تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك - شهید اكبر حسن‌پور
 
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك
 
 

 

                                        

شهیداکبرحسن پور  فرزند محمد در سال 1344 در شهر خانوك به دنیا آمد وهمچنین در سال 14/10/1360در منطقه كرخه به درجه رفیع شهادت نائل آمد

مصاحبه با مادر شهید

بنام خدا. من حیات منصوری، مادر شهید اكبر حسن‌پور . متولد خانوك هستم. بی‌سوادم. هفت فرزند داشتم كه اكبر شهید شد. الآن شش تا دارم. دوران كودكی اكبر هم ما همین خانوك بودیم و به قالی‌بافی با سختی گذاران زندگی می‌كردیم. حتی موقعی كه بچه‌ها را شیر می‌دادم، نیز قالی می‌بافتم. از لحاظ دینی خانواده ما از همان اول مقید به قوانین شرع از جمله حجاب،‌ نماز، مسجد، روزه و سایر ارزش‌ها بودیم. اكبر نیز تحت تأثیر محیط دینی خانواده بود. اكبر تفاوتی كه در بچگی با دیگر فرزندانم داشت، ‌این بود كه رشد سریع و خوبی داشت. یادمه ناخن‌های كشیده‌ای داشت.

خاطره‌ای كه از دوران طفولیت اكبر دارم، این است كه آن زمان‌ها اینجا تعزیه‌خوانی می‌كردند. یك روز تعزیه علی‌اصغر امام حسین (ع)‌بود. شخصی كه نقش امام حسین (ع) را برعهده داشت، بدون اینكه قبلاً به من گفته باشد، ‌اكبر را از دست من گرفت و به عنوان علی‌اصغر (ع) به صحنه برد. اكبر هم با اینكه كوچك بود اما خنده‌ می‌كرد و خوشحال بود. یكی از زن‌ها كنار من بود و گفت: بچه‌ای كه علی‌اصغر شود، ‌عمرش كوتاه خواهد شد. من گفتم: بشود فدای یك تار موی علی‌اصغر و علی‌اكبر امام حسین (ع) و همان‌طور هم شد و اكبر در سن 16-17 سالگی در جبهه شهید شد.

من به یاد ندارم خطایی از طرف او صورت گرفته باشد. همیشه در كارها كمك پدرش می‌كرد، مثلاً‌ در آبیاری‌ زمین‌ها و یا رسیدگی به دام‌هایمان كمك می‌كرد. از میوه‌های باغی كه داشتیم، ‌به فقرا می‌داد و ما را هم سفارش می‌كرد كه فقرا را یاد كنیم. اگر مستمندی از جای دیگری به خانوك می‌آمد، ‌سعی می‌كرد به او آب و غذا و جا برای استراحت بدهد. یادمه یكدفعه فقیری به او گفته بود: آیا جایی هست من استراحت كنم؟ اكبر گفته بود بیا به این خانه برویم و سؤال كنیم. به خانه آمد. من موافقت كردم. آن فرد وقتی فهمید خانه مال خود اكبر است،‌ گفت: تو خانة خودتان را نشان من دادی اما چیزی نگفتی. اكبر گفت: ترسیدم مادر موافقت نكند و من خجالت بكشم و شرمنده شما باشم. حُسن خلق او زبانزد همه بود حتی در مدرسه تمام بچه‌ها و معلمان از او راضی بودند و بالآخره خواست و مصلحت خداوند بود كه راه جبهه و شهادت را طی كند و به عنوان بسیجی به جبهه رفت. می‌گفت: من اگر به جبهه بروم، ‌درسم هم بهتر خواهد شد. بعداً هم كه باید به سربازی بروم، چه بهتر كه زودتر به عنوان بسیجی خدمت كنم. تا كلاس سوم راهنمایی را همین خانوك در دبستان علوی و راهنمایی سپری كرد. در مدت تحصیل با معلمان رفتار خوبی داشت. همیشه به من سفارش می‌كرد برای معلمان نان بپزم. می‌گفت: آنها غریبند و باید كمكشان كرد. خودش هم در كارهای آنها كمك می‌كرد، مثلاً برایشان نفت می‌خرید، در حق آنها كوتاهی نمی‌كرد. در كارهای انقلابی هم فعالیت داشت. اعلامیه امام را پخش می‌كرد. نوارهای امام را گوش می‌داد. یادمه زنجیری بافته بود و می‌گفت باید با این زنجیر به جنگ ضد انقلاب‌ها رفت. می‌گفتم: این كارها خطرناك است. می‌گفت: باشد، باید فعالیت كرد. در راهپیمایی‌ها هم همیشه شركت می‌كرد. به شعارهای انقلابی خیلی علاقه داشت و ما مسلح به ا... اكبریم و چند شعار دیگر را با صدای خودش نوار پر كرده بود كه هنوز هم موجود است.

حرف‌هایش را بیشتر به صدیقه خواهرش می‌گفت. از پدرش زیاد درخواست چیزی نمی‌كرد، می‌گفت شاید كمبود داشته باشد و خجالت بكشد. خیلی آرزوی شهادت داشت و می‌گفت: باید حتماً شهید بشوم. من خودم نیز دوست داشتم آیندة خوبی داشته باشد و فرد مفیدی برای جامعه شود. از همه مهم‌تر می‌خواستم مؤمن و اهل نماز و روزه باشد. فكر كنم این آرزوی تمام پدر و مادران است.

نسبت به سایر فرزندان من و سایر دوستانش سر به راه‌تر و عاقل‌تر بود. با اكبر رشیدی كه الآن در سپاه كرمان است، خیلی صمیمی ‌بود. جبهه رفتنش هم همراه اكبر رشیدی بود. به امام خمینی (ره) علاقه داشت. وقتی امام به ایران آمده بود، ‌با خوشحالی می‌گفت: غصه نخور، مادر همه پیش امام می‌روند. من تو را هم پیش امام (ره) خواهم برد. در همین روزها بود كه من خواب دیدم كه نزد امام (ره) رفته‌ام و امسال (1368) كه من به قم رفتم،‌ همان محلی را كه آن روزها در خواب دیده بودم، ‌به چشم خود دیدم اما حیف كه دیگر امام (ره) در آن خانه نبود. آن‌قدر به فعالیت‌های انقلابی علاقه داشت كه در اولین رأی‌گیری چون كه سنش كم بود، ‌به اتفاق خواهر كوچكش صدیقه شناسنامه‌هایشان را دست‌كاری كرده بودند تا رأی بدهند. به خاطر همین كار آنها، مرا به زرند فرا خوانده و گفتند: باید بروی زندان چون كه بچه‌هایت دست به شناسنامه‌شان برده‌اند. گفتم: من بی‌سوادم و چیزی از شناسنامه نمی‌دانم. بالآخره كارمان را درست كردند و آمدیم خانوك. فكر كنم می‌خواست به رجایی رأی بدهد چون رجایی را دوست داشت. یادمه یكبار قاب عكس خود را به خانه آورد. پدرش به او گفت: پسرم عكست نشان شهیدی دارد. اكبر گفت: فدای یك تار موی رجایی. به قرآن و اهل بیت هم علاقه داشت. اواخر مقدار زیادی لباس از دسترنج خویش خریداری كرده بود چون كه مدتی در كرمان و مدتی هم در خانوك به كار جوشكاری پرداخت. یادمه در جوشكاری خانوك پول كمتری به او می‌دادند. به او گفتم: می‌خواهی بروم نزد استاد كارت و موضوع را بگویم؟ اكبر گفت: بچه‌ای كه اوایل كارش است،‌ دعوای حقش را نباید بكند تا كار را به خوبی بیاموزد. كارهای بنایی هم می‌كرد. به یاد دارم وقتی حمام عمومی ‌بالای خانوك را می‌ساختند، ‌مجانی كار كرده بود. گفتم: چرا این كار را كردی؟ گفت: شاید یك دفعه بی‌پول به حمام رفتم، می‌خواهم حلال باشد. به حلال خوردن هم اهمیت می‌داد.

اكبر دوره آموزشی خود را در پانصد دستگاه كرمان سپری كرد. اولین دفعه‌ای كه من ملاقات او در آموزشگاه رفتم، از پشت سیم‌های خاردار صورتش را جلو آورد تا او را ببوسم. من دیدم خیلی لاغر شده، گفتم: اكبر چرا لاغر شدی؟ غذا نمی‌خوری؟ گفت: مادر به نظرت می‌آید، من لاغر نشدم. دفعه دومی‌ كه برای دیدن او رفتم، ‌داخل یك ماشین بود و از آموزشگاه بیرون می‌آمد. من مقداری آجیل و خوردنی‌های دیگر داخل یك پاكت برایش برده بودم. آن را از دست من گرفت و داخل پادگان انداخت و گفت: بالآخره یكی از بچه‌ها آن را برمی‌دارد و استفاده می‌كند. این‌طوری می‌خواست مرا خوشحال كند. بعد به من گفت: ما برای آموزش باید به یك بیابان برویم، تو به خانه برگرد. آخرین دفعه‌ای كه از اینجا رفت جبهه، ‌من داشتم برای او آجیل آماده می‌كردم. گفت: مقداری از آنها را بو داده كن و بقیه را همین‌طوری بده. گفتم: چرا؟ گفت: دیر شده، از ماشین عقب می‌مانم. بعد به سرعت وسایلش را جمع و جور كرد و رفت. من با پدرش داخل كوچه رفتیم تا یكبار دیگر او را ببینیم كه دیدیم رفته. دوستانش در جبهه همه از او راضی بودند و بعداً می‌گفتند اكبر آن‌قدر مهربان بود كه اگر شش ماه یا یك سال در جبهه بود، تمام عراقی‌ها را تبدیل به دوست می‌كرد و می‌آورد اینجا. علاقه‌اش به گل و گیاه در جبهه هم با او بوده. دوستش می‌گفت: جلوی سنگر گل‌كاری كرده بود. این‌طور كه دوستانش گفته‌اند سنگر آنها در كرخه نور بوده كه قسمت بیشتر آن به دست دشمن و قسمت كمی‌ در دست ایرانیان بوده. اكبر وقتی كه برای وضو گرفتن از سنگر بیرون می‌آید، درحالی كه آستین‌ها را برای وضو بالا زده، توپ به طرف او می‌آید و دست راست و نیمی ‌از سرش را قطع می‌كند. دوستانش می‌گفتند از بس كه خونریزی بدن او زیاد بوده، سنگر پر از خون شده. صندوقی هم كه اكبر در آن بوده، به اندازه یك وجب خون در آن بسته شده بود. صندوق را روی گلزار شهدا یكی از بچه‌ها نشان من و دخترم داد. اكبر سال 1360 ماه دی شهید شد. بیستم دی ماه بود كه او را دفن كردیم. اكبر به نگهداری مال دنیا زیاد علاقه‌مند نبود. حتی اگر دفتر و خودكاری داشت،‌ به بچه‌های نیازمند می‌داد. یادمه برای بچه‌های مدرسه خوراكی می‌برد. وقتی كه در جبهه بود، ‌چند تا نامه برایمان فرستاد. آخرین نامه او را بعد از شهادتش، ‌سه چهار روز كه از دفن او گذشت،‌ به ما دادند كه در نامه نوشته بود: ما هر لحظه امام زمان (عج) را به چشم خود می‌بینیم، ‌از تو خواهشمندم به خانواده‌های شهدا سر بزنی و اگر من شهید شدم، ‌گریه نكنی. یكی از دوستانش كه اهل علی‌آباد است، ‌می‌گفت: اكبر روزهای آخر یك رادیو به عنوان یادگاری به من داده و آخرین روزها همیشه آوازی به این عنوان می‌خواند: «جبهة كرخه نور     شهید اكبر حسن‌پور» ما به او می‌گفتیم: برو بابا، تو توی این سنگر مانده‌ای، كجا شهید می‌شوی؟ اكبر جواب می‌دهد: من همین جا شهید خواهم شد و همین‌طور هم شده بود. یكی دیگر از همشهریان به نام داوود كربلایی مهدی می‌گفت: من از هوش و ذكاوت این بچه حیران بودم چون هر روز در جبهه غسل شهادت می‌كرد و می‌گفت: باید برای شهادت آماده بود،‌ شهادت انسان پاك می‌خواهد. وقتی كه جنازه او را به من نشان دادند،‌ خداوند یك قدرتی به من داده بود كه من سه مرتبه رفتم و برگشتم و باز او را نگاه می‌كردم. اولین بار دنبال چیزی در تابوتش می‌گشتم. پسرم گفت: مادر، دنبال چه می‌گردی؟ گفتم: دستِ راستش كجاست؟ گفت: مادرجان، فدای عباس شده. گفتم:‌ خدا را شكر.

چند روز قبل از شهادت اكبر من خواب دیدم توی تكیه ابوالفضل (ع) چند تا دیگ روی بار است و صحن تكیه هم از پوست شكلات پر شده. من گفتم: ببین چقدر بی‌سلیقه‌اند، پوست‌های شكلات را روی صحن تكیه ریخته‌اند. در این لحظه خواستم از تكیه بیرون بروم،‌ دیدم یك چادر مشكی روی سرم قرار گرفته. جلوی خود را نگاه كردم، ‌دیدم عكس بزرگی شبیه عكس امام جلوی رویم آمد و دخترم رو به من گفت: مادر، ‌عكس اكبر را ببین توی قاب است. من نگاه كردم‌، ‌دیدم یك عكس از امام و یك عكس از اكبر داخل قاب كنار هم است. بعد از این خواب بود كه اكبر شهید شد. چند روزی هم من از شهادت او اطلاع نداشتم. یك روز دخترم به خانه آمد و گفت: من شنیدم حسن‌پور نامی ‌شهید شده. من گفتم: نه، حتماً مجید یدا... شهید شده و این خبر را پخش كرده‌اند كه خانواده او غصه نخورند ولی نزدیكی‌های عصر بود كه حقیقت معلوم شد و پسر عموی اكبر آمد و گفت: زن عمو، اكبر شهید شده و به زودی او را می‌آورند و به من هم سفارش كرد كه گریه نكنم. گفت: خانوك شهیدان دیگری هم داده،‌ اكبر ما شهید چهارم خانوك است، دیگران هم این درد را كشیده‌اند.

به هر حال خداوند این توفیق را به خانواده ما داد كه شهیدی در راه او بدهیم. امیدوارم به عنوان هدیه‌ای ناقابل از ما پذیرفته شود و از شهدا می‌خواهم كه مرا عفو كنند چون از بركت آنها من ضریح ابا عبدا... را زیارت كرده‌ام.

پیام من به مسئولین این است كه در رفع مشكلات مردم بكوشند و امیدوارم كه در انجام مسئولیت سخت خود موفق باشند. از خانواده‌های شهدا هم می‌خواهم صبور و شكیبا باشند و خدا را در همه حال در نظر داشته باشند.

مصاحبه با پدر شهید حاج محمد حسن‌پور

بنام خدا. من حاج محمد حسن‌پور پدر شهید اكبر حسن‌پور هستم. در مورد اكبر باید بگویم كه از همان اول خیلی خوب بود. هم از نظر نماز،‌ هم روزه، هم كارهای انقلابی و پخش اعلامیه‌ها و هم درس پیشرفته بود. با من خیلی خوب و مهربان بود و در كارها به من كمك می‌داد. وقتی می‌خواست به جبهه برود، مرا هم باخبر كرد. یكبار كه از آموزش به خانه برگشت، قاب عكسی از خودش زیر بغل داشت. من به او گفتم: بابا،‌ تو خیلی خوشگل شدی، حتماً شهید می‌شوی. گفت: بهتر، فدای یك تار موی رجایی و علی‌اكبر امام حسین (ع) و به آرزوی خود رسید و شهید چهارم خانوك شد. بعد از شهادت او من خیلی ناراحت بوم. یك روز خیلی گریه كردم. بعد شب به خواب دیدم كه اكبر آمد و مشت محكمی ‌به صورت من زد و گفت چرا گریه می‌كنی؟ بعد رفت. من از آن به بعد كمتر ناراحتی می‌كردم. قسمت از جانب خداوند بود كه اكبر شهید شود. اكبر در كرخه نور در حالی ‌كه وضو گرفته بوده، تركش می‌خورد. دوستانش می‌گفتند: مثل مرغی كه پَرپَر می‌كند، بالا و پایین می‌پریده تا به شهادت می‌رسد. از بس كه با ایمان بود، وضو گرفته به دیدار خداوند رفت. امید دارم كه خدا قبول كند.

مصاحبه با حسین منصوری همرزم شهید

بسم‌ا... الرحمن الرحیم. من حسین منصوری همرزم شهید اكبر حسن‌پور هستم. اولین جبهه رفتن من با اكبر بود. سید ابراهیم از تكیه اعلام كرد كه فردا برای اعزام به جبهه نام‌نویسی می‌شود. ما كلاس دوم راهنمایی بودیم. وقتی رفتیم مدرسه، ‌دیدیم كسی در كلاس نیست و بچه‌ها برای ثبت‌نام رفته بودند. من گفتم: قد و هیكل ....... كوچك است،‌ ما را جبهه نمی‌برند ولی به امید خدا برای نام‌نویسی می‌رویم. من به اتفاق اكبر حسن‌پور به زرند رفتیم و دیدیم كه متولدین 45 را به جبهه می‌برند و ما متولد 46 بودیم. ما سریع در یك عكاسی از شناسنامه خود كپی گرفته، بعد كپی را دست‌كاری كردیم و تاریخ تولد خود را به 45 تغییرداده، ‌یك كپی دیگر گرفتیم و بعنوان متولد 45 تشكیل پرونده دادیم. لازم به ذكر است كه قبل از این مرحله به كرمان رفته بودیم كه ما را برگرداندند و ما در زرند با این شگرد برای رفتن به جبهه آماده شدیم. آقای محمد منصوری نیز پارتی ما شد و ما اعزام شدیم،‌ رفتیم اهواز. آنجا به گروه تقسیم شدیم. ما تعداد 90 نفر بودیم كه دو گروه شدیم: یك گروه شهید محمد جواد زادخوش، ‌شهید عبدالرضا اسدی و برادرش حسن اسدی در گروهی بودند كه به دزفول رفتند و من و اكبر حسن‌پور با پدرم علی منصوری و محمد رشیدی در گروه كرخه نور بودیم. البته مدتی در بُستان توی دانشگاه جندی شاپور مستقر بودیم. بعد از ده روز به كرخه نور رفتیم. آن زمان بدترین و پُردرگیری‌ترین جبهه، جبهة كرخه نور بود، به خاطر این كه اولاً مشرف بود به پادگان حمید و دیگر اینكه توی مسیر خرمشهر بود و همیشه درگیر بود. همیشه در این جبهه نیرو كم می‌گذاشتند تا تلفات كم باشد و برای اینكه به دشمن نشان دهند كه تعداد ما زیاد است،‌ می‌گفتند عصر همگی با هم اذان بگویید تا بیشتر به نظر بیایید. مهمات و اسلحة ما آن زمان خیلی كم بود. در خط ما كلاً یك بی‌سیم داشتیم كه به موقع یك موتور سوار به ما اعلام می‌كرد مثلاً ‌امشب بی‌سیم خود را روشن بگذارید چون باطری نبود. تیربار كه اصلاً‌ نداشتیم، آرپی‌جی دو تا داشتیم. همه‌اش ژ3- ام یك و تفنگ‌های مدل پایین داشتیم. خلاصه دم غروب همگی اذان می‌گفتیم و عراق هم چون فكر می‌كرد ما نماز جماعت می‌خوانیم و زیاد هستیم، ‌این مواقع بیشتر می‌كوبید. یك عصر فكر كنم شب شهادت امام حسن (ع) بود و قرار بود فردا صبح اكبر حسن‌پور توی شهر برود. كنار سنگر ما آمد و گفت: من می‌خواهم بروم توی شهر، شما چیزی احتیاج ندارید؟ بعد از نیم ساعت دوباره آمد و گفت: من فردا می‌خواهم بروم توی شهر،‌ آمدم خداحافظی كنم. گفتم: بابا، ‌تو نیم ساعت پیش خداحافظی كردی، چه خبره؟ گفت: چطور می‌شود آدم دوبار خداحافظی كند. دفعه سوم هم جلوی سنگر آمد، درحالی كه می‌خندید، به من گفت: این دفعه آمده‌ام از پدرت خداحافظی كنم نه از تو. بعد رفت تا اینكه موقع اذان شد. ما آمدیم و شروع كردیم به اذان گفتن تا اذان تمام شد. بعد اكبر برای وضو گرفتن كنار آب رفت و در حین وضو گرفتن بود كه سه تا گلوله با هم به صورت مثلثی به فاصله خیلی كم كه فكر كنم كل آنها 2 مترمربع نبود كه هر سه آنها خورده بود نزدیكش، قسمت بالای سرش و به او اصابت كرده بود. صبح آن شب، شهادت امام حسن عسكری (ع) بود و اكبر شب شهادت امام حسن (ع) به شهادت رسید و این سعادتی است كه نصیب هر كسی نمی‌شود.  والسلام.





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : شنبه 4 دی 1389 :: توسط : خادم الشهداء
درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ: خادم الشهداء
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو