تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك - شهید حسین مؤمنی
 
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك
 
 

                                    

شهید حسین مؤمنی فرزند علی در سال 1336 در شهر اسلام آباد به دنیا آمد وهمچنین در سال 6/11/1365در منطقه شلمچه در عملیات كربلای5 به درجه رفیع شهادت نائل آمد

مصاحبه با خواهر شهید

بسم الله الرحمن الرحیم من خواهر شهید حسین مؤمنی هستم. او از همان بچگی علاقمند به اسلام بود. هر کجا که بود با شروع اذان او هم اذان می گفت. بزرگتر که شد نماز جمعه اش هرگز ترک نمی شد. با شنیدن اذان صبح بلند شده در اتاق مادر می رفت و می گفت: «مادر نماز». بعد به خانه ما که نزدیک خانه آن ها بود آمده و می گفت: خوهر نماز. بعد از نماز صبحانه می خورد بعد برای خداحافطی سراغ مادر می رفت و بعد احوالپرسی می کرد بعد سراغ مادر می رفت. و بعد از آن به خانه خودش می رفت . حسین برای نماز جمعه هم خیلی توصیه می کرد. صبح جمعه از اسلام آباد، خانوک، ملک آباد، تاج آباد تبلیغ می کرد بعد سر ساعت یازده و ربع توی خانه آمده و غسل جمعه می کرد، حتی با آب سرد. بعد همه را جمع کرده و به نماز جمعه می رفتیم. او عضو بسیج هم بود. برای جبهه کمک جمع آوری کرده و به خانواده های شهدا سر می زد. نان های پخته شده برای جبهه را جمع آوری می کرد و دائم در فعالیت بود. و یک لحظه آسایش نداشت. آخرین دفعه ای هم می خواست برود. شب به اتفاق برادر و زنش برای خداحافظی به خانه ام آمد. به او گفتم حسین مرو.

گفت: خواهر الان موقعیت حساس است. گفتم ما کسی را نداریم. محمدمان هم که الان یازده برج است رفته و بچه های او سرپرستی ندارند.

گفت: شما خدا را دارید. مادر خدایی دارد، ما باید برویم.

من به برادر زن او گفتم از حسین خواهش کنید نرود ما الان احتیاج به سرپرستی چون او داریم.

گفت: الان نمی شود چنین درخواستی کرد و موقعیت حساس فعلی ایجاب می کند که برویم. خلاصه او رفت و محمد (غلامرضا) برادر بزرگمان هم که نیامد. بعدها خبر دادند که برادر بزرگمان محمد (غلامرضا) زخمی شده. خواهر کوچک من صاحب فرزند شده بود و مادر نزد او بود و من به هیچ طریق نمی توانستم خبر زخمی شدن برادر بزرگ را به آن ها بدهم. خیلی ناراحت بودم و گریه می کردم. به شوهرم می گفتم برادران من کسی را ندارند، برو ببین کجا هستند، توی بیمارستان ها هستند یا جای دیگر یا شهید شده اند؟

چهار پنج روز من در ناراحتی به سر بردم تا اینکه برای تشییع جنازه پسر خاله ام به خانوک آمدیم در مراسم، زن مختار را دیدم که به زمین خورد. گفتم خاله به خاطر سید محمود کمرت شکست و به زمین خوردی گفت نه خاله تو بگو از غلامرضا و حسین چه خبر داری؟

گفتم: حسین تا امشب زنده بوده، غلامرضا هم امیدش به خدا و امام زمان (عج). خاله ولی من شبی خواب دیده ام که از شما می خوام دعا کنید ا و بی دست و پا باشد اما بیاید. شبی در خوابم حسین به سوی خدا می رفت و دستهایش به آسمان بود و می خندید. به او گفتم: حسین غلامرضا کی می آید؟ گفت اگر تا امشب نیامد خودم او را می آورم. یکدفعه بچه هایم گفتند دایی آمد، دایی آمد. بچه های برادرم هم گفتند بابا آمد، بابا آمد. من توی عالم خواب سه مرتبه گفتم الهی به درگاهت شکر دوتا برادرم با هم آمدند. از خواب بیدار شده و خیلی آشفته و ناراحت بودم.

گفتم خدایا حسین را دیگر از ما نگیری. صبح بلند شده و به شوهرم گفتم علی من می دانم غلامرضا شهید شده ولی جستجو کن که حسین چطور شده؟

وقتی ما را بردند خانوک از آنجا زنگ زدند به سپاه زرند. آن ها هم به لشکر زنگ زدند و معلوم شد که حسین شب گذشته شهید شده.

وقتی که این خبر رسید گفتم که جنازه او را سریع بفرستید که با برادرش غلامرضا همراه تشییع شدند و ما هم که انتظار داشتیم حسین بیاید که اگر وصیت غلامرضا به او کرده باشد عمل کنیم. مراسم تشییع را عقب انداخته بودیم که او بیاید اما وقتی گفتند که او شهید شده تصمیم گرفتیم هر دو را با هم تشییع کنیم. هفت روز بعد حسین را آوردند و با هم آن ها را تشییع کردم. مراسم آن ها خیلی بی نظیر بود.

هر دو را همین اسلام آباد دفن کردند.

یک دختر داشت که من بعد از شهادت غلامرضا به او گفتم: نرجس، عمه بگو بابات کی می آید؟ به من گفت بابام را توی جبهه می آورند. من گفتم زبانت را گاز بگیر او قهر کرد اما دو شب پشت سر هم می گفت بابام توی جبهه می آید.

می خواست همسرش مذهبی باشد او خیلی با همسرش خوب بود. یکدفعه صدیقه همسرش می خواست برود خانوک من به او گفتم بگو بیاید اینجا و نرود گفت نه بگذار او در تصمیم گیری راحت باشد. زندگیش از روی آیات قرآن بود.

مهریه او هشت هزار تومان. که توی وصیت نامه اش نوشته بود ماشین را به جای مهریه صدیقه بدهید. ماشینی توی نوبت داشت که ما آن را گرفتیم و عوض مهریه ی همسرش به او دادیم.

توی روابط عمومی شرکت ذغالسنگ کار می کرد. او به عنوان یک رابط بین دفتر امام جمعه نمایندگی امام جمعه روابط عمومی شرکت ذغالسنگ و منطقه بود و با همه در ارتباط بود.

ج از همان اول روی حجاب فرزندش تکیه داشت حتی اگر توی کوچه کودکی بی روسری را می دید به هر نحوی که بود او را قانع می کرد روسری بپوشد. بچه های ما هم همین طور.

او دیپلم گرفت. چند سال را ریگ آباد خواند، دو سال را زرند تحصیل کرد و چهارسال هم کرمان خواند. چهار سال کرمان را توی خانه خودمان که شاهزاده محمد بود سپری کرد.

فکر کنم مکانیک خواند و کلاس سوم راهنمایی به بعد تابستان ها توی شرکت ذغالسنگ کار می کرد. پدرم با همه آشنا بود و حسین را سه ماه تابستان سرکار می برد.

کلاً هر کسی را در موقعیت خود احترام می گذاشت پدر را به عنوان مقام پدری و مادر را به عنوان مقام مادری احترام می گذاشت و هر کس را به حد خود و معقول دوست داشت. فقط در همه کارها رعایت اسلام برایش خیلی مهم بود.

از همان اول در امور انقلاب فعالیت داشت و امام (ره) فرمان داده بود هر کس نگهداری از منطقه خود را بر عهده گیرد. او چندتا از دوستانش را جمع کرده و برای گشت شبها بیرون می رفتند. چپی دور سر خود می بستند و جلوی ماشین ها را می گرفتند تا افراد مشکوک را شناسایی کنند. حتی یک شب به مهندسی برخورده بودند که عضو اطلاعات بود و می بایست شب به زرند برسد. او وظیفه داشت که هویت خود را مخفی کرده و به شناسایی ندهد. آن ها جلویش را گرفته بودند و گفته بودند تا تو را نشناسیم حق عبور نداری. و حدود یک ماه این ها دو راهی اسلام آباد را بسته بودند و دفتری داشتند که وسایل نقیله را شناسایی می کردند. که خدایی نکرده دشمن سوء استفاده نکند و مناطق ذغالشویی را به آتش نکشد. کار محافظت از راه ها سه ماه طول کشید.

ایشان تابع رهبری بودند. پدرمان می گفت من کدخدای این ده هستم موقعیت بدی دارم تو کمی صبر کن ببینم اوضاع چه می شود. و او از سال 54 به بعد مرتب فعالیت داشت. آنقدر در گرفتن حقوق مظلومان جدیت داشت که حد نداشت. حتی یکدفعه که حقوق شهدای ذوب آهن را نپرداخته بودند او دنبال کار را گرفت و معلوم شد که یک نفر از حسابداری به نام آن ها حقوقشان را می گرفته. هشتاد و چهار هزار تومان پول آنروز بود که حسین او را پیدا کرد و پول های مردم را باز پس گرفت. می گفت هر کس باید حق خودش را بگیرد. در اینطور کارها اصلاً ترس و واهمه ای نداشت. یکدفعه رئیس پاسگاه نزد پدرم آمده و می گفت تو بگو من چکار کنم پسرت رفته روی خر نوشته مرگ بر شاه و آن را توی خیابان رها کرده. اینطور آدمی بود پدرم به او گفت پسرم تو را می کشند. گفت آدم توی این کارها هر جا کشته شود در راه رضای خدا و سعادت است.

چون پدرم کداخدای محل بود نود و نه درصد نسبت به او گذشت می کردند. پدر به او می گفت گیر می افتی می گفت نه این شاه بالاخره رفتنی است. مشکلی پیش نمی آید. یکدفعه هم نوار امام (ره) را آورد و گوش داد بعد از آن فعالیت او بیشتر شد.

خدا نصیب نکند بعد از شهادت غلامرضا ده دوازده روز آسایش نداشتم مادر شوهرم می گفت کمی استراحت کن خدا که دو شب را همزمان نمی آورد انشاالله حسین سالم می آید. بعد وقتی که این ها را تشییع کردند من به یاد گفته حسین آمدم که گفت خواهر اگر چنین سعادتی نصیب من شد شماها مرا دشمن شاد نکنید. من سرم را زیر رختخواب برده فریاد می زدم و گریه می کردم بعد صورتم را شسته و از خانه بیرون می آمدم. بعد نزد خواهرم که تازه فرزندی به دنیا آورده بود می رفتم که چیزی نفهمد مادرم آنجا بود می گفت چه شده؟ می گفتم مادر، غلامرضا کمی زخمی شده و وقتی که پسر حاج سید جلال که پسر خاله ام بود آمد به خانه تا خبر شهادت او را به مادرم بدهد، به مادر گفت تو بلند شو و وضو بگیر، دو رکعت نماز شکر بخوان تا من بهترین خبر را به تو بدهم. مادرم بلند شد وضو گرفت و چادر نماز سفیدش را پوشید بعد نماز شکر خواند پسر خاله ام گفت: هر دو فرزندت شهید شده اند و تو را اجر بسیار زیادی داری. مادرم رو به آسمان گفت: خدایا رضایم به رضایت، قبول کن.

بابام دو سال قبل از شهادت آن ها فوت کرد. او همیشه دعا می کرد که خدایا من داغ فرزند نبینم چون خیلی بچه ی کوچک از دست داده بود. و وقتی دو بردارم و حاج علی همسرم و چندتا از اقوام به جبهه رفته بودند، او می گفت ای خدا دیگر طاقت داغ ندارم، و ای امام اگر تو بر حقی بچه های من زود بیایند که من تحمل ندارم. پدر این حرف را صبح زد و بعد از ظهر حسین و غلامرضا با هم آمدند. سه روز بعد از آمدن آن ها پدرم بیمار شد وقتی دکتر و آزمایش رفتیم گفتند سنگ کلیه دارد و باید شش ماه دیگر عمل شود. بعد از این موضوع دست مادر هم اشکالی پیدا کرد و نیاز به عمل داشت. حسین به خانه آمده و مادر را به بیمارستان برد دست او را جراحی کرده و بخیه زدند بعد مادر به خانه آمد وقتی می خواست برای کشیدن بخیه دستش برود پدر گفت زن ما دیگر نباید یکدیگر رها کنیم من همراه تو می آیم. بعد به اتفاق آن ها به کرمان توی خانه خودمان آمدیم بخیه های دست مادر کشیده شد و پدر یکدفعه دچار تب شده و سه روز بستری شد. او را به بیمارستان برده بودیم که همانجا فوت کرد. حسین آمد و جنازه او را به اسلام آباد بردیم. مادرم همان شب غسل مس میت کرد و دستش بدتر شد و الان دوازده سال است که دستش خوب نشده. دانه دستش تمام می شود و بعد از نقطه دیگری بیرون می زند. پارسال خانواده شهدا را به کربلا می بردند مادر تصمیم داشت برود من گفتم تو حالت خوب نیست و تنها نمی توانی بروی. گفت به امید خدا می روم چون ممکن است آرزوی کربلا بر دلم بماند. من به یاد آخرین دیدارم با غلامرضا افتاد که به او گفتم ببین تو یازده فرزند داری من هم که عیالوار هستم حسین هم که توی جبهه است. مادر هم بیمار است تو بمان. گفت خواهر الان موقعیت حساس است. من جبهه می روم یا شهید می شوم و یا به کربلا رفته و قبر شش گوشه ی آقا را در بغل گرفته و همان جا می مانم تا شما بیایید. من بیاد این حرفش که می آمدم تصمیم گرفتم هر طور شده خودم یا خواهرم همراه مادر به کربلا برویم تا مواظب او باشیم اما هر کار کردیم قبول نکردند که یکی از ما دو خواهر همراه او باشد. مادرم رقت و وقتی برگشت خیلی حالش بد بود و به مدت پانزده روز در بیمارستان آیت الله کاشانی بستری شد. یک شب گفت کتاب دعای توسل را بیاور بخوانم شاید خداوند مرا شفا دهد. شب دعا را که خواند فردا صبح دکتر گفت رستمی مرخص. خیلی عجیب بود چون قرار بود به بخش عفونت منتقل شود ولی یکدفعه شفا یافت. او با خدا و ائمه اطهار رابطه دارد.

بعد از شهادت آن ها، من شب ها با وضو می خوابیدم و می گفتم خدایا من حسین و غلامرضا را با هم خواب ببینم. اوایل حسین را در خواب می دیدم غلامرضا را نمی دیدم. گاهی اوقات هم غلامرضا را در حال سخنرانی می دیدم ولی به او نمی رسیدم. به همین خاطر ناراحت بودم و دوست داشتم هر دو را ببینم می گفتم یا امام زمان (عج) هر دو آن ها را به خوابم بیاور. یک شب صدایی به گوشم خورد که می گفت اینقدر نگو یا امام زمان (عج)، حسین و غلامرضا توی آسمان هفتم هستند شما آن ها را نمی بینید. از آن زمان به بعد من خدا و امام زمان (عج) را قسم ندادم.

 

یک شب هم جایی را به خواب دیدم که گفتند این جایگاه حسین و غلامرضا است. من سال گذشته که به کربلا رفتم دیدم که یکی از جاهای کربلا به نام وادی السلام را در خواب نشانم داده اند. و گفتند که توی گلزار شما فقط صورت قبری است برای تسلی شما. جایگاه اصلی آن ها این جاست. از آن شب به بعد من دیگر آن ها را در خواب ندیدم.

یک خاطره از زخمی شدن غلامرضا دارم، حسین اینجا آمد و گفت بیا برویم به غلامرضا زنگ بزنیم من گفتم نکند طوری شده؟ گفت: نه. بعد من و حسین رفتیم خانوک، آن جا حسین تلفنی با غلامرضا صحبت می کرد. در بین حرف هایش گفت می توانی می توانی بنشینی؟ بعد از مدتی گوشی را به من داد گفتم برادر جان چطوری؟ گفت طوری نیستم. ولی نمی توانست راحت صحبت کند. گفتم می توانی راه بروی؟ گفت: بله. بعد گوشی را از من گرفتند. ما به اسلام آباد برگشتیم. حسین سریع به (نیریز) رفته و غلامرضا را آورد. بعد از دو شب او را به بیمارستان بردند. آنقدر حالش وخیم بود که من همیشه گریه می کردم و دعا می کردم که روزی با پاهای خود راه برود چون رفت و آمدش با کمک دیگران بود و نماز را با اشاره می خواند. در یکی از شب های جمعه خودش در بیمارستان دعای کمیل را خوانده و گریه بسیار نموده تا از حال رفته. بعد در خواب می بیند که یکی آب سردی روی پاهایش ریخته. وقتی به هوش می آید می بیند پاهایش آرامتر شده و حرکت می کنند. بعد گفت مرا از بیمارستان مرخص کنید. بعد به کمک عصا حرکت می کرد. تا اینکه خوب شد و بعد به جبهه رفت و یک ساله تعهد داد. چند دفعه هم آمد و دوباره رفت.

دفعه آخری که می خواست برود پسر کوچکم از او جدا نمی شد. و می گفت می خواهم پیش دایی بمانم. ما جلوی او را می گرفتیم. غلامرضا گفت کاری به او نداشته باشید من خوابی دیدم که اگر برگشتم آن را برایتان تعریف می کنم اگر برنگشتم که هیچ. گریه کرده بود و رفت بعد از رفتنش به جبهه به شهادت رسید. موقع رفتن به دخترش وصیت کرده که گریه نکند و به یاد اطفال امام حسین (ع) باشد. که بعد از شهادت پدرشان سیلی به صورتشان خورده و مصیبت ها کشیدند وقت رفتن دختر لبان پدرش را بوسیده بود و وقتی هم که جنازه پدرش را آوردند باز لبان پدرش را می خواست ببوسد اما پدر سر نداشت. من هم تن بی سر و دست او را دیدم و سینه ی کباب شده اش را بوسیدم. برادر کوچکم حسین نیز دستش به علامت پیروزی بر بالای سرش بود. او را هم بوسیده و گفتم برادر امروز روز آخر وداع ماست.

بعد مردم ما را عقب بردند. و بعد آن ها را در گلزار اسلام آباد دفن کردیم. بعضی از مردم می گفتند چطور شهیدان زنده اند ولی ما آن ها را نمی بینیم. من به خاطر این حرف ناراحت بودم تا یکی از اسلام آبادی ها به مشهد رفته بود آن جا روی صحن حرم دیده بود که حسین با لباس زیبا و سفیدی و خیلی خوش نور جلوی او آمده. آن بنده خدا می گوید بگذار دست بچه ام را بگیرم و جلو رفته و از حسین بپرسم که تا حالا کجا بوده. تا می آید دست بچه اش را بگیرد وقتی دوباره نگاه می کند، می بیند حسین غیب شده و نیست. بعد از این ماجرا هر روز توی حرم رفته و دعا می کرده که خدایا من یکدفعه دیگر این شهید را ببینم. وقتی از زیارت مشهد می آید اول به دیدن مادرم بعد سر قبر برادرم و بعد هم به دیدن خانواده او می رود

یکدفعه هم پسر هفده ساله ام ناراحت بود و شب دعای کمیل می خواند بعد به خواب رفته و دوباره بیدار شده و باز دعا می خواند یکدفعه می بیند برادرم حسین کنار او نشسته و می گوید دعایت را بخوان، نماز را سر وقت بخوان، قرآن بخوان و هیچ وقت از یاد خدا غفلت نکن و این وصیت مرا به تمام بچه ها بگو. پسرم نگاهی به اطرافش می کند و بعد که به طرف دایی نگاه می کند می بیند دایی نیست. بعد به سرعت اطراف خانه را جستجو می کند اما او را نمی بیند. بعد نزد مادرم رفته و موضوع را تعریف می کند.

الان هم چند سال است که این دو برادر رفته اند و از آن جایی که اسلام آباد یک روستای دور افتاده است و شهید زیادی نداده کسی به آن صورت توجه نمی کند و به خانواده آن ها سر نمی زند.

 

مصاحبه با همسر شهید

بسم الله الرحمن الرحیم، اینجانب همسر شهید حسین مؤمنی هستم. در سال 1340 به دنیا آمدم و در سال 1361 با شهید ازدواج کردم. سنم آن وقت 19 سال و شهید 23 ساله بود ما چهار الی پنج سال با هم زندگی کردیم. آن موقع ما اسلام آباد بودیم و در حال حاضر من کرمان زندگی می کنم. من با ایشان رابطه فامیلی دوری داشتیم. ولی به طور کلی از طریق امام جمعه با یکدیگر آشنا شدیم و ازدواج نمودیم. ایشان از خانواده مذهبی خوبی بودند و از لحاظ ایمانی فردی کامل بود. به همین خاطر من با او ازدواج کردم. زندگی ما با گرفتن وام آغاز شد. شهید از هر جهت چه روحی و چه اجتماعی خوب بود. وضعیت مالی ما متوسط بوده و در خانه پدر او زندگی می کردیم. خوراک و پوشاکش متعادل و خوب بود.

از لحاظ مذهبی و انقلابی بسیار فعال و با همت بود. هم قبل از انقلاب و هم بعد از انقلاب. اخلاق او هم خوب و اسلامی بود، به معنویات اهمیت میداد. روحیه ی خیلی خوب و مقاومی داشت فقط وقتی در ذوب آهن چند مسئولیت همزمان به او داده بودند نگران بود و چند شب خواب نمی رفت. به او گفتن چطور شده؟ گفت کارهایی با مسئولیت زیاد به من داده اند و من نگرانم که نتوانم انجام وظیفه کنم و حق کسی ضایع شود. شهید اوقات بیکاری خود را در کارهای خانه به من کمک می کردند و هم به امور اجتماعی از جمله تبلیغ برای نماز جمعه، جمع آوری کمک برای جبهه و فعالیت های دیگر سپری می کرد.

شهید به مطالعه هم علاقه داشت، بیشتر نهج البلاغه، تفسیرالمیزان، فروغ ابدیت، اصول کافی و صحیفه سجادیه، صرف و نحو و عربی را هم دوست داشتند.

وقتی توی خانه مهمان داشتیم به من کمک می کرد با نظم بود و به دیدن دوست و آشنا می رفت. اکثر دوستان او مؤمن و مذهبی بودند. کارهای اجتماعی او بیشتر به جبهه و نماز جمعه مربوط می شد.

شهید روی مسئله حجاب حساس بود. بی حجابی او را عصبانی می کرد. گاهی اوقات با نگاه کردن به طرف می فهماند که مواظب حجاب خود باشد. به ما هم توصیه می کرد حجاب خود را رعایت کنید تا دیگران از شما الگو بگیرند.

اگر ما مشکلی داشتیم تا حد امکان حل می کرد. در غیر اینصورت می گفت صبر کنید. حتما خداوند یک مصلحتی می بیند به صله رحم اهمیت می داد. بیشتر به مستضعفین سر می زد. دیگران می گفتند شهید از بقیه مردم بهتر است و نظر خوبی نسبت به او داشتند. خودش هم دیدگاه خوبی نسبت به دیگران داشت.

شهید به پدر و مادر خود خیلی احترام می گذاشت. و وقتی می رفت سرکار از آن ها خداحافظی می کرد. وقت برگشت از کار به آن ها سر زده، سلام می کرد و احوالشان را جویا می شد.

توصیه او به ما صبر، امر به معروف و رفتار زینب گونه بود. او قصد داشت به قم رفته و ادامه تحصیل دهد ولی بزرگترین آرزوی او شهادت بود. من یک دختر دارم. رفتار شهید با دخترش طوری بود که موقعی نبود با روحیه او سخت نباشد و بتواند دوری پدر را تحمل کند. خیلی می خواست که دخترش با حجاب و صبور باشد و در آینده به حوزه ی علمیه برود.

شهید نماز خود را اول شب و اکثراً به جماعت می خواند. نماز شبش ترک نمی شد به معنویت اهمیت می داد.

شهید پیرو خط امام (ره) بود و می گفت باید گوش به فرمان او بود و از ولایت فقیه پیروی کرد و نگذاشت که لطمه ای به آن ها بخورد.

اگر جایی ضد انقلابی می دید می گفت باید آن ها را اصلاح کرد و در جهت هدایت آن ها کوشید. از جبهه برای من نامه می نوشت که در آن ها اقوام را یاد کرده و امام را دعا می کرد. و می گفت پیرو خط امام باشید. وقتی با من ازدواج کرده بود نسبت به قبل از ازدواج احترام بیشتری به پدر و مادرش می گذاشت. می گفت موقع پذیرایی باید از بچه ها شروع کرد که آن ها احساس کوچکی نکنند. هر کس را در جایگاه خود دوست داشت. بین من و پدر و مادرش از لحاظ محبت فرقی نمی گذاشت و همه را دوست داشت.

وقایع جبهه را زیاد تعریف نمی کرد. عقیده داشت شاید چیزی جز اسرار بوده و فاش شود. وقتی به مرخصی می آمد کارهای عقب افتاده خانه و محل کارش را انجام می داد. یک دفعه از جبهه پیشانی بند خود را به عنوان هدیه برای من آورد.

به گفته دوستان شهید در عملیات کربلای چهار دو تا از انگشتان خود را از دست می دهد. ولی به خانه نمی آید و بعد در عملیات کربلای پنج به شهادت می رسد.

آخرین دفعه ای که می رفت من او را بدرقه کرد، او به من گفت برگرد چون ممکن است حب دنیا و علاقه به خانه مرا فریفته خود کند و از وظیفه خود و جبهه دور بمانم و بعد رفت. برادرش هم جبهه بود. که بعد از مدتی خبر شهادت او را آوردند. من خیلی ناراحت شده و خانه رفته تا لباس های حسین را آماده کنم که وقتی برای تشییع برادرش می آید حیران نشود. در این حین دخترم خیلی بهانه پدرش را می گرفت تا اینکه شب شد و دختر برادر شوهرم به خانه ما آمده و گفت زن عمو به خانه ما بیا. گفتم نه من می مانم تا عمویت بیاید. دختر برادر شوهرم گفت: عموی من دیگر نمی آید. و من فهمیدم همسر من هم شهید شده و اطرافیان با این که می دانستند از من پنهان می کردند. در آن لحظه باورم نمی شد. ولی خیلی ناراحت بودم. ولی به لطف خداوند صبر را که وصیت شوهرم بود پیش خود کردم. اقوام و خویشان همه در مراسم تشییع شرکت کردند.

حتی مدارس و ذوب آهن تعطیل شدند، مراسم خیلی باشکوهی بود. از آن لحظات خاطره تکاندهنده ای دارم و آن وقتی بود که قبل از شب هفتم وقتی ساک شهید را آوردند با دیدن آن سراپای وجودم به لرزه افتاد انگار اسب بی صاحب امام حسین (ع) جلوی دیدگانم بود. و مدت ها از این واقعه متأثر بودم.

دخترم در آن زمان سه الی چهار ساله بود ولی خیلی بی تابی کرده و بهانه بابایش را می گرفت و بی تابی می کرد وقتی که بزرگتر شد همیشه می پرسید مادرجان، پدرم چه کارهایی را دوست داشت که من همان ها را انجام دهم. بعد از شهادت همسرم مسئولیت من در زندگی بیشتر شده بود، ولی خوب من مشکلات را حل می کردم تا روح شهید شاد باشد. چون عقیده داشتم هدف شهید جز خدا، اسلام و قرآن چیز دیگری نبوده، و خدا و قرآن از مشکلات من مهمتر بوده و هستند.

عمده ترین خصوصیت شهید روحیه دادن به دیگران بود و می گفت: شکست نباید انسان را از هدف خود باز دارد.

یک خاطره از امانتداری شهید دارم. یکدفعه مهمان داشتیم. من به شهید گفتم گاز تمام کردیم، شما با ماشین کپسول را سرکار خود ببرید و وقت برگشت آن را عوض کرده و بیاورید. شهید گفت: نه من از وسیله بیت المال استفاده شخصی نمی کنم. وقتی که برگشتم با موتور خودمان گاز را عوض می کنم.

خاطره دیگرم از کمک رسانی او به عموم می باشد. چند وقتی بود که حمام عمومی ریگ آباد مستخدمی نداشت که کارهای مربوطه را انجام دهد. شهید شبانه حمام را تمیز نموده و آب می کرد تا برای فردا صبح آماده باشد. مردم خود را تطهیر نمایند. و می گفت باید کسی به مردم خدمت کند. و این موضوعی بود که غیر از من و شهید کس دیگری از آن مطلع نشد. تا اینکه بعدها یک نفر مسئولیت حمام عمومی را به عهده گرفت.

 

مطالب دیگر از شهید در ادامه مطلب

مضاحبه با همرزم شهید

بسم الله الرحمن الرحیم.

اینجانب علی اسدی همرزم و شوهر خواهر حسین مؤمنی، خاطرات من در مورد حسین از سال 47 شروع شد  تا زمانی که به شهادت رسید. و بعد از آن و هر لحظه اش برای من بیش از فکر است و هر یک ثانیه اش به اندازه صد سال است. روز اولی که من وارد خانه آن ها شدم حسین کلاس پنجم ابتدایی بود او از همان اول بچه حزب الهی بود آقا سید جلال که از اقوام آن ها بود به خانه شان می آمد، با حسین شوخی کرده و می گفت من دختری ندارم به تو بدهم. حسین جست و خیز کرده و می گفت اسم دامادی روی من نگذارید. من می خواهم جنگجو شوم. از همان بچگی علاقه به خصوصی داشت. تا اینکه سال 54 شد. و فعالیت های انقلابی کم کم آغاز می شد. حسین هم توی منطقه کار گرفته و تعطیلات تابستان کار می کرد. تا اینکه دیپلم گرفت و به واسطه ی آشنایی پدرش با مسئولین آن جا مسئول روابط عمومی شرکت و کل کارهای آنجا شد. در اصل سمتش توی حسابداری بود ولی همه جا را زیر نظر داشت. از آن جایی که به حقوق و وضع کارگران می رسید همه او را دوست داشتند هر که او را می شناخت نظر مساعدی نسبت به او داشت. رئیس منطقه ذوب آهن آدم با ایمانی بود و خیلی هوای حسین را داشت تا این که سال 56 شده و فعالیت های انقلاب اوج گرفته بود. در یکی از شب ها پسر خاله ی حسین، شهید عبدالله عربنژاد را ساواک گرفته بود. پدر عبدالله نزد پدر حسین آمده و گفت شما بیایید درخواست کنید عبدالله را رها کنند. حسین این خبر را شنیده و گفت عبدالله آنقدر به کارهایش ادامه داد تا گیر افتاد. پدر حسین هم چند روز در تلاش بود که عبدالله را آزاد سازد. حسین از زمانی که اتفاق عبدالله در خانه رخ داد. آدم جدی و انقلابی سر سختی شد و درگرگونی عجیبی یافت.

در یکی از شب ها امام (ره) از پاریس پیام داده بود که هر کس باید منطقه خود را پاکسازی کند و شاه هم رفتنی است و باید برود. و من هم به ایران می آیم. حسین با برادر بزرگش و من و چند تا از بچه های گارد ذوب آهن با هم متحد شده و کنترل ده را به دست گرفتیم و مواظب بودیم که دشمن رخنه نکرده و آسیبی نرساند. و حسین هم همین طور ادامه داد تا انقلاب پیروز شد. بعد زمان جنگ پیش آمد و حسین در سال 61 عازم جبهه جنگ شد. عبدالله عربنژاد هم بود و او در عملیات فتح المبین شهید شد. برادر خودم توی همان عملیات اسیر شد و هر چه از این اتفاقات رخ می داد حسین در هدفش استوارتر می شد. و او فعالیت می کرد و هر سه ماه یک مرتبه برای جبهه نیرو می برد.

تا وقتی که اسلام آباد بود برای جبهه هدایا و کمک جمع آوری می کرد و سالی دو سه مرتبه خودش همراه نیروهایی که جمع آوری کرده بود به جبهه می رفتند. او با امام جمعه همکاری داشت. در عملیات آزاد سازی با امام جمعه و شهید عربنژاد و بچه های دیگر همراه بودند که قبل از عملیات روز دوازدهم فروردین من با معاون حاج قاسم از لشکر به دیدن آن ها رفتیم . و آن جا حسین با دوربینی که از شرکت داشت از ما عکس گرفت. و بعد در عملیات شرکت کرده و فاو را آزاد نمودیم. یکدفعه هم در عملیات خیبر دو برادر مؤمنی و شهید رضازاده اصغر، دو تا پسر دایی ام و دو تا از دایی هایم نیز بودند. نزدیک ظهر بود من به حاج علی زادخوش گفتم من دو روز است که از برادران همسرم حسین و غلامرضا (که توی شناسنامه نامش محمد بود) خبری ندارم، می خواهم آن ها را ببینم. گفت اگر تا بعد از ظهر نیامدند خودم آن را می فرستم که بیایند. من سرپرست بیست و هشت تا از کارگران ذوب آهنی که حسین جمع آوری کرده بود در قسمت ساختمانی به عنوان تعمیرکاری بودیم. و حسین خودش دنبال کارهای دیگر می رفت و در عملیات شرکت می کرد. بعد از ظهر که آمدند فقط دندان هایشان پیدا بود. از بسکه زیر آتش بودند.

آنجا حمام رفته و غذا خوردند. حسین می گفت خدا عمری دوباره به ما داده. عملیات سختی داشتیم. سه روز متوالی زیر آتش دشمن بودیم. این هم یکی از خاطرات من در مورد او بود.

در عملیات فاو هم که گفتم من به دیدن آن ها رفتم و به اتفاق امام جمعه تا خط دوم پیش رفتیم چون امام جمعه دنبال پسرش می گشت و پسرش شهید شده بود. آن جا چهار تا از بچه های تهران که بالای لیسانس بودند و هنوز بدنشان گرم بود ولی تیر خورده و در حال جان دادن بودند را آوردند. حسین از آن ها عکس گرفت. و بعد برایشان فاتحه خواندیم.

یک شب هم ما به اروند رود آمدیم و فردا صبح به اهواز برگشیم. حسین به جایگاه خودش و من هم به سرکار خودم در قسمت تعمیرات ساختمان برگشتم. من سه دفعه با او بودم و می دیدم که هر لحظه محکمتر می شود و هدفش این بود که رضایت خدا را جلب کند. مردم هم جذب او می شدند. چون خودش مردِ عمل بود و به حرف هایش عمل می کرد.

خیلی ها از دست دادن او را با حسرت یاد می کنند. و بعضی ها هم بی تفاوتند. خدا خود بهتر می داند. ایشان از خانواده محترمی بود. و بعداً با عبدالله عربنژاد باجناغ شد. وقتی می خواست همسرش را به خانه آورد، گفت می خواهم با سه صلوات همسرم را به خانه آورم و همین طور هم شد. عروس را با سه صلوات به خانه آوردند و بعد پسر عبدالله عربنژاد یک خاطره از پدرش خواند. نیمه ی شعبان بود که عروسی کردند. خیلی ساده و بدون ساز و آواز و بعضی کارهای بیهوده که در عروسی ها می شود. در عروسی آن ها کسی قدرت دست زدن هم نداشت.

نیمه شعبان سال بعد دخترش نرجس به دنیا آمد. حسین با این که دوست داشت پسر داشته باشد اما گفت خدایا رضایم رضایت تو هر چه خواستی. بچه و مادرش را خیلی دوست داشت.

تلاش داشت زندگی مستقلی برای خود درست کند اما وقتی می دید پدرش تنهاست کوتاه می آمد. و توی خانه پدرش زندگی می کرد. توی خانواده همه از او راضی بودند. هر صبح اذان که می شد بلند شده وضو می گرفت و اذان می گفت بعد پدر و مادر و بقیه افراد خانه را بیدار می کرد که نماز بخوانند. هر سال یک روحانی در ماه مبارک برای اسلام آباد دعوت می کرد و توی خانه جای می داد. در سالی که فرزندش به دنیا آمد یک روحانی بنام زارعی از قم آورده بود. که تا سال قبل به خاطر حسین هر سال به اسلام آباد می آمد. حسین مدتی تصمیم گرفته بود قرآن را حفظ کند و تا حدی حفظ هم کرد ولی خوب مشکلات جنگ مانع از این کار شد.

 خاطره دیگر من از او نصیحت کردن او بود. همیشه به من توصیه هایی می کرد. من می گفتم حسین من بی سواد هستم تو طوری بگو که من یادم بماند. می گفت همیشه راه خیر را برو و راه شر را از پیش پای مردم بردار. اگر عده ای با هم دعوا می کنند مابین آن ها صلح بده و نگذار دعوا طول بکشد حتی اگر خودت کوچک شوی. یکدفعه خواهرش با کسی بحث داشت. و او می گفت من بد می دانم که به خاطر دعوا به پاسگاه برویم. اما امروزه چیزهای عجیبی از مردم می بیینیم.

مدتی هم در شرکت حسابرسی بانک را به عهده داشت و از بیست و پنجم به بعد حساب های کارگران را می پرداخت.

همه کارگران او را می شناختند و او هم کارگران را کاملاً می شناخت یکدفعه حق یکی از کارگران توسط دیگری دریافت شده بود. و شخص مبلغ هشتاد و چهار هزار تومان را به عوض او دریافت کرده بود. حسین او را شناسایی کرده و او را به کرمان آوردند و به مدت شش ماه آن فرد از کار برکنار شد. بعد از شش ماه او را سر کار پذیرفتند و سمت قبلی اش را از او گرفتند. حسین نزد این و آن نام آن شخص را فاش نکرد. فقط می خواست حق کارگران را از او بگیرد.

خاطره دیگر من از اهواز رفتن ما بود. یک روز بعد از ظهر به خانه ما آمده و گفت: ضبط داری گفتم بله گفت آن را بردار می خواهیم به تیکدر برویم. گفتم به چه کار. گفت ما مقداری پول جمع کرده ایم و دو مینی بوس و چهار لنگروز خریده ایم. می خواهیم آن را روبه راه کرده و با مقداری هدایای مردمی به جبهه بفرستیم. عصری هم برای جمع آوری هدایا می خواهیم به تیکدر برویم. گفتم مسئله ای نیست من هم می آیم. بعد رفتیم تیکدر و از توی خانه ها، نان، روغن، برنج، دارو، و مواد دیگر جمع آوری کردیم. شب همان جا ماندیم و روز بعد هم جمع آوری کردیم. و به یکی از اهالی تیکدر توصیه کرد که هدایای مردمی را جمع آوری کند بعداً تحویل بگیریم.

خاطره دیگری از اوایل انقلاب دارم. زمانی که هنوز بین انقلابی ها و ضدانقلابی ها زد و خورد بود. آن زمان توی معدن بزرگ آدم ضد انقلاب زیاد بود. حسین که همه را می شناخت از گوشه و کنار مطلع شده بود که عده ای از این ضدانقلابی ها می خواهند به خانوک رفته و زد و خورد کنند. پنهانی عده ای را مأمور کرد که افراد مورد نظر را شناسایی کنند تا بعد تکلیفشان را معلوم سازد. آن ها را شناسایی کرد و آن روز توی پاسگاه درگیری شد. و حسین آن جا بود و نان و پنیر به بچه ها می داد.

حسین خاطره زیاد دارد. غلامرضا برادرش هم همین طور او بزرگتر از حسین بود و فعالیتش بیشتر ولی حسین سیاست بیشتری داشت. وضعیت شغلی اش طوری بود که با مهندسین و دیپلم ها و افراد سطح بالا سر و کار داشت و الان ما می فهمیم که هدف او از انجام بعضی کارها چه بوده او خیلی بینش بالایی داشت.

خاطره دیگری از خداحافظی او با پدرش در سال 62 دارم. که موقع خداحافظی دست در گردن هم انداخته و صدا بلند گریه می کردند و من از آن ها عکس گرفتم. خیلی زیبا بود پسر ها دو طرف پدر بودند و پدر نمی دانست اول با کدامیک خداحافظی کند. هر سه گریه می کردند. من گفتم گریه میمنت ندارد. و این اتفاق هر دفعه که بچه ها می خواستند عازم جبهه شوند رخ می داد تا اینکه سال 63 پدرشان فوت کرد.

یکدفعه برادرش غلامرضا تعهد دائم داده بود که در جبهه ها بماند. حسین برای او نامه فرستاد که تو وضعیت خانواده را می دانی که سرپرستی ندارند و من هم که مسئولیتم زیاد است. تو تعهد نده و به مسائل خانواده رسیدگی کن. غلامرضا هم در جواب نوشته بود. من اینجا آمده ام باید یا پیروز شوم. یا شهید یا این که به کربلا برسم در غیر اینصورت من به وطنم باز نمی گردم. حسین برای او نوشت من اگر بروم حرفی نیست ولی تو ده بچه داری آن ها به تو نیاز دارند. مادرمان هم دستش غده زده و نیاز به عمل دارد و به سرپرست احتیاج دارد. ولی غلامرضا با وجود تمام این مشکلات در جبهه ماند و گفت که مادرم و بچه هایم خدایی دارند.

خاطره فراموش نشدنی دیگری از حسین دارم. یک شب به خانه ما آمد، حاج مختار پدر زنش را هم آن جا بود، ما پنج انار در خانه داشتیم آن ها را جلوی حسین آوردیم که بخورد. حسین در حال نصیحت بچه های من بود و می گفت اگر من شهید شدم شما راهم را ادامه دهید، درس بخوانید و بچه های خوبی باشید. در این حین گفتند پدر خانمت حاج مختار آمده و تو را کار دارد. گفت به او بگوئید بیاید همین جا، حاج مختار داخل خانه شده و نشست بعد از مدتی هر دو بیرون رفتند. آخر شب حسین به خانه آمده و گفت علی من می خواهم به جبهه بروم اما اگر با مادرم خداحافظی کنم ناراحت می شود خواهرم نیز همین طور. نمی خواهم آن ها با خبر شوند. تو بیا برایم قرآن بگیر تا من صبح زود بروم. فردا صبح نمازش خوانده و لباس رزمش را پوشید. من برایش قرآن گرفتم. قران را باز کرده و چند کلمه از آن خواند. یکدفعه صدا بلند شروع به گریه کردن نمود. من به او گفتم تو نخواستی مادر و خواهرت موقع قرآن گرفتن کنار تو باشند که گریه نکنند حالا خودت گریه می کنی. دست هایش می لرزید قرآن را به من داده و گفت بگیر که به زمین نیفتد و بعد رو به قبله زمین را سجده کرد. وقتی بلند شد سه مرتبه گفت الهی شکر، خدایا شکر، و رضایم به رضایت تو. بعد رفت و این آخرین دیدار ما شد و حسین دیگر نیامد تا شهید شد.

خاطره دیگر من قبل از شهادت او می باشد. که برادرش غلامرضا ده روز قبل از شهادت به خانه ما آمد به او گفتم حسین را دیده ای؟ گفت: بله او تا چند روز دیگر می آید. من به او گفتم خوب نزدیک بیست و دوم بهمن است. مادرت هم که تنهاست تو نرو. غلامرضا گفت معلوم نیست تا بیست و دوم بهمن چه پیش آید. گفتم من اینجا تنها هستم و کسی نیست در مراسم دهه فجر کمکم کند. گفت جبهه واجب تر است. اینجا هم بدون آشنا هستیم و سرپرستی نداریم. گفت ما خدا را داریم. دیگر داری به کسی نداریم. گفتم تو هنوز هم دست از تاتر بازی خود بر نمی داری؟ گفت ما عملیات سختی در پیش داریم که اگر موفق شویم نیروهای بعثی را برای همیشه شکست داده و به کربلا می رسیم. من گفتم: من گفتم شما همش می گویید کربلا کربلا الان چند سال است که دارید می جنگید ولی کربلا کو؟ هنوز به آن نرسیده اید. گفت اهواز کجا بود؟ دهلران، دشت عباس که همه را دشمن گرفته بود و ما آن ها را فتح کردیم. گفتم فتح کردید ولی دشمن را هم دست کم نگیرید. گفت امید و هدف ما خداست. گفتم خوب پس شما هدف خود را دنبال کنید. ما هم اینجا امیدمان را به خدا می بندیم.

گفت حالا درست شد. شما فقط هدفتان خدا باشد همه چیز درست می شود. غلامرضا مأموریت داشت نیروهایی را که با خود از جبهه آورده بود به مشهد و از آنجا به منطقه جنگی ببرد تا در عملیات شرکت کنند. و همین طور هم شد. آنجا که رسیدند در عملیات کربلای چهار شرکت کردند. غلامرضا برای خط مهمات می برده و حسین توی خط رزمی بودهو و هر وقت که به خط اول می رفت به عنوان رزمی بود.

غلامرضا از من بزرگتر و حسین از من کوچکتر بود و با هم صمیمی بودیم. من اخبار اینجا را به گوش آن ها می رساندم تا از اوضاع ده باخبر باشند. یکی از برادران به نام احمدی هم رابط ما بود یکدفعه مرا صدا زده و گفت از حسین چه خبر داری؟ گفتم هیچی. گفت فکر کنم دست راست او زخمی شده. گفتم از کجا می دانی؟ گفت یکی از بچه ها دیروز به این جا زنگ زده و گفته که دو انگشت حسین در عملیات کربلای چهار زخمی شده و باند پیچی است. مدتی بعد از این عملیات کربلای پنج شروع می شود آن ها با علی گلستانی و علی قاسم قلی توی خط با هم بودند و هر دو ساکن ریگ آباد هستند. و آن ها از وضعیت حسین خوب اطلاع دارند. آن ها یک استادکاری به نام سلطانی هم داشتند که یک دفعه به دیدن من آمده و گفت علی چه خبر از غلامرضا داری؟ گفتم از او هیچ ولی حسین در یکی از عملیات ها دو تا از انگشتانش را از دست داده. او خبر داشت که غلامرضا طوری شده فقط می خواست بداند که من خبر دارم یا نه. گفت از غلامرضا هیچ خبری نداری گفتم نه. بعد سرپرستمان که از کنارم رد می شد گفت بیا به سپاه برو و خبری از غلامرضا بگیر و من هم رفتم.

آن جا گفتند رئیس سپاه الان زرند است تو هم برو زرند او را ببین. من حدس زدم که خبری می باشد. در این حین محمد علی اکبر به من رسید و گفت خبری از بچه ها نداری؟ گفتم: نه. یکی از بچه ها گفت علی بیا همراه من به زرند برویم من نرفتم تا اینکه بعد از ظهر شد. بعد یکی از خانم های مددکار آمده و سؤالاتی می کرد. من کم کم شک می کردم که خبری هست. روز بعد رفتم زرند، دیدم آن جا پلاکارت های غلامرضا را نوشته اند و توی اتاق محرمانه می باشد.

من آشنا داشتم و به اتاق رفتم آن ها نمی دانستند که پلاکارت ها مربوط به خانواده ماست. من نزد رئیس بنیاد رفته و گفتم غلامرضا شهید شده؟. گفت: نه، کی گفته؟ گفتم خودم عکس های او را دیدم و او باز پنهان می کرد. کمی بحثمان شد. رئیس بنیاد شهید به من گفت به خانوده اش چیزی نگو. گفتم: من نمی گویم ولی توی خانواده ی این ها غیر از من دیگر مردی وجود ندارد و آن ها بی سرپرست شده اند. گفت چطور؟ گفتم: همین طوری بیایید تحقیق کنید. بعد از مددکارها پرسیده بودند آن ها هم تأیید کرده بودند بله این ها دو تا خواهر هستند که پدرشان فوت کرده و قوم و خویش نزدیکی هم توی ریگ آباد ندارند. از من پرسید خوب شما چه نسبت دیگری با این خانواده دارید. گفتم علاوه بر دامادی، پدرم پسر عموی پدرشان می باشد. گفت خوب حالا چه صلاح می دانی؟ گفتم شما محبت کرده به برادرش حسین زنگ بزنید از سپاه ریگ آباد هم بخواهید که با ما همکاری کند تا از اوضاع باخبر باشیم. تا آن برادرش بیاید. بعد ما از او بپرسیم که چه کار کنیم. گفت اگر آن بردارش نیاید شما این یکی را دفن نمی کنید؟ گفتم نه، چون پدرشان فوت کرده کس دیگری را هم ندارند فقط بک برادر که صبح بیاید و گلایه کند که چرا مرا مطلع نکردید.

جسد غلامرضا از سه روز قبل در سرد خانه سپاه بود. و قرار شد که فردا صبح با منطقه جنگی تماس گرفته و حسین را مطلع کنند که بیاید. وقتی به ریگ آباد برگشتم محمد قنبر، علی قاسم قلی، فتحعلی ابوالفضل که همگی آن ها می گفتند غلامرضا سالم است. در حالی که من خودم جنازه او را دیده بودم.

یک نفر به نام هادی پور اصغر در منطقه ذوب آهن داریم که الان هم زنده است. آنزمان همرزم حسین بود من برایش زنگ زده و گفتم: پور اصغر تو حسین مؤمنی را دیدی؟ گفت: بله او دیشب اینجا آمده ما برایش نان بربری و لوبیا آورده، آقای فولادی رئیس ترانسفور ذوب آهن هم نزد ما بوده، حسین به ما توصیه می کرد که رزمی شویم. ما گفتیم ما کارمان ترانسفور است و نیروها را می آوریم و می بریم کاری هم به چیزی نداریم. گفتم حالش چطور بود؟ گفت دو تا از انگشتانش باندپیچی شده بوده. شما چه خبر از برادرش دارید؟ گفتم والله گفتنی نیست. او فهمیده و گفت ما اینجا شنیدیم ولی نمی دانستیم که حقیقت دارد یا خیر. گفتم هادی صحبتی است ولی آن جا شایعه نکنید. که حسین نگران شود و او را هر طور شده بفرستید بیاید. هادی گفت من با ماشین خودم دنبال او می روم و تا ساعت دو بعد از ظهر هر جا باشد خبری به شما می دهم.

او می رود ولی حسین را نمی بیند. و به گفته ی دیگران حسین آن شب شام می خورد و عازم خط می شود. در حالیکه او را نمی بردند به خاطر قطع شدن دو انگشتش. ولی او می گوید من باید حتماً در عملیات کربلای 5 شرکت کنم و باید انتقام خون برادرم را بگیرم مثل اینکه خبر داشته برادرش شهید شده.

فردا صبح من باز زنگ زدم. دوباره پور اصغر پشت تلفن آمد. احوال حسین را گرفتم با این که او آدم با قدرتی بود اما پشت تلفن گریه شد. گفتم: چطوری؟ گفت من هنوز حسین را ندیده ام. همه جا را گشته ام. توی منطقه شلمچه کانالی به نام ماهی وجود دارد که خیلی از نیروها آن جا از بین رفته اند. ولی هنوز معلوم نیست سالم است یا نه، تا فردا مشخص می شود.

روز بعد ساعت 10:30 من سر کار بودم که یکی از بچه ها گفت توی دفتر کارت داردند از آن جا مرا به سپاه اسلام آباد فرستادند آن جا احمدی مسئول سپاه اطراف خود را خلوت کرد و من کم کم متوجه می شدم که چه شده. گفتم: چه خبر؟ گفت هیچی حسین شهید شده. به خانواده اش فعلاً چیزی نگویید. من بی اختیار گریه می کردم. بعد به خانه آمدم. چهار روز بعد از آن جنازه حسین رسید که با سه روز قبل می شد هفت روز.

توی این مدت از من سوالاتی می شد که مجبور بودم دروغ مصلحتی بگویم. و خنده ی دروغکی به لب آورم و خیلی ناراحتی کشیدم. تا این که خانواده آن ها هم کم کم از گوشه و کنار خبر شدند.

با همکاری سپاه هر دو برادر را با هم تشییع و در گلزار ریگ آباد دفن کردیم. مراسم آن ها خیلی با شکوه بود. و من از خداوند می خواهم که به خانواده این دو شهید صبر و اجر عنایت فرمایت. چون آن ها سرپرست خود را از دست داده اند و جز این دو برادر کس دیگری را نداشتند و آن ها را هم تقدیم پیشگاه خداوند کردند.





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 5 دی 1389 :: توسط : خادم الشهداء
درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ: خادم الشهداء
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو