تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك - شهید سید احمد(سیدمحمود) مهدوی
 
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك
 
 

شهیدسیداحمدمهدوی  فرزند اسدالله در سال 1337 در شهر خانوك به دنیا آمد وهمچنین در سال 8/7/1360در منطقه كرخه در عملیات آزادسازی كرخه به درجه رفیع شهادت نائل آمد   

                                                  

 مصاحبه با مادر شهید

 من فاطمه مهدوی مادر شهید سیداحمد مهدوی که توی خانه سید محمود نام داشت من هشت فرزند داشتم که درحال حاضر سه تا از آنها باقی مانده ، سیدمحمودخیلی فرزند خوبی بود قبل از اینکه به دنیا بیاید من سر و کارم بود با نماز  وروزه وکار خیر برای همین وقتی به دنیا آمد قابله محل یک نقاب سبز را از روی صورت او برداشت و من از همان موقع فهمیدم که سیدمحمود آینده خوبی دارد. وقتی که به دنیا آمده بود هم من به فعالیتهای عبادی خود ادامه می دادم تا اینکه به سن مدرسه رسید اورا درمدرسه ثبت نام کردم و تا سال چهارم یا پنجم را همین خانوک خواند بعد ترک تحصیل کرده وبه کرمان رفت و آنجا به کار جوشکاری پرداخت تا اینکه موقع سربازی او شد و به سربازی رفت و فکر کنم کردستان بود یکدفعه که آمده بود مرخصی تعریف میکرد می گفت یک روز اشتباها به مسجد سنی ها رفتم آنجا به جستجوی مهر نماز پرداختم که یک دفعه دیدم چند نفر با عصبانیت مرا نگاه می کنند من تازه متوجه شدم که اوضاع از چه قرار است برای همین قبل از اینکه آنها اقدامی بکنند کفشهایم رابرداشته و فرار کردم چون آنجا جنگ داخلی بود واحتمال داشت مرا بکشند. خلاصه سید محمود توی کردستان بود وبا کردها مبارزه می کرد .یک دفعه هم توی نخلستانها چهار نفر او را محاصره کرده بودند وآنجا هم به وسیله امدادهای غیبی نجات پیدا کرده بود یکی ازدفعات مرخصی که آمد کرمان همزمان شد با زلزله گلباف و سید محمود مدت مرخصی ر ا هم اختصاص داد به امداد زلزله زدگان وآنجا در تدفین زلزله زدگان وکمک به آسیب دیدگان کمک میکرد. در همین زمان بود که خبر آوردند سید محمود معاف شده و بعد به کردستان رفته و معافی خود را گرفت و آمد مدتی اینجا بیکار بود تا اینکه عضو سپاه شد البته یک مغازه جوشکاری هم خانوک راه انداخته بود ومدتی هم درآن کار می کرد وزمانی که شهید شد من مغازه را وقف مسجد شهدا که زمین آنهم مال سید محمود بودکردم.وسایل دکان جوشکاری را هم فروخته و خرج مسجد شهدا کردم .سیدمحمود آنقدر به مبارزه در راه دین علاقه داشت که بعد از معافیت از سربازی وقتی که عضو سپاه شد باز از طریق همان سپاه به کردستان رفت که مبارزه کند واینطور که من شنیدم آخرین دفعه ای که رفته بود یک شب وقتی که به طرف قرارگاهشان می رفته یکی ازکردها به طرف او شلیک میکندواورا از ناحیه کمر زخمی میکند وپاهایش از حرکت می ایستد. بعد او را به تهران منتقل می کنند ودر بیمارستانی بستری می کنند وقتی که من مطلع شدم سیدمحمود زخمی شده به ملاقات اورفتم خیلی ناراحت شدم چون که پسر رشیدم را در حالی می دیدم که قادر به حرکت نیست و خیلی دردمیکشد. با اواحوالپرسی کرده واورا بوسیدم. در این لحظه دکتر که برای معاینه اوآمده بود گفت من از سید محمود در عجب مانده ام از بس که قوی است با جراحاتی که دارد هر کس دیگری بود تا به حال به شهادت رسیده بود.

وقتی که دکتر رفت سید محمود به من گفت مادرجان تو برو.گفتم نه می خواهم درکنار توباشم اصرار کرده و گفت نه برو که زندگیت از دست می رود وبه هر صورتی که بود مرا راضی کرد برگردم خانوک . من برگشتم روز بعد عموی سید محمود با ناراحتی به خانه آمده وعکس قاب گرفته سید محمود را که به دیوار نصب شده بود برداشته وبه زمین کوبید و گفت بلند شود فکری به حال خودت بکن سیدمحمودت را از دست دادی . بعد او را از تهران آوردند وبعدازتشییع همین خانوک دفن کردیم.درمراسم اومن سنگ تمام گذاشتم وسعی کردم همه چیز به خوبی وبا عزت برگزار شود. ولی با این حال هنوز حق او ادا نشده بود چون که او آن قدر خوب بود که باتشریفات ظاهری حقش ادا نمیشود.

 

 

                                   

او کاری به تفریحات بچگانه نداشت وسرو کارش به زندگی من بود ومرا یاری میکرد خیلی فعال و خوش اخلاق بود تا اینکه خداوند نخواست در کنار ما باشد وسعادتی بهتراز زندگی این دنیا نصیبش کرد.

هنوز به شهادت نرسیده بود که خواب دیدم به اتفاق امام خمینی(ره) وارد خانه شد و من با دیدن این وضعیت خوشحال شدم فردا که بیدار شدم همه اش در فکر بودم که تعبیرش چه خواهد شد تا اینکه دو سه روز بعد خبر آوردند که زخمی شده و بعد هم که به شهادت رسید بااینکه او را از دست داده بودم اما احساس افتخار میکردم چون که همیشه عقیده داشتم که اگراسلام به خون بچه های من نیاز داشته باشد من همه آنها را تقدیم اسلام می کنم ومی گفتم باید بچه ها ی من کشته شوند تا اسلام پیروز شود و همانطور که گفتم سید محمود زمینی داشت که قرار بود برایش خانه بسازیم بعد ازشهادت من زمین او را برای ساخت مسجدوقف کردم وازآنجایی که هزینه ای برای ساخت مسجد نداشتم در سفری که به حج داشتم کنار خانه خدا دعا کردم وگفتم خدایا من نیت کردم مسجدی بنا کنم ولی هیچ چیز ندارم که مخارجش را تامین کنم تو خود خانه ات را بپوش وانگار که خداوند ندایم را پاسخ داد وهزینه بنای مسجد تامین شد همان سال وسایل سیدمحمود از جمله موتور جوشکاری او را فروختم وبرای ساخت مسجدخرج کردم.

ازدواج نکرد می گفت تا دنیا اصلاح نشود من داماد نمی شوم. من سه دانگ از خانه خودم را بنام سید محمود کردم و بعداز شهادت سه دانگ را وقف کردم  که روحانی مسجد شهدا توی آن زندگی کند قالی و سایر وسایلی که برای دامادی اودر نظر گرفته بودم را به مسجد شهدا هدیه کردم.

خیلی اخلاق خوبی داشت ومهربان بود باهمسایگان خوشرفتاری میکرد با پدرش هم رفتار خوبی داشت بطوری که بعد از شهادت، پدرش از دوری او بیمار شد و چند سالی بعد فوت کرد البته موقع شنیدن خبرشهادت سید محمود همه اش خدا را شکر می کرد ولی در کل خیلی رنج برد ،من همه اش خدا را شکر میکردم گریه و زاری نکردم که دشمنانم شاد نشوند و تمام رنجها را به دل کشیدم وصبر کردم.

با عجله به خانه آمده وگفت مادر زودباش حمام رابرایم آماده کن خود را تطهیر کنم که ازهمین جابوی شهادت به مشامم می رسد میخواهم غسل شهادت کنم و از همین نقطه که حرکت میکنم آمادگی خودرا برای شهادت به خدایم اعلام کنم . همسایه ها حمام را روشن کردند بعداز حمام نور عجیبی در چهره داشت وباتمام همسایگان و اقوام خداحافظی کرد ورفت وهمانطور که خودش گفته بود شهادت انتظارش را می کشید ورفت و به آروزی خود رسید.

دو دفعه اورا خواب دیدم یکدفعه درکار ساخت مسجد مشکل داشتم شب خواب دیدم که آمد  مقدار زیادی پول توی دامنم ریخت و سرخود را بالا گرفتم که خوب تماشایش کنم دیدم با لبخند از من دور شد. بعد ازاین خواب از جاییکه گمانش را نداشتم برایم پول رسید وخرج مسجد کردم.یک شب هم به خواب دیدم که آمد توی مهمان خانه ودور اتاق قدمی زد و رو به من کرد وگفت بلا  از تو دور باد وبعدرفت فردای آن شب کپسول گاز آتش گرفت ولی به طور عجیبی از آتش سوزی نجات یافتم.

 

                                       

             

مصاحبه با خواهرشهید.

بسم الله الرحمن الرحیم اینجانب رحیم السادات خواهر شهید سید احمد هستم ودوسال تفاوت سنی با ایشان دارم وسیداحمدفرزند آخر واولین شهید خانواده بود.

من دوسال بیشتر از شهید بزرگتر نیستم ولی آنچه که بیاد دارم و آنچه از خانواده وهمسایگان شنیدم بیان می کنم.آنچه که گفته شده این است که مادرم ازهمان دوران قبل از تولد به تمام مسائل تربیتی از جمله انجام عبادات مصرف غذای حلال وپاک توجه به اهل بیت اهمیت میداده واین طور که شنیدم هنگام تولد پرده سبزی روی صورت او بوده وقابله میگوید که این نوزاد آینده خوبی دارد . بعداز تولد هم هنگام شیردادن مادرهمیشه با وضو بوده وسعی میکرده در مجالس مذهبی شرکت کند.اصولا سید  احمد از  همان  کودکی اخلاق خوبی داشته از مهربانی اومیگونیدکه هر وقت مادرخوراکی به او میداده او بلافاصله سراغ دوستانش رفته و با آنها تقسیم می کرده یا اینکه لباس خوبی را به دوستانش هدیه می کرده واز همان اول مردمداری جز اخلاق او بود ودوران دبستان خودرا خانوک سپری کرده ومدتی هم ترک تحصیل کرده و کمک پدرکار کشاورزی می کند تا اینکه به سن بلوغ می رسد و پدرم قطعه زمینی که الان مسجد شهدا درآن ساخته شده برایش در نظر میگیرد و نزدیک آن زمین مغازه ای تحت عنوان جوشکاری برایش می سازدو او را برای یادگیری جوشکاری به کرمان می فرستد بعداز یادگیری مدتی سید محمود کار میکند تا اینکه به سن سربازی می رسد سربازی خود را سنندج خدمت می کند که بعداز یکسال با توجه به عنایات خداوند و امام زمان(عج) معاف شده و به خانوک بر میگردد ودرمغازه خودکار میکند که درکنار آن فعالیت های انقلابی هم داشته اکثر فعالیت های اوکرمان بود حتی آنروزی که مجسمه شاه را در میدان آزادی پایین می کشیدند سیدمحمود هم آنجا بوده و وقتی که در پایین کشیدن مجسمه به مشکل بر می خورند سیداحمد دنبال یک لودر رفته و بعد با بستن یک سرطنابی به دور مجسمه و سر دیگرش به لودر مجسمه را به زیر می کشد بعد سید احمد سر مجسمه را که جدا شده بوده بر می دارد وجلوی مسجدجامع می آورد آنجا با یک طنابی سر را به یک قوطی وصل میکند وجلوی دستشویی مسجد گذاشته  ومیگوید مردم به این بیچاره کمک کنید ومردم هم به شوخی بعضی سکه ای داخل قوطی می انداختند.یا اینکه بعد ازمدتی اعلام شد که سپاه زرند پاسداردائم می پذیرد وسید احمدهم ثبت نام کرده وبعد از انجام مصاحبه پذیرفته شد و مدتی در اسلام آباد زرند کار کرد فکرکنم دو سال شد که آنجا بود چون سیدمحمود از اولی که به عضو سپاه شد تا زمانی که به شهادت رسید سه سال طول کشید ودر سال اولی را اسلام باد گذراند بعدرفت زرند وآنجا هم به سپاه خدمت می کرد تا اینکه اغتشاشات غرب کشور آغاز شد و سیداحمد چندماموریت هم به کردستان داشت دوستان اوشهیدعباس وصال بود که به اتفاق هم به غرب می رفتند و همیشه می گفت که کار کردن توی زرند واسلام آباد هنر نیست و ما باید جاهای مهمتر که دشمن میخواهد رخنه کند باید فعال باشیم  به همین خاطر در غرب فعالیت می کرد وهر دفعه هم که می رفت دو ماه یا سه ماه می شدکه می آمد. درهر حال خیلی متعهد بود که فعالیت کند از خاطرات خود تعریف می کرد که یک دفعه به محاصره دشمن درآمدیم واز همه طرف شروع به تیراندازی کردند ومدت سه روز ما آنجا محاصره بودیم و با اینکه مرتب به ما حمله می کردند خوشبختانه حتی یک نفر کشته یا زخمی نشد. و با وجود بی غذایی از علفهای کوه هااستفاده کردیم تا خسته شده و از محاصره درامدیم .

دفعه آخری هم که آمد بعدرفت جنوب تعریف میکرد که به سپاه اطلاع دادند که به یک خانه مشکوک هستیم و متعلق به کومله هاس که امکان دارد درآن مهمانی باشد و باید بازرسی شود.به ما گفتند چه کسی حاضر است برای جستجو بیایدمن هم اعلام آمادگی کردم و به صورت گروهی به آن محل رفته چند نفر را دستگیر کرده و تحویل دادیم بعد خانه را بازرسی کردیم اما چیزی نیافتیم به ما گفته بودند آنجااسلحه وجود دارد اما ظاهرا چیزی مشخص نبود.من گفتم بالاخره بی دلیل نیست که به ما اطلاع داده اند باید بیشتر دقت کرد یکی از بچه ها گفت مهدوی خبری نیست بیا برگردیم گفتم نه کمی صبر کنید بعدبه دقت دیوارهای ساختمان را نگاه کرده در قسمتی از دیوار دیدم که رنگ دیوار با جاهای دیگرمتفاوت است من مشکوک شده و ازبچه ها خواستم یک کلنگ بیاورد گفت اشتباه می کنی خبری نیست دراین لحظه باپا به دیوار ضربه زدم مثل این بود که پشت آن خالی باشد گفتم انگاراینجا را تیغه کرده ورویش را رنگ زده اند باید خراب شود وقتی کلنگ را آوردند ودیوار را خراب کردم با انبار مهمات واسلحه خانه روبروشدیم وقتی به مرکز سپاه اطلاع دادیم ماراتشویق کردند.و به همین خاطر هدیه ای هم به سید احمدداده بودند. خلاصه سید احمدمدتی کردستان بود و یکسری که امده بود مرخصی جنگ ایران وعراق شروع شد و مادرم به سید احمد گفت تو به غرب اکتفا نکن وبه جنوب هم توجه کن چون که با توجه به سادگی که مادر داشت فکر میکرد با یک حمله میتوان جنگ راتمام کرده و راه کربلا را باز کرد. به همین خاطر اصرار داشت سید احمد به جنوب برود واو هم قبول کرد به زرند رفت وتقاضا کرد که او را به جنوب اعزام کنند. سپاه زرند هم قبول کرد و سیداحمدبه اتفاق گروهی به فرماندهی سردارشهید حمید عرب نژاد عازم جنوب شدند.درجبهه جنوب یک چهل و پنج روز کامل ماند بعد دوستانش آمدند  مرخصی ولی سید احمدگفته بود من میخواهم بمانم بعد درعملیاتی برای آزادی کرخه نور شرکت کرده بود که این کرخه به کرخه کور مشهور بود که آزادشده و کرخه نور نام گرفت.وسید احمد هم درعملیات آزادسازی کرخه نور شرکت . درمدتی که جبهه بود برایمان نامه می نوشت و ما را به حفظ دین و پیروی از رهبر توصیه میکرد و خیلی اصرارداشت که مواظب دشمن باشیم دریکی از نامه هایش نوشته بود ما این قدری که از پشه ها آزار میبینیم از بعثی های عراقی نمی بینیم چون که آن قدر اذیت می کنند که شبها باید دست وپای خود را در گل قرار دهیم چون که نیش آنها از نیش بعثی ها بدتر است.

همانطور که گفتم آخرین دفعه ای که رفت مرخصی نیامد و زمانی که دوستانش می آمدند مرخصی ساک ووسایل خود را به یکی از بچه ها داده و میگوید که آنرا به سپاه زرند ببرد و اگر شهید شدم آنها خودشان می دانند چکار کنند اگر هم که شهید نشوم خودم می روم و ساکم را تحویل می گیرم . و به این صورت خودش برای شرکت در عملیات آنجامی ماند.آنزمان مصادف بود با شهادت شهید رجایی وباهنر که به همین مناسبت پیش بینی می کنند عملیاتی انجام دهند و سیداحمد هم درعملیات شرکت میکند وبه گفته دوستانش آرپی جی زن خط مقدم بودهو درهمین عملیات مجروح می شود زمانیکه در بیمارستان بودتعریف میکردکه شب عملیات پیروزمندانه جلو رفتم تا صبح شد و فردا صبح من تیر خوردم وتیر از ناحیه پشت خورد و ناحیه شکمم را نیز زخمی کرد من به حالت سینه خیز خود را به پشت خاکریز رساندم و آنجاچادرهای امداد هم داشتیم و من می خواستم همینطور سینه خیز خود را به انجا برسانم و درحین فعالیت برای رسیدن به خاک ریز بودم که خمپاره ای نزدیکم خورد وترکشی به من اصابت کرد ومن دیگر چیزی متوجه نشدم فقط درآخرین لحظات یک بی بی بزرگواری را کنار خود دیدم که لیوانی آب به من داد وگفت فرزند این آب را بنوش و من بعد از خوردن آب بیهوش شدم ووقتی بهوش آمدم گفتند الان سه روز است که شما در بیمارستان اهوازهستید. یکی از دوستان سید احمدبنام حاج رستم اسدی تعریف میکرد که شب عملیات من دیدم سید احمد خیلی نورانی شده به او گفتم تو خیلی نورانی شده ای حتما شهید میشوی برای ما دعا کن وزمانی که سیداحمد زخمی شد اورا به بیمارستان رساندم ومنتظر ماندم تا بهوش آمد همینکه مرا دید سوال کرد ازخط مقدم چه خبر؟ آیا پیروز شدیم،منطقه را فتح کردیم گفتم بله منطقه بدست ما افتاده و الان کرخه کور بنام کرخه نور تغییر نام یافته وسید احمد دستهایش را به سوی آسمان بلندکرده و می گوید خدا را شکر، خلاصه چند روزی در بیمارستان اهواز بستری میشودکه بعدا او را به بیمارستان ایران شهر تهران منتقل می کنند وازآنجا به ما خبر داند که بستری می باشد برادرم سیداکبر با مادرم به ملاقات او رفتند و این طور که تعریف میکردند حالش خیلی بد بوده وبه خاطر اینکه قطع نخاع بوده هر روز می بایست یکسری کارها انجام دهند که خیلی درد داشته ولی با این حال خیلی شکرگذار بوده ومی گفته دعا کنید یا خوب شوم وبه جبهه برگردم یا اینکه شهید شوم.ودر آخرین لحظات برادرم شهید سید رضا کنارش بوده و به او می گوید سیداحمدآبادان آزاد شده وشبی باید تکبیر بگویند و سیداحمد می گوید وقتی که تکبیر شروع شدپنجره را باز کن من میخواهم صدای مردم رابشنوم وبا شنیدن صدای مردم دستانش را بالا برده و با صدای بلند تکبیر می گفت که همین الله اکبر گفتن آخرین جمله او قبل از شهادتش شد و بسوی معشوق شتافت.

سیداحمد را هم از تهران به کرمان انتقال داده و ازکرمان به طرف خانوک تشییع کردند سیداحمد شهید سوم خانوک بود ومردم خیلی همکاری کردند وتشییع او خیلی باشکوه بود که وصیت نامه او توسط برادرم شهید سید رضا مهدوی قرائت شد خلاصه تمام برنامه هایش به خوبی و باشکوه برگزار شد ودر گلزار شهدای خانوک او را به خاک سپردند.

از نظر اخلاقی خیلی بی نظیر بود و برای خانواده درس بود اوآخرین فرزند خانواده بود که اولین شهید خانه شد واز آنجایی که آخرین فرزند خانواده بود پدر ومادر خیلی دلبسته او بودندو می خواستندکه پسرشان زمانی دستیگر آنها باشند وحتی خانه خود را بنامش کرده بودند که همین جا زندگی کند و زمان پیری پدر ومادر دست آنها را بگیرد و ازآنجایی که سعادت داشت شهادت قسمتش شد والان مادرم خانه را وقف کرده که روحانی مسجد شهدا درآن زندگی کند البته شهید مغازه جوشکاری وقطعه زمینی هم نزدیک آن داشت که زمین را وقف کرده ومسجدی بنام مسجد شهدا بنا کردندو وسایل مغازه او و موتوری که از شهید مانده بود را هم فروخته وخرج مسجد کردند که این اولین سرمایه بنای مسجد بود و بقیه اش را هم عنایت خداوند وآبروی خود شهید رساند به خاطر بنای آن دستمان را پیش کسی دراز نکردیم و خداوند خودش از طریق نذورات برایمان رساند. ومسجد ساخته شد. و یاد شهید زنده ماند.و همانطور که گفتم خانه مادر نیز وقف شد برای زندگی روحانی که در حال حاضردر قسمتی از آن خود مادر شهید زندگی می کند و دو اتاق آن به روحانی مسجداختصاص داده شده که هر سال ماه رمضان از طریق سازمان تبلیغات یک روحانی از قم به اینجا می فرستند ومراسم را درمسجد برگزار میکند ودرخانه مادر هم زندگی می کند.

از نظر خصوصیات اخلاقی او هر چه بگویم باز کم است و واقعا برای ما الگو بود وما تقریبا همسن و سال بودیم در دوران جوانی که موتور داشت همیشه افراد پیر ونابینا را جابجا میکرد و به همسایه ها وافراد فقیر هم خدمت میکرد حتی از غذا و لباس خود میزد وبه مردم کمک می کردو مقید بود که برای اهل بیت کار کند وهر کجا که بود دو سه روز به عاشورا را حتما مرخصی گرفته و به خانوک می آمد تا درمراسم امام حسین(ع) شرکت کند و مخلصانه درخانه اهل بیت بود وخدمت می کرد و تمام کارهایش برای جلب رضای خداوند بود. من خودم در یکی از شبهای روضه امام حسین(ع) که حاج آقا فخر حدیث کسا را میخواندند من یک دفعه سیداحمد را با لباس سیاه دیدم وخیلی منقلب شدم وهمان شب در خواب دیدم که در جایی اجتماعی از مردم جمع شده اند و مثل اینکه بلیط میدادندبرای جایی دیدنی،من ومادرم همه آنجا بودیم من گفتم باید جلو بروم و بلیط را بگیرم چون که چیزی در مورد اهل بیت بود و من درعالم خواب حتما می خواستم آنرا ببینم خلاصه همین طور که جلو می رفتم سیداحمد را دیدم در حالی که اسلحه به دوش بود ولباس سیاه را به تن داشت من و او به طرف مادرم امدیم ودوسمت مادر ایستادیم وباهم به طرف کوهی حرکت کردیم آنجاسید احمد گفت میخواهید من با دو پاتک از این کوه بالا روم و ما گفتیم نه نمی توانی چون که کوه خیلی مرتفع بود سید احمدگفت من میتوانم و یکدفعه بادو پاتک خود را به قله کوه رسانده و نشست و پاهای خود را به طرف پایین دراز کرده و در این لحظه ما دیدیم یک غنچه گل محمدی هم اندازه خود سید احمد پدیدار شد و کم کم شکفته شد وبعد به طرف بالا پرواز کرد. بعدا این خواب را برای یکی از روحانیون تعریف کردم و ایشان گفت شهدا در عالم خودهر کدام یک رمزی دارندوهر گاه که بخواهند حرکت کنند باهمان رمز حرکت می کنند وشهید هم رمزش بصورت گل بوده .

مادرم همان زمان که در بیمارستان ایران مهر تهران بود روحیه بسیار خوب و صبوری داشت و وقتی که خبر دادند سیداحمد شهید شده دستانش را بعنوان شکر به آسمان بلندکرده وگفت که خدایا رضایم به رضای تو  واگر اسلام واقعا به خون بچه های من احتیاج داشته باشد حاضرم همه رادر راه تو فدا کنم . وافتخار میکنم که شهید شوند ایشان در مصیبت شهید سیدرضا و سیداحمدوحتی آن برادرم سید اکبر که طی ماموریتی برای سپاه در راه مشهد تصادف کرده و شهید شد بسیار صبور بود و واقعا سخت است که چنین مسائلی را تحمل کنیم ولی خوب چون که رضایت خدا هست وپای دشمن درمیان می باشد وما نمیخواهیم دشمن شادباشیم باید خیلی از خودگذشتگی کنیم تا دشمن کمتر ضربه بزند.

 

 

                                           

زمان شهادت سید رضاوسید احمد پدرمان در قید حیات بود واو هم خیلی شکرگذار بود ولی برای برادر سوممان سید اکبر پدر فوت کرده بود و حدود شش ماه قبل از مرگ سید اکبر پدر فوت کرد و بین شهادت سیداحمد و سید رضا سه سال فاصله می باشد.

ما قابل نیستیم که پیام دهیم ولی وظیفه دارم بعنوان یک خواهر حقیر چند کلمه ای بگویم چون چیزهایی می بینم که مایه خون جگر می باشد وما خالصانه از مسئولین میخواهیم که به خاطر رضای خدا که هدف آنها  هم رضای خداس بیشتر توجه داشته باشندومسائل روز را مد نظر قرار دهند چون که دشمن با کوچکترین مسئله ای کار خود را شروع میکند و شروع به ضربه زدن میکند وما می خواهیم که اگر واقعا شادی شهدا وخانواده آنها و رضایت ائمه رامی خواهند همه تابع مقام معظم رهبری باشند وما اگر گوش به فرمان آیت الله خامنه ای باشیم قطعا دشمن نمیتواند بین ما رخنه کند واگر در گوشه کناری از مملکت خدای نکرده یکی ازمسئولین یک ذره ای کوتاهی داشته باشد مسئله را بزرگ می کنند ودشمن هم سمپاشی خود را شروع میکند.وما ناراحت هستیم از این طور مسائلی که به علت بعضی غفلتها پیش می آید وواقعا آنها باید خط بدهند وماخط بگیریم وگوش به فرمان رهبر عزیزمان باشیم ودشمن نتواند بین مردم وخانواده های شهدا رخنه کند. وزمانی دشمن میتواند شادباشدکه خانواده ها از هم دور باشند وملت از هم جدا باشد وان شاالله با عنایت امام زمان (عج) این طور نمی شود وتمام مسائل حفظ میشود وخون شهدا پایمال نمیشود ولی در کل توقع ما از مسئولین همین مسئله جناحها می باشد که البه اختلاف عقیده خوب است ولی بزرگ کردن آن کار خوبی نیست وبمدا... به خاطر پیامی که یک سری آیت ا... خامنه ای دادند بعضی مشکلات مربوط به جناحها حل شد و ماواقعا هم رهبر و هم رئیس جمهور آقای خاتمی دوست داریم و احترام می گذاریم آنها در خط اسلامند و هدفشان خیر است فقط امیدواریم که ملت مسأله جناحهای را خیلی داغ نگیرند به خصوص خانواده ها دو دسته نشوند و ان شاءالله وضعی پیش آید که ما دشمن شاد نشویم و خدا هم مسئولین و در رأس آنها آیت ا... خامنه ای را حفظ کند.

وسلام علیکم و رحمه الله برکاته

 





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 3 دی 1389 :: توسط : خادم الشهداء
درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ: خادم الشهداء
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو