تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك - شهید حسین اسدی فرزند حبیب الله
 
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك
 
 

        

 

شهید حسین اسدی فرزند حبیب الله در سال 1339 در شهر دارالعباده خانوک به دنیا آمد وهمچنین در سال 3/2/1359در منطقه بانه در درگیری با اشرار به درجه رفیع شهادت نائل آمد

 

 مصاحبه با پدر شهید:

بسم‌ا... الرحمن الرحیم. اینجانب حاج حبیب‌ا... اسدی پدر شهید حسین اسدی. حسین خانوك به دنیا آمده و تا سال ششم همین خانوك تحصیل كرد و بعد برای ادامه تحصیل به مدرسه ایرانشهرِ كرمان رفت تا سال چهارم متوسطه را آنجا خواند و سال 57 دیپلم خود را گرفت و 28 بهمن ماه 57 می‌خواست به سربازی برود و رفت تا اوایل 59 را تهران خدمت كرد. بعد او را از تهران به بانه كه درگیر جنگ داخلی شده بود، انتقال دادند و در همان بانه شهید شد و از زمانی كه وارد جزیره شده و به شهادت رسیده بود،‌82 روز طول كشیده بود. بعد از این مدت 82 روز كه از شهید شدنش گذشته بود، جنازه او را برایمان آوردند. حسین خیلی پسر خوبی بود. اخلاق و رفتار خاص خود را داشت. كلاً اینها كه شهید شده‌اند، همه انسان‌های دیگری بودند. بعد از اینكه جسد حسین را آوردند، ما خیلی ناراحت بودیم ولی خداوند صبر داد و گفتیم خدا خودش داده و خودش هم برده،‌ ناراحتی ما برای چیست؟ سال 58 توی رفراندوم در خیابانی كه الآن ناصریه نام دارد و با شهید محمود انصاری و عباس عرب‌نژاد و آقای مرعشی و جلال كمالی و عباس مشاورزاده فعالیت می‌كردند. برای انجام كارهای انقلابی به بم و سیرجان می‌رفت. یكدفعه اطراف سیرجان به مدت 24 ساعت توی چاهی افتاده بود كه بعداً او را بیرون آورده بودند. به او می‌گفتم از این كارها چه دیده‌ای؟ برو دنبال درست. می‌گفت پدر تو مزة اسلام را نفهمیده‌ای، من از این كارها اسلام را یافته‌ام، در من مبارزه با دشمن است. من در راه خدا می‌روم و رفت تا شهید شد. در تاریخ 12/2/59. من در خانه نشسته بودم كه پسرم عباس با ناراحتی به خانه آمد. من گفتم: چطوری؟ گفت: هیچی. گفتم: نه طوری شده. شروع به گریه كرد و گفت: حسین شهید شده. در همین لحظه سرهنگ مرتضی‌زاده هم وارد خانه شد و بعد از اطمینان از شهادت او بعد از دو روز جنازه او را آوردند، البته او را به ما نشان ندادند. در مورد شهادت او به ما گفتند كه او همراه هشتاد سرباز بالای كوه بانه رفته‌اند. ژاندارمری هم نیرو داشته ولی نیروی آنها به كمك این هشتاد نفر كه ارتشی بودند، نمی‌رود و پایین كوه می‌مانند. كومله‌ها به قله كوه رفته و هر هشتاد نفر را سر می‌بُرند و اجساد آنها چندین شبانه‌روز بالای كوه می‌ماند و بعداً آنها را می‌آورند. عكسی از دوستان او موجود است كه یكی از دوستانش قلة كوه بانه را نشان می‌دهد.

به درس خواندن خیلی علاقه داشت. به اسلام و مسائل اسلامی ‌علاقة شدید داشت. در زمینه تحصیلی آن قدر پیشرفته بود كه من می‌خواستم برای ادامه تحصیل او را به هندوستان بفرستم. یك خانم و آقای دكتر هندی بودند كه متوجه هوش و ذكاوت حسین شده و قرار بود كه حسین را با خود به كشورشان ببرند اما حسین می‌گفت هدف من انقلاب است نه تحصیل در خارج. خیلی امام (ره) را دوست داشت. زمانی كه امام قرار بود به تهران بیاید، قبل از آمدن او دو دفعه رفت تهران و برگشت. دفعه دوم امام را ملاقات كرده بود. بعد آمد خانوك و از اینجا رفت سربازی.

می‌دانید این بچه‌ها اگر علاقه به نماز و قرآن نداشتند،‌ شهید نمی‌شدند. هركسی قابلیت شهادت را ندارد. من یكدفعه نزدیك اربعین امام حسین (ع) می‌خواستم گوسفندی خریده و روضه بخوانم. شب در خواب دیدم كه در جایی كه شهدا بودند و هركدام پرچمی ‌به رنگی داشتند كه می‌درخشید. در این بین یكی صدا زد: حاج حبیب‌ا... من گفتم: بله. گفت: شما گوسفند نر خریده‌اید، ما هم قوچی برایتان می‌خریم. در این لحظه می‌خواستم داخل جمع آنها شوم ولی مرا راه ندادند. من ناراحت شدم و گفتم: بیست سال زحمت كشیدم تا پسرم بزرگ شد اما الآن سعادت ندارم در جمع آنها باشم. توجه می‌كنید من كه پدر شهید هستم،‌ لیاقت آنها را نداشتم. این نشانگر مقام والای آنهاست.

قبل از شهادت به خواب دیدم كه پهلوی كوه نزدیك خانه نشسته‌ام. مردی از دور به من گفت: حبیب‌ا... پسرت كشته شد. من با عجله پایین آمدم كه قضیه را سؤال كنم كه از نظرم محو شد.

به بهداشت خیلی اهمیت می‌داد. با سه پسر دیگرم خیلی فرق داشت. اصلاً این گونه بچه‌ها شیر پاك خورده‌اند و خوراكشان هم پاك و حلال بوده، حسین خیلی به غذای حلال تكیه می‌كرد.

می‌گفت همیشه سعی كنید راه خدا را بروید.

نمی‌دانم برطبق چه ملاكی دختری را انتخاب كرده بود و می‌گفت مناسب من است و از ما می‌خواست به خواستگاری او برویم. من به او گفتم تو برو سربازی و بیا، من او را برایت خواستگاری می‌كنم. حسین هم قبول كرد و رفت سربازی و بعد از آن هم شهید شد و ازدواج نكرد.

حسین در رشته علوم تجربی درس خوانده بود. خیلی آرزو داشت امام (ره) را ببیند و می‌خواست انقلاب به پیروزی برسد و از آن بهره‌مند شود. در این زمینه آنقدر علاقه نشان می‌داد كه من آن زمان پول زیادی مهیا كردم و به او دادم كه برای مسافرتش به تهران خرج كند و امام (ره) را ببیند.

یك شعر برایش سروده‌ام كه می‌خوانم.

بسم‌ا... الرحمن الرحیم

الا بابا تو را بیست ساله كردم                                        به كردستانِ خراب، آواره كردم

حسین كوه بلند بانه بودم                                     حسینم گم شد و آواره بودم

  حسینم گم شد و پیدا نمیشه                                             الهی بانه هم ویرانه گردد

            دختر عقربون كنج كمر بود                        تنش فیروزه و شاخص شكر بود

          از اون وقتی كه حسینم در سفر بود                    خوراكِ باباش، خون جگر بود

آخرین دفعه به خاطر همین نامزدش ناراحت بود. من گفتم: بیا بوسی به من بده، گفت: تو مرا نا امید كردی و برایم خواستگاری نكردی. من می‌روم، دیگر هم بر نمی‌گردم. رفت و دیگر هم برنگشت.

مردم بخصوص آنها كه شهید شده‌اند، خودشان آگاهند. می‌گویند نطفة پاك می‌خواهد كه شود قابل فیض؛ نه هر سنگ و گل و لای، لوءِ لوءِ مرجان شود. كسی كه بدون اسلحه بالای كوه به مبارزه دشمن برود، اصلاً انسان دیگری است. من خودم به مدت 42 روز امدادگر عملیات فتح‌المبین و بعضی عملیات‌های دیگر بودم و صحنه‌ها را به چشم دیده‌ام. پسر دوازده سیزده ساله را شب حمله در حین دعا و گریه دیده‌ام. امام حسین (ع) پاك بود كه وقتی به مكه آمد، مردم گفتند: آقا بمان. گفت: نه من باید بروم به زمین كربلا. وقتی رسیدند نزدیك كربلا، رو به آسمان كرد و گفت: انّا لله و انّا الیه راجعون. علی‌اكبر فرزند او رو به پدر كرده و گفت: آیا ما برحقیم؟ گفت: آری بخدا سوگند ما برحقیم. علی‌اكبر فرمود: اگر چنین است، برویم كه ما رضای حق را می‌خواهیم. فرزند امام حسین (ع) شیر پاك خورده بود. بچه‌های ما كه از او عزیزتر نیستند. آنها هم پاك بودند و راه اولاد حسین را رفتند. مثلاً بچه سیزده ساله‌ای كه خود را زیر تانك انداخت، همانند همان شاهزاده قاسم پسر امام حسن بود كه از امام حسین (ع) اجازه میدان گرفت.

یك خاطره از دوران مبارزات انقلابی او به یادم آمد كه می‌گویم. یك دفعه تعدادی از عوامل شاه آهن جلوی بنزهای باری جوش داده بودند كه بیایند خانوك و مناطق اطراف و جاوید شاه بگویند. حسین برای جلوگیری از حمله آنها بنزین برداشته و با مواد منفجره كه پیف پاف بودند و با گونی و سیم، كفی درست كرده و با الكل و بنزین آن را آتش داده بود و در اطراف كوههای هجدك رفته و پرتاب كرده بود. آنها با اینكه اسلحه داشتند، گفته بودند اینها مواد منفجره دارند و برگشته بودند. این هم یك خاطره بود. در مورد او حرف زیاد است ولی به خاطر اینكه بیست سال گذشته، خاطرم نیست.

مصاحبه با مادر شهید

بسم‌ا... الرحمن الرحیم، الحمدا... رب العالمین. من فاطمه پوراسترآبادی مادر شهید حسین اسدی هستم. ده‌زیار به دنیا آمدم. حسین فرزند پنجم من می‌باشد. البته سه فرزند اول من می‌مردند. یك شب پدر حسین خواب می‌بیند كه به او می‌گویند نذر كن نام فرزندت را عباس بگذاری تا بماند. برای همین ما نذر كردیم كه اگر فرزندمان دختر شد،‌ نام او را زهرا بگذاریم و سرِ گوش او را به عنوان كنیز حضرت زهرا (س) سوراخ كنیم و اگر پسر شد، نام او را عباس بگذاریم و او را دخیل حضرت ابوالفضل كنیم. به این ترتیب فرزند اولمان عباس به دنیا آمد. من به قابله گفتم گوش او را سوراخ كن تا دخیل ابوالفضل باشد. تا اینكه پسر دومم همین حسین كه شهید شده، به دنیا آمد. من او را هم دخیل امام حسین (ع) كرده و گوشش را سوراخ نمودم و به همه گفتم تا وقتی زنده‌ام خودم و بعد از من شما هر سال شربت درست كنید و روز عاشورا به عزاداران امام حسین (ع) بدهید. چون كه فرزندانم دخیل ائمه هستند.

یك سال اول عاشورا حسین به خانه آمد و پارچة سفیدی به من داده و گفت: به خیاط بده تا برایم كفنی بدوزد. بعد دوستانش را جمع كرد تا دسته عباسی تشكیل دهند و تاسوعا و عاشورا سینه بزنند و از همان روزهای اول محرم شروع به تمرین كردند. یكی از دوستانش داماد خودم حسین بود. یكی محمود انصاری بود و دیگری پسر حسین علی كربلایی موسی بودند كه آنها را روزها به خانه می‌آورد و سینه عباسی را به آنها یاد می‌داد تا عاشورا شد. روز عاشورا قرار بود حسین توكلی را كرمان تشییع جنازه كنند. حسین همین دوستانش و من و پدرش را خبر كرده و گفت بیایید به كرمان برویم و سینه بزنیم. وقتی رسیدیم میدان مشتاق كرمان، گفت كفنی‌های خود را بپوشید تا جلوی مأموران سینه بزنیم و به سمت مسجد صاحب‌الزمان برویم. بعضی از بچه‌ها ترسیده و از میدان در رفتند و بعضی‌ها هم ماندند. در این لحظه رو به من گفت مادر كفنی‌های برادرم با پدر را بده. بعد آنها را گرفته و با پدر و برادرش پوشیدند و سه تایی سر دستة عباسی شدند و در حال سینه زدن حركت كردند. ما زن‌ها هم دنبال آنها راه افتادیم و شعار می‌دادیم تا رسیدیم نزدیك پادگان صاحب‌الزمان. آنجا سربازان اسلحه‌های خود را از پشت میله‌ها به طرف اینها گرفته بودند. من خیلی می‌ترسیدم. دسته سینه‌زنی وقتی نزدیك آنها رسیدند، شعار می‌دادند: برادران ارتشی بپیوندید به اسلام. تا اینكه از جلوی آنها عبور كرده و به مسجد رسیدند. آنجا دوری زده. مردم جلوی آنها روغن جوشی می‌گرفتند. یك نفر از بچه‌ها یك دانه برداشت. نفر بعدی به او گفته بود نخور، ممكن است بخواهند به وسیلة اینها ما را مسموم كنند. خلاصه سینه خود را زدند و به همین صورت به طرف مشتاق برگشتند و از آنجا هركسی به خانه خودش رفت. این قضیه گذشت. 15 عاشورا شد. من توی خانه با حسین و عباس و دخترم و رضا پسر كوچیكم كرمان بودیم. پدر آنها خانوك بود. اینجا سرایدار بهداری بود. من كرمان توی خانه در حال خیاطی بودم كه حسین وارد شد و به من گفت: مادر نگاه كن. نگاه كردم، گفت: این عكس را ببین تازه گرفتم. چند برایش داده باشم خوب است. گفتم: تو كه پولداری، حتماً ده پانزده تومانی شده. گفت: نه، سیصد تومان برایش پول داده‌ام. این عكس را روی دیوار می‌زنم تا وقتی كه زنده هستید، این عكس مرا یادگاری نگهدارید، چون كه من می‌خواهم به سربازی بروم. ممكن است برنگردم. من گفتم تو برای چه می‌خواهی سربازی بروی؟ پدرت می‌خواهد تو را به هندوستان بفرستند. گفت: نه، اگر به سربازی نرویم و آمریكا كشور ما را اشغال كند، نمی‌گذارد شما راحت باشید. گفت: حالا آمدیم من رفتم جبهه و كشته شدم، آنوقت تو چكار می‌كنی؟ گفتم: هیچ كار، مگر خون تو از خون شریعتی بهتر است؟ گفت: خیلی خُب، اینكه از مادر؛ آیا بابا چه می‌گوید. گفتم بابا هم دوست داشت تو دكتر شوی، حالا هم هرچه از پیش خدا مقدر باشد. می‌خواهی به سربازی بروی، برو. بالآخره ببینیم اسلام پیروز می‌شود یا نه. خدایا دست تو از دست‌ همه بالاتر است. بالآخره حسین رفت به سربازی. وقتی كه می‌خواست برود، پدرش درحال بنایی بود. حسین در حالی كه دست‌هایش را بهم می‌زد، توی اتاق آمد و گفت: بابا از بالای بام كرمان دود دیده، هر خبری هست، شده. من باید حتماً بروم و بعد به سرعت رفت. رفتم در خانه دیدم مردم می‌گویند مسجد جامع را به آتش كشیده‌اند. فهیمدم برای همین حسین رفته. بعد از مدتی دخترم كه برای كاری رفته بود بیرون، برگشت و گفت در مسجد جامع سخنرانی بود. من رفتم نشستم كه مسجد آتش گرفت. من بیرون دویدم. حسین را دیدم. به من گرفت زود برو خانه و خودش به مسجد رفت. آنجا به مردم كمك كرده بود به حدی كه دست و رویش زخمی‌ شده بود و بعد مأموران دنبالش كرده بودند تا نیمه‌های خیابان شریعتی كه حسین از دیوار وارد خانه‌ای شده بوده كه زخمی‌ها را آنجا پانسمان می‌كردند. بعد او را پانسمان كرده و بعد بیرون آمده بود. بعداً من به او گفتم چرا مأموران تو را تعقیب كردند؟ گفت: بخاطر اینكه دیدم به زن و دختر رحم نمی‌كنند و تیراندازی می‌كنند. من هم به طرف آنها سنگ پرتاب می‌كردم، برای همین مأموران تعقیبم كردند. خلاصه دستگیرش نكرده بودند و او به خانه آمد. عصر نماز خواند، غذایی خورد و از خانه خارج شد و صبح برگشت به خانه. من كه شب تا صبح نگران او بودم، گفتم: كجا رفتی؟ نمی‌گویی من اینجا ناراحت باشم. گفت مادر من با چند تا از دوستانم شب‌ها به مسجد جامع رفته و با هم بحث و گفتگو می‌كنیم. همونجا می‌خوابیم. صبح زود هم نماز خوانده و برمی‌گردیم. این كار هر شب حسین بود. خلاصه ما راضی شدیم كه او به سربازی برود. وقتی رفت،‌ هیجده روز گذشت كه نامه‌ای برایمان فرستاد. چند روز بعد من مقداری شولی پخته بودم. از آنجایی كه حسین خیلی خیلی شولی دوست داشت، با خود می‌گفتم ای كاش اینجا بود و می‌خورد كه یكدفعه دیدم كسی در زد. گفتم: كیست؟ گفت: حسین. من با خوشحالی دست‌هایم را به هم زده و گفتم بزرگ است خدا، ای كاش آرزوی دیگری كرده بودم. حسین وارد اتاق شده و گفت: مادر چه می‌گفتی؟ گفتم: آرزو كردم تو بیایی. گفت: حالا كه آمده‌ام. بعد مقداری شولی خورد و بعد به خاطر علاقه‌ای كه به اقوام و دوستان داشت، به همة آنها سر زد و بعد از چند روزی دوباره رفت سربازی. باز هم برایمان نامه می‌فرستاد. من می‌گفتم نامة حسین را برایم بخوانید، بچه‌ها قبول نمی‌كردند. یك روز به پسرم رضا گفتم: بیا نامة حسین را برایم بخوان، ببینم چه نوشته است. گفت: اگر من این كار را بكنم، عباس عصبانی می‌شود و می‌گوید این كار مادر را ناراحت می‌كند. گفتم خُب، حالا یك كلامی ‌به من بگو. رضا نامه را برداشت و شروع به خواندن كرد. در نامه برای برادرش عباس و خواهرش خیرالنساء نوشته بود كه چند شب قبل در خواب دیدم كه امام حسین (ع) به من گفت‌: حسین اینقدر ناراحت نباش، من تا سه روز دیگر تو را پیش خودم می‌برم. نامه خوانده شد و بعد رضا آن را پنهان كرد.

یك شب در خواب دیدم كه دیوار خانه‌ام صاف شده، صبح با ناراحتی نزدِ یكی از آشنایان رفته و گفتم پسر من سربازی است و من چنین خوابی دیده‌ام. شما او را به حصار كنید. بندة خدا چند سنگریزه برداشت و بعد از خواندن آیاتی از قرآن آن را در شیشه قرار داد. بعد قرآن را برداشت و شروع به خواندن و معنی كردن نمود و گفت اگر فرزندت شهید هم بشود، اگر یك مثقال از بدن او در این راه زیر خاك باشد، روز قیامت دستگیر خودش و پدر و مادرش می‌شود و شما را شفاعت می‌كند. گفتم: اگر شیری كه من به فرزندم دادم، پاك باشد و او لیاقت شهادت را داشته باشد، پس خدا را شكر. یكدفعه زمانی كه حسین هجده ماهه و برادرش عباس چهار ساله بود، حسین بیمار شده بود و من هر لحظه فكر می‌كردم از دستم می‌رود. پیش خدا التماس كرده و گفتم خدایا اگر این بچة هجده ماهه را از من بگیری، قابلی ندارد. خودت دادی، خودت هم می‌بری ولی اگر چنین شود، برادر چهار ساله‌اش هم از دست می‌رود چون آنها خیلی به هم انس داشتند. بعد گفتم اگر باید برود، بیست ساله هم شد او را بردی. رضایم به رضایتت. ولی الآن او را شفا بده و حسین زنده ماند و زمانی كه نوزده سال و شش ماه داشت، شهید شد. شیشه‌ای كه او را به حصار كرده‌ام، هنوز هست و من سر آن را باز نكرده‌ام. بعداً به همسایه‌مان گفتم تو پسر مرا به حصار كردی ولی دیدی شهید شد. گفت خدا را شكر كه بعد از چندین شبانه‌روز جسد او را یافته و همان استخوان‌هایش را برایت آوردند، اگر به حصارش نكرده‌ بودی، شاید جنازه‌اش هم به دستت نمی‌رسید.

خاطره كه خیلی دارد ولی الآن بیست سال از شهادت او گذشته و من هفتاد سال سن دارم. حسین خیلی به من علاقه داشت. سالی كه امام می‌خواست به ایران بیاید، ما همین خانوك بودیم و قرار بود كه امام بیاید. حسین نه اینجا می‌ماند و نه كرمان. شب به خانه آمد و با ناراحتی گوشه‌ای نشست و سرش را روی دست‌هایش گذاشت. جلو رفته و سرش را بالا گرفتم. دیدم چشم‌هایش قرمز است. گفتم: چرا گریه می‌كنی؟ گفت: مادر من آرزو دارم امام‌خمینی (ره) را ببینم بعد بمیرم. می‌خواهم برای دیدار او به تهران بروم اما پول و ساك مسافرتی ندارم. شما به بابا بگو پول بدهد تا بتوانم به ملاقات امام بروم. گفتم: بله می‌گویم. شب كه پدرش آمد، بعد از شام رو به حسین گفت: بابا حسین چرا ناراحتی؟ گفت: هیچی. دوباره پرسید و حسین چیزی نگفت. من گفتم: بگویم حسین چه می‌خواهد؟ گفت: بگو. گفتم می‌خواهد به تهران برود، پول و ساك مسافرتی ندارد. پدرش گفت: پول می‌خواهی؟ گفت: بله. بعد پدرش دست به جیبش برده و دویست تومان بیرون آورد و مقابل او گذاشت. در این لحظه حسین كنار پدر نشسته و دستی به شانه‌اش كشید و گفت: خدایا تا اینجا كه كارم را اصلاح كردی. بعد از تشكر پول را گرفت و روانه كرمان شد. قبل از رفتن گفت: مادر مقداری نان بپز. ما می‌خواهیم به تهران برویم و قرار شده برای مردم آنجا نان ببریم. من خمیر كرده و تا ظهر صدتا نان را به تنهایی پختم. ساعت یك بعدازظهر حسین از كرمان آمده و توی اتاق رفت و گفت: مادر اینها را خودت پختی؟ گفت: بله. دست كرد و نان‌ها را زیر و رو كرد و گفت: به‌به! چه نان هایی. بعد رو به پدرش گفت: بابا تو قابلیت این مادر باسلیقه را نداری. بعد نان‌ها را برداشت و توی ماشین مهدی داماد حسین دستم گذاشت. خانوكی‌ها همه نان پخته بودند و یك بنز خاور پُر نان شده بود چون كه آن زمان به خاطر انقلاب كمبود نفت شده و سوخت نبود كه برای مردم نان بپزند و در خانوك اعلام كرده بودند كه نان بپزید، فردا بعدازظهر می‌آییم و می‌بریم. حسین وقتی نان‌ها را بالای بنز خاور می‌گذاشت، رو به من گفت: مادر نان‌های ما از همه بهترند. بعد مقداری نان و قدری هم مغز گردو و خرمای شمسایی كه از كرمان خریده بود، داخل ساك خودش گذاشت و رفت تهران. بعداً اكبرعلی محمد موسی تعریف می‌كرد كه وقتی رسیدیم تهران، حسین بلندگو را از دست یكی از انقلابیون گرفت و شروع به شعار دادن كرد تا رسیدیم به بهشت‌زهرا. از آنجا هم به مسجد مطهری رفتیم. در راه نان و خرما و گردو به مردم می‌داد و همه را اطراف خود جمع كرده بود و مرتب شعار می‌دادند. بعداً كه می‌خواستیم به كرمان برگردیم،‌ تهرانی‌ها نمی‌گذاشتند حسین بیاید. حسین به آنها گفت كرمان هم به ما نیاز دارد. همة جاها باید با هم متحد شوند تا اسلام پیروز شود و بعد به كرمان برگشتند. وقتی كه حسین به شهادت رسیده بود، زن‌های خانوكی به خانة ما آمده و گفتند: فردا دوشنبه پسرت را از كرمان تشییع می‌كنند. وقتی آنجا رفتی، چیزی نگویی و ناشكری نكنی. گفتم من خودم می‌دانم كه خداوند حسین مرا برای شهید شدن آفریده بود. خودش او را داده و الآن هم خود او را برده. از خانوكی‌ها محمود انصاری قبل از پسر من شهید شده بود كه او را برای دفن به قم برده بودند ولی پسر من اولین شهیدی بود كه به خانوك آوردند. وقتی او را تشییع كردند و به خانوك آوردند، در قسمتی از قبرستان دفن كردیم. بعدها علی اسدی كه شهید دوم خانوك بود و سید احمد مهدوی كه هر دو در كردستان به شهادت رسیدند، وصیت كرده بودند كه ما اگر شهید شدیم، ‌كنار برادرمان حسین اسدی دفنمان كنید. خُب، وقتی كه علی اسدی شهید شد، مادرش گفت ما او را پنجاه متر جلوتر كنار قبر مادربزرگش دفن می‌كنیم. گفتم: هرطور كه میل خودتان است. مادر سید احمد هم او را پنجاه‌ متر جلوتر دفن كرد و محلی كه آنها دفن شدند،‌ الآن گلزار شهدای خانوك است.

زمانی كه حسین شهید شده بود، او را برده بودند تهران. از اینجا خواهر شوهر من با پسرش غلامعباس برای دیدار باهنر به تهران رفته بودند. باهنر به آنها می‌گوید دو تا جنازه از بانه آورده‌اند. یكی از آنها مال قزوین است و دیگری مال خانوك. در همان لحظه از تلویزیون شهدا را نشان می‌داده. غلامعباس یكدفعه عكس حسین ما را می‌بیند و می‌گوید اینكه پسر دایی من است. باهنر می‌گوید پس این جنازه‌ها را به بهشت زهرای تهران برده‌اند كه فردا دفن كنند. بعد غلامعباس با باهنر به بهشت زهرا رفته و از مسئول سردخانه می‌خواهند كه در را باز كند. وقتی جنازه را نگاه می‌كنند، می‌بینند روی خلعت او نوشته شده حسین اسدی، سرباز، ساكن خانوك. غلامعباس به باهنر می‌گوید نباید بگذاریم جنازه را اینجا دفن كنند. ما او را به كرمان برده و به خانواده‌اش تحویل می‌دهیم. بعد به اتفاق مادرش جنازه را به كرمان آوردند. با هواپیما جنازه به كرمان رسید. بعداً پسرم خبر شهادت او را به ما داد. من و پدرش روی حیاط نشسته بودیم تا از تلویزیون عكس او را ببینیم و مطمئن شویم. وقتی اخبار شروع شد، عكس حسین را از تلویزیون نشان داد. من همین كه او را دیدم، حمله‌ام گرفت. با اینكه قبلاً سابقة تشنج و حمله نداشتم. از همان لحظه تا دو سال بعد از شهادت او دچار حمله می‌شدم. تا یك روز چهارشنبه كه رفتم سر قبر حسین و شروع به گریه نموده و گفتم: حسین، اگر تو شهید واقعی هستی، مرا شفا بده. من تهران، ‌اصفهان و شیراز نزد بهترین پزشكان رفته‌ام اما خوب نشده‌ام. بعد برگشتم توی خانه. شب وقتی خوابیدم، خواب دیدم حسین هراسانه به خانه آمده و به من گفت: مادر چطوری؟ گفتم: ببین حسین من دوسال است كه بیمار هستم. تو هیچوقت آمدی بگویی حالت چطور است؟ گفت: مادر از صراط مستقیم ذره‌ای این طرف و آن طرف نمی‌روم. تو هم از صراط مستقیم منحرف نشوی. این قرص را بگیر و بخور، خوب می‌شوی. گفتم: بگذار پاكت قرصم را بیاورم، ببین كه چقدر دارم ولی تأثیری ندارد. قرص را به دست من داده و لیوان آبی هم به دست دیگرم داد و گفت: بخور خوب می‌شوی. من قرص را خورده و دستش را گرفتم و گفتم: نمی‌گذارم بروی. گفت: مادر من كار دارم، باید بروم. گفتم: چكار داری؟ گفت: مادر من آنجا توی پادگان امام حسین (ع) هستم و دائم باید كار كنم. بعد بلند شد، من هم همزمان با او بلند شدم. بعد حسین با اشاره انگشت رو به من كرده و گفت: از صراط مستقیم منحرف نشوی. از این به بعد هم دیگر حالَت بد نمی‌شود و بعد رفت. من بیدار شده و شروع به خواندن حمد و قل‌ هوا... كردم. پدر حسین گفت: چطوری، نكند دوباره دچار حمله شده‌ای؟ گفتم: نمی‌دانم. بعد خوابیده و صبح بیدار شدم. آن روز خواهر شوهرم پیش من آمد و من تعریف كردم كه چه خوابی دیده‌ام و حسین مرا شفا داده. بعد از آن هم دیگر دچار حمله نشدم و هر وقت سر قبر حسین می‌رفتم و به او می‌گفتم از این به بعد برای علی‌اكبر امام حسین (ع) گریه می‌كنم نه برای تو، امیدوارم تو هم راه علی‌اكبر امام حسین (ع) را بروی. الآن هجده سال است كه من دیگر دچار حمله نشده‌ام. با اینكه پسر دیگرم بعد از او از دنیا رفت و من دوباره دچار ناراحتی شدم اما حمله‌ام نگرفت و تا الآن هم هر وقت ناراحتی پیدا كرده‌ام، سر قبر حسین رفته و از او كمك گرفته‌ام. تمام دردهایم را به او می‌گویم. سال 64 هم از لطف خداوند و به خاطر همین پسرم به مكه رفتم و جای شما خالی، خانه خدا را زیارت كردم. من كه ناشكری نمی‌كنم و امیدوارم كه راه پسرم و سایر شهدا ادامه یابد و هدفشان كه اسلام بود، حفظ شود. برای مسئولان كشور هم آرزوی سلامتی و موفقیت در كارهایشان را دارم. والسلام.

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : شنبه 4 دی 1389 :: توسط : خادم الشهداء
درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ: خادم الشهداء
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو