تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك - شهید حاج باقر منصوری
 
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك
 
 

 

                                        

شهیدحاج باقرمنصوری فرزند  لطفعلی در سال 1315 در شهر داربیدخان به دنیا آمد وهمچنین در سال 4/3/1367در منطقه شلمچه در عملیات تك عراق به درجه رفیع شهادت نائل آمد    

مصاحبه با همسر شهید                

من همسر شهید حاج باقر منصوری هستم. من با شهید حاج باقر سی‌ سال زندگی مشترك داشتم. ایشان مهریه مرا قسمتی از خانه قرار داد. شهید پسر دایی مادرم بود كه همین رابطه فامیلی باعث آشنایی ما شد و من بخاطر اخلاق و ایمان و به خصوص اینكه زحمتكش بود حاج باقر، ‌با او ازدواج كردم. البته علاوه بر خانه، مبلغ صد تومان هم جزء مهریه من بود. با اینكه مشكلات زندگی آن روزها زیاد بود اما حاج باقر زحمت می‌كشید و ما تقریباً زندگی خوبی داشتیم. با اینكه چند سالی كه از زندگی‌مان گذشت،‌ همسر دیگری اختیار كرده بود و ‌به هر دوی ما خوب رسیدگی می‌كرد و بین بچه‌های من او تفاوتی نمی‌گذاشت. برای رفاه حال ما از هیچ تلاشی دریغ نمی‌كرد. هم برزگری می‌كرد و هم در ذوب آهن كار می‌كرد. اواخر هم كه كشاورزی پسته هم داشتیم. از لحاظ مالی از همان اول ما را تأمین می‌كرد. اوایل ما داربید خون زندگی می‌كردیم و بعداً به خانوك نقل مكان كردیم. در همه حال به خانوادة خود پدر و مادرش و نیز خانواده و پدر و مادر من سر می‌زد و با همه رفتار خوبی داشت. من هیچ وقت او را بیكار نمی‌دیدم. كلاً زحمت كشیدن را دوست داشت مثل اینكه از تأمین مایحتاج زندگی خانواده‌اش لذت می‌برد. ساعات كار اداری را كه در ذوب آهن بود، بعد به خانه می‌آمد و مشكلات من و بچه‌هایم را بررسی می‌كرد و بعد سر تلمبه می‌رفت كه به كارهای كشاورزی برسد. خدا را شكر، بچه‌هایش را هم مثل خودش زحمت‌كش بار آورده. از لحاظ دینی و نماز و روزه یك نمونه كاملی بود و خیلی به واجبات اهمیت می‌داد. در كارهای خانه هم گاهگاهی به من كمك می‌داد. با افراد غریبه هم رفتار خوبی داشت. اگر كسی كاری داشت،‌ انجام می‌داد. جایی دعوایی بود، صلح می‌داد. بالآخره توی اجتماع خیلی فعال بود. از كارهای خلاف شرع بدش می‌آمد ولی اگر با چنین مواردی روبرو هم می‌شد، بداخلاقی نمی‌كرد و سعی می‌كرد درست برخورد كند. یادم نمی‌آید فحش یا ناسزایی گفته باشد. از نظم و ترتیب و تمیزی در كارها خیلی خوشش می‌آمد. همان‌طور كه گفتم، من در كنار او هرگز احساس كمبودی از هیچ لحاظ نمی‌كردم. با اینكه دو همسر داشت ولی هر دو راضی بودیم. اقوام و همسایگان و همكاران حاج باقر نیز نظرشان در مورد او خوب است. او اكثر اوقات دیگران و ما را به انجام امور دینی دعوت می‌كرد. به جوان‌ها می‌گفت: دنبال اعتیاد و سیگار و جنگ و نزاع با مردم نروید. اگر در محیطی دعوا و فساد می‌باشد، تا می‌توانید دوری كنید. خاطرم هست كه شهید سه آرزو داشت كه می‌خواست به ترتیب به آ‌نها برسد، یكی اینكه به جبهه برود دیگر اینكه خانه خدا را زیارت كند و بعد از این آرزو می‌خواست در راه خدا شهید شود و اتفاقاً همین‌طوری هم شد. یعنی اول رفت مكه بعد به جبهه رفت و آنجا به فیض شهادت رسید. من سه فرزند از حاج باقر دارم كه یكی از آنها پسر است و ازدواج كرده. دو دختر هم از شهید دارم كه آنها هم ازدواج كرده‌اند و یكی از آنها معلم است. فرزندان من هر سه از پدرشان راضی هستند. همسر دوم حاج باقر كه درحال حاضر فوت كرده نیز یك پسر و سه دختر از شهید داشت كه آنها هم از رفتار پدرشان رضایت داشتند. حاجی خیلی می‌خواست بچه‌های درس‌خوان و مؤمنی داشته باشد كه در اجتماع مفید واقع شوند. با اعتیاد خیلی مخالف بود و خدا را شكر بچه‌هایش كاری به این كارها ندارند و به توصیه‌های پدرشان عمل كرده‌اند. شهید خیلی اصرار داشت فرزندانش همه روزه قرآن بخوانند. اخلاق خوب دیگر او كمك به فقرا بود. یادمه وقتی میوه‌های درختان را می‌چید، هر فقیری كه می‌شناخت، مقداری به او می‌داد و هیچ توقعی هم از آنها نمی‌كرد. خیلی خوب بود. به انقلاب هم علاقه داشت. اوایل انقلاب در كارهای مربوط به انقلاب شركت می‌كرد. دو مرحله به جبهه رفت. اولین دفعه سه ماه رفت و بعد آمد مرخصی، دوباره رفت كه شهید شد. شهادت او در منطقه شلمچه بود كه اول مفقود بود و بعد از هفت سال استخوان‌های او را برایمان آوردند. یعنی سال 67 شهید شد 4/3/67 بعد هفت سال كه گذشت، او را آوردند كه در همین خانوك دفن شده. بیشترین صحبتی كه از شهید به یاد دارم، ‌این بود كه می‌گفت: سعادتمند زندگی كنید. حتی در نامه‌هایی هم كه می‌فرستاد، برایم می‌نوشت زندگی را خوب حفظ كن. می‌گفت كه بچه‌ها را توصیه كن با هم خوب باشند و به كارهای كشاورزی هم رسیدگی كنند كه هم خودمان محتاج دیگران نباشیم و هم بتوانیم به ضعفا كمك كنیم. سری اول كه رفت جبهه، با پسرش منصور كه از زن دومش می‌باشد، همراه بود ولی سری دوم با تعدادی از بچه‌ها از جمله حبیب‌ا... اسدی همراه بود كه اكثر آنها شهید شده و عده‌ای دیگر كه حبیب هم جزء آنها بود، به اسارت درآمدند. شهادت حاج باقر در آخرین ماههای جنگ صورت گرفت و با سایر شهدای شلمچه از جمله مهدی و جابر مهدوی و دیگران تشییع شد. من در طول دوران زندگیم با شهید از عدالت او و خصلت زحمت‌كشی او خیلی راضی بودم. همان‌طور كه خودش كار می‌كرد، می‌خواست دیگران هم زحمتكش باشند. یكدفعه با ناراحتی تعریف می‌كرد كه بعضی افراد درجبهه اسراف می‌كنند یا از زیر كار در می‌روند. چون كه او وسایل مورد نیاز رزمندگان را بین آنها تقسیم می‌كرد،‌ از بس كه عدالت داشت‌، او را مسئول این كار كرده بوند. من اوایل كه مطمئن نبودم كه شهید شده، فكر می‌كردم ممكنه اسیر شده باشد. مراسم خرج و پرسه برایش تدارك ندیدم و بعضی شب‌ها خواب می‌دیدم كه از من تقاضای غذا می‌كند یا آب می‌خواهد. بنابراین تصمیم گرفتم با اینكه از خبر قطعی مطلع نیستم، برای او خرج و پرسه بدهیم كه از آن به بعد دیگر در خواب از من تقاضای غذایی نمی‌كرد و شاید می‌خواست كه مرا مطمئن كند كه شهید شده و گرنه خرج و مخارج كه چیز ظاهری است و در باطن شهید مقام خود را نزد خدا دارد و از نعمت‌های بهشتی روزی می‌خورد. باز هم می‌گویم كه حاج باقر از نظر اخلاقی خیلی خوب بود و تا لحظه آخر سفارش می‌كرد كه بین اعضای خانواده‌اش وحدت باشد. امیدوارم ما وصیت او را عمل كرده باشیم و او شاد باشد.

 

مصاحبه با فرزند شهید

بسم‌ا... الرحمن الرحیم.

موقع شهادت پدرم من هفده سال داشتم، من فرزند چهارم شهید هستم. اوایل ما فكر می‌كردیم پدر اسیر شده. از طرف بنیاد به ما گفته بودند كه ایشان مفقود است ولی بعد از دو سال خبر قطعی شهادتشان را به اطلاع ما رساندند. ولی مثل اینكه ما نمی‌خواستیم این خبر را باور كنیم و هنوز امیدوار بودیم كه بعداً ‌پدرمان به عنوان یك آزاده به آغوش گرم خانواده باز گردد. پدرم از لحاظ ایمانی نمونه كاملی بود به طوری كه آخرین دفعه‌ای كه به جبهه رفت، ‌خاطرم است كه سوم ماه مبارك بود. پدر قبل از ظهر برای اعزام به جبهه رفته بود كرمان یا زرند اما دوباره قبل از ظهر بازگشت تا روزه‌اش به هم نخورد. بعد كه نماز ظهر و عصر را برپا كرد،‌ از همه ما خداحافظی كرد و رفت. با اینكه نبود او برای ما سخت بود ولی احساس می‌كردیم كه دارد كار مفیدی انجام می‌دهد و به وجود او در جبهه نیاز است و خوشحال بودیم. در آخرین لحظات به مادرم می‌گفت: اگر من شهید شدم، شما گریه نكیند و مانند سایر خانواده‌های معظم شهدا صبور باشید. تا وقتی كه جبهه بود، برایمان نامه می‌فرستادند. در اكثر آنها سفارش می‌كردند با یكدیگر مهربان باشید، نماز بخوانید و درستان را بخوانید.

پدرم از جبهه یكدفعه به مرخصی آمد كه توی این مدت با ما خیلی مهربان بود. او حتی با دشمنان نیز مهربان بود به طوری كه دوستانش و حتی خود پدر تعریف می‌كردند كه یكدفعه یكی از عراقی‌ها را اسیر كردند كه پدر خیلی به او محبت كرده، آب و غذا به او داده،‌ او را كول كرده و پشت خط آورده، كفش‌های او را با دست خود درآورده و پاهایش را شسته درحالی كه بقیه می‌گفتند باید او را بكشیم ولی پدرم جلوی آنها را گرفته بود. ویژگی دیگر پدرم صبور بودن و خوش برخوردی او بود مثلاً اگر كار خطایی انجام می‌دادیم،‌ آن‌قدر خوب با ما برخورد می‌كرد كه خودمان شرمنده می‌شدیم و دیگر آن كار را انجام نمی‌دادیم. تا وقتی پدر و مادر بزرگم زنده بودند، مرتب به آنها سر می‌زد و در حق آنها كوتاهی نمی‌كرد. به مادرش خیلی لطف داشت، می‌گفت: اگر خدای نكرده مریض شوی، خودم تمام مخارج تو را برعهده خواهم گرفت، تو نگران هیچ چیز نباشی. به طور كلی در بین اقوام تك بود. به همه اقوام سر می‌‍زد. اگر در خانه چیزی داشتیم، برای آنها هم می‌برد تا جایی كه بعضی اوقات كمك به دیگران را به خانواده خود ترجیح می‌داد. كلاً نوعدوست بود. در خانه با مادرم خوب رفتار می‌كرد و به او می‌گفت: همیشه كاری را برعهده بچه‌ها بگذار تا مسئولیت پذیر بار آیند و از ما هم می‌خواست كه به مادر كمك كنیم و احترام او را نگه داریم. خیلی می‌خواست كه ما درس بخوانیم و از این طریق هم در آینده مستقل باشیم. كارهای ما را چه از لحاظ درسی و چه امور دیگر مد نظر داشت تا اگر اشتباهی كردیم، هدایتمان كند. می‌خواست ما هم برای خود و هم برای جامعه مفید باشیم. به نماز و روزه هم سفارش زیاد می‌كرد. در انتخاب دوست ما را راهنمایی می‌كرد و می‌گفت: ‌از دوست ناباب دوری كنید. مشكلات را همیشه خودش حل می‌كرد حتی مشكلات دیگران را. روی هم رفته از لحاظ اجتماعی خیلی خوب بود. در مجالس دینی هم شركت می‌كرد. واجبات را رعایت می‌كرد. از اعتیاد بدش می‌آمد و نمی‌خواست افراد معتاد به خانه‌مان بیایند. زیاد هم مایل نبود برای معتادان كاری انجام دهد. پدر آن‌قدر با اراده بود كه بعد از او ما مشكلات زیادی داشتیم اما به هر حال با عنایت خداوند حل شدند. همان‌طور كه گفتم ما شهادت ایشان را باور نمی‌كردیم تا اینكه همرزمان او از اسارت آزاد شدند و ما را مطمئن كردند كه شهید شده و فكر كنم كه محرم 74 بود كه جنازه او و تعدادی دیگر از شهدای خانوك را برایمان آوردند و من در مسجد شهدای خانوك استخوان‌های او را دیدم كه از كرمان تشییع شده بودند و در خانوك دفن شدند. مراسم تشییع آنها خیلی باشكوه بود و ما با اینكه دیگر مطمئن شده بودیم پدر را از دست داده‌ایم اما خوشحال بودیم كه او به آرزوی قلبی خود یعنی شهادت در راه خدا رسیده بود.

در آخر من به عنوان فرزند شهید از مسئولین انتظار دارم كه اجازه ندهند خون شهدا پایمال شود. جلوی اعتیاد و انحراف جوانان را بگیرند چون كه شهدا ارزشمندترین دارایی خود یعنی جانشان را فدا كردند تا جوانان ما از انحراف و اعتیاد مصون بمانند. امیدوارم كه خدا مسئولین را یاری دهد. والسلام.

 

 مصاحبه با همرزمان شهید در ادامه مطلب                                            

مصاحبه با حبیب‌ا... اسدی همرزم شهید

بسم‌ا... الرحمن الرحیم.

اینجانب حبیب‌ا... اسدی همرزم و داماد شهید حاج باقر منصوری هستم. این شهید را باید به عنوان شهید همت و آشتی شناخت و دلایلی برای این نامگذاری دارم. یكی اینكه تمام اهالی محله ما و شهر ما وقتی نام شهید را می‌شنوند،‌ خصلت همت وآشتی‌گرایی ایشان در ذهنشان تداعی پیدا می‌كند. متأسفانه بنده زیاد با ایشان آشنا نبودم یعنی سعادت نداشتم كه ایشان را بشناسم و افسوس می‌خورم كه كم با ایشان بودم و در مورد ایشان كم فهمیدم. او كسی بود كه زمان قبل از انقلاب در منطقه كارگری از جمله كسانی بود كه جزء مبارزین حساب می‌شد و با رژیم ستم‌شاهی مخالف بود و یكی از دوستان نزدیك عبدا... عرب‌نژاد بود. شهید حاج باقر منصوری خصوصیات خیلی خوبی داشت و آن شهید همت و آشتی كه گفتم به این دلیل است كه ایشان هر جا یك درمانده‌ای در حل یا همسایگی می‌دید، در حد توان به او كمك می‌كرد. فرض اگر می‌دید یك خانمی ‌یا یك پیرزنی یا پیرمردی می‌خواهد نفت بگیرد یا كپسول عوض كند یا گندمش را به آسیاب ببرد، ایشان هر طوری كه كار داشت، می‌ایستاد و با ماشین یا موتور خود كار او را انجام می‌داد یا اگر در مسجدی یا تكیه‌ای یا جای عام‌المنفعه‌ای بنایی بود، ایشان همت كرده و كمك می‌داد. در مورد كلمه آشتی دلیل این است كه ایشان به عنوان یك ریش سفید به حساب نمی‌آید اما طبع بلندی داشت. اگر می‌شنید بین زن و شوهری اختلاف افتاده یا بین دو تا برادر یا یك خانواده، ایشان پا در میانی می‌كرد، ‌می‌رفت آن‌قدر با آنها صحبت می‌كرد و قانع‌شان می‌كرد و سعی می‌كرد و تا آنها را آشتی نمی‌داد و به هم نمی‌رساند، قرار نداشت. البته مثال آشتی كنان من یك مورد آن زمانی كه زنده بود، به خانه‌شان می‌رفتم، می‌دیدم بقیه‌اش را مردم تأیید می‌كنند. اصلاً كارش این بوده كه آشتی بدهد. اگر كسی جلوی ایشان می‌گفت ما كارمان به جدایی می‌كشد و خدای ناكرده طلاق می‌خواهیم، خیلی ناراحت و عصبانی می‌شد. در مورد خانواده خودش عدالت داشت. همیشه سعی می‌كرد بین بچه‌هاش به یك چشم و یك اندازه نگاه كند و كوچكترها را خیلی نوازش و محبت می‌كرد. بزرگترها را نصیحت كرده و با آنها مشورت می‌كرد. شهید حاج باقر منصوری اگر خصلت‌های خوبش همت و آشتی بود، ‌از یك طرف با سه چیز خیلی مخالف بود: یكی دروغ گفتن بود، یكی اسراف و یكی هم غیبت كردن بود. اگر موقعی حتی بچه كوچكی دروغی می‌گفت‌، ایشان خیلی ناراحت می‌شد البته نه آن‌قدر كه عصبانی شود. سعی می‌كرد یك جوری آن بچه‌ها را متقاعد كند و به او بفهماند كه آن دروغ چقدر بد است یا اینكه اگر كسی جلوی ایشان در مورد كس دیگری صحبت می‌كرد، ‌خیلی ناراحت می‌شد و در مسائل آشتی سعی می‌كرد دو طرف را بیاورد و با هم حرف‌هایشان را بشنود. مثلاً اگر آقا می‌آمد كه در مورد خانمش شكایت كند، می‌گفت: شما در مورد خودت بگو، چكار داری كه او چی هست یا اگر خانم می‌آمد و می‌گفت آقا این‌طوری هست، ناراحت می‌شد و می‌گفت: تو سعی كن خودت بگویی كه چكار كردی و چكار نكردی. بعد وقتی آنها را كنار هم می‌نشاند و می‌گفت: حالا بگو، بعد طرف می‌گفت: این این‌طوری است و حاج باقر می‌گفت: انشاءا... كه نیست تا بالآخره‌ آنها را آشتی می‌داد. آن چیزی كه من خودم از نزدیك در مورد ایشان دیدم، ‌مسئله اسراف بود. من دفعه آخری كه جبهه بودم، خوشبختانه با ایشان همراه بودم تا شهید شدند. توی گروهانمان ایشان تیربارچی بود و من كمكی او بودم. خودم به چشم خودم دیدم كه ایشان با مسئله اسراف خیلی شدید مخالف بود و یك روز اتفاقاً فرمانده دسته‌ها وقتی كه صبح برای ورزش صبحگاهی می‌رفتیم، ‌از بچه‌ها می‌خواست كه هر روز یكی بلند شود و برای بچه‌ها صحبت كند كه دسته یازده نفری بود. از جمله روز اول شهید حاج باقر منصوری را كه گفتند شما سِنتان از همه بیشتر است، شما بلند شوید صحبت كنید. ایشان بلند شد و خیلی قشنگ صحبتش را آغاز كرده و گفت: بچه‌ها، من خیلی با اسراف شما مخالف هستم. شما وقتی می‌دانید نمی‌توانید یك هندوانه كامل بخورید، چرا یك هندوانه كامل برمی‌دارید؟ خُب، سه نفره، چهار نفره یكی بردارید، با هم بخورید. اگر سیر نشدید، یكی دیگر نه اینكه هر كدام یك هندوانه بردارید و نصف آن را به دور بیندازید. نان هم به همین ترتیب می‌گفت:‌ هر مقدار كه می‌خورید، ‌تحویل بگیرید از تداركات. شما این كار را نكنید كه خدا اسراف را دوست ندارد و باعث كفران و گرفته شدن آن نعمت می‌شود. اما در مورد مسائلی كه توی جنگ با ایشان پیش آمد،‌ اول اینكه چون من توی خانه آنها به خواستگاری رفته بودم، بالطبع رفتم توی خانه آنها برای خداحافظی. این مقارن بود با زمانی كه فاو به دست عراق افتاده بود و امام (ره) پیام داد كه برای باز پس‌گیری آن بسیج شوند و من هم آماده اعزام به جبهه شده برای خداحافظی به خانه آنها رفتم و دیدم كه خود حاج باقر آماده اعزام به جبهه است. من شب بود كه پیش ایشان نشستم، به من گفت: خوب شد شما هم آمدی، من وقت نمی‌كردم برای خداحافظی پایین بیایم چون كه فاصله خانه ما با ایشان حدود یك و نیم كیلومتر است. بعد گفتم: چرا؟ گفت: من فردا دارم به جبهه می‌روم، شما هوای بچه‌ها را داشته باش. بعد من گفتم: حاج آقا من خودم هم دارم به جبهه می‌آیم. ایشان سعی می‌كرد كه مرا متقاعد كند كه به جبهه نروم. خلاصه خدا به ما سعادت داد كه من هم رفتم. روزی كه رفتیم، روز سوم ماه مبارك رمضان بود كه مصادف با 31/1/1367 بود و ما اعزام شدیم و طوری بود كه ما مستقیم نتوانستیم به مركز استان رفته و از آنجا به جبهه اعزام شویم. خُب، نهایتاً می‌بایست به نزدیك‌ترین مركز سپاه برویم كه سپاه نزدیك ما،‌ سپاه اسلام‌آباد بود كه می‌بایست از آنجا به ناحیه شهرستان بعد استان و از آنجا به طرف جبهه برویم. خُب،‌ اسلام‌آباد بود حدود هشت كیلومتر تا خانوك فاصله داشت. ما ساعت‌های 10حركت كردیم به طرف اسلام‌آباد. ایشان گفت: بچه‌ها من فكر می‌كنم كه ما هنوز تا عصر از این استان حتی شهرستان زرند بیرون نرویم، بیا كاری كنیم كه روزه امروزمان خراب نشود. ما همگی روزه بودیم. حاج باقر گفت: از لحاظ شرعی چون عازم جبهه هستیم، اگر روزه باطل شود، اشكالی ندارد ولی بیایید تا بچه‌ها كارهای خود را سازماندهی می‌كنند، ما به خانوك برگشته و بعد از اذان برگردیم شهرستان. بعد ما چند نفر بودیم كه به خانوك برگشتیم. اذان ظهر كه شد، نماز خواندیم بعد به زرند برگشتیم و عصر هم زرند بودیم. از آنجا حركت كردیم و یادمه موقع افطار ما تازه رسیده بودیم چترود كه حدوداً بیست و پنج كیلومتر یا بیست كیلومتر از خانوك فاصله دارد. رفتیم خلاصه تا زمانی كه رسیدیم جبهه. آنجا هم وقتی كه می‌خواستند ما را تقسیم كنند، ایشان با اینكه بزرگتر بود اما از ما بچه‌های خانوك سؤال می‌كرد شما در چه زمینه‌ای می‌توانید فعالیت كنید. مثلاً تا الآن تیربارچی بودی یا نبودی؟ خلاصه از هر كدام سؤال می‌كرد و همگی ده پانزده نفر ما دفعه اولمان نبود كه به جبهه می‌رفتیم و هر كدام یكسری كارآیی داشتیم. خلاصه بعد از صحبت قرار شد ما یك دسته كامل تشكیل دهیم. ایشان دو روز بعد كه می‌خواستند ما را سازماندهی كنند، یك پاسدار رسمی ‌آمد كه او را ارشد گردان می‌گفتند. آمد كه ما را سازماندهی كند و معلوم بود كه خسته است. شاید مدت زیادی جبهه بود. ما به او گفتیم كه قبلاً‌ سازماندهی شدیم و معلوم بود كه چه كسی تیربارچی باشد و افراد دیگر چكاره باشند و این برای سرعت كار بود. یكی از بچه‌های خانوك بنام جابر مهدوی كه جثة كوچكی داشت ولی آرپی‌جی‌زن خبره‌ای بود. پاسداری كه آمده بود، ‌می‌خواست جابر را به عنوان امدادگر در گروه قرار دهد، من بلند شدم و گفتم: آقای فلانی ایشان آرپی‌جی‌زن است و در عملیات‌های مختلفی بوده، از جمله كربلای 10 و والفجر 10 بوده و آرپی‌جی‌زن است. آن بنده خدا به تندی گفت به شما مربوط نیست، ‌بنشین سر جات. شهید حاج باقر خیلی ناراحت شد. بلند شد و گفت: خُب بنده خدا، تو اگر خسته هستی و اعصابت خرده، این دلیل نمی‌شود كه با بچه‌های بسیجی این‌طور صحبت بكنی،‌ اینها با هزار امید آمدند كه بجنگند، شما می‌توانید به صورت منطقی ایشان را قانع كنید یا اگر بهتر از این دارید، بگذارید ما فرقی برایمان نمی‌كند. ما آمدیم اینجا خدمت كنیم، برای ما كه فرقی نمی‌كند امدادگر باشیم یا تیربارچی یا توپچی باشیم، فرقی برایمان نمی‌كند ولی شما هم سعی كن برخوردت را درست كنی. از همان جا دیگر آن بنده خدا متوجه شد كه شهید حاج باقر چه آدم بلند نظر و با همتی است. بعد یكی دو مورد از مسائل دیگر هم توی گردان ما پیش آمد كه حاج باقر می‌رفت، صحبت می‌كرد. مثلاً اگر اختلافی بین ارشد و گردان یا گروهان پیش می‌آمد، ایشان می‌رفت دوستانه صحبت می‌كرد و آنها را قانع می‌كرد و خیلی به ایشان پیشنهاد می‌شد كه شما بیا یك قسمت فرماندهی را بر عهده بگیر،‌ حتی فرمانده گروهان بشو، قبول نمی‌كرد، حتی فرمانده دسته را هم قبول نمی‌كرد. می‌گفت: من چند دفعه آمدم جبهه، سر و كارم با تیربار بوده،‌ من با تیربار خوب می‌توانم كار كنم و كسی نیستم كه بخواهم بروم توی تداركات و فلان و بحمدا... چهار ستون بدنم سالم است و می‌توانم 15- 16 كیلومتر تیربار و مهمات آن را ببرم و همه جا حاضرم با شما بیایم. بعد به عنوان تیربارچی توی گروه ما قرار گرفتند و بنده با یكی دیگر از بچه‌های آزاده به عنوان كمكی او قرار گرفتیم.

 ما از منطقه اردوگاهمان حركت كردیم به طرف خط آمدیم. نزدیكی‌های خط كه شلمچه بودیم، جایی بود بنام دژ كه ما آنجا مستقر شدیم. یك روز صبح بعد از خواندن نماز صبح و ورزش صبحگاهی و صرف صبحانه داخل چادر نشسته بودیم، همه دور حاج باقر نشسته بودیم. من دیدم شهید حاج باقر یك حال عجیب و چهره‌ای نورانی دارد. او همیشه خنده‌رو بود، آن روز گشاده‌روتر بود. من به ایشان گفتم: نكنه خبریه؟ حاج باقر می‌خواست به روی خود نیاورد. گفتم: حاجی من تجربه دارم. می‌دانم هركس رنگ شهید پیدا كند، چطوری می‌شود، شما امروز یك نور دیگری توی چهره‌ات است،‌ جریان چیه؟ ایشان اشاره كرد به بینی یعنی فعلاً هیچی نگو. بین ما چند نفر بودند از غیر خانوكی‌ها كه توی چادر بودند و رفتند بیرون. من دوباره پرسیدم چی شده؟ آیا خوابی دیده‌اید؟ شروع به تعریف كرد كه البته كامل خوابش را تعریف نكرد. گفت: برادرها، یكی چند تا از ما دیگر برنمی‌گردیم. چند تا هم پس و پیش بر می‌گردیم و ما بعداً متوجه شدیم كه منظور ایشان جریان اسارت بوده. بعد سؤال كردم حاجی حتماً یكی از آنها خودت هستی؟ خنده می‌كرد، نه نمی‌گفت یعنی  جواب خدای نكرده دروغ گفته باشد. سؤال كردم من شهید می‌شوم؟ گفت: نه، شهید كه نه ولی یك طورت می‌شود. دوستان هر كدام سؤال می‌كردند، دقیق می‌گفت. گذشت و من خاطر جمع بودم كه شهید می‌شود، خودش هم خاطر جمع بود. برای همین سعی می‌كردیم همه دور هم باشیم. همه دوست داشتند كنار حاجی باشند چون واقعاً دوست داشتنی بود. هرچند كه سنش زیاد بود و همسن بابای ما بود ولی همه او را به عنوان دوستی كه نمی‌خواستند از او جدا شوند،‌ می‌دانستند. ایشان با ما بود تا اینكه تكِ عراق شد. 4/3/1367 بود البته شب قبل كه از دژ برای ما مهمات آ‌وردند، شهید حاج باقر رفت به یكی از برادرها سفارش كرد كه فلانی یعنی من برادر دو تا شهید است و اگر ممكنه ایشان توی خط نیاید. فرمانده گردان آمد با من صحبت كرد، من خیلی ناراحت شدم چون دلم می‌خواست از یك طرف كنار حاج باقر باشم چون احتمال می‌دادم شهید شود و از طرفی هم خودم عشق رفتن خط را داشتم،‌ قانع نشدم و خلاصه فرمانده را قانع كردم و حاجی هم به خیال اینكه مانده‌ام، از من خداحافظی كرد و رفت. چون تاریك بود، ‌وقتی ماشین می‌خواست حركت كند، ‌من خود را به سپر عقب لنكروز آویزان كرده و رفتم تا رسیدیم به خط و وسایل را جایگزین كرد. اخلاق حاجی بود كه بچه‌های محل را یاد كند. رفته بود وسایل خود را در سنگری جایگزین كرده و آمد و صدا می‌زد: بچه‌ها، اسدی، مهدوی كجایید؟ من صدایم را بلند كرده، گفتم: حاجی ما اینجاییم بیا. حاجی گفت: مگر تو آنجا نماندی؟ گفتم: ما كه با هم تعارف نداریم، آمده‌ایم كه بجنگیم. خودتان هم كه همیشه می‌گفتید سعی كنید كار سخت‌تر را به عهده بگیرید و كار سبك‌تر را بگذارید به عهده آنهایی كه ضعیف ترند. گذشت و فردا تك عراق شروع شد و حدود دو ساعت آتش روی سر بچه‌ها ریختند و پیشروی عراق شروع شد. حاجی تیربارش را آماده كرد. من رفتم كمكش و تنها كمكی او فقط من بودم. خُب، مرحله اول كه نوار تیربار را گذاشتیم، دیدیم از یك گوشه‌ای عراق با لودر راهی باز كرده و به جلو می‌آید. نزدیك شصت- هفتاد نفر از این عراقی‌ها داشتند می‌آمدند. من به حاجی گفتم: عراقی‌ها دارند می‌آیند. گفت: بگذار بیایند توی تیررس، ببینیم چه می‌شود. فاصله ما هم حدود چهارصد- پانصد متر بود. یكدفعه رسیدند توی تیر رأس. بعد حاج باقر شروع كرد به آتش انداختن. خلاصه یك نوار تیربار خالی شد و عراقی‌ها هم هیچكدام زنده نماندند. خلاصه نتوانستند جلو بیایند. بعد نوار دوم تیربار را گذاشتیم روی اسلحه كه من بزنم تك و توكی از عراقی‌ها به این طرف و آن طرف می‌دویدند. من یكدفعه نگاه كردم،دیدم حاج باقر حال و هوای دیگری دارد و تسبیحی در دست گرفته و ذكر می‌گوید. در این هنگام یكی از برادران به نام محمد بیدویی آمد و گفت: حاجی، من چكار كنم كه یكدفعه تركش آمد و به زمین خورد. من گفتم: حاجی،‌ من رفتم ببینم بیدوئی چطور شده. دیدم پاهاش قطع شده و لحظه‌های آخر اوست. وقتی برگشتم دیگر حاج باقر را ندیدم. این طرف و آن طرف دنبالش گشتم. داشتم برمی‌گشتم كه دیدم افتاده و خون زیادی از او می‌رود. لحظه‌ای كه كنار او رسیدم، سرم را جلوی او بردم، دیدم هنوز دارد نفس می‌كشد، من بند حمایل و مهمات او را باز كردم. خستگی یك ساعت جنگ پی در پی و گرد و خاك و بوی باروت و آن هوا و شرایط باعث شده بود كه من ضعیف شوم بنابراین از بچه‌ها خواستم كه به كمكم بیایند. حاج باقر را برداشتیم و توی یك سنگر گذاشتیم و آب به سر و صورت او زدیم بعد یكدفعه چشم‌هایش را باز كرد و گفت كه بچه‌ها، شما خوب جنگیدید، انشاءا... همیشه پیروز باشید. من صحبتش را قطع كردم و گفتم: حاجی، ‌داری شهید می‌شوی؛ خُب، ‌وصیتی آرزویی داری بگو. ایشان گفت: نه، من دو تا آرزو توی دنیا داشتم یكی حج و دیگری شهادت. حج بحمدا... رفتم و شهید هم می‌شوم،‌ بعد خداحافظی كردیم و شهید شد. حاج باقر سه مرحله به جبهه اعزام شدند كه دفعه سوم شهید شد. فكر كنم در كربلای 10 شركت داشته و در گردان 416 بوده. به گفته دوستانش به عنوان یك تیربارچی بوده و یك شب تك و تنها توی یكی از تپه‌های قلاویزان تا صبح می‌جنگد و تپه را نگه می‌دارد و از همان موقع فرمانده گردانشان شهید والامقام سردار شول خیلی به حاج باقر علاقه پیدا می‌كند و یكی تیربارچی بوده. همرزمانش تعریف می‌كنند خیلی شجاع بوده و به بچه‌ها روحیه می‌داده، ‌سعی می‌كرده به همرزمان كوچكتر و ضعیف‌تر كمك كند. یك خاطره‌ای از او نقل می‌كنند كه موقع پاكسازی آن منطقه ایشان تیربارش را همراه نداشته و می‌فهمد كه از توی سنگری صدای چند تا عراقی می‌آید. آن منطقه عراق خیلی شیمیایی می‌‍زد و ماسك می‌زدند. ایشان ماسكش را درمی‌آورد و پشت سر می‌گیرد و در سنگر عراقی‌ها رفته و شروع به صدا زدن می‌كند، می‌گوید: بیایید بیرون، خارج، خارج. چون كه دستش پشت سرش بوده، ‌عراقی‌ها فكر می‌كنند نارنجك توی دست دارد. سه چهار نفر از آنها دست‌ها را بالای سر گرفته و حركت می‌كنند تا می‌رسند جلوی بچه‌های خودی. وقتی آنجا می‌رسند،‌ حاجی ماسك را روی زمین جلوی عراقی‌ها می‌اندازد بعد عراقی‌ها خیلی ناراحت می‌شوند كه پیرمردی با یك ماسك آنها را اسیر كرده و می‌خواهم بگویم كه ایشان یك آدم شجاعی بود. سعی می‌كرد هرجا سخت‌تر هست، هرجا كار مشكل‌تر هست،‌ باشد و من و خیلی از افراد دیگر متأسفیم كه نشناختیم این شهید را. واقعاً مثل شهید حاج باقر منصوری خیلی كم گیر می‌آید. از لحاظ همت،‌ از لحاظ خوش‌رفتاری و صداقت و مهربانی. یكی دیگر از مسائل شرعی او، ایشان تا زمانی كه شهید شدند، یك ریال خمس‌، زكات بدهی نبود. بعد از شهادت برگشتیم، دیدیم كه حتی گاهی اوقات یك پنج تومان پرداخته و رسید آن را دارد. خیلی به مسائل شرعی پای‌بند بود، به نماز جماعت. حتی یادمه قبل از اینكه بنده توی خانه ایشان به خواستگاری بروم، یكی از ملاك‌هایی كه بنده در نظر گرفتم، همین پدر و مادر با ایمان بود و می‌دیدم كه ایشان حتی از سرزمین‌های كشاورزی خود با موتور سریع می‌آید كه خود را به نماز جماعت برساند. حتی اگر وسط آبیاری زمین‌هایش بود، می‌آمد نماز جماعت را می‌خواند و برمی‌گشت سر كار. آدم با ایمان و با همت، خوشرو و خوش برخوردی بود و واقعاً دوست داشتنی بود. هیچ كس كوچكترین بدی در مورد ایشان نگفته، همه به نیكی او را یاد می‌كنند و خدا رحمت كند در موردش می‌گویند و واقعاً ‌چنین افراد بلند همتی كم گیر می‌آید. شبی هم كه به خواستگاری رفته بودیم تا در مورد مسائل آینده دو جوان صحبت كنیم‌، ایشان به پدر بنده گفت: ما كه با هم این حرف‌ها را نداریم، آقازاده شما دامادیه و دختر خانم هم عروسی، فرقی هم نمی‌كند، بخواهیم تجملاتی كه من موافق نیستم، سعی كنید ساده‌تر باشد. بعد شروع كرد در مورد حج و مسائل دیگر صحبت كردن. به نظر ایشان وقتی دو تا جوان به سن ازدواج می‌رسند،‌ باید ازدواج كنند و این به قول خودمان سر و دست از هم نگیرند. من چیز به خصوص دیگری در ذهنم نیست كه بگویم.   والسلام  

 

مصاحبه با موسی روحانی همرزم شهید

من موسی روحانی محمد از اول انقلاب با شهید آشنا شدم. شهید منصوری در زمان انقلاب خیلی فعالیت داشت. در تمام راهپیمایی‌ها شركت می‌كرد تا اینكه انقلاب پیروز شد.

تغییر و تحولات بستگی داشت تا با چه مسئله‌ای روبرو باشد. ایشان خیلی فعال بود و كاری را كه خدا از آن راضی بود، انجام می‌داد. در عبادات خود فعال بود و خیلی پای‌بند به مسائل عبادی بود.

همه‌اش ورد زبان او اسلام بود و مسلمین كه باید از این مخمصه نجات كنند. همه را تشویق به راهپیمایی و رهایی مستضعفان می‌كرد. خیلی هم نظم داشت.

در پشت جبهه كه خُب،‌ كمك‌های مردمی‌ را جمع‌آوری می‌كرد و با همه مردم می‌جوشید و توصیه می‌كرد كه پشت جبهه را نگهدارند. سفارش می‌كرد مردم آرد می‌آوردند، زن‌ها نان بربری می‌آوردند و یا موقع میوه‌جات انار جمع‌آوری می‌كرد و ............. خیلی فعالیت داشت. در برنامه‌های مذهبی هم كه خیلی بچه‌ها را سفارش می‌كرد كه عبادات خداوند را انجام دهند مخصوصاً نماز شب و نمازهای مستحبی را سفارش می‌كرد كه علاوه بر واجبات انجام دهند و خیلی می‌گفت: از امام در رفتارتان تقلید كنید و راه او را بردارید. لازم به ذكر است كه از شوخی بی‌مورد هم بدش می‌آمد. هر چیزی را به اندازه خودش توقع داشت كه بچه‌ها با او همكاری كنند.

توصیه‌هایش همین بود كه جبهه را نگهدارند و كسانی كه توانایی جنگیدن دارند، ‌به جبهه بروند و آنها كه ندارند، پشت جبهه را نگهدارند. خیلی بچه‌ها را به اتحاد و همبستگی سفارش می‌كرد و خیلی تأكید داشت كه راه خدا را ترك نكنید.

خوب و صبور بود. در بین جمع بچه‌ها اگر مسئله‌ای پیش می‌آمد، كمی ‌فكر می‌كرد و بعد راه‌حلی را پیشنهاد می‌داد و از بچه‌ها مشورت می‌خواست. همیشه هم راه‌حل اصلی را خودش پیدا می‌كرد ولی در بحران‌ها خیلی صبور بود و متكی به خداوند عمل می‌كرد.

زمانی كه جنگ بود، ‌توی عملیات مهران كه حاج باقر تیربارچی بود. بعد آتش روی دشمن می‌ریخت و آن‌قدر مشغول بود كه متوجه نشد، دشمن آمده و دور ایشان را محاصره كرده. به ما دستور عقب‌نشینی داده بودند و ایشان توی منطقه مانده بود. بچه‌های همراه او هم مانده بودند و مثل اینكه كار خدا بود كه ما دیدیم آمد به ما ملحق شد. مثل اینكه معجزه‌ای او را نجات داده باشد.

آرزو داشت كه انقلاب پیروز شود. خیلی مطیع رهبر بود و مسئله حجاب در جامعه جا افتادن یكی از آرزوهای او بود و توصیه می‌كرد كه به فرزندان حجاب را توصیه كنید.

من كه زیاد در جبهه با او نبودم ولی به گفته بچه‌ها در عملیات تك عراق، ایشان كه خط دوم را شكسته و می‌خواستند وارد خط اول شوند، عراق تك می‌زند و ایشان خیلی بچه‌ها را توصیه به صبر می‌كند ولی خودشان هم با نارنجك مجروح شده و بعد از مدت كمی‌ به شهادت می‌رسد و كمكی‌های او هم كه تیربارچی بودند، ‌اسیر می‌شوند.

نظرخواهی می‌كرد مخصوصاً در چادری كه بودند، ‌همیشه سعی می‌كرد كه نظر دیگران را هم بداند و این‌طور نبود كه حتماً حرف خودش را به كرسی بنشاند و با همه مشورت می‌كرد.

زمانی كه در كربلای 5 ما هنوز آموزش می‌دیدیم، ایشان همیشه صبور بود و سفارش می‌كرد كه من این سری اگر به خط بروم، دیگر برنمی‌گردم. همیشه می‌گفت: راه خدا را ترك نكنید و رهبری را سرلوحه خودتان قرار دهید و او را تنها نگذارید. اتحاد داشته باشید و همش می‌گفت: در راه خدا قدم بردارید. من می‌دانم این سری دیدار ما به قیامت می‌افتد، من می‌گفتم این حرف‌ها را نزن، انشاءا... به سلامت نزد خانواده‌ات بر می‌گردی. می‌گفت: نه این سری به من الهام شده كه برگشتی نیست. خیلی دوست داشت پایگاه مقاومت خانوك فعال باشد و تبدیل به سه پایگاه شود و بچه‌ها بیشتر رو به پایگاه آورده و پشت جبهه كار كنند و باز هم سفارش به كسب رضایت خداوند می‌كرد.

شهادت او برای ما كه واقعاً برادری را از دست داده بودیم، كسی كه برادر دینی خود را از دست بدهد، ‌مشخص است با اینكه خوشحال بودم كه در راه خدا رفته، باز من همیشه تأسف می‌خوردم كه چنین سعادتی نصیب من نشد.

از مسئولین مملكت توقع داریم كه فقط راه امام (ره) را سر منشاء كارهای خود قرار داده و به آن جامة عمل بپوشند. چون امام خیلی در این راه سختی كشید و ما واقعاً می‌خواهیم كه انقلاب پایدار بماند و هدف اصلی آن تحویل داده شود. انشاءا... فرج آقا امام زمان (عج) می‌آید،‌ مسئله حل می‌شود و از خداوند می‌خواهم كه تمام مشكلات انشاءا... حل شود و این مسئله جناحی همان‌طور كه امام (ره) فرمودند وحدت كلمه را حفظ كنید كه پیشرفت در وحدت كلمه و اتحاد است و اگر اتحاد باشد،‌ هیچ قدرتی نمی‌تواند به ما لطمه زند و هیچ كس طمع نمی‌كند كه مرز و بوم ما را بگیرد. خیلی مسائل با اتحاد حل است. مسئله‌ای كه فعلاً ‌هست، شرقی و غربی كه می‌خواهند نفوذ كنند توی جامعه ما، پس ما باید متحد باشیم و حرف‌های امام را سرلوحه خود قرار دهیم و امیدوارم خدا رهبر انقلاب را در پناه خود حفظ كند.   والسلام علیكم و رحمه‌ا...

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 3 دی 1389 :: توسط : خادم الشهداء
درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ: خادم الشهداء
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو