تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك - شهید احمد عرب‌پور
 
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك
 
 

 

                              

 شهید احمدعرب پور فرزند مختار در سال 1337 در شهر دارالعباده خانوک به دنیا آمد وهمچنین در سال 20/11/1360در منطقه چزابه به درجه رفیع شهادت نائل آمد

مصاحبه با مادر شهید

من زهرا عرب‌نژاد مادر شهید احمد عرب‌پور هستم. بی‌سواد هستم.نُه فرزند داشتم كه یكی از آنها شهید شده، درحال حاضر هشت فرزند دارم.

من افتخار می‌كنم كه فرزندم شهید شده. احمد از همان كودكی بخشنده بود و اگر خوراكی چیزی داشت، به دوستانش می‌داد. تا اینكه 5 ساله شد و او را به مدرسه فرستادیم. سال اول قبول شد.. دوران ابتدایی را اینجا سپری كرد و دوران راهنمایی را در مدرسه گیو كرمان سپری كرد. همانجا دورن دبیرستان را نیز در مدرسه دكتر اقبال گذراند. آنجا پسر خاله‌ام به او كار داده بود و احمد قبل‌ازظهرها كار می‌كرد و بعدازظهر درس می‌خواند. آقا سید محمد سرهنگ هم مدیر مدرسة آنها بود تا اینكه زمان انقلاب شد و احمد مخفیانه اعلامیه‌های امام را پخش می‌كرد. شب‌ها دیر به خانه می‌آمد. می‌گفتم: كجا رفتی؟ زمانة بدی شده، باید مواظب باشی، می‌گفت: بعدها معلوم می‌شود من كجا رفته‌ام و چكار می‌كنم و ما بعداً فهمیدیم كه اعلامیه پخش می‌كرده و عرق فروشی‌ها را به آتش می‌كشیده. خلاصه با همین كارها كم‌كم انقلاب پیروز شد و بعد از انقلاب هم كه جنگ شروع شد و احمد هم به عنوان سرباز عازم جبهه شد و به حق كه سرباز امام زمان (عج) بود و خدمت می‌كرد. وقتی به مرخصی می‌آمد، می‌گفت: مادر من هر كار می‌كنم، شهید نمی‌شوم؛ مثل اینكه سعادت ندارم به این مقام برسم. گفتم: مادر باید باشی كه خدمت كنی. می‌گفت: نه، من افتخارم این است كه شهید شوم. تو نمی‌دانی كه شهید چه مقامی‌ دارد. مادر آیا تو در مقابل خانواده‌های شهیدی كه دو یا سه فرزند آنها شهید شده، خجالت‌زده نیستی؟ و به هر طریق كه بود، مرا قانع كرد و رفت جبهه. دوباره آمد به مرخصی و ما می‌خواستیم روضه بخوانیم. در آنجا كارهای مربوطه ما را كمك كرد و نوبت ذبح گوسفند رسید. به اتفاق پدرش گوسفند را كشتند. یكدفعه دیدم با ناراحتی به كناری رفت. گفتم: چطوری؟ گفت: من به یاد لحظه‌ای می‌آیم كه بچه‌ها تیر خورده و در حال جان دادن به كمك احتیاج دارند، آن وقت تو به من می‌گویی ‌اینجا بمانم. گفتم: اگر خیلی ناراحتی، برو و این دفعه هم رفت تا اینكه پسر عمویش مجید اسدی در جبهه به شهادت رسید و او را آوردند. احمد هم برای پُرسه آمد و دوباره تصمیم رفتن گرفت. پدرش به او گفت: ما الآن مراسم داریم، صبر كن تا چند روزی تمام برنامه‌ها تمام شد،‌ آن‌وقت برو. احمد قبول نكرد و با صحبت پدرش را قانع كرد. بعد با خوشحالی از اتاق بیرون آمد و درحالی كه دست می‌زد، گفت: خدا را شكر آزادم كه بروم و شروع به آماده كردن وسایل نمود. من هم شربت درست كردم كه برایش قرآن بگیرم. احمد گفت: مادر این‌دفعه دنبال من آب نپاشی. گفتم: چرا؟ گفت:‌ دلم می‌خواهد دیگر برنگردم. گفتم: خُب، كمی‌ شربت بخور. گفت: تو را می‌بوسم، ‌از شربت شیرین‌تر. ‌بعد مرا بوسید و صورتش را جلویم آورد كه ببوسمش. بعد طرف دیگر صورتش را جلویم آورد. گفتم: چرا ایندفعه این‌كار می‌كنی؟ گفت: مادر بخدا من دیگر برنمی‌گردم و دیگر هم برنگشت. احمد یك وصیت‌نامه و چند نامه داشت كه الآن در سپاه زرند می‌باشند. من یادم هست كه در وصیت‌نامه‌اش نوشته بود: موقع تشییع من دو دستم را از تابوت بیرون آورید تا مردم عبرت بگیرند و دنیاطلب نباشند. بدانند كه دنیا فناشدنی است و آدم هیچ چیز به همراه نمی‌برد جز اعمالش كه برای آخرت او می‌باشد. در ضمن از مردم خانوك خواسته بود كه او را عفو كنند.

شبی كه می‌خواستند مخابرات خانوك را افتتاح كنند، من توی تكیه بودم. مردم به من نگاه می‌كردند و می‌گفتند یكی دیگر از بچه‌های خانوك شهید شده. من گفتم: آیا كدام مادر بی‌پسر شده؟ خدا صبرش دهد. دیگر نمی‌دانستم كه خودم بی‌پسر شده‌ام. خدایا شكر، من راضی هستم. تا اینكه صبح به من خبر دادند كه شهید مذكور فرزند خودم بوده. احمد برای خط مهمات می‌برده كه موقع برگشت تركش می‌خورد. وقتی او را آوردند، ‌نوشته‌ای توی جیبش بود كه از او خواسته بودند چند كلاه آهنی هم همراه مهمات به خط ببرد. احمد همیشه می‌گفت: مادر دعا كن موقع شهادت من تنها باشم و مسافر همراه نداشته باشم كه مدیون دیگران شوم و به آرزویش هم رسید. در تنهایی ساعت چهار صبح به شهادت رسیده بود. دوستانش تعریف می‌كردند آخرین دفعه احمد از مأموریت به خط برگشته بود و می‌خواست استراحت كند. خبر دادند كه بچه‌ها محاصره شده‌اند. اعلام كردند چه كسی حاضر است مهمات به خط برساند؟ هیچ كس قبول نكرد، احمد گفت: من می‌برم. به او گفتیم: تو كه الآن آمدی. گفت: مهم نیست. اگر من نبرم، ‌تو هم قبول نكنی‌، دیگران هم نبرند، پس ما شكست می‌خوریم. بعد حركت كرد و مهمات را به خطر رسانده كه موقع بازگشت به شهادت رسید. احمد از ناحیه گردن تركش خورده بود. دوستانش وقتی كنار ماشین او می‌رسند، متوجه می‌شوند كه ماشین روشن است و احمد به شهادت رسیده.

احمد به اتفاق دو شهید دیگر كه مال كرمان بودند، ‌تشییع شدند. بعد احمد را به طرف خانوك تشییع كرده و در گلزار شهدا به خاك سپردند. احمد روز یازدهم بهمن شهید شده و روز بیست و سوم بهمن به خاك سپرده شد.

در خواب دیدم كه می‌گویند امام زمان (عج) آمده، تمام مردم آمده بودند خانوك و هر كدام ورقه‌ای در دست داشتند كه آقا آن را امضاء كند. در این هنگام اعلام كردند كه بروید و فردا بیایید. من كنار تكیه امام حسین (ع) رفتم و آقا را دیدم كه بین دو نفر نشسته بود و رو به من گفت: شما چه می‌خواهید؟ گفتم: اگر ممكن است نامة مرا همین امروز امضاء كنید، من فردا وقت ندارم اینجا بیایم. آقا به شاه‌نشین بالای تكیه اشاره كرده و گفت: برو آنجا امضاء كن. من رفتم، آقایی را دیدم كه برگه‌ها را امضاء می‌كرد و دو مأمور می‌آمدند و برگه‌ها را نزد او می‌بردند. برگه مرا گرفته و امضاء كردند و به دستم دادند. نگاه كه كردم،‌ دیدم فقط حرف میم را روی آن نوشته. گفتم: آقا، ‌این كه فقط یك حرف میم بیشتر نیست، گفت: خواهرم یعنی محترم، معنایش این است.

وقتی تنها می‌شوم، ‌در نظرم مجسم می‌شود و با من صحبت می‌كند. یك روز پنج‌شنبه من خمیر كرده بودم و قرار بود كه بچه‌هایم از كرمان به دیدنم بیایند. نان كه پخته شد،‌ غذا را آماده كردم. بعد احمد جلویم ظاهر شد، به او گفتم: كجا بودی؟ بیا غذا بخور، گفت: من به اتفاق بچه‌ها كرمان بودم و در كافه غذا خوردیم. گفتم: بچه‌ها الآن كجایند؟ گفت: من جلو شدم كه زودتر برسم، آنها نیمه‌های راه هستند و تا نیم ساعت دیگر می‌رسند اینجا. بعد رفت و نیم ساعت كه شد، بچه‌ها آمدند. گفتم: بیایید غذا بخورید، گفتند: ما توی كافه غذا خوردیم ولی به یاد احمد آمده و به دلمان نچسبید. گفتم: پس احمد با شما بوده، چون قبل از آمدنتان اینجا بود و به من گفت: به اتفاق بچه‌ها توی كافه غذا خوردیم و بعد از اینجا رفت. همیشه در نظرم مجسم می‌شود، مثلاً وقتی می‌خواهم از حال بچه‌هایم در كرمان مطلع شوم،‌ برایم توضیح می‌دهد. ولی یكدفعه كه برای دیگران تعریف كرده بودم، ‌احمد ناراحت شد و گفت: دیگر به دیدنت نمی‌آیم و من مدتی است او را ندیده‌ام.

با خواهرش فاطمه صحبت می‌كرد. ‌از آرزوهایش كه حرف می‌زد، ‌فقط شهادت بود.

چه آینده‌ای بهتر از شهادت، البته من دوست داشتم بماند و خدمت كند ولی مثل اینكه او سعادتش بالاتر از خدمت كردن بود و به آرزوی خود رسید.

بیشتر توصیه می‌كرد كه قرآن بخوانیم، مثلاً خواهر و برادر كوچكش را می‌نشاند و می‌گفت: قرآن بخوانید، من اشتباهات شما را بگویم. اذان هم می‌گفت، حتی زمانی كه بچه بود، ‌به من می‌گفت: من اذان می‌گویم، ‌تو غلط‌های مرا بگو. هر جا كه اشتباه می‌كرد، خیلی آرام به من می‌گفت: اینجا چه بگویم؟ من هم درستش را به او می‌گفتم.

ظاهر و لباسش همیشه تمیز و مرتب بود اما به دنیا دلبستگی نداشت.

روز قبل از تشییع او، ‌من ناخودآگاه مقدار زیادی نان پختم. به پدر احمد گفتم: نمی‌دانم امروز چرا این‌قدر نان پختم. پدرش گفت: من دیشب خواب دیدم كه به اتفاق عده‌ای به دیدار امام (ره) رفتیم. امام به آنها گفت: شما بمانید ولی به من گفت: تو داخل بیا. گفتم: فقط من؟ گفت: بله. بعد دفتری جلویم گذاشته و گفت: امضاء كن. من گفتم سواد ندارم. امام (ره) گفت: انگشت بزن، من دفتر را انگشت زدم و بعد بیدار شدم. بعد از تعریف خواب پدرش مدتی فكر كرده و گفت: آیا ممكن است ما هم خانواده شهید بشویم. گفتم: ما هرگز چنین سعادتی نداریم. اگر این‌طور شود كه افتخار می‌كنیم. صبح روز بعد خبر شهادت او را برایمان آ‌وردند.

ما كه كسی نیستیم، آنهایی كه دو تا سه تا شهید داده‌اند، آنها خوبند. ما كه خاك برسریم ولی خدا قبول كند همین یك پسر هم كه شهید شده، برایمان افتخار است. امیدوارم اسلام پاینده باشد و همه بخصوص جوانان را به راه راست هدایت فرماید به حق محمد (ص) و آل محمد (ص). آرزوی ما پیشرفت اسلام و هدایت نسل كنونی است. ما بهترین افراد را در جنگ از دست دادیم. انشاءا... خون آنها حفظ شود.    والسلام علیكم و رحمه‌ا... و بركاته





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 5 دی 1389 :: توسط : خادم الشهداء
درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ: خادم الشهداء
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو