد,ودر اخر مادر عزیزم از تو می خواهم شیر پاکت را حلالم کنی ومرا به خوبی خودت ببخشی.واما توای خواهرم توبایدرسالتی زینب گونه را بر دوش بگیری وپیام خون برادرت را به جهانیان برسانی .ودر پایان از تومی خواهم که مرا ببخشی...وسخنی دارم با برادرانم شما باید راه من وسایر شهیدان را ادامه بدهید واسلحه های بر زمین افتاده را بر دارید وبر علیه دشمن بجنگید.واما سلام برپدرم پدری که زحمت کشیدتا فرزندانشرامومن ومسلمان تربیت کند.پدر جان در شهادت من به مانند ابا عبدالله الحسین در شهادت فرزندانش صبر کن.وهمیشه در روضه هایت مصیبت امام حسین (ع)را فراموش نکن.واما سخنی دارم با طلاب محترم ای طلاب شما بایدشیره های علم را از حجره های خود بیرون بکشید وانها را مثل عسل کنید وبه مردم بنوشانید.تا بهتر دین اسلام ودین خدا را بشناسند.واما سخنی دارم با امت حزب الله خصوصا امت شهید پرور وهمیشه در صحنه خانوک ای مردم شما همچنان راه شهیدان را ادامه دهید وجبهه وپشت جبهه را خوب نگه دارید وفرزندانتان رابرای یاری دین اسلام بفرستید.از شما طلب عفو وبخشش دارم.خدایا خدایا تا انقلاب مهدی از نهضت خمینی محافظت بفرما

برادر حقیرتان سید محمود اسدی 3/10/1365





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 30 آذر 1389 :: توسط : خادم الشهداء
درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ: خادم الشهداء
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو