تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك - شهیدحسن اسدی
 
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك
 
 

                                 

شهید حسن اسدی فرزند علی اكبر در سال 1342 در شهر دارالعباده خانوک به دنیا آمد وهمچنین در سال 15/5/1362در منطقه مهران در عملیات والفجر3 به درجه رفیع شهادت نائل آمد

مصاحبه با مادر شهید

بسم ا... الرحمن الرحیم من حور النساء عربنژاد مادر شهیدان حسن و عبد الرضا و حسین اسدی هستم که 63 سال سن دارم و محل تولدم خانوک می باشد  تا حد خواندن قران سواد دارم ولی نمی توانم بنویسم شغلم خانه داریست در حال حاضر 4فرزند دارم که با سه شهیدم هفت تا می شوند محمد، فاطمه، حسن، حسین، عبدالرضا، حبیب ا.. و بحول فرزندانم هستند حسن از عبدالرضا بزرگتر بد ولی بعد از او به شهادت رسید وقتی که عبدالرضا شهید شده بود من می گفتم این قبول نیست چون او 16 سال داشت و من عقیده داشتم چون کبیر نشده بود قبول نیست و وقتی برادرش حسن در سن بیست سالگی به شهادت رسید من خاطر جمع شده و گفتم شاید ایندفعه خدا قبول کند و امید از امام حسین (ع) دارم که خداوند آنها را قبول کند یکدفعه حسن با عبدالرضا مرخصی آمده بودند شب در زرند من در را باز کردم همینکه آنها را دیدم زمین را سجده کردم حسن گفت: مادر اشتباه می کنی تو باید بین دو تابوت ما سجده شکر بجا آوری اینجا سجده شکر ندارد بعد از شهادت عبدالرضا هم یکروز من گریه می کردم حسن جلو آمده و گفت مادر مگر تو فروع دین را نمی دانی؟ گفتم چرا؟ گفت مگر اول نماز، دوم روزه، سوم حج و چهارم جهاد نیست؟

تو می دانی جهاد وظیفه است تو پنج پسر داشتی یکی را در راه خدا دادی حالا می خواهی با گریه اجر خودت را ضایع کنی برو خدا را شکر کن که پسرت شهید شده

 او دوران آموزش خود را توی پادگان قدس کرمان سپری کرد یکدفعه من به دیدنش رفتم حسن خندید و گفت مادر ما هر جا بریدم و می آیی سراغمان برادرش عبدالرضا هم با او بود و از همان پادگان به جبهه رفته بودند خیلی بچه های فعالی بودند در کارهای خیر پیشقدم می شدند به همسایگان و اقوام کمک می کردند تمام افرادیکه که آنها را می شناسند از دستشان راضی هستند .به امام خمینی (ره) خیلی علاقمند بود یکدفعه با شوق فراوان برای ملاقات امام (ره) به تهران رفته بود که مصادف شد با شهادت جانگداز بهشتی و ملاقات امام لغو شد حسن هم بعد از شرکت در تشییع جنازه شهید بهشتی به خانوک برگشت

در پخش اعلامیه ها و نوار امام (ره) که توسط پسر برادرم عبدا... عربنژاد به خانوک می رسید کمک میداد و در این طور کارها خیلی جدی بود و پشتکار داشت

هم حسن و هم عبدالرضا هر دو پاک و بی آلایش بودند و به هر دوی آنها اعتماد داشتم و صداقت و امانتداری جز رفتار آنها بود که زبانزد همه اقوام بودند

حسن و عبدالرضا هیچ کدام ازدواج نکرده بودند حتی در این مورد صحبتی هم نکرده بودند . پاکدامنی و فعال بودن در کارهای اجتماعی و خیر از خصوصیات حسن و عبدالرضا بود ولی حسن خیلی فداکار و از جان گذشته بود و بیشتر به فکر مردم بود حتی در جبهه هم خود را فدای دیگران ساخت دوست حسن هادی محمودی می گوید توی خط با حسن همراه بودیم موقع حمله دیدم که موج انفجار او را گرفته و شیمیایی شده بالا سرش رفته و گفتم حسن می خواهی تو را به عقب خط ببرم؟ گفت نه هادی و برو جلوی عراقیها را بگیر من خودم بلند شدم و می روم بعد عراقیها با تک زدند و حسن همانجا شهید شد این اتفاق در منطقه مهران رخ داده بود

او هم مانند عبدالرضا با شرم و حیا مسائلش را مطرح می کرد با این تفاوت که درخواستش همراه با تبسم زیبای لبانش بود اگر به او می گفتیم کاری انجام بده می گفت باشد بعد می گفتیم انجام دادی با خنده می گفت نه ولی وقتی با خبر می شویم می دیدم کار را انجام داده او خیلی سریع کار می کرد و همیشه عرق از سر و رویش جاری بود

به خواهر بزرگش فاطمه که محرم تمام اسرار او بود علاقه زیاد داشت .ما تا وقتی جبهه هم می رفت به او از نظر پول و سایر مایحتاج کمک می دادیم ولی او هم در تمام کارها ما را کمک میداد و من معتقدم که آنچه ما به او می دادیم جبران گوشه ای از زحماتش هم نبود. او هم مانند سایر بچه هایم رضایت مرا در رفتارش مورد نظر داشت و حرفم را گوش میداد .به آنها احترام می گذاشت و با خوشرویی رفتار می کرد هیچ کدام از دست او ناراضی نبودند و همانطور که در مورد عبدالرضا هم گفتم آنها یک معلم ساواکی داشتند که به اتفاق بچه های مدرسه بیرونش کردند.

حسن تا سوم راهنمای درس خوانده اول انقلاب هم رفت کرمان توی دبیرستان مشغول به تحصیل شد انجا عده ای به امام (ره) بد می گفتند و حسن هم به واسطه علاقه زیادش به امام (ره) نمی توانست وضع موجود را تحمل کند و به همین علت ترک تحصیل کرد برادرش حسین هم همانجا بود به حسن گفت: بیا درست را ادامه بده در جواب برادرش حسن گفت من می خواهم دنبال کاری بروم همه که نباید پشت میز نشین شوند بعد به مدت  چند ماه بنایی کار می کرد که دوباره آنرا هم رها کرده و تصمیم گرفت به سربازی برود ولی به خاطر علاقه شدیدش به امام (ره) به عضویت سپاه در آمد بعد توی پادگان بهشتی آموزش دید من یکدفعه به دیدن او رفتم مدتی با هم بودیم من سربازی را دیدم که توی دیده بانی نگهبانی میداد گفتم حسن تو هم در این هوای سرد باید نگهبانی بدهی؟ گفت مادر اگر ما این کارها را نکنیم شما و دیگران نمی توانید آسوده زندگی کنی و عراقیها یک شب کشور را تارومار می کنند ما وظیفه داریم در همه جا نگهبانی بدهیم ما پاسدار اسلام، مملکت هستیم

وصیت نامه و نامه هایش نزد برادرش حسین می باشد و در آنها همه ما را نصیحت کرده بود در مورد اخلاق و علایق او بگوئید حسن اخلاق خوبی داشت او هم به خواهرش فاطمه خیلی علاقه داشت به سپاه و شهادت علاقه وافری داشت یکدفعه به او گفتم برای یک بار هم که شده لباسهای سپاهت را بپوش و یک عکس بردار و به من بده ببینم چطور می ستونی؟ گفت مادر این لباس خیلی احترام دارد ارزش جبهه و نبرد را دارد نه عکس گرفتن برادرش حسین گفت مادر خواهش کوچکی از تو کرد رد نکن گفت خوب الان که لباسهایم نیستند حسین گفت لباسهای مرا بپوش لباسهای حسین را پوشید یک عکس گرفت و به من داد که الان همه آنرا به یادگار دارم خیلی به سپاه احترام می گذاشت در اردوها شرکت می کرد چونکه خیلی به ارزش و فعالیت علاقمند بود

او در مقایسه با بقیه کم نامه می داد من یکدفعه به اینکارش اعتراض کرده و گفتم تو یک نامه نمی دهی در حالیکه دیگران جلوی دوربین می آیند و آنها را از تلویزیون نشان می دهند یا با رادیو مصاحبه می کنند گفت مادر صحبتهایت تمام شد؟ گفتم بله گفت آنها می خواهند خودنمایی کنند من این کار را دوست ندارم وقتی از اینجا رفتم یک نامه می دهم که به سلامت رسیدم، اگر عملیاتی شد و من به سلامت از عملیت برگشتم باز نامه ای می دهم که به سلامت برگشتم و اگر هم برنگشتم که چه بهتر، بعد از بازگشت از عملیت که هنوز موجی نشده بود نامه ای برای خواهرش فاطمه فرستاده و در ان نوشته بود فاطمه من دارم ندای فرشتگان را می شنوم که می گویند کجائید ای شهیدان خدایی بلاجویان دشت کربلایی، بعد از این نامه هم فوج انفجار او را گرفته بود و این نامه بعد از تشییع جنازه او از طریق پست به ما رسید یک دفترچه یاداشت آلوده به خون هم در جیبش بود پاهای حسن قطع شده بود چون بعد از اینکه موج انفجار او را گرفته و فقط توانسته بود حرکت تا تانک دشمن از روی بدنش عبور می کند و پاهایش قطع می شود دستش هم به علامت پیروزی بالای سرش بود شهادت او در عملیات والفجر سه در جبهه مهران رخ داد

حسن نسبت به بقیه شوخ بود اما در کل با برادرانش عبدالرضا و حسین سه روح در یک بدن بودند

خیلی قانع و ساده پوش بود هر چه داشتیم قبول می کردند .به کارهای دینی خیلی علاقه داشت حتی در وصیت نامه اش نوشته پدر من یک روزه نگرفته ام برایم بگیرید و لازم به ذکرات که از سن دو سالگی تمام روزه هایش را گرفته بود

 آن روز من کرمان پیش حسین بودم اوصبح زود مرا کنار سرویس خانوک رساند آمدم خانوک ساعتهای 9 بود دیدم خود حسین هم به خانوک آمد من با ناراحتی گفتم تو خودت هم می خواستی بیایی خانوک مرا نیاوردی؟ چطور شده که آمدی؟ گفت برایت مهمان آورده ام گفتم چه مهمانی گفت حسن مادر، حسن آمده و زرنداست تو هنوز خبر نداری؟ تمام مردم خبر داشتند که پسرم شهید شده ولی خودم خبر نداشتم بعد حسن را از زرند به طرف خانوک تشییع کردند مرا هم به زرند برده و جنازه او را دیدم آنجا نمی گذاشتند من او را ببینم و پسر بزرگم محمد گفت: چکارش دارید مهمانش را از راه آورده اند می خواهد او را ببیند بعد از من عذرخواهی کرده و حسن را به من نشان دادند

هادی مهدوی می گفت من دیدم موج انفجار او را گرفته و گوشه ای افتاده مقداری شاخ و برگ اطراف خود جمع کرده بود از سوزش پاهایش کم شود به او گفتم باید تو را به آمبولانس برسانم گفت نه تو برو جلوی دشمن را بگیر من خوب می شوم و خودم می روم بعد دشمن پاتک زده و با تانک از روی پاهایش عبور کرد که هر دو پایش قطع و له شد

او خیلی به کشاورزی علاقه داشت می گفت هر کس می خواهد درختی بنشاند مرا خبر کند این کار را خوب یاد داشت یک درخت انار و در خانه برادرش محمد کاشت و یکی هم در خانه دایی اش که هنوز هم هستند و به درختان حسن مشهورند هدف حسن در زندگی  پیروزی اسلام و امام خمینی (ره) بود

من از مردم  هیچ توقعی ندارم، هر چه بخواهم از خدای می خواهم و از او طلب آمرزش می کنم که به برکت خون همین شهیدانم مرا عفو کند و از اینکه عنایت کرده مادر شهید باشم از او سپاسگذارم

پیام من به عنوان مادر شهید برای مسئولان کشور ،از آنها می خواهم طوری کار کنند که اسلام پایدار بماند و همانگون که امام رحمه ا... علیه دلسوز اسلام و کشور و مردمان بود آنها هم پیرو راه او و دنباله او اهداف او باشند هدفشن فقط حفظ و پایداری اسلام باشد دیگر پیامی ندارم و شما را به خدا می سپارم و السلام

مصاحبه با پدر شهید

بنام خدا، من علی اکبر اسدی، پدر شهیدان حسن و عبدالرضا اسدی هستم، هفتادو دو سال سن دارم و خانوک بدنیا آمدم شغلم کشاورزی است که مداحی هم می کنم دارای هفت فرزند بودم که الحمدا... 3 تای آنه به مقام شهادت رسیدند الان 2 پسر و دو دختر دارم.

2 شهید دوم خانواده او با دو برادرش عبدالرضا و حسین خیلی به انتقلاب علاقه داشتند و در تمام مسائل مربوط به انقلاب و جنگ از جمله تظاهراتها، اردوها و غیره شرکت می کردند حسن و عبدالرضا هر دو تکبیر گوی مسجد بودند و اذان هم می گفتند خیلی هم به امام حسین (ع) علاقه داشتند و در راه او به شهادت رسیدند .

خدا را شکر مردم هم پیرو امامند و هم طرفدار رهبر آیت ا... خامنه ای و سایر مسئولان و وظیفه خود را می دانند

تمام خانواده های شهدا فرزندانشان را برای حفظ اسلام هدیه کرده اند از مسئولین می خواهیم که در حفظ اسلام بکوشند و هدف واحدشان پایداری اسلام و حفظ خون شهدا باشد و در کنار اختلاف نظرهایشان هدف واحدی را دنبال کنند وهمین طور که از امام (ره) اطاعت می کردند از مقام معظم رهبری آیت ا... خامنه ای هم اطاعت کنند و ما خوب می دانیم که کشورمان به خاطر جنگ هشت ساله دچار مشکلات فراوان شده ولی امیدواریم که خداوند آنها را یاری دهد ان شاء ا... و السلام

مصاحبه با خواهر شهید

بسم رب الشهداء و الصدیقین، شهیدان شاهدان جاودانند و هرگز نمی میرند. اینجانبه خواهر شهیدان حسن و عبدالرضا وحسین اسدی و خانوک بدنیا آمدم. من هفت سال از حسن و ده سال از عبدالرضا بزرگتر هستم. زمانی که من هفت ساله بودم حسن بدنیا آمد. من خودم او را بزرگ می کردم. ما برادر بزرگی به نام حسین داشتیم که هفتم ماه محرم به دنیا آمده بود برای همین نام او را حسین گذاشته بودیم و مادرم دوست داشت حسنی هم داشته باشد. بنابراین نام او را حسن گذاشتیم  . از کودکی علاقمند به این اسلام و پنج تن بود. وقتی مدرسه می رفت تحصیلاتش خیلی خوب بود. خیلی هم پرهیزگار بود. افسوس که چشمان ما کارهای آن پاکان را نمی دیدند.

مادرم همیشه دنبال زحمتکشی بود چون خانواده مستضعفی بودیم. و مسئولیت بچه ها با من بود. آنها از همان اول خیلی احترام مرا داشتند. خیلی مرا دوست داشتند، هر چه می خواستند از من اجازه می گرفتند، در انجام کارها هم از من نظرخواهی می کردند. حسن خیلی پرهیزگار بود و در مورد این خصوصیت او هر چه بگویم، کم گفته ام . بعد از تولد حسن تغییری در زندگی ما رخ داد، مشکلاتمان کمتر شد. مادرم سردردی داشت که شفا یافت و کلا وضعیت زندگی ما بهبود یافت. حسن خیلی مظلوم بود مانند مظلومیت امام حسن(ع).

می خواستم وقتی بزرگ شد زندگی خوبی داشته باشد. در ضمن دوست داشتم پاک و انقلابی باشد. و آلودگی های دوران قبل از انقلاب در زندگی آنها نباشد و خدا را شکر که انقلاب خیال ما را از این جهت آسوده ساخت.

دوران ابتدایی را بدون هیچگونه تجدیدی یا مردودی در دبستان علوی خانوک گذراند. دوستان این دوره او:شهید عبدالحسین عربنژاد، دوست صمیمی او بود. زمان قبل از انقلاب معلمان زن بی حجاب بودند. بچه های ما اصلا سرشان را بلند نمی کردند که آنها را ببینند.تمام معلمان از او راضی بودند. اگر تظاهراتی بود او مردم را جمع می کرد و با هم به راهپیمای می رفتند. در زیرزمین خانه با شیشه و بنزین كولتوملوكف درست می کرد تا اگر کسی از افراد ضدانقلاب خواست در خانوک جنجال به پا کند، با او مبارزه کند. من یک دفعه اتفاقی به زیرزمین رفتم و شیشه های بنزین را دیدم. در دوران انقلاب، فعالیتهای مردم خانوک زیاد بود برای همین عده ای می خواستند به خانوک آمده و مردم را اذیت کنند، مردم همگی برای مقابله با دشمن بسیج شدند. حسن خیلی فعالیت می کرد. بعد خبر به ضد انقلاب رسیده بود که مردم برای مقابله با آنها آمادگی دارند، برای همین کسی جرات نکرد به خانوک بیاید.

البته در خانواده ما از همان ابتدا از خاندان شاه به بدی یاد می شد. پدر بزرگم همیشه می گفت شاهنشاه آریامهر یعنی عاری از مهر او می خواهد نام محمد(ص) و آل او را بر دارد و نام ننگین خود را جایگزین سازد. خدا او را لعنت کنید. و این حرف را پدرم از پدر بزرگ به یاد داشته و به ما هم یادآوری می کرد که مواظب باشیم. توی خانه همیشه بدی شاه گفته می شد. آن زمان را حتی حال کاخ نشین ها و سختی حال کوخ نشین ها بود. ما سختی کشیده و کوخ نشین بودیم. پدرم می گفت اگر شاه به حق حکومت می کرد باید رعایت حال افرادی چون ما را می نمود. پدر همیشه از بی حجابی می نالید و می گفت دارند روسری ها را از سر دختران بر می دارند. زمان رضاشاه او نتوانست چادر را از سر زنان بردارد تا اینکه محمدرضا روی کار آمده و از آزادی زن سخن به میان آورد. بنابراین از بچه مدرسه ای ها شروع کرد و آنها را به بی حجابی عادت داد و عقیده اش این بود که بچه ها از همان اول به بی حجابی عادت می کنند و دیگر کسی نمی تواند آنها را هدایت کند و بزرگترها هم کم کم از بچه ها تاثیر می پذیرند، و کم کم حجاب از میان برداشته می شود. پدر در این رابطه داستانی از زمان حضرت علی (ع) و معاویه لعنه الله علیه هم ذکر می کرد. که الان در خاطرم نیست. پدرم خیلی از وضعیت مدارس آنروز ناراضی بود برای همین مرا تا پنجم ابتدایی فرستاد و از آنجایی که ادامه تحصیل برای ما خانوک فراهم نبوده و می بایست به کرمان برویم من ترک تحصیل کردم.س: حسن خیلی خنده رو بود و شوخی می کرد. اگر مادرم ناراحتی داشت با او شوخی می کرد تا خوشحال شود. گاهی اوقات مادر را در آغوش می گرفت و با خنده ناراحتی او را رفع می کرد . و بعد از شهادت عبدالرضا خیلی هوای مادر را داشت. خیلی به مادر احترام گذاشته و احتیاجات او را رفع می کرد. در کارهای خانه کمک می داد، روی صحرا کشاورزی داشتیم، تا ما می رفتیم به کارها برسیم می دیدیم او زودتر انجام وظیفه کرده و کاری برای ما نمانده. بعد او اصلاً نگذاشت مادر داغ عبدالرضا را احساس کند. ولی بعد از شهادت خود حسن مادر خیلی صدمه دید و ناراحتی زیادی کشید. مددکار مادر از دست رفته بود، البته بعد از شهادت حسن برادر کوچکتر حبیب ا.... سعی می کرد جای خالی او را برای مادر پر کند، با وجود سن کمش آنقدر مادر او را نصیحت می کرد و آنقدر به فکرش بود که حساب نداشت.  گاهی اوقات می گفت مادر تو نباید غصه بخوری آدم باید خمس و زکات اموالش را بدهد. تو چند پسر داری تازه یکی را در راه خمس و دیگری را به عنوان سهم امام داده ای. و آن دنیا جواب خود را می گیری. تا وقتی برادران من در خانه بودند من هیچگاه کار سنگینی انجام ندادم. هرگز فرش یا پتو نشستم، نمی گذاشتند یک رختخواب را جا به جا کنم، حتی گاهی اوقات جارو را هم از دستم می گرفتند توی آشپزخانه وسایل رفاهی برایم فراهم می کردند که موقع کار راحت باشم. موقع غذا خوردن مرا بالای سفره جای می دادند. به مادرم می گفتند برای فاطمه بیشتر غذا بریز چون زحمت ما را می کشد. وقتی خواستیم از جایی عبور کنیم اول صبر می کردند که من جلو شوم. زیادتر از مادرم مرا احترام می کردند.

به کارهای صنعتی. بچه خودکار و خلاقی بود. در یکی از روزهای تابستان مادرم خوابیده بود به خاطر گرمی هوا کمی ناراحت بود حسن خیلی سریع مقداری خار و هیزم جمع آوری کرده بالای سر مادر قرار داد بعد مقداری آب روی آنها پاشیده و پنکه را پشت آنها روشن کرد، آن روز چند ساعت مادر خیلی راحت به خواب رفت. حسن در هر کاری خیلی سریع راه حلی پیدا می کرد. خیلی رحم دل بود و به زیر دستان ترحم می کرد و همیشه رفاه مادر و خانواده و حتی دیگران را می خواست. به بزرگترها احترام می گذاشت. موقع غذا تا من و مادر شروع نمی کردیم او غذا نمی خورد، همیشه می گفت اول برای فاطمه بریزید. خیلی هم به بهداشت غذا و سفره اهیمت می داد. لباسش همیشه تمیز بود. جورابش را دائم می شست و می گفت اگر توی مسجد برویم یا جای دیگر نباید جورابمان کثیف باشد یا بو بدهد.

خانواده پشت به پشت دوستدار اهلبیت و مذهبی بوده. پدرم هر صبح خود را با خواندن آیات قران و نماز به وقت شروع می کرد بقیه اعضای خانواده هم مقید به رعایت احکام دین و مذهب بودند. نامگذاری بچه ها به تبعیت از نام اهل بیت بود. برادر بزرگم محمد بعد حسین بعد فاطمه خودم بعد حسن و عبدالرضا و بتول و حبیب ا... که اینها همگی نشانه علاقمندی ما به اهل بیت و امور مذهبی است پدرم همیشه ما را به احترام صدا می زد مثلا می گفت حسن آقا.

آخرین دفعه ای که رفته بود، مثل اینکه به او الهام شده باشد شهید می شود و شاید به خاطر دل تسلی من نامه ای نوشته بود که من این دفعه بر می گردم و تشکیل خانواده می دهم، الان که این نامه را می نویسم سرودی از بلندگو پخش می شود که خیلی امیدوار کننده است. و بعد نامه دیگر حسن همزمان با رسیدن جنازه او از طریق بنیاد رسیده بود. آن وقت شوهر من توی بنیاد شهید کار می کرد و مطلع شده بود حسن شهید شده، من وارد خانه ام شدم، دیدم اقوام شوهرم آنجا هستند و ناراحت به نظر می رسند. یک حسی به من دست داد بعد گفتم نه حسن خیلی نیست که رفته درنامه اش به من هم که از بازگشت به خانه حرف زده بود. در این لحظه خواهر شوهرم گفت: ببین نامه ای از حسن رسیده. من نامه را باز کرده و شروع به خواندن کردم، دیدم از زمین تا آسمان با نامه قبلی فرق می کنم. نوشته بود، خواهر جان تو باید زینب گونه صبرنمایی همانگونه بی بی زینب(س) صبر نمود، اگر من دومین شهید خانواده شدم شما نباید ناراحتی کنید و خیلی از این صحبتها کرده بود، در ضمن خیلی هم توصیه کرده بود که مواظب مادر باشم، خیلی تعجب کردم، حتی شک کردم شاید این نامه را توی بنیاد شهید نوشته اند که مرا تسلی دهند چون نامه قبلی اش خیلی با این یکی فرق می کرد. با خود می گفتم این نامه حسن نیست. خوب محیط خانوک کلا زمینه مساعدی در این رابطه بود. در خانه هم که حسین به جبهه می رفت، برادر بزرگم محمد هم می رفت:خوب او هم علاقمند بود. اکثر جوانها اینگونه بودند. از بلندگو اعلام می شد و آنها کتابهایشان را کنار گذاشته و برای جبهه ثبت نام می کردند. او چند دفعه رفت جبهه و برگشت بعد می خواست به سربازی برود ولی تصمیم گرفت عضو سپاه شود. بعضی ها به او می گفتند سپاه مسئولیتهای خطرناک به اعضایش می دهد. عضو نشو می گفت :خداوند شیشه را کنار سنگ نگه می دارد و هر چه از او بخواهد همان می شود. و از زمانی که عضو سپاه شد پرهیزگاری او بیشتر شد. اگر زنی به خانه می آمد او بیرون می رفت. رعایت حلال و حرام را می کرد. می گفت من دارم سرباز امام زمان(ع) شده ام و باید لیاقت سربازی او را داشته و مسائل را رعایت کنم به مادرم می گفت: هرگز نگویی پسرم را به سپاه برده اند من به اختیار و میل خودم عضو سپاه شده ام، آبروی سپاه را نبرید من خیلی سعادت داشتم که سپاه مرا پذیرفته. علی مهدوی هم به او گفته بود. حسن عضو سپاه نشو. مادرت داغ یکی را دیده دیگر نمی تواند تو را از دست دهد. جواب داده که اگر برادرم رفته عوض خودش رفته و من هم به جای خود میروم آیا کسی می تواند عوض کسی لباس بپوشد. یا عوض دیگری غذا بخورد. او برای خودش رفته و من برای خودم می روم. چیزی نمی گفت. فقط می گفت: من کاری بلد نیستم و آنجا آشغال جمع می کنم. حسن خیلی از خودنمایی بدش می آمد. مادر یک دفعه به او گفت تو چرا یکدفعه جلوی دوربین مصاحبه نمی دهی که ما ببینیم. گفت: مادر مگر ما رفتیم از تلویزیون نشانمان دهند. اعمال ما را خدا می بیند ما حتی لیاقت بندگی خدا را هم نداریم. مگر خدا از لطف خودش ما را قبول دانسته باشد.

یکدفعه او را در خواب دیدم، گفتم حسن چطور شدی؟ گفت: آمبولانس نیامد و من زیر تانک دشمن به شهادت رسیدم.

من با اقوام شوهرم برای خرید عروسی خواهر شوهرم به کرمان رفته بودیم. وقتی برگشتیم دیدم اقوام شوهرم در خانه ما هستند. یکی از آنها مادرشوهرم را به آشپزخانه برده و چیزی به او گفت. من حس کردم اتفاقی افتاده و بعد نامه ای از حسن را به دستم دادند که طی آن مرا به صبر و شکیبایی دعوت کرده بود ولی من باورم نمی شد مال حسن باشد و می گفتم اینها را بنیاد شهید نوشته. بعد به مسجد رفته و نماز خواندم، به خانه برگشتم. شوهرم صدای رادیو را بلند کرده و با همسایه ها صحبت می کردم من فهمیدم که نمی خواهد من صحبتهای او را بفهمم. همان شب هم جنازه حسن را با قطار به زرند آورده بودند. فردا صبح من کم کم فهمیدم که حسن شهید شده.

یکی از دوستان حسن هم که با او صمیمی بود و همیشه از حرفها و رفتار حسن تاثیر می گرفت. مدتی بعد از شهادت حسن به مشکلی بر می خورد برای همین یک هفته نماز خود را ترک می کند. همسر او از این کار همسرش که آدم مومنی هم بود ناراحت می شود. بعد با خودش می گوید همسرم از خانواده حسن حرف شنوی دارد من باید نزد خانواده آنها بروم و بگویم. خواب مصلحتی دیده و از زبان حسن توصیه هایی به همسرم بکنند که توی راه آمده و از اشتباه بیرون آید. هنوز تصمیم گرفته بود که فردا صبح به دیدن من آمده و خواهش کند از زبان حسن حرفهایی به عنوان خواب به شوهر او بگویم. از آنجایی که تمام امور شهداء واقعی است من همان شب حسن را در خواب دیدم که خیلی ناراحت و افسرده است به او گفتم خدا مرگم دهد چرا اینطوری شدی؟ گفت: فلان دوستم الان یک هفته است که مرا اینجا قرار داده و بخاطر او اذیت هستم و نمی آید رهایم کند که مردم و من با ناراحتی از خواب بیدار شدم. هنوز تصمیم داشتم به دیدن دوستش رفته و خواب را برای او بگویم. که دیدم فردا صبح آنها خودشان به زرند آمدند. گفتم من دیشب برادرم را اینگونه دیده ام و این حرفها را به من گفته. در این لحظه رنگ چهره دوست حسن سرخ شد و بعد همسرش به من گفت تو می دانستی، ما مشکل داشتیم و می خواستیم برای حل آن نزد تو آییم. گفتم نه من از کجا می دانم مشکل شما چیست؟ گفت الان یک هفته است که شوهرم به خاطر مشکلی نماز خود را ترک کرده من هم می خواستم امروز نزد تو آمده و بخواهم از زبان حسن توصیه هایی به او بکنی که به خود آید. تو می دانستی که من چنین چیزی از تو می خواهم؟ گفتم نه من واقعا چنین خوابی دیده ام. و بعد برایم ثابت شد که شهدا واقعا شاهدان زنده اند و بعد از شهادت هم به فکر وابستگان خود هستند همانطور که در زمان زندگی خود به فکر همه بوده اند.

بارها شده که ما صحبتی کرده ایم و شب آنها را در خواب دیده ام که مسئله مورد نظر را گوش زد کرده اند. یک دفعه هم دم غروبی بود من داشتم جارو می کردم. یکی به من گفت دم غروب جارو می کنی مرده خاک جلوی پایت می ریزد من گفتم این حرفها چیست؟ همان شب عبدالرضا را با سر و وضع خاک آلود دیدم که خیلی از دست من ناراحت بود آنها شاهد هر حرف و کار ما هستند حتی انکار ما، آنها شاهد و زنده اند و پاکان خدا بودند. ما ناپاکان لایق آنها نبودیم. او و عبدالرضا تمام اعمالشان خاطره بود. خیلی به حجاب اهمیت می دادند و با بدحجابان به هر صورتی مبارزه می کردند. حسن در کشت و زراعت خیلی دست خوبی داشتند هر درختی می کاشت سرسبز یم شد و کلاً وجود با برکتی داشت.او تا وقتی توی سپاه زرند بود هر روز به دیدن من می آمد. یکدفعه با محمود پسر خاله ام به دیدن من آمدند. پسر خاله ام می گفت می خواهیم حسن را داماد کنیم. حسن هم می گفت تو اول خودت دامات شو بعد دیگران را داماد کن. آخرین دفعه هم برای خداحافظی به خانه ام آمد و گفت می خواهم به جبهه بروم، یکدفعه حالت دلهره ای همانند همان روزی که عبدالرضا آمد و خداحافظی کرد و رفت و بعد به شهادت رسید به من دست داد. گفتم: چه می گویی؟ گفت: همین من دوباره عازم جبهه هستم و برای خداحافظی آمده ام. برایش قران گرفتم و دلم گواهی می داد که حسن دیگر بر نمی گردد. او با پاسدار محمد مهدوی به ایستگاه قطار رفت من می خواستم همراه با او بروم گفت نه تو اذیت می شوی. با قطار رفت و با قطار هم جنازه او را آوردند.

 مطالبی دیگر از شهید در ادامه مطلب

مصاحبه با حبیب‌ا... اسدی برادر شهید

بنام خدا.

اینجانب حبیب‌ا... اسدی برادر شهیدان عبدالرضا و حسن و حسین اسدی خانوكی، به دلیل سن كمی ‌كه من داشتم و بردران من در سنین جوانی یعنی پانزده سالگی و دیگری هجده سالگی شهید شده‌اند، خاطرات زیادی نمی‌توانم از آنها عنوان كنم.

ابتدا از برادر بزرگم حسن شروع می‌كنم. او متولد 1342 و من متولد 1347 بودم. حدود پنج سال تفاوت سنی داشتیم. خصوصیات اخلاقی او عبارت بودند از علاقه به كوچكترها كه آنها را دوست داشت. من و برادرم عبدالرضا كه از او كوچكتر بودیم، ما را دوست داشت. به پدر و مادرم احترام عجیبی می‌گذاشت و همیشه گوش به حرف پدر و مادر می‌كرد و سنگ امید آنها بود. در هركاری نه نمی‌گفت و حتی خم به ابرو نمی‌آورد. یادمه گاهی اوقات كه از كار برمی‌گشت، هر طور كه خسته بود، اگر پدر می‌گفت برو روی صحرا كار كن، سریع می‌رفت. همان‌طور كه گفتم، من به خاطر كمی ‌سن چیز زیادی نمی‌توانم عنوان كنم ولی تا آنجا كه یادم هست، قبل از انقلاب توی روستای ما جزء پیشگامان انقلاب بود. از جمله افرادی كه اعلامیه و نوارهای امام (ره) را جابجا و پخش می‌كرد. اعلامیه و نوارها از طریق شهید بزرگوار عبدا... عرب‌نژاد كه پسر دایی ما بود،‌ وارد خانوك می‌شد. دو مورد در تظاهرات‌ها من با حسن بودم. اوایل سال 57 بود. ما با اهالی خانوك با كامیون به تظاهرات رفتیم. یكی از تظاهرات‌ها در منطقه شهرك نشین هجدك كه ذوب آهن بود، رفتیم. آنجا افراد غیر بومی‌ خیلی بودند. آنجا پاسگاه انتظامی‌ هم داشت و برای خانوكی‌ها خط و نشان كشیده بودند كه چرا مرگ بر شاه می‌گویند و طرفدار روحانیون هستند. مردم خانوك همه به رگ غیرتشان برخورده بود.چند تا از دوستانش از ماشین پیاده شده و وارد مدرسه آنجا شدند. بعد عكس‌های شاه را از در و دیوار پاره كردند و جلوتر رفته و به مسافت یك كیلومتر تظاهرات كردیم تا به پاسگاه رسیدیم. فرمانده پاسگاه تهدید می‌كرد كه تیراندازی می‌كنم و از این حرف‌ها. اول دفعه هم چند تا تیر جنگی شلیك كرد و برای متفرق ساختن مردم با تفنگ ساچمه‌ای شروع به شلیك به طرف مردم نمود. یك ساچمه از روی شانه حسن عبور كرد. از فعالیت‌های دیگر حسن، تهیه كوكتول مولوتوف با شیشه و بنزین بود كه برای مواقع ضروری نگهداری می‌كرد. او عقیده داشت كه باید مردم را به تحرك واداشت. برای همین با تعدادی از خانوكی‌ها به روستاهای اطراف زرند، منطقه هجدك، چترود و جاهای دیگر می‌رفتند و تظاهرات می‌كردند تا مردم را به طرف خود جذب كنند. یكی دو دفعه هم با چند تا از شاه دوست‌ها درگیر شده و بعضی جاها مورد ضرب و شتم هم قرار گرفته بودند.

بعد از انقلاب هم شهید خیلی فعالیت داشت، از جمله شركت در مراسم دهه فجر. با نزدیك شدن بیست و دوم بهمن به تهیه شیرینی و شربت برای تبریك به مردم اقدام می‌كرد و سعی می‌كرد مراسم جشنی برگزار كند. تا اینكه جنگ تحمیلی شروع شد. حسن ترك تحصیل نموده و گفت: اگر زنده ماندیم،‌ بعداً درس می‌خوانم، فعلاً جنگ مهم است. آن‌قدر اخلاص در عمل برای حسن مهم بود كه یكدفعه با برادر دیگرم به صورت بسیجی به جبهه رفتند. آن موقع در منطقه دشت آزادگان بودند، آن خط پدافندی بود و بچه‌ها آنجا بودند.

خصوصیت دیگر شهید این بود كه خاطرات تلخ جبهه را هرگز تعریف نمی‌كرد. در این زمینه به برادر دیگرم نیز توصیه می‌كرد كه وقایع جنگ را تعریف نكن چون ممكن است عده‌ای بترسند و یا پدر و مادر ما ناراحت شوند و بگویند فرزندان ما آنجا سختی می‌كشند. هرگز از توپ و تانك و وقایع سخت سخن به میان نیاورید و خودش هم صحبت نمی‌كرد و بیشتر سعی می‌كرد از وقایع شیرین و امدادهای غیبی جبهه سخن گوید. مثلاً چگونگی شهید شدن بعضی شهدا را می‌گفت. یك دلیل دیگر هم می‌آورد و آن اینكه ممكن است ما ندانیم كه چه بگوییم و یكسری اطلاعات جنگ و نظام فاش شود. از جمله كه بگوییم چند گردان یا چه امكاناتی داریم. دوره اول به مدت هفتاد و پنج روز حسن به صورت بسیجی در جبهه بود و بعد آمده و گفت: می‌خواهم عضو سپاه شوم. بعد به عضویت سپاه درآمد. وقتی به خانه می‌آمد، با لباس فرم نمی‌آمد. مادرم می‌گفت: حسن من خیلی دوست دارم تو را در لباس سپاه ببینم. می‌گفت: مادر من لیاقت این لباس را ندارم و از سرم زیاد است و خیلی انسان باید تلاش كند تا لیاقت پوشیدن این لباس را داشته باشد. خاطره دیگری نیز دوستانش تعریف كرده‌اند. حسن چهار مرحله به جبهه رفت و مرحله چهارم دیگر برنگشت كه قبل از عملیات مهران بوده. وقت رفتن یكی از دوستانش به او می‌گوید: حسن تو كه داری می‌روی، من هم از شلوار تو خوشم می‌آید، آن را به من بده. حسن جواب می‌دهد: شلوار چه قابل دارد،‌ من این پاها را هم دیگر به خانوك نمی‌آورم. شاید قبلاً خواب دیده بود كه شهید می‌شود. خلاصه در عملیات والفجر سه كه آزادسازی مهران بود، برادرم به عنوان تیربارچی دسته بوده و به شهادت می‌رسد.

آنها وقتی حمله می‌كنند و هنوز موضع‌گیری كامل نكرده بودند،‌ عراق تك می‌زند. نزدیكان او تعریف می‌كنند كه او از بس كه به طرف دشمن تیراندازی می‌كرده،‌ دو لوله تیربار را تركانده و آخرین لحظات دیگر فشنگ نداشته. بعد یك گلوله توپ نزدیك او می‌خورد و حالت موج به او دست می‌دهد و با حالت تهوع به زمین می‌افتد. حسن نمی‌تواند به عقب برگردد و دشمن به طرف او می‌آید. او باز تك و توكی تیربار می‌زند و بعد كه تیر تمام می‌كند، ‌دستش را به علامت پیروزی بالا می‌گیرد. عراقی‌ها تیر به دستش زده و بعد به صورت ناجوانمردانه‌ای دست‌های او را با سیم به پشت می‌بندند. بعد سیم را با انبردست محكم كرده و با تانك از روی جنازه او عبور می‌كنند و پاهای او لوله می‌شود و همان‌طور كه خود شهید آخرین لحظه رفتنش از خانوك گفته بود كه پاهایم را دیگر نمی‌آورم، پاهای او له شده و جزء جنازه‌اش نبود.  والسلام علیكم و رحمه‌ا... و بركاته

مصاحبه‌ای داریم با علی اسدی همرزم شهید.

با او در مهران با هم بودیم ولی او توی یك گردان دیگری بود و شب عملیات او در محور دیگر و من هم در محور دیگری بودم. قبل از رفتن به عملیات یكدیگر را بوسیدیم. حسن به من گفت: اگر شهید شدی، مرا شفاعت كن. من هم به او همین حرف را گفتم. بعد حسن رفت به طرف تپه‌های قلاویزان. شب عملیات شروع شد و ما مقرهای خود را گرفتیم تا اینكه صبح شد و خبر آوردند كه حسن شهید شده و من هم كه زخمی بودم. بعد عراق پاتك زده و من اسیر شدم كه توی اسارت نامه‌ای برای آقای زادخوش آمد و نوشته بودند كه حسن هم شهید شده.

مصاحبه‌ای داریم با مصطفی عرب‌نژاد همرزم شهید

بسم‌ا... الرحمن الرحیم. مصطفی عرب‌نژاد پسرخاله حسن هستم كه در یكی از عملیات همرزم او هم بودم. در عملیات والفجر 3 من با او و یكی از بچه‌های خانوك در گردان ابوالفضل با هم بودیم. در مرحله اول عملیات حسن در گروهان جدای از ما بود. شب عملیات به سرپرستی شهید عباس‌زاده عازم منطقه عملیاتی و خط نفوذی ‌شدیم. قرار بود كه بچه‌ها بعد از عبور از منطقه پاكسازی شده از مین‌های دشمن به منطقه‌ای رسیده و با هم عملیات را شروع كنیم. با توجه به اینكه دشمن سنگر كمین در آن منطقه زده بود، موقع رفتن ما به طرف بچه‌ها تیراندازی كرد و بچه‌ها به حالت نیمه‌خیز به كانال پشت منطقه پاكسازی شده رفتند و در بین راه چندی از بچه‌ها شهید شدند. از آن جایی كه محور پاكسازی شده شناسایی شده بود، بچه‌ها مجبور بودند محور دیگری را پاكسازی كنند. این كار طول كشید تا عملیات از جناح راست شروع شده و منطقه لو رفت. ما مجبور شدیم توی كانال بمانیم كه عقب ما نیروی كمین دشمن و جلوی ما بچه‌های خط مقدم بودند. خاطره‌ای كه از اینجا دارم، این است كه بچه‌ها در محاصره دشمن توی كانال بودند و با وجود گرمای زیاد و مشكل زیاد مقاومت كردیم. ما با سر قمقمه آب به همه افراد رساندیم. در اینجا یك اتفاق چون معجزه رخ داد. یك هلی‌كوپتر آمده و منطقه را شناسایی كرد و می‌خواست بچه‌ها را زیر آتش بگیرد كه توسط جناح دیگر خط منهدم شده و ما نجات یافتیم. شب كه فرا رسید، ما به عقب برگشتیم و بین راه خیلی تشنه بودیم و از آب قمقمه بچه‌هایی كه شهید شده بودند،‌ استفاده كردیم تا به نقطه‌ای رسیدیم كه یكی فریاد زد آب، آب. وقتی آ‌نجا رسیدیم، فرمانده‌مان آقای عباس‌زاده بیست لیتری آبی پیدا كرده بود كه گفت اول خودم می‌خورم تا اگر اشكالی نداشته باشد، بقیه بچه‌ها استفاده كنند ومشكلی نداشت و ما خوردیم. بعد به عقب خط رسیدیم. آنجا من شهید حسن اسدی را دیدم كه نگران حال من بود چون می‌دانست عملیات سختی گذارنده بودیم و می‌خواست از زنده بودن یا شهادت من باخبر شود. صبح زود كه ما یكدیگر را دیدیم، او با خوشحالی مرا در آغوش گرفته و خدا را شكر می‌كرد و در ادامه همین عملیات حسن با شهید مهدی اسدی به درجه رفیع شهادت نائل آمدند.

 

مصاحبه‌ای داریم با محمدعلی عرب‌نژاد همرزم شهید

بسم‌ا... الرحمن الرحیم.محمدعلی عرب‌نژاد همرزم و دوست شهید حسن اسدی هستم. با توجه به اینكه من و حسن قوم و خویش و هم محله‌ای و هم سن و سال بودیم، شناخت خوبی از او دارم. هر شهیدی خصوصیتِ‌ دینداری، شجاعت، دلیری و سایر خصوصیات خوب اخلاقی را دارد. وقتی هر شهیدی در یكی از خصوصیات بارزتر می‌باشد، مثلاً شهید جواد زادخوش توی شجاعت و دلیری بارز بود. شهید حسن اسدی توی مظلومیت بارز بود یعنی خیلی متین بود، مثلاً اگر شوخی می‌كردیم، می‌خندید. شاید بهتر باشد بجای مظلومیت بگویم با گذشت. من با او در عملیات بیت‌المقدس به مدت سه ماه با هم بودیم كه او جزء گروه تخریب بود كه من و جواد زادخوش هم جزء گروه بودیم. او مسئول شناسایی تخریب بود. ما هرچه به او می‌گفتیم، می‌خندید و گذشت می‌كرد.





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 5 دی 1389 :: توسط : خادم الشهداء
درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ: خادم الشهداء
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو