تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك - شهید حمید نخعی
 
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك
 
 

                                       

شهید حمیدنخعی فرزند عباس در سال 1345 در شهر دارالعباده خانوک به دنیا آمد وهمچنین در سال 2/1/1361در منطقه دشت عباس در عملیات فتح المبین به درجه رفیع شهادت نائل آمد

مصاحبه با مادر شهید

من زهرا مهدوی مادر شهید حمید. بی‌سوادم و دارای پنج فرزندم كه شهید فرزند دوم من بود. فرزند اول و سوم و چهارم من دختر هستند. دو فرزند آخرم نیز پسرند كه همگی آنها خانوك بدنیا آمده‌اند. حمید هم روز پیشواز ماه رمضان سال 1345 بدنیا آمد.

ما در مراسم روضه خوانی چه ماه محرم، چه ماه رمضان و چه بقیه ایام سال شركت می‌كردیم و در منزل خودمان هفته‌خوانی داشتیم یعنی هفته‌ای یك بار روضه یكی از امامان را می‌خواندیم. این كار حدود 5 تا 6 سال ادامه داشت و ما آقای علی‌اكبر اسدی كه پدر شهید عبدالرضا اسدی و حسن اسدی می‌باشد را دعوت می‌كردیم و برایمان روضه می‌خواند. گاهی اوقات هم آش نذری می‌پختم.

تا جایی كه یادم می‌آید، ‌همیشه با وضو او را شیر می‌دادم و عقیده داشتم با این كار او نوحه‌خوان شود. به خودش هم می‌گفتم برو در مجالس و نوحه بخوان، خدا را شكر اقواممان همه مذهبی هستند و می‌توانند یادت بدهند. حمید می‌گفت: من خجالتم می‌شود ولی من دوست داشتم او روحانی شود چون هر وقت یك روحانی می‌دیدم، خیلی خوشحال می‌شدم. شوهرم نیز به مدت 2 سال به خانه روحانی ده می‌رفت و به او خدمت می‌كرد.

حمید دبستان را همین خانوك طی كرده،‌ همین دبستان علوی. در دوران دبستان مردودی یا تجدیدی و ترك تحصیل نداشته و به درس هم علاقه‌مند بود. فكر می‌كنم سال 51 یا 1352 بود كه به دبستان رفت. حمید صبح‌ها دست‌هایش را با صابون توی جوی آب می‌شست و به مدرسه می‌رفت. معلمان هم از او راضی بودند ولی نامشان یادم نیست. دوستان او عبدالرضا اسدی و حسن اسدی بچه‌های علی‌اكبر بودند كه هر دو شهید شده‌اند، محمد كاظم عرب‌نژاد حاج مختار دوست دیگرش بوده كه شهید شده، پسر عمه‌اش رضا وصال همكلاسی او بود كه همین خانوك زندگی می‌كند. پسر عمه دیگرش هم حسین بیدویی با او دوست بود كه الآن كرمان است با پسرخاله‌اش رضا هم خیلی صمیمی‌ بود كه او هم الآن كرمان زندگی می‌كند. همة اینها تا آخر با او دوست بودند.

حمید را خیلی محدود نمی‌كردم و او به من خیلی علاقه داشت و هرجا می‌رفتم،‌ همراهم می‌آمد. زیاد به یاد نمی‌آورم كه كار خطایی انجام داده باشد. فقط یكدفعه همكلاسیش به او ناسزا گفته بود و حمید هم یك مشت زغال‌سنگ به طرف او پاشیده بود. بعد مادر آن پسر برای شكایت نزد من آمد. من جریان را از حمید پرسیدم، حمید گفت: به من فحش داده، من هم ناراحت شدم. من گفتم: فكر نكردی زغال تو چشمش برود؟ حمید گفت: او نباید فحش می‌داد، حالا شما هر تصمیمی‌ بگیرید، من حرفی ندارم. من گفتم: دیگر اینكارها را نكنی و دیگر شكایتی از او نشده.

همیشه از من درخواست می‌كرد. می‌گفت: مادر، ‌دفتر می‌خواهم، مداد می‌خواهم و غیره. یادمه نخودچی زیاد دوست داشت، ‌من به شوخی می‌گفتم: حمید این‌قدر نخود می‌خوری چه؟ می‌گفت: اگر سیگار بكشم، ‌خوب است؟ خدا را شكر كن كه من نخود می‌خورم و سیگار نمی‌كشم. من هم می‌گفتم خدا را شكر.

آرزو داشتم با ایمان باشد و راه امام حسین را برود و خدا را شكر با عنایت امام حسین (ع)،‌ راه خوبی هم رفت و عاقبت بخیر شد. من وقتی جوان‌های معتاد امروزی را می‌بینم، خدا را شكر می‌كنم كه نان حلال به فرزندم دادم و این‌طور راهها را نرفت.

‌ می‌گفت: اگر من كشته شوم،‌ خیلی بهتر است تا اینكه یك مرد دارای همسر و فرزند شهید شود و خانواده اش بی‌سرپرست شوند.

همیشه نمازش را سر وقت می‌خواند. از سن 12 سالگی هم تمام روزه‌هایش را گرفته،‌ قبل از 12 سالگی هم روزه می‌گرفت ولی من مجبورش می‌كردم كه كله گنجشكی بگیرد. در مجالس روضه هم می‌رفت. نماز جماعت هم هر وقت برگزار می‌شد، ‌می‌رفت

راهنمایی را حدود سال‌های 57 و 1358 در مدرسه شهید علی اسدی خانوك سپری كرده و این دوره مصادف بود با پیروزی انقلاب اسلامی. دوستان او همان همكلاسی‌های دبستان او بودند. یكی از معلم‌های راهنمایی او آقای جمالی‌زاده بود كه الآن مفقود شده. یكی دیگر آقای سالاری بود كه ضد انقلاب و ساواكی بود و یادم می‌آید كه بچه‌ها او را از مدرسه بیرون كردند و گفتند دیگر به خانوك برنگردی. آن روزها به خاطر انقلاب مدرسه‌ها مدتی تعطیل شدند و حمید هم به خاطر شركت در تظاهرات و كارهای انقلابی زیاد به درس توجهی نداشت. حمید سال دوم راهنمایی بود كه جنگ شروع شد و حمید هم ترك تحصیل كرده و به جبهه رفت. او خیلی به جبهه علاقه داشت.

ایمانش قوی‌تر بود، به امام خمینی علاقه وافری داشت و می‌خواست امام را از تلویزیون ببیند. آن وقت‌ها ما تلویزیون نداشتیم. حمید آن‌قدر پدرش را التماس كرد تا برایش تلویزیون خرید.

همراه با پسر خاله‌اش رضا و دوستش عبدالرضا اسدی روی در و دیوارها شعار مرگ بر شاه می‌نوشتند، پوستر به خانه‌ها می‌انداختند و در تظاهرات‌ها شركت می‌كردند. خدا را شكر هیچ وقت هم به این خاطر دستگیر نشدند.

توی مدرسه گفته بودند هر كس از 15 سال به بالا باشد، می‌تواند به جبهه برود. حمید به خانه آمده و گفت: مادر، رضایت‌نامه بده، به جبهه بروم. گفتم: تو كوچك هستی، چكار می‌توانی بكنی، گفت: بالآخره به درد بعضی كارها می‌خورم، ‌عجله كن و گرنه ماشین می‌رود و من می‌مانم. من همراه حمید پیش سید ابراهیم اسدی كه مسئول كارهای جبهه در خانوك بود، رفتم و گفتم: پسر مرا هم بفرست. او گفت: شما راضی هستید؟ گفتم: بله. حمید رفت توی ماشین و برایم دست تكان داد و خداحافظی كرد. من به خانه آمدم. پدرش وقتی آمد، گفتم: حمید رفته جبهه، با تعجب گفت: حمید! گفتم:‌ بله، حمید آقا پسر سر به زیر شما به جبهه رفت. حمید و بقیه به مدت 15 روز در پادگان امام حسین (ع) كرمان آموزش دیدند. بعد برای اولین بار به مدت سه ماه به جبهه آبادان رفت. وقتی توی پادگان امام حسین (ع) بود، من چند دفعه به دیدن او رفتم. یادمه یك دفعه ما بنزین نداشتیم و آن‌وقت‌ها بنزین كوپنی بود ولی به طور معجزه‌آسایی از میدان مشتاق تا پادگان را بدون بنزین طی كردیم. آنجا كه رسیدیم، گفتم:‌ حمید این‌طور شده، حمید گفت: دیدی خدا ما را هم در جبهه همین‌گونه یاری می‌كند پس تو نگران من نباشی. خیلی با هم صحبت كردیم و او به جبهه رفت.

در نامه‌هایش برایم می‌نوشت كه آنجا سنگر می‌سازند. در نامه دیگری نوشته بود تك تیرانداز است و در پایان تمام نامه‌ها، خواهرانش را به حفظ حجاب و حمایت از امام‌ خمینی فرا خوانده بود. دوستانش هم می‌گویند كه خیلی فعال بوده و با این جثه كوچكش كه حتی توان حمل اسلحه را نداشت، خیلی كارهای سخت انجام می‌داده تا عادت كند. می‌گفتند اخلاقش خیلی ملایم و متین بوه. دوستش مصطفی عرب‌پور كه در سازمان تبلیغات كار می‌كند، ‌اینها را گفته. محمدعلی عرب‌نژاد و عباس اسدی هم خیلی در مورد فعال بودن او گفته‌اند. در خانه هم حمید خیلی خوب و مهربان بود. اصلاً عیب و ایرادی نمی‌گرفت. هر غذایی كه درست می‌كردیم، ‌می‌خورد و هر لباسی كه می‌خریدیم،‌ می‌پوشید. به تمیزی زیاد اهمیت می‌داد. اگر مشكلی داشت،‌ می‌گفت تا برایش حل كنیم و اگر نمی‌توانستیم، صبر می‌كرد و قانع بود.

حمید 16 ساله بود كه شهید شد. نوروز 61 در حمله فتح‌المبین. آن زمان من فرزند آخرم را حامله بودم. بعدازظهر به دعای توسل رفتم و ساعت 4 بعدازظهر پسرم بدنیا آمد. یك روز بعد اخبار استان نام شهدا را می‌خواندند، یك شهید هم از خانوك بود. بعد یكدفعه گفت حمید نخعی فرزند علی سرباز. من جا خوردم ولی خودم را دلداری داده و گفتم: نه، حمید من كه فرزند عباس و بسیجی است،‌ حتماً اسم فرد دیگری را خوانده، از طرفی هم ناراحت بودم كه فردا نمی‌توانم به تشییع جنازه شهید خانوكی بروم تا اینكه صبح شد. مردم یكی یكی می‌آمدند و می‌دیدند كه من خبر ندارم و من فكر می‌كردم به خاطر تولد پسرم آمده‌اند. آخر دفعه برادر شوهرم علی آمد و گفت زهرا، من با شنیدن صدای غمگینش جا خوردم و گفتم: چه خبر داری، حمید طوری شده؟ گفت: بله،‌ حمید زخمی ‌شده. گفتم: نه، حمید من زخمی ‌نشده، حتماً‌ شهید شده راستش را بگو، من تحمل شنیدنش را دارم. بالآخره فهمیدم كه حمید شهید شده. گفتم: دیروز اخبار استان گفت حمید نخعی فرزند علی، من تا دوباره رادیو اعلام نكند، باور نمی‌كنم. در این لحظه علی‌زادخوش با مادرش به دیدنم آمدند و بعد از مدتی صحبت گفتند حمید شهید شده. من گفتم: راست است، راست است، راست است؟ آنها گفتند: بله. من هم گفتم: پس انا لله و انا الیه راجعون، من خوشبختم كه پسرم را به عنوان قربانی ناقابل در راه خدا هدیه كردم،‌ امیدوارم خدا بپذیرد. یك نفر به من گفت: تو به تشییع جنازه نیایی،‌ به بچه‌ات لطمه می‌خورد. گفتم: با ماشین مرا ببرید جلوی جنازة پسرم تا از او استقبال كنم. در این لحظه اخبار استان دوباره نام شهدا را خواند و این دفعه گفت حمید نخعی فرزند عباس بسیجی از خانوك و من مطمئن شدم كه حمید من است. صبح مرا هم به تشییع جنازه بردند، می‌خواستم حمید را ببینم ولی تعداد زیادی مرد اطراف او را گرفته بودند و من دیدم كه اگر جلو بروم، آنها محرم من نیستند و گناه می‌كنم. با خود گفتم از دیدن حمید صرف‌نظر می‌كنم ولی برخلاف اسلام كاری نمی‌كنم ولی مردم لطف كردند و حمید را به قسمت خلوتی آوردند. من دیدم اقوام خودشان را می‌زنند، ‌گفتم: به خاطر یك بچه 16 ساله گریه می‌كنید؟ امام حسین علی‌اكبر رعنا را داد،‌ حمید من چه قابلی دارد؟ بعد روی حمید را باز كردم، دستش روی سینه‌اش بود.‌ دستش را بال آوردم و گفتم حقاً كه حمید خودم هستی چون حمید همیشه می‌گفت: مادر، ببین دست‌های من چقدر شبیه دست‌های توست. بعد دستش را بوسیدم و گفتم: مرا به خانه‌ای كه لایق اوست، ببرید. بعد مردم حمید را در گلزار شهدا دفن كردند.

چند روز بعد من دنبال دوستش عباس اسدی فرستادم و گفتم: به من بگو حمید من چگونه شهید شد؟ آیا زحمت كشید و شهید شد یا نه، اجری نبرده؟ عباس كه همرزم حمید بود، گفت: خیالتان راحت باشد،‌ حمید خیلی فعالیت می‌كرد، تك تیرانداز بود. شب حمله من و حمید همراه بودیم. وقتی به طرف خط اول می‌رفتیم، من یك اسب‌سوار دیدم. به حمید جریان را گفتم، حمید گفت: من كه بوی عطری استشمام می‌كنم بعد از بقیه پرسیدیم، آنها گفتند: چیزی نمی‌بینند و ما فهمیدیم یكی از بزرگان بوده. بعد از مدتی من زخمی ‌شدم، حمید پای مرا بست و مدتی هم كنار من ماند ولی باز دلش طاقت نمی‌آورد. من كه این حالت او را می‌دیدم، گفتم: مرا رها كن و برو ولی مواظب خودت باش. مادرت تو را به من سپرده، حمید گفت: نگران نباش،‌ هرچه خدا بخواهد. حمید رفت و من هم بیهوش شدم. وقتی به هوش آمدم، ‌دیدم در بیمارستان هستم. بعداً‌ باخبر شدم كه حمید شهید شده. عباس اسدی بعد از تسلیت و دلداری من رفت. مدتی بعد دوست دیگر حمید، ‌باقر مهدوی ابراهیمی ‌كه همشهری خودمان است،‌ آمد. از او سؤال كردم حمید من چكار می‌كرد؟ گفت: من وقتی جنازه‌ها را جمع‌آوری می‌كردم،‌ دیدم حمید روی زمین افتاده و از ناحیه گردن تركشی خورده. بغلش كردم و گفتم: حمید، چشمانش را باز كرد و بست و جوابی نداد. من فهمیدم روحش پرواز كرده، مقداری از خونش روی لباسم ریخت. در این موقع كامیونی آمد و حمید و بقیه شهدا را به اهواز انتقال داد. از آنجا، ‌آنها را به كرمان آوردند و بعد حمید و دو شهید دیگر از خانوك را به زرند انتقال داده و به طرف خانوك تشییع كردند.  وصیت‌نامه حمید توی جیبش بود و به خونش آغشته شده بود. مادر حمید می‌گوید: من الآن آن را دارم و روز تشییع جنازه هم سید احمدی مهدوی وصیت‌نامه را تكان می‌داد و می‌گفت: مردم خانوك، ببینید حمید نخعی از دشت عباس برای مادرش خون تازه هدیه آورده. شهادت حمید ساعت 2 بعد از نصف شب رخ داده بود درحالی كه برادرش ساعت 4 بعدازظهر همان روز بدنیا آمده بود. ما هم به یادگار نام نوزاد را حمید گذاشتیم كه خیلی هم شبیه حمید است.

خودم چند دفعه خواب دیدم امام خمینی (ره) آمده توی خانة ما، مردم هم همین خواب را می‌دیدند و من می‌دانستم كه این خواب‌ها تعبیر خوبی دارد تا اینكه حمید شهید شد.

یادم می‌آید آن‌ وقت‌ها من در كارهای انقلابی شركت داشتم، یكبار می‌خواستم تهران به ملاقات امام خمینی برویم،عباس پدر حمید می‌گفت: نرو، اینجا كسی نیست به بچه‌ها رسیدگی كند. در این موقع حمید گفت: بابا بگذار برود، من و خواهرها كارهای خانه را انجام می‌دهیم. بچه‌ها می‌گفتند: وقتی ما رفته بودیم، حمید می‌گفته: زهرا كل میرزا كجایی،‌ بیا دلمان برایت تنگ شده و ما هم صدای او را ضبط كردیم. من چند روز در تهران بودم و بعد از شركت در تظاهرات برگشتم. این اتفاق اوایل انقلاب افتاد. بعد از شهادت حمید هم من سعی می‌كردم به جامعه خدمت كنم. برای جبهه نان می‌پختم، لباس و پرچم می‌دوختم و به خانة رزمندگان سر می‌زدم. كلاً فراموش كرده بودم كه پسرم شهید شده و از آن جایی كه حمید خیلی به امام‌خمینی علاقه داشت و به اطاعت از امر او به جبهه رفته بود، من هم سعی می‌كردم از فرامین امام پیروی كنم. حمید یك دوچرخه و یك توپ داشت كه در نامه‌ای سفارش كرده بود، ‌اگر شهید شدم آنها را برای محمد تقی نگه دارید.

خاطرة دیگر من از زیارت رفتن به مشهد است. من و حمید و پدرش و پسر خالة حمید به مشهد رفته بودیم. موقع برگشتن، از راه تهران آمدیم. خبر شدیم كه امام خمینی (ره) در جماران ملاقات دارد. حمید به اتفاق پسر خاله‌اش به دیدن امام رفتند. بعد از مدتی با خوشحالی برگشت و می‌گفت: دیدی خدا به من عنایت كرد،‌ من آقای خمینی را دیدم، مثل ماه بود، مثل خورشید بود، نوری بود كه آمد. داد و بیداد می‌كرد و می‌گفت: من امام را دیدم، پدرم ندید. توی تلویزیون هر وقت امام را می‌دید، ‌می‌گفت: ما همه سرباز توایم خمینی، گوش به فرمان توایم خمینی.

به نظر من حمید همیشه زنده است. حتی من او را در خواب می‌بینم. یادم می‌آید یك روز محمد تقی برادرش كمی‌ مرا اذیت كرده بود، ‌من با خود گفتم: مادرجان حمیدم،‌ تو كجایی؟ نیستی، ‌ببینی محمد مرا اذیت می‌كند. همان شب محمد تقی حمید را خواب می‌بیند درحالی كه لبا‌س‌های پاسداری پوشیده بوده، همراه چند پاسدار به خانه آمده و به محمد تقی گفته: چرا این‌قدر مادر را اذیت می‌كنی؟ اگر دیگر تكرار كنی، خودت می‌دانی. صبح محمد تقی بعد از تعریف خوابش از من عذرخواهی كرد.

یكدفعه همین امسال من پا درد شدیدی داشتم. دختر دومم فاطمه خواب دیده بود كه حمید آمده توی خانه و یك دیگ آش پخته و از مردم پذیرایی می‌كند. بعد كنار من آمده و گفته: مادرجان، پایت درد می‌كند؟ من گفتم: بله،‌ حمید گفته: غصه نخور،‌ خوب می‌شوی. بعد از این خواب پا درد من شفا یافت.

7 نامه و یك وصیت‌نامه دارد. در وصیت‌نامه‌اش نوشته: مادر،‌ اگر من شهید شدم، كنار دوستانم در گلزار شهدا دفنم كنید و به خواهرانم بگویید حجاب خود را رعایت كنند. شما هم صبر و طاقت داشته باشید و شیر خود را حلالم كن‌. دست از حمایت امام خمینی برندارید و جلوی منافقان و دموكرات‌ها را بگیرید. من وصیت‌نامه او را دارم و وصیت كرده‌ام آن را همراهم دفن كنند تا شفاعتم كند.

مصاحبه با همرزم شهید عباس اسدی

در مورد آشنایی خودتان با حمید بگوئید در حمله فتح المبین من و حمید همرزم بودیم من خیلی علاقه داشتم خط اول جبهه باشم حمید هم که خیلی با من دوست بود همین علاقه را داشت موقع رفتن به خاطر اینکه حمید بچه بود مادرش سفارش را به من کرد و گفت در جبهه هوای پسرم را داشته باش حمید ان موقع 16-17 سال داشته و من 35 و 36 سال داشتم فکر کنم اواخر سال 60 بود حدود نیمه بهمن بود ما عازم شدیم آنها در پادگان دو کوهه نزدیک دزفول مستقر شدیم. 45 روز به عید باقی بود که ما را گروه بندی کردند و آموزشهای سختی برای ما گذاشتند تا ببیند کدام گروه خط شکن می شود تا بفرستند خط اول من و حمید در یک گروه بودیم و خیلی فعالیت می کردیم تا خط شکن شویم توی گردان گروه ما رتبه اول را گرفت و خط شکن شویم بعد شبی که قرار بود از پادگان دو کوهه به جبهه دشت عباس برای حمله برویم تعدادی از نیروهای ارتشی که دوازده نفر بودند را آوردند که در گروه ما قرار دهند خودمان هم 12 نفر بودیم که روی هم بیست وچهار نفر می شویم در این بین حمید نخعی را از گروه جدا کردند حمید خیلی ناراحت شد و گریه می کرد من بیش فرمانده گروه رفتم و گفتم: آمدیم در این حمله ما شهید شدیم، در آن دنیا جواب حمید نخعی را چه می دهیم؟ که اینقدر گریه می کند فرمانده گفت باشد حمید را به گروه بر می گردانیم حمید را به گروه آوردند حمید کلان شیکوف داشت و تک تیرانداز بود من نارنجک انداز بودم، حمید را به عنوان کمکی من انتخاب کردند، بعد همگی به طرف دشت عباس رفتیم دو سه روز آنجا آموزش دیدیم، یک شب می خواستیم حمله کنیم که به خاطر اطلاع دشمن از حمله منصرف شدیم شب قبل از روز عید نوروز بود که ما حمله کردیم، در طول راه که پیش می رفتیم همگی غسل شهادت کردیم حمید هم همین طور، دوست دیگر ما حسین سلطانی فتح آبادی بود بعد وصیت نامه هایمان را نوشتیم به یکدیگر دادیم که اگر شهید شدیم دیگری وصیت نامه را به خانواده مان برساند ولی بعد هر کسی وصیت نامه خودش را گرفت تا در جیب خودش باشد شب ساعتهای را حمله داشتیم ما ساعت 10 حرکت کردیم بعد بصورت ستون هایی پیش می رفتیم نیمه های راه بود که من ناگهان اسب سواری را پشت سرم مشاهده کردم که به سرعت به طرف ما می آید من جلو رفتم به ستون جلویی گفتم به فرمانده گروه برسانید که یک اسب سوار پشت سرماست نکنه دشمن باشد به ما آسیب برساند و آنها گفتند ما اسب سواری نمی بینیم من به حمید که پشت سرم بود گفتم حمید تو می بینی گفت نه ولی بوی عطر همه جا را فرا گرفته تا وقتی که به خط اول رسیدیم من اسب سوار را می دیدم بعد به خط رسیدیم و در جایی نشستیم که صدای عراقیها کاملا شنیده می شد ساعت 1 نیمه شب بود که با صدای ا.. اکبر حمله کردیم و با تیراندازی جلو رفتیم دشمن هم متقابلا حمله کرد ما تا وسطهای سنگرهای عراقی پیش رفتیم عراقیها عقب نشینی کردند حدود منطقه کمر سرخ بود که من تیر خوردم به حمید گفتم مادرت تو را سپرده به من همین جا کنار من بمان و جلو مرو اگر هم من شهید شدم خانوک که رفتی بگو قرضهای مرا بپردازند ممکن است من شهید شوم، حمید زخم پایم را بست چند دقیقه ای هم کنار من ماند ولی باز دلش طاقت نیاورد و جلو رفت من هم دیگر او را ندیدم بعد از مدتی چند نفر از گروهمان به عقب برگشتند و ما زخمی ها را کنار یک سنگر بردند که بعضی از آنها تا صبح شهید شدند من بالای زخم را محکم بستم تا صبح شد و دیدیم که دشمن بصورت آرایشی به طرف ما می آید ما به فرمانده گروهان بی سیم زدیم و جریان را گفتیم گفتند: این منطقه تماماً مین گذاری شده است فقط یک خط را پاکسازی کرده بودیم که شما پیش رفتید هیچ چاره ای نیست دست بزنید به دامان خدا، چون از ما کاری ساخته نیست ما هم دائماً دعا می کردیم تفنگهایمان را هم آماده کردیم و به دستور فرمانده هر کس که به ده متری ما می رسید تیر اندازی می کردیم تعداد آنها بیش از دویست نفر بود تعدادی از آنها تیر خوردند و تعدادی هم پشت تپه هایی پنجاه متر آن طرف تر رفتند، تا ظهر تیراندازی از هر دو گروه ادامه داشت ظهر تیرهای ما تمام شد دشمن با نارنجک هایی که به دست داشت سنگر ما را محاصره کرد من زخمی بودم و نمی توانستم فرار کنم نارنجکی داشتم ضامن آنرا کشیدم و میان شهدا دراز کشیدم دشمن آمد من نارنجک را به طرف آنها پرتاب کردم آنها هم نارنجک انداختند که به ما ترکش خورد و من زخمی تر شدیم و خودم را درون سنگر انداختم دشمن همین طور نارنجک می انداخت که بچه ها تسلیم شدند من گفتم خدایا من نمی خواهم اسیر دشمن اینها شوم یا مهدی اسیر نشوم بعد خودم را به مردن زدم دشمن هم بقیه را اسیر کرد ولی نفهمید که من زنده ام آنها که رفتند من بیهوش شدم آن موقع ساعت دوازده ظهر بود من ساعت چهارونیم بعد از ظهر بهوش آمدم و از سنگر بیرون خزیدم دیدم شهدا روی زمین افتاده اند در آن منطقه هیچ کس جز من نیست من نگران بودم که سرنوشت چه می شود دیدم حدود صدمتری دو نفر در حال رفتن هستند من گفتم می خواهد عراقی باشند می خواهند ایرانی صدایشان می زنم شاید نجاتم دهند دو نفر که رسیدند دیدم ایرانی هستند و آمده اند منقطه را بازدید کنند یکی از آنها مهدی کازرونی فرمانده گروهان خودمان بود من به او گفتم که هفت نفر از ما اسیر شده و بقیه شهید شده اند مهدی بی سیم زد آمبولانس آمد مرا به عقب خط آورد شب من در بیمارستان صحرایی کمر سرخ بودم فردا به وسیله هلیکوپتر به دزفول منتقل شدم که تا ساعت چهار بعد از ظهر دزفول بودم بعد دکتر مرا به شیراز منتقل داد، فرودگاه شیراز که بودم دو نفر از همراهانم را دیدم که قبلا اسیر شده بودند به آنها گفتم شما را که گروگان گرفتند چطور شده که اینجائید گفتند وقتی عراقیها ما را جلو بردند به طرف انها تیراندازی شد آنها هم فرار کردند ما هم آزاد شدیم و به نیروهای خودمان رسیدیم، بعد از خداحافظی از آنها من به وسیله هواپیمای 330 ارتش از دزفول منتقل شدم به شیراز من نه روز آنجا بودم و از آنجا نتوانستم با کرمان تماس بگیرم و بگویم زنده ام بعد از آن به بنیاد شهید شیراز رفتم و با کرمان تماس گرفتم که به خانواده ام خبر دهند که می خواهم به کرمان بیایم بعد من بنیاد شهید کرمان آمدم آنجا هم در بیمارستان باهنر بستری شدم و اینجا بود ترکشهایم را کشیدند و به خانوک آمدم و خانوک اطلاع یافتم که حمید نخعی و حسین سلطانی شهید شده اند، عبدا... عرب نژاد هم که در گروه دیگری بودند ولی از ما یک گردان بودیم شهید شده بودند من خیلی ناراحت شدم، رویی که به دیدن مادر حمید بروم نداشتم و از دیگران هم نشنیدم که چگونه شهید شده

حمید فقط در حمله فتح المبین همراه من بود که شهید شد ، اخلاقش خیلی خوب بود یادم هست قبل از حمله غسل شهادت کرد با من عکس یادگاری گرفت همه اش می گفت من شهید می شوم، وقتی که از گروه جدا شده بود همه گروه ناراحت بودند و می گفتند حمید هم باید به گروه ملحق شود حمید کوچک بود برای همین نمی خواستند در گروه قرارش دهند ولی حمید در تمام آموزشهای شرکت کرده بود و در تمام رزمها وارد بود و آمادگی داشت و به درد خط اول می خورد نماز جماعت می خواند دعای توسل شرکت می کرد

اوقات فراغت را چکار می کرد در حمله فتح المبین ما شب و روز آموزش داشتیم و بیکار نمی شدیم حمید هم خیلی فعالیت می کرد تا برای خط شکن انتخاب شود

 من به او گفتم: اگر شهید شدم به خانواده ام بگو قرضهای من را بدهند که دینی نداشته باشم بچه هایم ب از من ناراحت نباشد من برای رضای خدا رفته ام حمید هم می گفت من دارم برای رضای خدا و حفظ میهن  ودین می روم اگر من شهید شدم به مادرم بگو ناراحت نباشد و او را دلداری بده من برای رضای خدا و حفظ دین آمده ام و هیچ نظری غیر از پیروزی اسلام ندارم، من هم همین طور به مادرش گفتم، حمید خیلی می خواست تا آخر عضو سپاه باشد ولی می گفت من شهید می شوم

مصاحبه با مهدی اسدی پسر خاله شهید

من مهدی اسدی هستم حمید نخعی که از کودکی با هم بزرگ شدیم و چندین سفر هم به اتفاق هم به تهران داشتیم و بعدا او به جبهه رفت حمید قبل از پیروزی انقلاب در کارها پدر و مادر کمک می کرد یادمه کشاورزی می کرد در کارهای مذهبی هم شرکت داشت به رانندگی هم علاقه زیادی داشت بنایی هم می کرد یکدفعه که توی خانه بنایی داشتند من به او گفتم می خواهیم خانه را آماده کنیم برای دامادی تو لبخند ملیحی زد و گفت کی حالا می خواهد داماد شود من اصلا کاری به دامادی ندارم از لحاظ تحصیلاتی هم پیشرفت داشت در خانه با خواهر و برادر خود خوب بود من هر وقت از کرمان می آمدم همیشه با هم بودیم و علاوه بر پسرخاله بودن دوست صمیمی هم به حساب می آمدیم آبادی بود نزدیک خانوک بنام عفت آباد که پدر حمید آنجا کشاورزی داشت و حمید هم می رفت و کمک می داد از خاطرات او این است که دوست داشت در جمع باشد و همیشه شوخی می کرد و دوستان زیادی داشت در تعزیه خوانی خانوک هم شرکت می کرد و عضو دسته عباس خانوک هم بود در زمان پیروزی انقلاب در تمام راهپیمائیها چه در خانوک و چه در کرمان شرکت می کرد از افراد سیگاری خیلی بدش می آمد مثلا اگر کاری می کرد و به نظر مادرش اشتباه بود و مادر به او می گفت چرا اینکار را کردی می گفت چکار کنم اگر سیگار بکشم خوب است؟ اگر دزد شوم خوب است؟ خلاصه از چنین کارهایی خیلی متنفر بود خلاصه اینجا تحصیلاتش را نام تمام گذاشته و به جبهه رفت و بعد از مدتی شهید شده خصوصیات اخلاقی خوبی داشت کم عصبانی می شد و مهربان و خنده رو بود به ورزش فوتبال هم علاقه داشت آرزوی بزرگ حمید شهادت بود خاطرم هست رادیو ضبطی داشتند که حمید اکثر اوقات نواری در مورد شهادت می گذاشت و گوش میداد و بعضی اوقات هم در مورد شهادت اشعاری می خواند و از برادرش محمد تقی که به او خیلی علاقه داشت می خواست که با او تکرار کند و آنرا ضبط کرده و دوباره گوش میداد روی هم رفته انسان بایاد آوری خاطرات او می فهمد که لیاقت شهادت را داشت و من خوشحالم که به هدف خود رسید و السلام علیکم و رحمه ا.. و برکاته

مصاحبه با خواهر شهید

خواهر شهید حمید نخعی هستم و معلم می باشم شش سال از حمید کوچکتر بودم خاطره ای از شهید بیاد دارم که هرگز فراموش نمی کنم یک روز حمید با دوستانش کنار خیابان نشسته بود و صحبت می کرد من در مغازه رفتم و چیزی گرفتم و برگشتم در راه حمید مرا دید در حالیکه کم از موهای من نمایان بود حمید جلوی من آمد و گفت موهای خود را بپوشان و سریع به خانه برو از این به بعد هم مواظف باش موهایت بیرون نیاید چونکه از نظر اسلام اشکال دارد و کار درستی نیست حمید خیلی برای حجاب تاکید داشت و حتی برنامه هایش این موضوع را ذکر می کند و من به جوانهای امروزی سفارش می کنم که به خاطر حفظ خون شهدا و حفظ شئونات اسلامی حجاب خود را رعایت کنند که شهدا به خاطر حفظ دین و آرمانهای آن رفتند

علاقه شهید به چه چیز بیشتر بود به فوتبال خیل علاقه داشت شهید یک توپ فوتبال داشت و یک دوچرخه و از آنجاییکه به برادر دومش محمد تقی خیلی علاقه داشت در وصیت نامه اش نوشته بود که توپ و دوچرخه ام را به محمد تقی بدهید از بس که به محمد تقی علاقه داشت هر وقت که از بیرون می آمد نخود و کشمش با خود داشت که اول به محمد می داد بعد به ما از خصوصیات بارز او علاقه شدید او به کمک به فقرا بود حتی یک دفعه به چشم خود دیدم که پیرزنی دوگالن نفت داشت و نمی توانست آنها را ببرد حمید هم در طول انجام کاری بود، بلافاصله کار خود را رها کرد و به کمک پیرزن رفت و او را به مقصد رساند و ما هم باید از آنها الگو بگیریم و همیشه ضعیف تر از خود را یاری کنیم در مورد فعالیتهای اجتماعی و مذهبی شهید توضیح دهید ،توی بسیج خیلی فعالیت داشت در کارهای فرهنگی مسجد شرکت می کرد باهیات امنا محل هم همکاری داشت کلاً به اسلام خدمت می کرد

علاقه به درس که داشت اما از آنجائیکه اسلام به وجود جوانان و خون جوانان احتیاج داشت با وجود سن کم که 16 ساله بود ترک تحصیل کرد و علی رغم تاکیدات پدرم بر ادامه تحصیل اما جبهه را به درس ترجیح داده و به جبهه رفت آنجا هم هب خاطر سن کمش او را خط مقدم نمی بردند گریه می کرده که او به خط ببرند و خاطره ای دوستانش از شب عملیات تعریف می کنند که خواب دیده امام زمان (عج) به رزمندگان شربت می داده و حالا به چه علتی به حمید نمی دهد و حمید صبح بلند شده و شروع به گریه می کند و می گوید همگی شما شهید می شوید الان من و از بسکه گریه می کند با اصرار زیاد او را به خط می برند و در عملیات به شهادت می رسد خاطره آخرین دیدارتان با حمید را بیاد دارید که تعریف کنید آخرین دفعه چند اتوبوس از خانوک رفت جبهه و حمید توی یکی از آنها کنار شیشه نشسته بود و توی انگشت وسطی خود یک انگشتر داشت دستش را بیرون آورده و برایمان تکان میداد مادرم در حالیکه شیرینی به دست داشت کنار ماشین حرکت می کرد و با او صحبت می کرد حمید خیلی خوشحال بود و می خندید مثل اینکه میدانست آخرین دفعه دیدارمان است و می خواست با خاطره خوبی از ماجدا شود و ما همین طور دنبال ماشین می دویدیم و او به ما لبخنند می زند تا رفتند

بعد از شهادت از آنجائی که من حمید را خیلی دوست داشتم به خاطر اینکه مهربان و خوش اخلاق بود خیلی ناراحت بود و اکثر اوقات او را به خواب میدیدم ولی متاسفانه

بیشتر علاقه اش به رجائی بود رجائی هم کسی بود که به داد فقرا وضعیفان می رسید و حمید او را الگوی خود قرار داده بود به امام (ره) هم خیلی علاقه داشت فکر کنم یکدفعه قبل از رفتن به جبهه به دیدار امام (ره) رفته بود از اینجهت خیلی خوشحال بود و می گفت: آقا را دیدم در حالیکه دستش را روی سرم کشید در نامه هایی هم که می نوشت همه دوستان و اقوام را یاد کرده و نام می بردند در ضمن سفارش به حفظ حجاب از طرف من و خواهرانم می کرد که الان نامه های او نزد خواهر بزرگم تهران می باشند .

الان دیگر چیزی یادم نمی آید ولی موقع شهادت وضعیت جسمی او خیلی خراب بود و زیاد مجروح شده بود

مصاحبه با پدر شهید

 من عباس نخعی پدر شهید حمید نخعی متولد 1319 هستم ،امکانات زندگی شما آن موقع چقدر بود امکانات ها متوسط بود و از آن زمان تاکنون در حد متوسط مانده ایم حمید از آنجائیکه به رانندگی علاقه زیادی داشت همیشه همراه من بود و ماشین سواری را از همان کودکی یاد گرفت از 8 سالگی رانندگی را یاد گرفت . زیاد به او سخت نمی گرفتم همیشه آزاد بود در هیچ کاری او را مجبور نمی کردم همه کار را در اختیار خودش بود در حد تربیت اسلامی به او تذکر می دادم خوب و بدکارها را به او می گفتم و انتخاب با خودش بود می گفتم کار خوب بهشت را دنبال دارد و کار بد جهنم را دنبال دارد

خوب هر کس خوب و بد در رفتارش دارد ولی حمید خوب هایش بیشتر بود با من خوب بود

گفت:الان موقعه ای است که کوچک و بزرگ باید جبهه بروند من هم قبول کردم مادرش هم به او اجازه داد یکسری بدون وقفه چهل و پنج روز به جبهه رفت و آمد مرخصی دوباره رفت و مرحله سومی که به جبهه رفت شهید شد . بعد از شهادت یک دفعه خواب دیدم در حالی که کیفش را بدست داشت از مدرسه بازگشت من بادیدن او خوشحال شدم و گفتم حمید زنده است و بعد از این خواب ناراحتی من کمتر شده بود ،موقعی که به سن بلوغ رسید نماز می خواند 16 ساله بود که شهید شد و از یک سال قبل نماز می خواند قبل از بلوغ هم به همراه من به مسجد می آمد و آنجا هم نماز می خواند

 





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 5 دی 1389 :: توسط : خادم الشهداء
درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ: خادم الشهداء
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو