تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك - شهید محمد جواد زادخوش
 
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك
 
 

 

                                                                

شهید محمدجواد زادخوش فرزند  حسین در سال 1343 در شهر دارالعباده خانوک به دنیا آمد وهمچنین در سال 21/12/1363در منطقه جزیره مجنون در عملیات بدر به درجه رفیع شهادت نائل آمد

مصاحبه با خواهر شهید

شهید محمدجواد زادخوش در سال 1344 در مهد شهید پرور خانوك بدنیا آمد. بعد از گذران اوان طفولیات، دوران دبستان و راهنمایی خود را در همان روستا سپری كرد و برای گذارندن دوران دبیرستان به كرمان رفت. سال دوم دبیرستان بود كه جنگ تحمیلی عراق علیه ایران اسلامی‌ آغاز شد. او كه می‌دید هر روز دسته‌دسته از جوانان با ایمان و پر شور به جبهه می‌روند، عشق عجیبی از جبهه سراسر وجود او را فرا گرفت به طوری كه به گفته یكی از دوستانش،‌ زمانی كه برای ثبت‌نام به بسیج رفت، ‌ابتدا به دلیل كوتاهی قد و لاغری اندام او را ثبت‌نام نكردند و او هرروز به بسیج می‌رفت. یكی از همین دفعات دوستانش متوجه می‌شوند قد جواد كمی‌ بلندتر و اندامش هم چاق‌تر شده. آنها از این كار جواد چیزی سر در نمی‌آورند تا اینكه به بسیج می‌رسند. بعد برادر پاسداری كه مسئول ثبت‌نام بود، با تعجب و كمی‌ برانداز كردن قد او بالآخره اسم او را نوشت و گفت حالا كه من اسم تو را نوشتم، ‌دلم می‌خواهد درست جواب بدهی. چطور شده كه از دیروز تا به حال اندام و قد تو تغییر كرده؟ جواد كه فرد شوخ طبعی بود،‌ گفت: ما كه كاری نكردیم، اگر عیبی هست،‌ از چشمان شماست. آن برادر پاسدار كه می‌خواست از كار جواد سر درآورد، خوب نگاه كرد. دید خیلی بد راه می‌رود، مثل اینكه سنگریزه‌ای ته پای او فرو رفته باشد،‌ خیلی بد راه می‌رفت. به همین خاطر گفت: اگر می‌شود كفش‌هایت را از پایت درآور. جواد كه اول می‌خواست هر طور شده،‌ از این كار شانه خالی كند ولی با اصرار زیاد كفش‌هایش را درآورد و دوستانش با كمال تعجب دیدند كه كفش او پر از سنگریزه است و از بس كه سنگریزه به كف پاهای او فرو رفته، كف آنها كبود و خون‌آلود شده بود. واقعاً اینجا عشق به جبهه و جهاد و گوش به فرمان بودن یك جوان سن و سالی نداشت،‌ را فهمیدند. او مدام در تمام عملیات‌ها شركت می‌كرد. گاهی اوقات هفت هشت روزی می‌آمد مرخصی بعد دوباره برمی‌گشت. تا اینكه در عملیات بدر كه در جزیره مجنون رخ داد،‌ به گفته یكی از همرزمانش با اصرار زیاد در گردان خط شكن نامنویسی كرده و در همان عملیات به درجه رفیع شهادت نائل آمد. خیلی جوان شوخ طبع، مهربان، رقیق‌القلب و فهمیده و كاردانی بود و عشق عجیبی به جبهه و شهادت و جنگ داشت. خیلی عاشق رهبر بود و خیلی رهبری را دوست داشت و به حرف‌هایش عمل می‌كرد، به سخنانش گوش می‌كرد. به پدر و مادر احترام زیاد داشت و خیلی خوش اخلاق بود. در كارهای خیر به مردم كمك می‌كرد و ما بارها به چشم خودمان دیده بودیم كه اگر پیرمردی یا پیرزنی ساك به دست می‌دید كه قادر به حمل آن نبودند، ‌از دست آنها می‌گرفت و تا مقصد می‌رساند. در كارهای خیر هم كمك می‌كرد. اگر در توانش بود،‌ در مسائل سیاسی هم تا حدی شركت داشت. در كلیه راهپیمایی‌ها و نماز جمعه شركت می‌كرد. به ما هم تأكید می‌كرد كه حتماً‌ در راهپیمایی‌ و نماز جمعه و تمام صحنه‌های سیاسی باشیم. میزان پایبندی او به مسائل عبادی زیاد بود به طوری كه همیشه در نماز جماعت خانوك و شب‌های قدر شركت می‌كرد. به روزه خیلی پایبند بود و تمام واجبات را انجام می‌داد. آدم قانع و امانت‌داری بود و فرهنگ بسیجی و تفكر بسیجی كه شامل قناعت پیشگی و ساده زیستی است را دارا بود. در آداب غذا خوردن خیلی مقید بود كه حتماً با بسم‌ا... الرحمن الرحیم شروع كند و دو سه لقمه به سیر شدن دست از غذا می‌كشید. ما همیشه فكر می‌كردیم كه گرسنه از سر سفره بلند می‌شود درحالی كه خودش از قول پیامبر می‌گفت كه دو لقمه به سیر شدن باید دست از غذا كشید. همیشه هم غذاهای ساده و معمولی می‌خورد و هرگز شكایت از وضع غذا و موارد دیگر نداشت. لباس پوشیدن او هم ساده و متناسب با وضع بسیجی و جبهه می‌پوشید و هرگز روی مد و ........ گرایی نبود. از نظر بهداشت فردی هم متناسب بود. شب‌ها حتماً‌ مسواك می‌زد. به قرآن و اهل بیت علاقه فراوان داشت. بارها می‌دیدیم كه دعای فرج را می‌خواند. نوحه‌هایی كه از اهل بیت در كتاب‌ها می‌دید، شروع می‌كرد به خواندن و چون صدای زیبایی هم داشت، همیشه می‌خواند و صدای خودش را ضبط می‌كرد. قرآن را هم كه خدا را شكر یاد داشت و همیشه می‌خواند. هر صبح بعد از نماز تا آنجایی كه برایش امكان داشت، قرآن تلاوت می‌كرد. ازدواج هم نكرده بود، مجرد بود كه به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

در سن 19 سالگی فكر كنم به شهادت رسید. لازم به تذكره كه جواد در یكی از عملیات‌ها مجروح شد و مقدار كمی‌ از بینایی یكی از چشمانش را از دست داد و خیلی خوشحال بود كه جانباز جنگ است و افتخار می‌كرد. او از همان بچگی به جبهه علاقه داشت و از جمله افراد كم سن وسالی بود كه به جبهه رفتند و طوری كه در عكس‌هایش مشخص است و ما دیدیم، حتی كلاه خود روی سرش گشاد بود، لباس‌های بسیجی هم به تن او گشاد بودند. در جبهه هم خدا بهتر می‌داند. دوستانش كه می‌گفتند خیلی فعالیت داشته و خیلی عاشق شهادت بوده و دلش می‌خواسته در جبهه نقطه‌ای باشد كه سعادت شهادت داشته باشد. به فعالیت‌های عبادی هم كه گفتم،‌ از نظر نماز و روزه هم خودش مقید بود و هم از ما در این مورد بازخواست می‌كرد كه نماز خوانده‌ایم یا نه؟ در مورد جنگ نیز همیشه به مادرم می‌گفت: ‌ناراحت نباش، ‌ما باید برویم جبهه، ما باید برویم شهید بشویم، ما باید دشمن را از خاكمان برانیم و با وجودی كه برادرمان هم اسیر بود و دامادمان هم شهید شده بود اما عشق و علاقه زیادی با وجود ناقص بودن بینایی یك چشم به جبهه داشت.

از دوستان جبهه او می‌توانم برادر حسن منصوری را نام ببرم،‌ مهدی منصوری، برادر محمدعلی عرب‌نژاد و حسن اسدی محمد و تعدادی دیگر. از جبهه برایمان نامه می‌نوشت و بیشتر ما را به نماز و روزه و حجاب سفارش می‌كرد و می‌نوشت ناراحت من نباشید،‌ من آنقدر در جبهه می‌مانم تا شهید شوم و تا وقتی كه شهید نشوم و مرا نیاورند، من خودم نمی‌آیم. نامه‌هاش همه‌اش حاكی از شهادت و علاقه به شهادت بود. در ضمن ما را به صبر و شكیبایی سفارش می‌كرد. تعدای از آنها الآن نزد برادرم می‌باشد. یك پیشانی‌بند كه موقع شهادت دور پیشانی او بسته شده بود كه خواهرم آن را باز كرد تا یادگاری نگهدارد و قرار بود فردا صبح او را دفن كنند. شب خواهرم خواب می‌بیند كه جواد به او می‌گوید:‌ چرا پیشانی‌بند مرا باز كردی؟ بیا آن را سر جایش ببند چون كه من سردرد هستم و خواهرم آن را بست. جواد تا وقتی كه زنده بود و در جبهه فعالیت داشت یعنی مواقعی كه به مرخصی می‌آمد،‌ در مدت مرخصی صله رحم را انجام می‌داد و به احوالپرسی تمام اقوام و خویشاوندان حتی دورترین آشنایان می‌رفت. در كارها هم به پدر كمك می‌كرد و بعد به جبهه می‌رفت. جواد قبل از شهید شدنش مجروح شده بود ولی من نمی‌دانم در كدام بیمارستان بستری شده بود. به گفته دوستانش موقع شهادت تیر به قلب او اصابت می‌كند و درحالی كه دعای فرج را زمزمه می‌كرده،‌ شهید می‌شود.

آخرین حرف‌هایی كه من از جواد به یاد دارم، همان سفارش به صبر و شكیبایی در شهادتش بود و می‌گفت من می‌روم جبهه تا حتماً‌ شهید شوم، شما صبر كنید. بعد او را با شكوه فراوان تشییع و در گلزار شهدای خانوك تدفین كردند.

مردم خانوك واقعاً در این طور كارها همت دارند.‌ وقتی شهیدی می‌آوردند، ‌او را با شكوه و عظمت تشییع و تدفین می‌كردند. مردم بعد از شهادت جواد خیلی با ما خوب رفتار می‌كردند چون كه ما جزء خانواده شهدا به حساب می‌آمدیم و همه ما را دلداری داده و تسلیت عرض می‌كردند. برخورد آنها صمیمانه و خوب بود.

جواد خودش به یكی از دوستانش گفته بود:‌ من این دفعه حتماً‌ شهید خواهم شد. من خواب خودم را دیده‌ام، ولی چه خوابی دیده بود، ما نمی‌دانیم. مادرم هم اینجا خواب‌هایی دیده بود و مطمئن بودیم سعادت شهادت نصیب او خواهد شد.

در آخر پیام من به مردم این است كه واقعاً تا آنجا كه می‌توانند یعنی باید سعی و تلاش كنند و نگذارند كه خون شهدا پایمال شود و از دستاورهای خون این شهیدان پیروی كنند و نگذارند پایمال شود. رهبری را تنها نگذارند و یار و یاور صمیمی ‌این انقلاب باشد. از مسئولین هم می‌خواهم كه وحدت خود را در همه حال حفظ كنند.  والسلام علیكم و رحمه‌ا... و بركاته.

                                

 

مصاحبه با حاج علی زادخوش برادر شهید

محمد جواد زادخوش در خانوك متولد شده. در حوزه شناسنامه زرند هست. در مدرسه علوی دبستان علوی خانوك تا كلاس شش درس خواند. باز توی همان دبستان دوره راهنمایی خانوك درس خواند تا اول دبیرستان. از همان اولی كه به سن مدرسه رسید، هر سال خیلی بچه زرنگ و تحت امر، مهربان با خواهرانش، با برادرانش بخصوص از وابستگان به باباش بود كه هرجا باباش می‌رفت، او هم می‌رفت. باباش حسین زادخوش بود و شغلش لحاف می‌دوخت. ایشان هر خانه‌ای می‌رفت،‌ همراه ایشان می‌رفت. یاد گرفته بود خیلی، كه هر وقت می‌رفت‌ دنبال بابا كه بروند مثلاً برای كار، می‌گفتند پسرت جواد را هم بیاور، این هم خیلی شوخ است، هم ما تا غروب دیگر دهنمان از خنده به هم نمی‌آید. حتماً ‌همراهت بیاید. خیلی بچه شوخی بود، البته با رفیق‌هایش خیلی صمیمی ‌بود. همیشه هر شب دو تا سه تاشون خانه بودند، می‌نشستند. با آقای دكتر عرب‌نژاد خیلی خوب بود. با مصطفی خلبان نیروی هوایی، مصطفی عرب‌نژاد با اینها خیلی خوب بودند. با این شهیدانی كه الآن خانوك هستند، شهدای خانوك، با اكثر اینها هم بازی بودند. هم درس بودند. رفتن و آمد زیادی با همدیگر داشتند و آنها همیشه از خوبی معرفت ایشان تعریف می‌كردند. از مردانه‌گری ایشان تعریف می‌كردند و می‌گفتند: ایشان اگر جثه‌اش لاغر است،‌ به اندازه تمام ماها قدرت دارد. هم فكر دارد،‌ هم توانایی دارد. بعد تا دوران انقلاب كه انقلاب به پیروزی رسید  ایشان سنش ایجاب نمی‌كرد در گروه سیاسی باشد، در فعالیت‌های حالا خیلی بالا سطح بالا باشد اما خُب، ‌همین تظاهرات خیلی شركت می‌كرد. بعد توی درگیری‌ها شركت می‌كرد. حتی روزی كه مسجد جامع را آتش دادند، ‌اینها با برادرش سلمان زادخوش حضور داشتند. بعد شناسایی‌شان كردند. موتورشان را آتش دادند. گریختد رفتند، سه روز خانه نبودند. بعد یكی از همین كرمانی‌ها حالا اسمش خاطرم نیست،‌ اینها سه روز توی خانه جا داده بودنشان، غذایشان داده بودند. جای خواب داده بودند كه به حساب از دید ساواكی‌ها اینها را نجات داده بود. این فعالیت‌های حالا پیش از دوران انقلابشان. دیگر اگر از جنگ چیزی هست.

بسیار بسیار ایشان رفتارش، كردارش، به همه همسایگان كمك می‌كرد، به همه همسایگان سرمی‌زد. حتی موقعی كه شهید شده بود،‌ خیلی از همسایگان كه به حساب دور ما بودند،‌ حالا یا توانایی كار نداشتند یا توانایی می‌بایست حتماً سر به خانه‌شان بزنیم،‌ جواد بچه‌ای از ما بود، هر روز ............ خلاصه یك صبویی آب می‌كرد به دست ما می‌داد. اگر ما كاری داشتیم، ‌كارمان را انجام می‌داد. از آن روزی كه شهید شده،‌ ما واقعاً انگار یتیم شدیم. یك بچه پُر توانایی، یك بچه زحمت‌كشی از دست رفت.

ایشان از حالا همان دوران كودكی خیلی آدم فعال، زرنگ. خُب، دلش می‌خواست همیشه یك جایی حالا یك درگیری باشد، یك تظاهراتی باشد، خودش را برساند. خلاصه توی این تظاهرات، توی مثلاً این درگیری از اول روحیه‌اش این‌جوری بود یعنی غرورش، ‌غرور داشت، حرف زور هرگز نمی‌پذیرفت. حالا با اینكه جثه‌ای هم نداشت اما برعكس جثه‌اش، قدرتش خیلی خوب بود. الآن شما اگر توجه كنید از این فرمانده‌هانش آقای عسكری در دبیرستان سپاه هستند. آن یكی از فرماندهانش بوده، ‌آقای عرب‌نژاد یكی از فرماندهانش بوده، آقای شهید مهدی كازرونی در عملیات والفجر چهار ایشان بیسیم‌چی آن بوده، خط مقدم بودند كه تركش می‌خورد،‌ شهید می‌شود. این هم چشمش را از دست می‌دهد. خیلی آدم یعنی پُر جگری بود. دل داشت،‌ از هر چیزی نمی‌ترسید. از هر چیزی هراس پیدا نمی‌كرد. حالا شب‌ها كه معمولاً‌ بچه‌ها می‌ترسیدند بروند بیرون، ‌توی تاریكی فلان ... ایشان نه، برخلاف ماها همه خیلی آدم نترسی بود. توی جنگ هم كه وقتی كه جنگ شروع شد، خُب، ‌این سنش هفده سال بود، شانزده سال بود حالا خیلی ریز بود. آن اخویش سلمان یك كم بزرگتر بود. وقتی می‌رفت، مثلاً می‌خواستند جبهه اعزامشان كنند. حالا آن هم خیلی ضعیف بود. اما آن را قبول می‌كردند، ‌ایشان را قبول نمی‌كردند. خیلی ناراحت بود. خُب، ما هم آن موقع توی سپاه بودیم. می‌آمد التماس می‌كرد به هر جور هست من را بفرستند. بیا مثلاً پیش فرمانده گردان، بیا پیش میثم، بیا التماس كن من را ببرند جبهه. یك روز توی پادگان امام حسین بود، ‌ایشان رفته بود یك خورده از این ریگ به حساب كرده بود توی پوتینش، خودش را به حساب بزرگ چیز كند. یك پوتین‌های بزرگی كرده بود به پاش،‌ از این پوتین‌ها بعد آقای مثیم وقتی رسیده بود، ‌دستش را گرفته بود،‌ گفته بود تو بچه‌ای، نمی‌توانی بروی. آن وقت ما تا رسیدیم آنجا، بنا كرد گریه كردن. من تا حالا هیچی از تو نخواستم،‌ من تا حالا تقاضایی از تو نكردم، گفتم: چی می‌خواهی این كارها را می‌كنی؟ گفت: بیا پیش میثم التماس كن من را ببرند جبهه، گفتم: تو هنوز بچه‌ای بیا برو دَرست را بخوان. نه بنا كرد به گریه كردن. خُب، ما رفتیم پیش میثم، با اینكه همكار بودیم با میثم. میثم گفته‌ بود این خودش را برساند زرند، دویست سیصدتا از این بچه‌ها را برند. گفت برود زرند، زرند خودش را معرفی كند حالا یزدی جایی كه می‌شود پیاده‌اش كنید یك جوری ببرندش. گفتم: برو خلاصه زرند. ده تومان دادمش، گفتم ......... خودش را رسانده بود زرند، بعد رفته بود توی دستشویی قایم شده بود تا یزد. تا اینجا بعد همین به حساب فرمانده گردان دیده بودش. می‌خواسته پیاده‌اش كند بعد بنا كرده بود به گریه كردن، گفته بود تو رَحمت نمی‌آید؟ من جانم خودم را از كرمان تا انیجا خودم را توی دستشویی قایم كرده‌ام تا خودم را رساندم اینجا. یك علاقه بخصوصی به جبهه داشت. خلاصه به هر طریقی بود، خودش می‌رفت توی جبهه، می‌رفت توی جنگ. خُب، عملیات‌هایی كه شركت می‌كردند، عملیات ثامن‌الائمه آبادان بودند. پدرم بوده، همین دو تا برادرم یكی جواد زادخوش، یكی سلمان زادخوش، ‌اینها توی ثامن‌الائمه بودند. توی آبادان، حصر آبادان از فعال‌ترین بچه‌های آنجا بودند، بعد دور هم نشسته بودند. رفیق‌ها می‌گفتند خُب، ما به همه می‌گوییم برادر برادر، ‌به پدرمان چی بگوییم؟ بعد پدرمان گفته بود: بابا، ‌جوش نزنید، بگویید برادر بابا. من هر دو تا را قبول می‌كنم. من هم برادرتان هستم هم پدرتان. به من بگویید برادر بابا. دیگر توی جبهه، توی آبادان اینها به نام برادر بابا هرجا صدایشان می‌زدند، مثلاً‌ جواد زادخوش برادر بابا بیا كارش داریم. توی عملیات آبادان خُب، ‌عملیات‌های دیگر یك كم بزرگتر شدند، ‌قوی‌تر شدند. خُب، می‌رفتند توی عملیات‌ها،‌ همه عملیات‌ها شركت كردند. عملیات والفجر چهار ایشان بیسیم‌چی بود. آن سری از بیسیم‌چی‌ها آقای كازرونی بود. از بس این بچه شجاع بود؛ ‌خُب، آقای كازرونی یكی از پُر دل‌ترین بچه‌های جنگ بود. بعد همه هم می‌دانند كه چه دل و جگری شهید كازرونی داشت. خُب، این را انتخاب كرده بود برای بیسیم‌چی. گفته بود من كسی را می‌خواهم كه واقعاً‌ دیگر نترسد. خُب، وقتی از توی ............. پیاده شده بودند، ‌گلوله خورده بود. چشم آن از دست رفته بود و آن هم به درجه رفیع شهادت نائل گشته بود. دیگر عملیات‌ها، همه عملیات‌ها شركت می‌كرد اما من مسئول موتوری بودم. اینها نمی‌خواستن بیایند توی موتوری،‌ اینها همیشه هفت هشت تا بودند، ‌بچه‌های خواهرم بودند، دو سه تا داماد داشتیم اینها بودند. اینها همیشه گروهی بودند كه توی عملیات‌ها شركت می‌كردند، می‌رفتن توی گروهان‌ها دیگر همه دوره‌ای غواصی قایق، اینها هرچی كه اهواز كه مورد احتیاج توی جنگ بود، ‌اینها رفته بودند یاد گرفته بودند. او تقریباً بچه باگذشتی هم بود. یك روز رفتم به حساب شبی كه می‌خواست به شهادت برسد. ما رفتیم به حساب سر بزنیم، بعد خُب، همه داشتند خداحافظی می‌كردند. آمد، گفت: بیا یك عكسی برداریم، گفتم: چطور عكسی برداریم؟ گفت: بیا، ‌من می‌خوابم توی كوش تو به عنوان شهید، سرم را می‌گذارم توی كوش تو،‌ عكس برای من بردار. گفتم: من از دلم برنمی‌آید، بیا من اینكار را بكنم، گفت: نه، ‌دیگر این‌قدر التماس كرد، ‌این‌قدر التماس كرد، ‌گفتم: نه، من سرم را می‌گذارم توی كوش تو. من سرم را گذاشتم توی كوش او، به حساب من توی یك كانالی شهید شدم، به حساب آمدند بالای سر من. برعكس شد، ‌ایشان شهید شد. من رفتم بالای سر آن؛ ‌خُب، ‌دیگر ایشان وقتی می‌خواست خداحافظی كند،‌ چقدر با همش دعا می‌كرد كه دعا كن من خلاصه به درجه رفیع شهادت برسم و شهادت نصیبم بشود، فكر نكنم دیگر همچین موقعی، ‌همچین وقتی برایمان گیر بیاید. گفتم: ‌خُب، تو دعا كن من شهید بشوم، گفت: نه، تو زن داری،‌ بچه‌ داری، تو صلاح نیست. زن داری، ‌بچه داری،‌ صلاح نیست تو شهید بشوی، ‌من شهید بشوم. گفتم: خُب، ‌حالا هر دوتامان شهید شویم،‌ همدیگر را شفاعت می‌كنیم. با یك خداحافظی خیلی عجیبی،‌ خلاصه از هم جدا شدیم. بعد می‌خواستیم عكس برداریم، ‌ایشان گفت: نه، تو به عنوانی كه من توی كانال افتادم، ‌بیا من سرم را می‌گذارم توی كوش تو، من شهید شدم، گفتم: نه، ‌من از دلم برنمی‌آید، من سرم را می‌گذارم توی كوش تو. من سرم را گذاشتم توی كوش او. اون بالای سرم كه به حساب من شهید شدم ولی اون رفت شهید شد.

آقای شفیعی فرمانده تیپشان بود. حمید ایشان همیشه هرجا كه ما به هم برسیم یك خاطره‌ای از جواد تعریف می‌كند. خود آقای شفیعی نقل می‌كرد كه جواد زادخوش به اندازه دو تا رزمنده پُر دل و جگردار من قبولش دارم یعنی ده نفر از بچه‌ها توی یك خط، ‌زادخوش هم توی یك خط. جثه‌اش به كارش اصلاً ‌نمی‌خورد و خیلی جثه‌اش ضعیف بود ولی خیلی زرنگ، با قدرت. توی خط می‌گفت یك گوشه خط را دارند تهدید می‌كنند. خُب، ‌من صدا می‌زدم بچه‌ها این طرف بروید،‌ می‌گفت: اول كسی كه می‌دوید جواد زادخوش بود. می‌گفت: وا می‌ستاده توی سنگر دلیرانه بنا می‌كرده تیراندازی كردن در مقابل عراقی‌ها. بعدازظهری بود آمدم بروم سر به ایشان بزنم، سر به خط بزنم‌، ایشان را دیدم واستاده، داره تیراندازی می‌كنه. یك دقیقه واستادم كنارش دیدم آرپی‌جی برداشته زده. خیلی نگاهش كردم،‌ بوسش كردم، گفت: خُب، ‌حالا حرفی نیست ولی تا نیم ساعت برمی‌گردی می‌آیی، من دیگر انشاءا... شهید شدم. اگر وصیتی چیزی داری بگو، گفت: نه،‌ انشاءا... تو شهید نمی‌شوی،‌ بعد خُب، ‌اگر شهید شدی من را شفاعت كن. بس كه شوخی می‌كرد و برگشتم، دیدم افتاده توی سنگر داره خنده می‌كند. گفت: بعد زدم زیر پاش، گفتم جواد بلند شو، ‌تو شهید بشو نیستی،‌ دیدم نه‌، انگار شهید شده بود. تیر خورده بود توی قلبش در جا شهید شده. خبر دادند به ما جواد شهید شده. ما جنازه‌اش را نمی‌توانیم بیاوریم. ما دو سه تا از این بچه‌های موتوری را برداشتیم، رفتیم جنازه‌اش را آوردیم، گذاشتند سردخانه. بعد از هفت هشت روز دیگر هم جزیره مجنون بودیم تا دیگر جنازه‌ها را بردند. وقتی روز آخر می‌خواستند جنازه‌ها را ببرند، ‌ما را صدا كردند‌، گفتند: اگر می‌خواهی با برادرت خداحافظی كنی،‌ بیا. ما رفتیم سردخانه، آوردند پایین. دیگر خلاصه انگار حالا صد سال به خواب هست. خداحافظی كردیم. بعداً گذاشتنش توی سردخانه، ‌آوردنش كرمان. دیگر من بعد از هفت هشت روز دیگر آمدم كه به حساب بیا برای هفتمش بیایم. شد دیگر چهلمش شد. برای هفتم هم می‌خواستم بیایم، آمدم نمی‌دانم جوری شده بود، همان روز تشییع جنازه‌اش آمدم با شهید سیدمحمدرضا مهدوی پسر آقا سید اسدا... با هم شهید شدند. با هم تشییع جنازه‌شان كردیم. ما هم توی تشییع جنازه‌شان شركت كردیم.

وا... ما خداییش را بگویم تو جنگ شاید پنجمین ششمین كسی است كه از بچه‌هایمان شهید شده. خُب، دامادامان شهید شده بودند، بعد برادرم اسیر شده بود. ‌خُب، شهید هم كنار دستم زیاد شهید می‌شد. خُب اینكه ناراحت بشوم، ‌نشدم كه از بابت شهادتش كه ناراحت بشوم. خُب، هر چیزی كه آن اصالت خانوادگی خوب آدم یك كم تحت تأثیر قرار می‌گیرد ولی با این حال خدا را شكر می‌كنیم الهی الحمدا... ما هم توی خانواده‌مان كسی پیدا شد كه قیامت شهادتمان كند،‌ بعد شفیعمان باشد. بعد پدرم هم وقتی این حرف را زدم، گفت: خدایا شكرت، خدایا شكرت؛ خلاصه ما توانستیم یك كسی را در راه خدا بدهیم. به مادرم كه گفتیم، مادرم یك آدمی‌ بود كه همیشه انتظاركش بود كه ما یكی‌مان شهید بشویم، بیاورنمان از طرف بسیج. دلش می‌خواست ما همه‌مان تمام طایفه شهید بشویم. حالا به من یكی نبود، اما اصلش شهادت را از دل و جان می‌پذیرفت. خودش وقتی گفتند شهید شده، خودش بیل و كلنگی برداشت، آمد سر مزار. اول كلنگش را زد، گفت: اینجا را باید بكنید. این جور مادری بود، حالا شهادتش برای ما خُب، چیز معنوی داشت، بعد تحت تأثیر بچه‌ها قرار گرفتند. خُب، بچه‌هایی كه، آن جوان‌هایی كه هم سن و سالشان بودند، ‌بچه‌های خواهرمان، ‌بچه‌های بعد از این، دیگر اكثرشان همه سرازیر شدند، توی جبهه رفتند، توی جنگ. خُب، سه چهار تا از آنها هم كه شهید شدند. الآن بچه‌های خواهرم دوتاشون شهید شدند، بعد از ایشان شهید شدند، یعنی اگر شهیدی حالا هرجا شهیدی توی یك خانواده‌ای می‌آمد، ‌كسی ناراحت نمی‌شد. آن اعضای خانواده بیشتر دلشان یعنی به جبهه نزدیك‌تر می‌شد. دلشان می‌خواست هر دفعه بروند جبهه، شهید بشوند. شهادت این‌جوری بود. من هم فكر می‌كنم كه شهادتم ،من حدود 108 ماه در جبهه بود. خُب، شهادت هم نصیب هر كسی نمی‌شود. من با ده نفر كه می‌رفتیم، یك چادری داشتیم، می‌دانستم حالا برایمان ثابت می‌شد از این ده نفر كداممان شهید می‌شویم، ‌یعنی همین‌جور هم می‌شد. یعنی پیش‌بینی می‌كردیم، مثلاً آقای راجی شهید می‌شود، مثلاً آتش‌افروز شهید می‌شود، كازرونی شهید می‌شود. اینها را پیش‌بینی می‌كردیم كه اینها شهید انقلابند، اینها شهید جنگندماها یك خورده از آنها دنبال افتادیم. ما الآن پشیمان هستیم كه چرا خداوند عالم این شهادت را نصیب ما نكرد؟ چرا خداوند عالم این نعمت را برای ما نداد؟ خداوند عالم چرا؟ با همین حال هم شكرگذاریم كه ، ‌در خط شهدا بودیم، همراه شهدا بودیم و حالا شاید به اندازه آنها نه پیش خدا اجر داشته باشیم، نه كار كرده باشیم، نه، اما خوشحالی‌مان این است كه همراه آنها بودیم، اگر شهید هم نشدیم، خلاصه ناراحتیم كه چرا شهید نشدیم؟ چرا به درجه رفیع شهادت نرسیدیم؟ چرا این نعمت نصیب ما نشد؟ چرا این افتخار نصیب ما نشد؟ بعد از جنگ كه خیلی بعد از شهادت هر كسی، هر شهیدی تأثیر در خانواده می‌گذارد، هم معنوی می‌گذارد، ‌هم جبهه‌ای می‌گذارد. خُب، آدمی‌ كه توی خانواده‌اش یك نفر شهید بشود، ‌بعد از مثلاً ‌تشییع جنازه ایشان، بعد از هفتم ایشان، همه سرازیر بشوند به جبهه. ، تأثیر می‌گذارد، یك تأثیر خوبی است، معنوی است.

مسلم اینكه حالا الآن چندین سال از شهادتش می‌گذرد. از عملیات بدر تا حالا پانزده ساله،‌ دوازده ساله. پانزده شانزده ساله‌ای بود ولی بارها خوابش دیدم. بعد بسیار خوب، بسیار جای خوبی و بعد همیشه ما را نصیحت می‌كند كه به بابا كمك كنید. تا حالا من دو سه دفعه خوابش دیدم ولی تا حالا یادم نیست.. یك شب كه خیلی بابا مریض بود، ‌التماس می‌كرد كه به بابا كمك كنید،‌ بابا را تنها نگذارید. بعد مادرم هم كه وقتی مرده بود، كسان دیگری خواب دیده بودند به حساب مثلاً علی بگوید مادر را حالا او نظرش بود كه حالا یا خرجش كنید یا مثلاً هفتم خوب بدهید یا چهلم خوب بدهید یا او نظرش این بود كه حالا برایش خیلی جلسه خوبی بگذارید. جلسه قرآن خوانی خوبی، جلسه حالا یا هفتم خوبی بگذارید. كسان خوبی دعوت كنید. شاید نظرش حالا ایشان این جوری بود كه مثلاً بعد از فوت ایشان بگوید، مثلاً به علی‌مان بگویید كوتاهی به مادر نكند. تقریباً‌ این حالت را داشتند.

وا... من شخصاً ‌خودم یكی از بچه‌های سپاه، از نیروهای سپاه هستم. وضع مملكت را می‌دانم چه جوری است، وضع مملكت را می‌دانم، حالا تحریم اقتصادیش را می‌دانم، بعد درآمد خود ایران را می‌دانم، چی است؟ تولیدش چی است، محصولش چی است؟ بعد از لحاظ صادراتی چی است؟ بعد به ما چقدر تحریم اقتصادی تحمیل كردند. از لحاظ نفتی،‌ از لحاظ همه چیز تمام كشورها ما را تحریم كردند. اینها در جریان هستم، همه چیز هم می‌دانم. فردی نیستم كه پُرتوقع باشم. بگویم نه، حالا من همچین چیزی از رؤسای مملكت دارم. با این رشد جمعیت حالا بدهند ما بخوریم، ما یك كمبود داریم. نه، ‌ما این چیزها را توقع نداریم و به همین كَمش هم قانع هستیم اما تنها حرفم این است كه، تنها توقع‌ام این است از رؤسای مملكت است، بزرگان مملكت است، رئیس جمهور، از رئیس بنیاد شهید است، رئیس مجلس است. از همه كسانی كه دست اندركار این جمهوری  اسلامی ‌هستند، خودشان هم می‌دانند كه با چه خون دلی این جمهوری اسلامی ‌به پیروزی رسیده، با چه خون دلی، با چه خون‌های شهیدی. بله، این جنگ ما به پیروزی رسیده با چه و اینها از رؤسای مملكت، ‌از پیشكسوت‌های مبارزه با ستمشاهی بود. آنها باید بیشتر از ما توی این فكر باشند كه اگر ما مملكتمان ولایت نداشته باشد، اگر ما مملكتمان بی‌ولایت باشد، اگر مملكتمان بی‌سرپرست، اگر مملكتمان هرجا، هرجایی باشد، دو دستگی باشد، این خلاصه ما به نابودی كشیده می‌شویم، ‌اما هیچ قدرتی این جمهوری اسلامی ‌را نمی‌تواند به نابودی بكشد مگر اینكه همین مسئله خودمان، خودمان این جمهوری اسلامی ‌را تضعیف كنیم فقط تنها توقع‌مان این است  كه دست از ولایت برندارند و خون شهدا، خون با ارزشی است. آنها پیشقدم همه كارها بودند، ‌آنها پیشكسوت‌های مبارزه بوند. حالا چه جنگ،‌ چه پیش از جنگ،. ما فردی نیستیم كه بتوانیم آنها را ما نصیحت كنیم یا توقع داشته باشیم یا یك حرفی بگوییم كه آقا شما نباید این جوری باشید اما به عنوان یك فردی كه حالا سال‌های سال در كنار این عزیزان بودیم، ‌در كم و زیادی رشد جمعیت. اینها ، كم و بیشش واقف هستیم. اینكه هست،‌ تنها توقع‌مان از این است كه این جمهوری اسلامی‌ را در تمام جا به سربلندی حفظش كنند یا به سربلندی همه جا اسمش را ببرند و خدای ناكره به خاطر قدرت، به خاطر اینكه امروز آقا من كی باشم، آقا من امروز رئیس بشوم، من امروز به این خاطر خدای ناكرده این جمهوری اسلامی ‌را از دست ندهیم، خون شهدا را پایمال نكنیم و این را می‌گویم كه تا تحت امر و ولایت باشیم،‌ هیچ قدرتی ما را نمی‌تواند نابود كند و تنها توقع‌مان این است كه ما همه‌مان دست به دست هم بدهیم و ولایت به پشتیبانش باشیم و تا بتواند ایشان تصمیمات بهتری برای این مملكت اسلامی ‌بگیرد و من بیش از این دیگر مزاحم اوقاتتان نمی‌شوم. حالا اگر سؤال دیگری اگر هست، من در خدمتتان هستم ولی از لحاظ اینكه توقع‌مان از رؤسای مملكت، از مسئولین مملكت چی هست، ما فقط توقع‌مان این است كه با هم خوب باشند و سوژه به دست ناكسان، به دست استكبار ندهند و دستانشان توی دست هم باشد. همه‌شان مجلس، دولت، رهبر، بنیاد شهید،‌ قضایی، خبرگان، ‌دستانشان توی دست هم باشد و با هم این مملكت را بسازند و با هم این مملكت را بگذرانند. جمهوری اسلامی‌ تا ظهور حضرت مهدی برقرار باشد. بیش از این مزاحم نمی‌شوم و از همین جا خداحافظی می‌كنم با همه شماها و تشكر می‌كنم از مسئولین.

برای خواندن مطالب بیشتر به ادامه مطلب مراجعه نمایید

 

                                       

مصاحبه با محمدعلی عرب‌نژاد همرزم شهید

بسم‌ا... الرحمن الرحیم.

محمدعلی عرب‌نژاد همرزم شهید جواد زادخوش هستم. در خصوص جواد باید بگویم كه اولین باری كه به جبهه رفت، حمله آبادان بودند، یعنی سری اولی كه خانوكی‌ها با هم اعزام شدند،‌ حمله آبادان بود. سال 60، مهرماه سال 60بود، یعنی اواخر شهریور رفتیم آموزش دیدیم، بعدش رفتیم آبادان. جواد زادخوش از همان اولش با ما بود تا وقتی كه شهید شد، ریزه میزه ماند و رشدی به آن صورت نداشت. از همه بچه‌ها از لحاظ قیافه و جثه كوچكتر بود، بعد از او حمید نخعی. شهید جواد زادخوش از همان اولش معروف بود چون اینها یك طایفه‌ای هستند كه شوخند و جواد همیشه لبخندی به لب داشت و محال بود كه در صحبت‌هایش یك جُك نگوید، محال بود نخندد. بچه بشاشی بود، روحیه شادی داشت،‌ خیلی دلیر و نترس بود. در حمله آبادان جواد با باباش همراه بود. من خاطره‌ای كه دارم، این است كه آنجا ما همدیگر را به نام برادر صدا می‌زدیم و این رسم بود؛ مثلاً برادر محمد كاظم، برادر زادخوش، برادر عرب‌نژاد. ایشان كه باباش همراش بود، ‌می‌گفت: من چی باید بگویم؟ یعنی بگویم برادر بابا! خدا رحمت كند باباش را كه معروف شده بود به برادر بابا، بعد توی عملیات از جمله افرادی بود كه شهید فیاض می‌گفت: جدا شوید، اگر بروید روی مین، می‌میرید و جواد از اولین كسانی بود كه جدا نشد. به اتفاق شهید محمد كاظم عرب‌نژاد، مرحوم بابای جواد و خود من كه به حساب ماندیم كه روی میدان مین برای خنثی كردن برویم. جواد خیلی جثه ریزه و میزه‌ای داشت ولی خیلی زبر و زرنگ بود، خیلی چالاك بود. تمام سختی‌ها را تحمل می‌كرد، بعد با هر فرمانده‌ای كه می‌شد، ‌شوخی می‌كرد. آن‌قدر هم شوخی می‌كرد كه بعضی موقع‌ها تنبیهش می‌كردند، مثلاً اضافه كار به او نگهبانی می‌دادند، پاشنه خیزش می‌دادند یا كلاغ پر می‌رفت. همیشه می‌دیدیم كه در حال تنبیه شدن است، به خاطر اینكه خیلی شوخی می‌كرد و زبر و زرنگ و چالاك بود، بعد استعداد خوبی هم داشت. بعد از عملیات آبادان ما با هم جزیره مینو بودیم كه ما را از جزیره مینو سوار ماشین كردند كه برای نماز جمعه ببرند. یكدفعه توی راه ماشین چپ كرد. ما بالای ماشین به اتفاق جواد و مرحوم باباش حسین زادخوش و برادر جواد، سلمان زادخوش نشسته بودیم كه ماشین چپ كرد و پشت سرمان آمبولانس رسید و زخمی‌ها را به بیمارستان طالقانی بردند. من ماندم با جواد و مرحوم باباش كه قرار بود ماشین بعدی ما را ببرد. من به جواد گفتم: طوری نیستی؟ گفت: نه، بعد از باباش پرسید: برادر پدر، طوری شدی؟ گفت: نه، ‌طوری نشدم. بعد جواد آهسته به من گفت: حالا ببین بابای من چكار می‌كند، درست توی حساب كارهاش باش. بعد آمبولانس بعدی آمد ما را به بیمارستان برد. ما دیدیم كه بابای جواد خود را روی تخت انداخت و گفت: آخ دلم، آخ پام. جواد گفت: تو كه گفتی طوریت نیست! گفت: خُب، حالا چی می‌شه؟ پام داره درد می‌كنه. در این موقع دكتر آمد بالای سر او و چون فهمید روحیه شوخ طبعی دارد و می‌خواهد شوخی كند، یك آمپول بزرگ 20 سی‌سی درآورد. یك دفعه حاج حسین بلند شد و گفت: نه من هیچ‌طور نیستم. جواد می‌گفت: بابا تو مریضی، پات درد می‌كنه، از آمپول ترسیدی؟ می‌گفت: نه، من طوری نیستم، خیلی شوخ بودند. پدر و پسر رابطه دوستی با هم داشتند. بگذریم، عملیات بعدی كه با هم بودیم، عملیات فتح‌المبین بود كه با هم بودیم و توی یك گروه. تعدادی دیگر از بچه‌ خانوكی‌ها بودیم كه توی ساختمان بودیم. پادگان دوكوهه یك ساختمان نیمه تمام كه مال یك حمام بود، داشت و آنجا ما جای گرفته بودیم. هفت هشت نفر خانوكی با هم بودیم، بعد رفتیم چاه نفت. من بودم، شهید زادخوش بود، شهید میرزایی كه سرگروهمان بود با تهامی، با شهید ......... و اینها تو چاه نفت بودیم. اولین گروهی كه فرستاند تو چاه نفت آنجا كار بكند، گروه ما بود. چون با اصفهانی‌ها همراه بودیم. هیكل آنها درشت بود و كسی كه خیلی ریز و پیزه بود، همین جواد زادخوش بود. ایشان شعر می‌خواند چون كه گاهی اوقات بچه‌ها دلشان می‌گرفت و می‌گفتند جواد شعر بخوان دلمان باز شود. یادمه جواد همیشه شعری كه در مورد خودش ساخته بود، به این مضمون می‌خواند: پدرم حسین خلیله، مادرم چریك پیره. و همین‌طور خیلی چیزها می‌خواند و به تركی هم یك چیزهایی می‌گفت. همه اونو دوست داشتند و همه می‌گفتند برادر بابا بیا پدرم حسین خلیله را بخواند. خدا رحمت كند حاج زهرا مادر جواد را كه معروف بود به چریك پیر. من و جواد آن‌قدر با هم صمیمی‌ بودیم كه محال بود از هم جدا باشیم. حتی شب‌ها كنار هم می‌خوابیدیم و به همه می‌گفتیم ما به هم وابسته‌ایم تا یكسری آمدند و ما را جدا كردند ولی جواد و من باز پیش یكدیگر می‌رفتیم. یكدفعه آمد و بین شوخی و جدی گفت: محمدعلی من شهید نمی‌شوم، من هنوز درست و حسابی پاك نشده‌ام كه شهید شوم. بعد من گفتم: جواد دوست داری چطوری شهید شوی؟ بعد او یك حالت خنده داری می‌گرفت و می‌گفت: می‌خواهم این‌طوری شهید شوم. می‌گفت: می‌خواهم دستم به این حالت باشد،‌ اسلحه‌ام بالای سرم افتاده باشد درحالی كه یك عراقی را زده باشم و او درحال داد و بیداد كردن باشد و من درحال شهید شدن باشم. خیلی شوخ بود، همیشه روخندان بود. بعد یك زمانی ما مسئول تداركاتمان حسین اسدی بود كه اهل خانوك بود. بعضی وقت‌ها كه مثلاً به افراد دو تا كمپوت می‌رسید، ‌او به ما یكی می‌داد. می‌گفتیم: چرا به ما یكی می‌دهی؟ می‌گفت: اگر به شما دو تا بدهم، می‌گویند پارتی‌بازی كرده. می‌گفتیم: بابا سهمیه خودمان را بده، پارتی بازی كنار. جواد می‌گفت: این عوض اینكه هوای ما را داشته باشد، بدتر سهمیه خودمان را هم نمی‌دهد. بعد جواد معروف بود به تك‌زن چادر تداركات. به من گفت: حاج حسین را سرگرم كن، من می‌روم به چادر تداركات تك‌ می‌زنم. من حاج حسین را سرگرم می‌كردم، جواد می‌رفت چند تا كمپوت برای گروه برمی‌داشت و بعد می‌گفت: حاج حسین، من سهمیه گروهمان را برداشتم. خیلی با روحیه و نترس بود. حالا من بگویم جواد زادخوش دلیر و نترس بود، محمد كاظم دلیر و نترس بود، كم نگفته‌ام. همه دلیر بودند و نترس بودند. یك چیز بارز بود و تا به یك نقطة عطفی نمی‌رسیدند، شهید نمی‌شدند. تا پاك نمی‌شدند، شهید نمی‌شدند. درست و حسابی پاك می‌شدند. بعد از عملیات فتح‌المبین شد. ما تپه‌های 202 بودیم كمر سرخ، سنگر كنده و خسته بودیم. باران گرفت. جواد همین‌طور پتو را دور خود پیچیده بود و بلند نمی‌شد. خدا بیامرزد شهید جواد میرزایی، می‌گفت: بلند شوید. ما خیس بودیم ولی از خستگی حالیمان نبود و بلند نمی‌شدیم. بعد فردا صبح رفتیم تپه‌های كمرسرخ را گرفتیم و خدا رحمت كند شهید رضا میرزایی، به من و جواد گفت: توی سنگرها بروید، پتویی پیدا كنید، ‌بیاورید. وقتی می‌رفتیم توی یك سنگر، دیدیم یك نفر كه لباس عراقی به تن دارد، ‌از سنگر بیرون آمد. سنگرها پاكسازی شده بود و دیگر كسی نبود. بعضی بچه‌ها عادت داشتند همین كه داخل سنگرهای عراقی می‌شدند، ‌لباس‌های آنها را می‌پوشیدند. در این موقع جواد گفت محمدعلی، این عراقیه؟ گفتم: نه بابا، حتماً بچه‌ها لباس عراقی پوشیدند. جواد گفت: بیا برویم جلو با او صحبت كنیم. بعد با دست روی شانه او زد و گفت: برادر چطوری؟ او هم كمی ‌سر و صدا داد ولی به فارسی چیزی جواب نداد. من شَكّم بیشتر شد ولی باز فكر می‌كردم از بچه‌های خودمان است. با وجود اصرار زیاد كه می‌گفت: این عراقیه، من گفتم: ولش كن، بیا برویم از سنگر پتو بیاوریم. وقتی رفتیم توی سنگر، دیدیم سر و صدایی بلند شد. وقتی آمدیم، بچه‌ها گفتند: ما یك عراقی گرفتیم. وقتی نگاه كردیم، ‌دیدیم همان كسی بود كه جلوی سنگر دیدیم. جواد آن‌قدر نترس بود كه گاهی اوقات هنوز سنگرها پاكسازی نشده بودند، می‌گفت: بیا برویم توی سنگرها، من هم به هوای او می‌رفتم. توی همین عملیات فتح‌المبین بود كه یكدفعه در یكی از شب‌ها من و جواد به طرف چادرهای عراقی رفتیم. روی تپه‌ای رسیدیم كه یك آمبولانس عراقی به سمت ما در حركت بود. بعد عراقی‌ها فكر كردند كه آمبولانس ایرانی است، به سویش تیراندازی می‌كردند درحالی‌كه ما فكر می‌كردیم آنها می‌خواهند ما را بكشند. صبح كه شد، جواد آمد گفت: محمدعلی من چند تا عراقی كشتم، بیا برویم، ببینیم چند نفرند. بعد سنگری را نشان داد و گفت: من نارنجك را داخل سنگر انداختم. رفتیم آنجا، ‌دیدیم چند تا گوسفند توی سنگر افتاده‌اند. من گفتم: جواد، ‌عراقی كشتی؟ اینها كه گوسفندند. بعداً متوجه شدیم كه عراقی‌ها برای اینكه اطلاعات كسب كنند، مخبرهایشان به صورت چوپان می‌آمدند توی منطقه و گوسفندانشان را در چادرها نگه می‌داشتند. جواد معروف بود،‌ وقتی كه حمله فتح‌المبین تمام شد، ‌عصر چندتایی از عراقی‌ها را كه مدتی هم مقاومت كرده بودند،‌ به اسارت درآوردند. جواد با قیافه ریزش باعث تعجب آنها شده بود و با اینكه عربی بلد نبود،‌ جلوی آنها می‌رفت و به شوخی احوا‌لپرسی می‌كرد. بعضی عراقی‌ها هم بعداً در صحبت‌هایشان اعتراف می‌كردند كه ما باور نمی‌كردیم رزمنده‌های شما این‌قدر كوچك باشند و ما از آنها شكست بخوریم. جواد واقعاً خیلی شوخ و خیلی نترس بود. خاطره جالب دیگری كه از جواد دارم،‌ درمورد اعزام به جبهه ما بود. از آنجایی كه عراقی‌ها درشت هیكل‌ بوند، در بسیاری از عملیات‌ها،‌ افراد ریز هیكل را جدا می‌كردند و نمی‌گذاشتند وارد عملیات شوند. از جمله عملیات بیت‌المقدس كه من و جواد و برادرش سلمان زادخوش و مصطفی عرب‌نژاد را جدا كردند و گفتند نباید به عملیات بروید. بعد جواد به من گفت: یكی از پیراهن‌های گشادت را به من بده، بپوشم تا بزرگ به نظر بیایم. خدا رحمت كند شهید میثم را كه بچه‌ها را جدا می‌كرد. جواد پیراهن را پوشید و به حالت مردانه‌ای نشست. شهید میثم كه جواد را می‌شناخت، ‌گفت: جواد بلند شو، با این كلك هم تو را نمی‌بریم. توی پادگان امام حسین (ع) دانشكده فنی آنجا هم افراد كوچك را جدا می‌كردند. همین مسئله بود كه اول من و جواد و بعضی دیگر را جدا می‌كردند. جواد گفت: بیا پنهانی وارد قطار شویم اما جلوی قطار هم نگهبان بود. جواد گفت: این قطار زرند برای استراحت مدتی می‌ماند، من آنجا سوار می‌شوم. قرار بود قطار از كرمان به زرند برود. بعد من و سلمان برادر جواد یواشكی رفتیم توی دستشویی‌های قطار پنهان شدیم و قرار شد جواد با ماشین خود را به زرند برساند و سوار شود. توی راه ما خیلی ناراحت بودیم چون كه از كرمان تا زرند بیش از یك ساعت راه بود و معلوم نبود جواد به موقع ماشین گیر بیاورد و بیاید. توی ایستگاه كه رسیدیم، ‌دیدیم جواد در كوپه را باز كرد و آمد تو. گفتیم: جواد، ‌چطوری آمدی؟ گفت: من رفتم گاراژ زرند، دیدم اتوبوسی كه حركت كند، ‌نیست. ماشین هم گیرم نیامد تا اینكه یك پیرمردی آمد كه مزدا داشت. گفتم: آقا زرند میری؟ گفت: بله،‌ ولی قبل از آن می‌روم سر تلمبه و به مُلك‌هایم سری می‌زنم بعد می‌روم زرند. من هم به ناچار سوار شدم. توی راه پیرمرد خسته می‌شد،‌ گاهگاهی پایین می‌شد و لاستیك ماشین را نگاه می‌كرد، آب ماشین را نگاه می‌كرد تا اینكه رسیدیم سَر مُلك او. آنجا گوسفندهایش را رسیدگی كرد. من به او گفتم: پدر، بیا برویم،‌ من عجله دارم. پیرمرد گفت: تو كجا می‌خواهی بروی كه این‌قدر عجله داری؟ من گفتم: خدا وكیلی مرا به ایستگاه راه‌آهن زرند برسان،‌ هرچی خواستی به تو می‌دهم. من می‌خواهم به جبهه بروم. در این موقع پیرمرد با حیرت گفت: می‌نمی‌دانم این چه روحیه‌ای برای جوان‌ها شده كه با این سن و سال اشتیاق رفتن جبهه را دارید! درحالی كه اگر به من پیرمرد بگویند عراقی‌ها دارند می‌آیند‍‌ ،‌از ده كیلومتر فرار می‌كنم. من به او گفتم: آنجا را تو ندیدی، اگر بیایی ببینی،‌ تو هم مانند خیلی از پیرمردهای دیگر می‌آیی. بعد او مرا به ایستگاه رساند درحالی كه قطار داشت حركت می‌كرد، من پریدم و خودم را به قطار آویزان كرده و وارد دستشویی شدم. ده كیلومتری كه قطار حركت كرد، ‌بیرون آمدم و دنبال شما گشتم. گفتم: ما هم بعد از اینكه قطار چند كیلومتری از ایستگاه گذشت،‌ از دستشویی به این كوپه آمدیم. وقتی كه به منطقه رسیدیم،‌ آنجا ما را برای گروه تخریب عملیات بیت‌المقدس انتخاب كردند. من بودم، ‌جواد بود، شهید حسن اسدی علی‌اكبر بود كه گروه تخریب بیست و پنج شش نفر بود و ما جزء آن گروه شدیم. از این گروه تخریب می‌خواستند شش نفر را انتخاب كنند برای شناسایی محل مین. یك نفر بود بنام محمدی كه آمد من و جواد و حسن را با سه تا جیرفتی جدا كرد برای شناسایی تخریب، من گفتم:‌ چرا ما؟ گفت: شما كوچك هستید و برای این كار مناسب هستید. جواد هم كه اولین كسی بود كه می‌خواست مین خنثی كند، ‌توی هر كاری اول بود. من هم به هوای او می‌رفتم و می‌گفتم بالآخره ما شهید می‌شویم با این كارهای تو. می‌گفت: نه، ‌تا پاك نشویم از شهادت خبری نیست. خلاصه برای شناسایی تخریب هم در عملیات بیت‌المقدس من و جواد با هم بودیم ولی متأسفانه هنگام شهادت من با او نبودم و در یكی دیگر از عملیات‌ها شهید شد.  والسلام

 

مصاحبه با مصطفی عرب‌نژاد همرزم شهید

بسم‌ا... الرحمن الرحیم.

مصطفی عرب‌نژاد از دوستان و همرزمان شهید جواد زادخوش هستم. با توجه به سابقه دوستی ما، من خاطرات زیادی از ایشان داشتم كه متأسفانه با گذشت 10 سال از اتمام جنگ و حدود 12 سال از شهادت جواد، یادآوری آنها مقدور نیست و از ذهن محو شده‌اند ولی خاطره من بیشتر از شوخ طبعی‌های اوست و روحیه شاد و بشاش او كه در یكی از روزهایی كه با هم بودیم، در مقر لشكر 41 ثارا... بودیم كه نزدیك اهواز بود و توی یك مسیر من و جواد و حسن منصوری با هم می‌رفتیم. حسن دوربینی داشت برای گرفتن عكس. در همین زمان حاج قاسم سلیمانی كه فرمانده لشكر بود، ‌از طرف مقابل به طرف ما می‌آمد. ما تصمیم داشتیم با او هم عكس بگیریم و از آنجایی كه حاج قاسم با جواد به واسطة برادر بزرگش علی زادخوش آشنایی بیشتری داشت،‌ از همان دور رو به جواد گفت: من با شما عكس نمی‌گیرم. جواد هم با توجه به روحیه شوخ طبعی كه داشت، ‌گفت: ما نمی‌خواهیم كه با شما عكس بگیریم، می‌خواهیم دوربین را به دست شما بدهیم كه از ما عكس بگیرید و همین شوخ طبعی جواد باعث شد كه حاج قاسم راضی شود و با ما عكس بگیرد و جواد یك عكس از من و حاج قاسم گرفت. من هر وقت كه آن عكس را می‌بینم،‌ به یاد جواد می‌افتم. از آن جایی كه جواد شوخ طبع بود، ‌بیشترین خاطرات ما هم از ایشان حول و حوش همین شوخی‌های اوست و همان‌طور كه گفتم اكثر آنها در ذهنم نیستند. 

 «والسلام علیكم و رحمه‌ا... و بركاته»





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 1 دی 1389 :: توسط : خادم الشهداء
درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ: خادم الشهداء
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو