تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك - شهید عباس وصال
 
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك
 
 

                                    

عباس در روستای تیکدر در سال1334 از توابع زرند کرمان به دنیا آمد. پدرش موسی و مادرش مریم نام داشت. تحصیلات خود را تا پنجم ابتدایی ادامه داد. آن گاه به شغل کارگری روی آورد. با شروع تحرکات ضد انقلاب در کردستان، از طریق سپاه پاسداران عازم بانه گردید. مدتها با ضد انقلاب به نبرد پرداخت. سرانجام، درتاریخ22/6/59 منطقه ی بانه(مهاباد) مورد اصابت تیر دشمن قرار گرفت و به درجه ی شهادت نایل آمد.

 

مصاحبه با  همسر شهید

این جانب همسر شهید عباس وصال می باشم، در سال 1354 با ایشان ازدواج کردم. چهار سال و نیم حدوداً با هم زندگی کردیم.  ایشان از آن جایی که پسر عموی من بودند، برای دیدن پدرم آمدند خانوک و همین باعث آشنایی ما و خواستگاری ایشان از من شد. ایشان خصوصیات خوبی داشتند، مؤمن بودند و با این که سطح سوادش به آن صورت بالا نبود همیشه دعای کمیل و ندبه را می خواندند و ما هم خیلی از ایشان راضی بودیم و یک زندگی خیلی ساده ای داشتیم و چون وضعیت زندگی چندان خوب نبود راهی روستای خانوک شدیم. آن جا مستأجر بودیم . از  سال 56تا 57 تیکدر بودیم. او همیشه وقتش پر بود، یا سر کار ذوب آهن بود و یا برای مأموریت او را به غرب کشور می فرستادند.

از لحاظ لباس پوشیدن خیلی تمیز بودند خیلی به خودش می رسید و مرتب بود و همیشه وضع ظاهری خود را مرتب رسیدگی می کرد. خصوصیات اخلاقی ایشان خیلی خوب بود. با فامیل ها همیشه آمد و رفت داشت. مخصوصاً با فامیل های خودم خیلی صمیمی بودند، می آمدند و می رفتند به فقیران محل هم رسیدگی و کمک می کردند و موقعی که ما تیکدر زندگی می کردیم یک دفعه رفت کرمان و این مصادف بود با به آتش کشیده شدن مسجد جامع کرمان وقتی آمد توی خانه من دیدم خیلی داغون و ناراحت است، گفتم : چطوری؟ گفت : امروز مسجد جامع را به آتش کشیدند و قرآن ها را سوزاندند، من رفتم که دفاع کنم خیلی کتک خوردم. الان هم حالم خوب نیست. همیشه دنبال هدف های خوب بود. در مورد امام (ره) خیلی صحبت می کرد و اعلامیه های ایشان را پخش می کرد. دوستان شهید هم مثل خود ایشان خیلی خوب بودند، که یکی از آن ها شهید عرب نژاد بود و یکی دیگر هم آقای مهدوی بود که از مردمان خوب خانوک است. ایشان الان هم هستند و ما تا زمانی که شهید  زنده بود با هم امد و رفت خانوادگی داشتیم. ایشان همیشه اوقات فراغت خود را صرف مطالعه ی کتا بهای مثل داستان و رساله و غیر ه می کردند.

در کارهای خانه کمک می کردند، در مورد نظم و انضباط عالی بودند و خیلی تو کارها نظم داشتند. ، ایشان آن قدر خوش اخلاق بود که من هیچ وقت عصبانیت یا حساسیتی از ایشان ندیدم. نحوه ی برخورد شهید با مشکلات خیلی خوش برخورد بود و ما را هم نصیحت می کرد که در برابر سختی ها تحمل کنیم. همه ی مردم از ایشان تعریف می کردند و می گفتند خیلی مرد متین و متدینی می باشند. در این رابطه خیلی خوب بود حتی یک دفعه که خواهرم ناراحتی پیدا کرده بود شهید با خرج خود ایشان را به دکتر برده و مداوا کرد. بیشترین سفارش شهید دعوت به کارهای نیک می کرد و سفارش می کرد که بچه های مرا خوب تربیت کن. ایشان فقط آرزو داشتند انقلاب اسلامی به پیروزی برسد و کشور ما از دست دشمنان بیرون آید. شب های جمعه هر جا دعای کمیل بود شرکت می  کرد.  صبح جمعه هم دعای ندبه می رفتند، خودشان هم می خواندند.

خیلی اصرار داشتند که به نماز جماعت بروند، اگر به جماعت نمی رسیدند سعی می کردند اول وقت نماز را در منزل بخوانند.

همیشه پیرو روحانیون بودند و از امام (ره) طرفداری می کردند.

 

از غیبت کردن بدش می آمد، ما را هم منع می کرد و می گفت از غیبت کردن بپرهیزید که معصیت می کنید.

من دو فرزند از شهید دارم که اولی دختر و دومی پسر می باشد.

ایشان همیشه می گفتند که اولاً فقط دو فرزند از خدا می خواهم و بعداً همین دو فرزندی که از خدا می خواهم، دوست دارم خوب و در راه مستقیم و راست قرار گیرند و پیرو ولایت فقیه باشند.

 موقع شهادت دخترم سه ساله و فرزند کوچکم یک ساله بود.

از غرب کشور برایمان نامه می فرستاد و همیشه می گفت بچه ها را خوب تربیت کن، در نامه ها عذرخواهی می کرد که هر چند من در کنار تو نیستم اما تو در تربیت آنها کوشا باش.

 ایشان در جنگ ایران و عراق نبودند، زمانی که جبهه می رفتند، جبهه جنگ کردستان بود و در منطقه ی غرب کشور از جمله مهاباد و سوسنگرد کردستان و ایشان در کردستان شهید شدند. شهید هر وقت که از کردستان می آمد لباس کردی برای فرزندان خود می آوردند.

شهید آخرین دفعه ای که می خواستند بروند، سفارشات زیادی قبل از رفتن به من کردند از جمله یک عکس به من دادند و گفتند که من این دفعه امتحان آخر است که به منطقه ی غرب کشور می روم. اگر پاسداری بعد از رفتنم درب منزل آمد و درخواست عکس از من کرد، شما این عکس را به او بدهید و وقتی که چنین اتفاق افتاد شما بدانید که من شهید شدم. اتفاقاً همین طور هم شد، ما در منزل نشسته بودیم، عصری بود که یک آقای پاسدار درب منزل را زدند، من نزدیک در رفتم، گفتند یک عکس از آقای وصال می خواهیم تا حقوق او را درست کنیم، من گفتم خیر ، عکس مربوط به حقوق ایشان نیست، و احتمالاً ایشان به شهادت رسیده اند، چون هجده روز قبل که به جبهه رفتند این عکس را به من دادند و سفارش کردند که اگر کسی آمد و این عکس را بدهید تا برای من پوستر چاپ کنند.

تشییع ایشان از هر جهت که بگویم بی نهایت خوب بود و یادم است که از چترود تا روستای تیکدر زادگاه ایشان مردم پیاده می آمدند، یعنی این همه آمده بودند برای تشییع جنازه ی ایشان از جمله آقای  جعفری امام جمعه کرمان، آقای موحدی کرمانی که ایشان هم به تشییع جنازه آمده بودند، سپاه پاسداران هم آمده بودند.

من دوست داشتم همسرم را در همان روستای خانوک که محل سکونت ما بود دفن کنند به دلیل اینکه خود شهید به من سفارش کرده بود، من اگر شهید شدم جنازه ی مرا در روستای تیکدر دفن کنید، پدر و مادرم نمی توانند به خانوک بیایند.

شهادت ایشان تأثیر خوبی داشت و امتحان بزرگی هم برای خودم و هم فرزندان شهید برجا گذاشت.

خاطره ای که به یاد دارم و هرگز فراموش نمی کنم در مورد زمانی است که اولین شهید خانوک علی اسدی را برای تشییع جنازه به خانوک آورده بودند، ایشان آن قدر ذوق زده بودند که دستهایشان را به طرف آسمان بلند کرده و گفت خدایا کی باشد که مرا با این افتخار بیاورند.

آخرین دفعه ای که رفتند به جبهه، آن روز فرزند کوچکم سخت مریض بود، به طوری که پای بچه را رو به قبله کردیم، من گفتم اگر صلاح می دانید این دفعه جبهه نروید، گفتند نه من باید بروم و بعد رو به پدرم که عموی ایشان بودند کرد و گفت: عموجان اگر فرزندم مُرد شما او را دفن کنید.

من چیزی یادم نمی آید ولی خود ایشان همیشه آماده ی شهادت بودند و همیشه حسرت شهادت را می خوردند و همین طور که گفتم روز تشییع جنازه ی شهید اسدی فقط ذوق می زد و می گفت کی باشد مرا با این افتخار بیاورند.

یکی از دوستان شهید سیداحمد مهدوی بودند که فرمانده ی شهید بودند و من متأسفانه ایشان را ندیدم که در مورد فعالیت های شهید سؤال کنم.

ترکش خمپاره توی گردن ایشان خورده و به ما گفتند که سرش از تنش جدا بوده، اینطور که من شنیدم ایشان سر نداشته.

آن موقع آنقدر ازدهام جمعیت بود که ما نمی رسیدیم برویم و ببینیم و تا ما از سر جاده تیکدر به گلزار رسیدیم ایشان را دفن کرده بودند.

خاطره ی دیگری از شهید به یاد دارم این است که یک روز عصر از ذوب آهن به خانه آمده و گفتند من می خواهم بروم قم، چون که قرار است امام خمینی (ره) به قم بیایند، بعد به اتفاق پدر و مادرم به قم رفتند و متأسفانه آن روز امام به علتی نیامدند و قرار شد روز بعد به تهران بروند و آنجا امام (ره) را ببینند و از آنجا که خیلی علاقه ی زیادی به امام داشتند به تهران رفتند و به هر وسیله ای به پیشواز امام رفتند و موقعی که بازگشتند خیلی احساس خوشحالی می کردند، چون آنقدر به امام نزدیک شده بودند که مادرم می خواستند عبای امام را بگیرند که مردم جلوگیری کرده بودند از ترس اینکه مبادا بخواهند آسیبی به امام بزنند و نگذاشته بودند مادرم امام را زیارت کند.

خاطره ی دیگرم در مورد زمانی است که شهید خبردار شده بود که منافقین می خواهند خرمن های گندم را به آتش بکشند، ایشان خود را به تیکدر رسانده و اعلام خطر کرده و گفته بود که خرمن های خود را جمع کنید که می خواهند آنها را به آتش بکشند، مردم هم سریع خرمن ها را جمع کردند.

پیام من این است که این انقلابی را که شهیدان با خون ریخته شده ی خود یاری کردند، با دست اندرکاران کشور همراهی کنید  نگذارید که آنها تنها باشند تا اینکه کشور خوبی داشته باشیم. 

مصاحبه با خواهر شهید

بسم الله الرحمن الرحیم

عباس برادر مهربان و عزیزی برای ما بود. هیچ وقت به ما توهین نکرد، متأسفانه ما او را از دست دادیم، خدا کند آن دنیا همنشین علی باشد. عباس پانزده روز قبل از شهادت خود آمد مرخصی و به دیدن تمام اقوام رفته و خداحافظی کرد. لحظات آخری که از مادرم خداحافظی کرد چند قدمی که رفت، برگشت و گفت مادر نزدیک بیا بعد سینه ی مادر را بوسید و گفت خواهش می کنم شیرت را بر من حلال کن. بعد دست مادر را بوسید و گفت جان تو جان محدثه دخترم و پای مادر را بوسید و گفت جان تو و جان محسن پسرم. من رفتم خداحافظ  وقتی که رفت من همان شب خواب دیدم، جایی مردم جمع بودند روی یک پشت بام، اسب سفیدی که سوار سبزپوشی داشت یک دفعه فردی گفت مشهدی موسی طناب را بُبر که از وقتش گذشت.در این لحظه سوار ناپدید شد و اسب میان جمعیت آمد، من با دیدن اسب دچار واهمه شده و از خواب پریدم، به شوهرم گفتم علی، عباس ما شهید می شود گفت شوخی می کنم، گفتم نه عباس شهید می شود، بعد من و خانواده ام به زیارت امام رضا (ع) رفتیم، آنجا برادرشوهرم می گفت رادیو را خاموش کنید که کبری گوش ندهد، گفتم چرا؟ گفت اگر بگویند فلانی شهید شده شما هم می گویید حتماً برادر من هم شهید شده. با این حال من متوجه نمی شدم که چه می خواهد بگوید، تا اینکه از سفر بازگشتیم وقتی به خانه رسیدیم دیدم بچه ها لباس مشکی پوشیده اند، گفتم چرا مشکی به تن دارید، گفتند ما الان می خواستیم جارو کنیم، سیاه پوشیدیم که کار کنیم، من گفتم نه شما راست نمی گویید، حتماً کسی از ما فوت کرده، در این لحظه برادر شوهرم گفت بیاد برویم تیکدر، گفتم چطور شده گفت مادرت پایش شکسته، گفتم نه حتماً مرده، گفت نه پایش شکسته و رفتم توی آشپزخانه دیدم کارت و عکس های هفتم عباس آنجاست، شروع کردم به گریه و زاری بعد سریع خود را به تیکدر رساندیم، آنجا خود م را روی خاک عباس انداختم و گریه و زاری می کردم، چند روز نمی توانستم غذا بخورم چون فرزند بزرگ خانواده بودم و بزرگ شدن او را به چشم دیده بودم و علاقه ی عجیبی به او داشتم.

در مورد ازدواجش خاطره دارم که یک سال عید نوروز بعد از سیزده بدر رفت خانوک به دیدن عمو، وقتی برگشت گفت من می خواهم با دختر عمو ازدواج کنم، گفتیم تو هنوز دو سال داری تا به سربازی بروی، برو سربازی وقتی برگشتی اگر دختر عمو را هم بخواهی به تو می دهند. گفت نه من همان دومی را می خواهم، اگر به سربازی بروم  کس دیگری با او ازدواج می کند، ما به پدر گفتیم خوب بیا به خواستگاری برویم، تا عباس خاطرجمع باشد، و به سربازی برود. پدرم هم به خاطر علاقه ای که به عباس داشت، قبول کرد و به خواستگاری رفتیم و تا زمانی که عباس سربازی بود ما به نامزدش سر می زدیم و روزهای عید برای او کادو می بردیم، برای عباس هم نامه می نوشتیم که ناراحت نامزدش نباشد چون ما مرتب به او سر می زنیم. عباس هم در نامه هایش می نوشت، دستتان درد نکند، کی باشد بیایم و جبران محبت شما را بکنم،  جبران محبت هم که کرد

یادمه یک روز پدرم و همسر عباس کرمان توی خانه ی ما بوند که در زرند ما می دانستیم که ساک عباس را آورده اند جلو در رفته و ساک را گرفته و توی گاراج پنهان کردیم که پدرم آن را نبیند ، وقتی که پدرم از اتاق رفت بیرون، ما سر ساک را باز کردیم و دیدیم که حوله اش توی یک پلاستیک است و هنوز هم نم داشت، چون که غسل شهادت کرده بود. یک دست لباس کردی برای محدثه و یک دست هم برای محسن توی ساک گذاشته بود. دیدن ساک او همه ی ما را منقلب کرد. عباس تا زمانی که توی سپاه کرمان بود بعضی اوقات توی خانه ی ما می آمد و همیشه به من می گفت کی باشد من محبت های تو را جبران کنم، او خیلی مهربان بود و توی طایفه تک بود، با همه مهربان و خوب بود و من در مورد و هر چه بگویم کم گفتم و السلام.

 

مصاحبه با خواهر شهید

من خواهر دوم شهید عباس وصال هستم. در مورد عباس باید بگویم که او خیلی زود بزرگ شد و رشد کرد ،بعد عباس رفت خدمت سربازی، آنجا چتر باز بود، مادرم خیلی ناراحت بود و می گفت چتر بازی خطرناک است ، تا اینکه دو سال خدمت تمام شد، بعد از آن داماد شد و برای زندگی همسرش را به تیکدر آورد و نزدیک دو سال زندگی کرد و از آنجایی که کار او در ذوب آهن ریگ آباد و از جهت رفت و آمد مشکل داشت برای زندگی به خانوک رفتند. مدتی توی خانه ی اقوام مستأجر بودند، بعد زمینی خریده و دو تا اتاق ساختند و به خانه ی خودشان رفتند. ما برای دیدن آنها به خانه شان رفتیم، آنقدر خوشحال بود که حد نداشت، دوربینی آورد و با ما عکس گرفت. یک دفعه پای من زخمی شده بود، عباس زن و بچه اش را توی خانه ی من آورد و گفت خواهرم نمی تواند حرکت کند ، تو کارهای او را انجام بده، زهرا هم یک هفته به من خدمت کرد تا من خوب شدم، خلاصه عباس خیلی مهربان و خیررسان بود، تا اینکه مصلحت خدا بود و قسمت شد که به جبهه رفته و شهید شد ، آخرین دفعه ای که می خواست جبهه برود شوهر من محمد را کنار قبرستان تیکدر می برد و یک نقطه از آن را نشان می دهد و می گوید من این دفعه شهید می شوم، این خاک من است، مرا اینجا دفن کنید ، بعد هم از همگی خداحافظی کرد و رفت، چند روزی که گذشت یک نفر در خانه ی آمد و محمد را صدا زد و با هم صحبت کردند، وقتی شوهرم محمد برگشت دیدم حالش متغیر است، گفتم خبری از عباس شده، گفت نه ، گفتم هر طور هست شده، آن شب تا صبح من خواب نرفتم، صبح دیدم بلندگو اعلام کرد عباس وصال شهید شده، هر کس می خواهد تشییع جنازه برود سرویس آماده است. من هم به اتفاق شوهرم رفتیم کرمان، آنجا از وضعیت عباس جویا شدیم به ما گفتند چون عباس توی سردخانه نبوده باید فوراً دفن شود. من با شنیدن این حرف توی سرم کوبیدم. آقایی که آنجا بود گفت خواهرش را اینجا آورده اید چه شود؟ و بعد مرا بیرون بردند، بعد به مسجد جامع رفتیم و صبر کردیم تا تشییع جنازه شروع شود، بعد هم او را تا تیکدر تشییع کرده و دفن کردند.

 

مصاحبه با خواهر شهید

بسم الله الرحمن الرحیم

اینجانب خواهر سوم عباس وصال هستم.

خاطرات من از شهید زیاد است، من از شهید چهار سال کوچکتر هستم، و از همان کودکی با هم بودیم، در کنار هم بزرگ شدیم، خاطره ای که مرا رنج می دهد این است که روزهای عاشورا مادرم نمی گذاشت عباس کفش بپوشد و یا آب بخورد و می گفت من تو را نذر کردم و باید این گونه باشی، چون مادرم فرزند اول و دومش دختر شده بود، نذر می کند که اگر پسری داشته باشد، روزهای عاشورا را نه کفش بپوشد و نه آب بخورد و از همان بچگی کفنی برای او دوخته بود که می پوشید و مقداری کاه گل هم روی سرش می مالید و تا عصر عاشورا به همین حالت پابرهنه و تشنه می ماند تا اینکه بزرگ شد و ازدواج کرد و زغالشویی ریگ آباد کار می کرد، یک روز آمد و گفت مادر من می خواهم عضو سپاه بشوم، مادرم گفت چرا، مگر کارت چطور است، گفت نه حالا دیگر انقلاب پیروز شده  و من باید جایی باشم که بیشتر به انقلاب خدمت کنم، بعد عضو سپاه شد، همیشه به اقوام سر می زد ، یک دفعه خانوک موقع برداشتن جای لوله ی آب برای خانه اش ، ذات الریه کرده بود و قرار بود بستری شود، گفته بود مرا به تیکدر ببرید، وقتی او را آوردند من گفتم حتماً می میرد، حتی فکر می کردم که شاید توی سپاه تیر خورده و تمام بدن او را می گشتم تا جای یک زخم را پید اکنم، یک دفعه  گفت خواهر این کار را نکن فقط دعا کن من نمیرم، بعداً که خوب شد به او گفتم عباس چرا گریه می کردی و می گفتی دعا کن که من نمیرم، حالا اگر مردی چه می شد؟ گفت اگر اینجا می مردم دستم به جایی بند نبود، من آرزو دارم مرگ من شهادت باشد. این مرگ بدون افتخار است من مرگ با افتخار می خواهم. شکر خدا از اینجا که رفتم تا ببینم خدا چه قسمت می کند. تا اینکه رفت کردستان، یک دفعه آمد مرخصی بعد از امام مرخصی می خواست به جبهه برگردد، برای خداحافظی آمد تیکدر ، من که ازدواج کرده بود، توی خانه ی خودم بودم، آمد دنبال من و گفت بیا برویم خانه ی مادر، رفتیم آنجا دنبال خواهرم فاطمه هم رفت و او را آورد، بعد به مادر گفت کشک بساب و گردو داخل آن بریز، ما می خواهیم دور هم باشیم، بعد به من گفت دست و پای مرا حنا کن، من فکر می کردم به خاطر پوتین ها پاهایش می سوزد، حنا آماده کرده و دست و پا و سرش را حنا کردم، وقتی من می خواست حمام کند، از آنجایی که خیلی با من صمیمی بود گفت :می خواهم به تو چیزی بگویم که به هیچ کس نباید بگویی، گفتم از شوخی هایی که همیشه می کنی و می گویی من کشته می شوم، باشد که من بدم می آید. گفت هر که بگوید من کشته می شوم اشتباه ی گوید، گفتم بله، گفت زری من این دفعه دیگر برنمی گردم، گفتم ما ظهری کشک داریم، تو دوباره مرا جوش می دهی، گفت: همین که گفتم من دیگه برنمی گردم، این حنا را هم به همین خاطر بستم. عباس روی سینه اش خیلی مو داشت، آنروز حرفی زد که خیلی مرا ناراحت می کند، گفت موهای سینه ی من با خون گردنم، آغشته خواهد شد. و خدا هم مرا ندا داد. خلاصه حمام کرد و بیرون آمد و آن روز ظهر دور هم بودیم ، دخترش محدثه چهار ساله بود و همیشه به من می گفت عمه جان من هیچ چیز نمی خواهم فقط به بابا بگو نرود و اینجا بماند. بعد عباس موتورش را گرفته و خانه گذاشت و گفت این موتور را جایی نبرید چون بعداً تعلق به صغیر می گیرد. بعد به اتفاق یکی از دوستانش که ماشین داشت، رفتند خانوک که از آنجا برود کردستان. بعد رو به پدر و مادرم کرد و گفت شما اگر ناراحت هستید بیایید همراه برویم خانوک وقتی که از در خارج می شد به قلب من الهام شد که دیگر او را نمی بینم ، خیلی ناراحت بودم و اشک می ریختم، عباس می رفت و برمی گشت و می گفت زری این کار را نکن با این کارهایی که تو می کنی معلوم نیست لیاقت داشته باشی خواهر شهید باشی، چرا اینکار می کنی؟ گفتم دست خودم نیست، اصلاً امروز تو را طور دیگری می بینم گفت چطوری، گفتم فقط قلبم درد می کند تو داری می روی، انگار دیگر تو را نمی بینم ، دستش را روی قلب من گذاشت و مرا محکم توی سینه اش فشرد  و گفت حالا قلبت آرام گرفت، گفتم بله، بعد عباس رفت و همان روز شد که من دیگر او را ندیدم. خانوک هم با مادرم و همسرش خداحافظی کرده بود و اینطور که من شنیدم پسرش هم مریض بوده و عمویم به او می گودی محسن مریض است نرو، می گوید عمو بچه ی من هم بنده ی خداست اگر مرد به خاکش کن و اگر هم نمرد بهتر. بعد رفت و به شهادت که مرادش بود رسید. زمانی که من می خواستم دخترم را به دنیا آورم مرگ را جلوی چشم خود می دیدم. در آخرین لحظات گفتم عباس حیف نیست من خواهر شهیدی باشم و بمیرم. در این لحظه مثل این که با من بود و صدایم را شنید ، زندگی دوباره یافتم و فرزندم به دنیا آمد. شهدا خیلی مراد می دهند یک نفر از اقوام خودمان چندین سال بچه دار نمی شد، نذر کرده بود که اگر خداوند به او فرزندی داد، سینه ریز طلای قیمتی خود را به محدثه دختر عباس بدهد ، چون چندین سال دکتر رفته بود و قطع امید کرده بودند، بعد از این نذر دوباره رفته بود دکتر به او می گویند چه کار کردی، حامله شدن شما غیرممکن بود، نزد کدام  دکتر رفته اید، دکتری در کار نیست فقط هدیه ی ناقابلی را نذر دختر فلان شهید کردم که مراد گرفتم، این هم از برکات شهید.

یک دفعه هم من ناراحتی داشتم و نمی توانستم با کسی درد و دل کنم، تحمل آن مشکل هم برایم غیرممکن بود. یک شب نیت کردم  و گفتم خدایا من اگر شبی خواب خوبی دیدم که با ناراحتی های خود می سازم، اگر خواب بدی دیدم یک کاری به روز خودم می آورم تا از سختی ها نجات پیدا کنم. شب خواب دیدم توی امام زاده ی سراسیاب هستم و گریه می کنم و توی عالم خواب با خود می گفتم من این دفعه دیگه خودم را می کشم، یک دفعه دیدم برادرم عباس با لباس رزمی در حالی که ساکش را به دست داشت آمد کنار من نشست و گفت زری ناراحت تو چیه؟ گفتم تصمیم گرفتم خودم را نابود کنم، گفت اینطور تصمیم ها نمی گیرند به تو هم می شه گفت خواهر شهید، یک دفعه دست کرد توی کیفش یک شیشه گلاب بیرون آورده و توی یک لیوان ریخت داد به من خوردم، بعد گفت حالا کجات درد می کند، گفتم سینه ام، دستش را روی سینه ام کشد و گفت حالا دیگر جایی از بدنت درد می کند، گفتم نه، بعد خداحافظی کرد و رفت. بعد وقتی که از خواب بیدار شدم اصلاً هر کس هر چه به من می گفت حس می کردم دارند با من تعارف می کند، دیگر بدم نمی آمد و ناراحت نمی شدم و از آن روز بود که فهمیدم نه تنها برادر من بلکه هر شهیدی این نعمت را دارند و امیدوارم که ما هم بتوانیم راهشان را ادامه دهیم و در قیامت از شفاعت آنها برخوردار باشیم، از تمام خانواده های شهدا توقع دارم که صبر داشته باشند و خون شهیدشان را پایمال نکند و از مسئولان کشور می خاهم که موقع رأی گیری کاری بکنند که خون شهدا پایمال نشود. خون شهدای کردستان و جنگ فقط به خاطر جمهوری اسلامی به زمین ریخت، ما هم باید آن را حفظ کنیم به لطف خداوند و عنایت خون همین شهدا

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

 

 مطالبی از شهید در ادامه مطلب

 

مصاحبه با برادر شهید

اینجانب حسین برادر شهید عباس وصال هستم. در مورد زندگی نامه برادرم باید بگویم که ایشان فرزند سوم خانواده بودند و پنج سال هم از من بزرگ تر بود. از آنجایی که من علاقه ی زیادی به ادامه تحصیل داشتم و از طرفی آن زمان مشکلات مالی زیاد بودند و در روستای ما امکان ادامه تحصیل نبود و عباس هم به همین علت نتوانسته بود ادامه تحصیل بدهد، تکیه زیادی روی ادامه تحصیل من داشت. من تا کلاس پنجم ابتدایی تیکدر تحصیل کردم و برادرم گفت من حاضرم خودم کار کنم تا خرج تحصیل تو را درآورم و تو به کرمان رفته و درست را ادامه دهی و خداییش غیر از دو برادر ما مثل دو تا دوست بودیم با اینکه پنج سال اختلاف سنی داشتیم ولی واقعاً همدیگر را درک می کردیم. من سال اول راهنمایی را کرمان شروع کردم ، آنجا اتاقی گرفته بودیم که من درس می خواندم ایشان کار می کرد. عباس از همان بچگی سر پر شوری داشت و می توان گفت که این دنیا برایش حالت تنگی و قفسی داشت .

عباس مدتی قبل از سربازی خود را توی ذوب آهن شروع به کار کرد و بعد رفت سربازی . زمان آموزشی توی پادگان 05 کرمان بود. وقتی که رفت سربازی من خیلی احساس تنهایی می کردم. بعد از اینکه دو ماه آموزشی تمام شد از آنجا که پیچیدگی جسمانی و آمادگی روحی او زیاد بود برای قسمت هوابرد شیراز انتخاب شد و ادامه خدمت را در شیراز سپری کرد تا وقتی که شیراز بود من با پدر و مادر به دیدن او رفتیم من آن موقع سوم راهنمایی بودم. آنجا تمام دوستانش از جمله شهید محمد تیکدری تعریف می کردند که عباس چندین مرتبه به خاطر چتربازی تشویق شده و رتبه ی اول را آورده و هنوز هم تشویق نامه های او موجود است. ایشان چهارده مرتبه از هواپیما می پرد، عباس سرگروه چتربازان بوده و به او کارت چتربازی می دهند، به من گفته خود عباس سازمان امنیت و اطلاعات و ساواک قدیم معمولاً روی تیم های هوابرد دست می گذاشت و اینطور که تعریف می کرد از او خواسته بودند که توی ارتش بماند و خدمت کند و ایشان با اینکه سطح سواد پایینی داشت اما فکر بازی داشت و تحقیق کرده و فهیمده بود که اطلاعات دست روی تمام نیروهای هوابرد می گذارد تا برای ساواک کار کنند و وقتی که عباس قبول نکرده بود که بماند و گفته بود می خواهم بروم او را گیر داده بودند. یک دفعه تعریف می کرد که توی پادگان 05 شیراز از چهار نفر بودیم، روز اول وقت نماز شد و به سرگروهبان گفتیم ما می خواهیم نماز بخوانیم، کجا باید برویم گفته بود توی ارتش نمی شود، چنین شوخی هایی کرد می خواهید نماز بخوانید بروید روی محوطه، بعد ما وضو گرفته و توی محوطه به نماز ایستادیم، سرگروهبان هم موضوع را به بالا اطلاع داده بود و این دلیلی شد که اولین نماز خانه توی هوابرد شیراز ساخته شود. به هر حال خدمت ایشان تمام شد و آمد کرمان، بعد از آن ازدواج کرد و صاحب دو فرزند به نام محدثه و محسن شد.

قبل از انقلاب عباس توی ذوب آهن ریگ آباد قسمت نیروگاه برق فعالیت داشت. در کنار کار به فعالیت های انقلابی هم می پرداخت. یک دفعه باخبر شده بود که عده ای می خواهند به خانوک رفته و مردم را بزنند. در آن لحظه یک نفر آمده بود یک بنز آجر توی زمین عباس خالی کند، عباس به او گفت صبر کن با همین آجرها بالای ده برویم که اگر از طرف ارتش کسانی آمدند مردم را ببرند با همین بنز آنها را دربدر کنیم.

آن موقع خیلی ها در فعالیت های انقلابی شرکت می می کردند و عباس رابطی بود بین خانوک و تیکدر، چون این دو روستا همدوش هم در فعالیت ها شرکت داشتند. یادمه گروهی از بچه ها بوند که به روستاهای اطراف از جمله کاظم آباد، ده زیار و چترود رفته  و عکس شاه را پاره می کردند و یادمه که بعضی جاها عده ای ما را نفرین می کردند و می گفتند چرا عکس شاه را پاره می کنید.

بعد از انقلاب هم که سپاه شروع به کار کرد ، اول به عنوان کمیته ی انقلاب شروع به کار کرد و اعضای آن چوب به دست می گرفتند و هنوز اسلحه ای نداشتند و ایشان جزء اولین کسانی بود که عضو سپاه شد و نامه ای تحت عوان مأموریت از ذوب آهن برای سپاه گرفت و مدتی با سمت معاونت سپاه ریگ آباد خدمت کرد. آن موقع فردی به نام جلال کمالی که جزء مجاهدین خلق بود توی سپاه نفوذ کرده و به عنوان رئیس سپاه ریگ آباد کار می کرد و از بالا هم توسط برادر و پسرعمو و مشاور زاده ها حمایت می شد که اینها رهبران سازمان مجاهدین خلق در کرمان و سیستان و بلوچستان و هرمزگان بودند که جلال کمالی را به عنوان نیروی نفوذی توی سپاه جا داده بودند و هر روز هم با عباس درگیری داشت. حتی یک دفعه که عباس باخبر شده بود قرار است یک بنز تریاک از چترود عبور داده شود و رفته بود برای دستگیری آن و اینطور که تعریف می کرد آن شب چند گلوله از نزدیک گوش او رد شده بود، باز هم آقای کمالی موقع بازگشت عباس با او درگیر شده و گفته بود چرا بدون اجازه ی من رفتی، عباس هم جلوی او می ایستاد، جلال کمالی که چنین دیده بود و نفوذ زیادی هم داشت می خواست او را از سر راه خود بردارد ولی از آنجایی که حق با انقلاب و  وجهه ی سیاسی آقای کمالی خیلی زود رو شد و او را کنار زدند.

بعد از این ماجراها عباس به عنوان رئیس دادگاه انقلاب کرمان منتقل شد ولی این موضوع را به ما نگفته بود و این طور که ما بعد خبردار شدیم توی دادگاه هایی که آقای خلخالی می گرفتند سه تای آنها را عباس شخصاً شرکت کرده بود. آنجا عباس کار می کرد و آقای دیگری هم به نام عباس جمالی زاده در قسمت دیگری کار می کرد، من بعضاً آنجا می رفتم، آقایی بود به نام گلزار که به اتفاق عباس مسئولیت مبارزه با مواد مخدر را هم داشتند و با اینکه برای بازرسی به خانه ها هم می رفتند بعد از شهادت حتی کسانی که محکوم بودند سر قبر عباس آمده و گریه کردند و می گفتند برخورد ایشان باعث شده که ما دیگر دنبال خلاف نرویم. یادمه یک سیدی تعریف می کرد که وقتی با حکم دادگاه به خانه ی ما آمد، همسرم گریه کنان کنار در رفته و به او گفت شما که دارید شوهر مرا می برید من چهار تا دختر بزرگ توی خانه دارم آنها را چکار کنم. عباس رو به همسرم گفت اگر شما بودید چه می کردید؟ همسرم گفت اگر محبت کنید و او را با خود نبرید من او را همین جا ترک می دهم. جالب اینکه وقتی روز هفتم عباس آن سید با همسرش آمده بود پرسه، خیلی سرحال بود و مثل اینکه بعد از 18 سال اعتیاد را همان شب ترک کرده بود و می گفت هر چه دارم از محبت عباس دارم چون آن شب عباس سر پلاستیک تریاک را باز کده و آن را داخل حوض آب انداخت و گفت من تریاک را با خود نمی برم که باعث گرفتاری نشود ولی توی دادگاه اگر از همسرت و فرزندانت خجالت نمی کشی از جدت خجالت بکش و همین حرف را که به من زد مثل اینکه همان جدم کمکم کرد، کلاً زندگی و سرنوشت من عوض شد. آن زمان آقای بانک رئیس سپاه کرمان بود، آقای کلانتری هم مسئولیت داشت که بعد از شهادت همین آقای کلانتری تعریف می کرد که عباس از نیروهایی بود که من از خودم بالاتر قبولش داشتم و وقتی از زحمات او نام می برد ما می فهمیدیم که در ظاهر هیچ  چیز را نشان نمی داد و سعی می کرده خود را خاکی نشان دهد، اما در باطن مقامات زیادی را داشت. بعداً توی جریان درگیری های منطقه ی سیستان و بلوچستان که توی ایرانشهر شده بود عباس به اتفاق عده از بچه های سپاه کرمان رفته بودند ایرانشهر و بعداً خودشان تعریف می کردند که توی یک مدرسه مستقر شده بودیم، مردم که علیه ما تحریک شده بودند، سپاه و ژاندارمری را خلع سلاح کرده بودند و درگیری شدیدی صورت گرفته، من به بچه ها گفتم من این درگیری را همین امروز فرو می نشانم، هر کدام که با من هستید اینجا یک عاشورای دیگری است. بچه ها همه اعلام آمادگی کرده و به خیابان ریختیم بعد به بچه ها گفتم هر وقت من علامت دادم ، پاهای اشرار را هدف بگیرید ، این نطفه ی آمریکاست که باید بخشکد و این نقشه ای است که می خواهد سیستان و بلوچستان را از ایران جدا کند. بعد رو به گروه درگیر کرده و گفتم پراکنده شوید، اما گوش نکردند ، ما هم پاهای ستون اول را هدف گرفتیم، چند گلوله شلیک نشده بود که دیدیم کل راهپیمایی از هم پاشید و جالب اینجاست همان افرادی که علیه ما راهپیمایی کرده بودند بعداً اعلام پشتیبانی از سپاه کردند و این نمونه ای از فعالیت های اوایل انقلاب شهید است که نمونه ی آن در خرمشهر هم بود که می خواستند یواش یوایش خیلی مناطق را از ایران جدا کنند. حالا مسئله ی خوزستان را کسی دیگری راه انداخت و غائله ی سیستان و بلوچستان را کسی دیگر.

خاطره ی دیگری از عباس دارم در مورد وقتی است که آمده بود کرمان، من به او گفتم تو زن و بچه داری و نباید بروی کردستان، اگر قرار باشد کسی برود من هستم. گفت هر کس توی گور خودش می خوابد، من لباسی به تن دارم که نسبت به آن تعهدهی دارم و باید انجام دهم، چون عباس و عده ای دیگر که ده نفر بودند انتخاب شده بودند که به کردستان بروند و قبل از آن می بایست یک دوره سلاح های سنگین را ویران طی کنند ، من هم که خدمت سربازی را تهران سپری می کردم یک روز دیدم که عباس با لباس شخصی آمده جلوی پادگان از آنجایی که عباس لباس شخصی داشت نمی توانست داخل پادگان شود و از طرفی ماه رمضان بود و من هم نمی توانستم بیرون بروم، برای همین از فرمانده خواستم که اجازه دهد عباس داخل پادگان شود، فرمانده گفت غیرممکن است، فرمانده بالاتر هم نمی تواند چنین تصمیمی بگیرد بعد که با عباس ملاقات کرد اولین برخوردی که از او دید گفت اجازه دارید بیایید توی پادگان، تمم مسئولیتش را هم خودم قبول می کنم. عباس آمد شب هم آنجا ماند و فردا ما با هم بودیم ، عصر هم برگشت کردستان. بعداً که خبر شهادت ایشان از رادیو اعلام شده بود، جالب اینجا بود که کل واحد ما و دژبان ها که با او برخورد داشتند به شدت ناراحت و عزادار بودند، من آخرین نفری بودم که باخبر شدم، بقیه ی واحد ساعت دو شنیده بودند که رادیو اعلام کرده بود ده نفر از سطح ایران در کردستان شهید شده اند که یکی از آنها برادر من بود ولی بچه ها نگذاشته بودند که من باخبر شوم. بعداً که من شنیدم خیلی ناراحت شدم چون دفعه ی آخری که عباس به کردستان رفت از راه آهن به من گفت مرخصی بگیر و بیا تو را ببینم ولی متأسفانه با مرخصی من موافقت نشد و من سعادت نیافتم روزهای آخر با او باشم ولی دفعه ی آخری که با هم بودیم همش می گفت من دیگر برنمی گردم و خیلی ناراحت بودم و گفت محسن حالش خیلی بد بوده و من گفتم خوب می ماندی و ده روز دیرتر می رفتی گفت من مال خودم نیستم و خودم نمی توانم تصمیم بگیرم، من اصرار کردم که برگردد و گفت من فکر می کردم که حرف های مرا می فهمی، گفتم خوب بعضی از حرف های تو را می فهمم ولی بعضی دیگر واقعاً برایم قابل درک نیست. گفت مسئله اینجاست که می خواهند ایران را از هم بپاشند، آن وقت من چطور می توانم توی خانه ام بنشینم و دشمن به هدف خود برسد، بچه ی من هم اگر مُرد او را خاک می کنند. در لحظات آخر دیدارمان من حس می کردم دیگر او را نمی بینم، ده پانزده روز بعد از رفتن او من خواب دیدم که جایی بودم که تیر به کمرم خورد و من هر چه دست بردم دیدم خون از جای آن نمی آید برای یکی از دوستان تعریف کردم و او هم بنده ی خدا تعبیر بر خوبی کرد اما من هر لحظه ی توی وجودم انتظار حادثه ای را می کشیدم، تا اینکه پنج شش روز بعد گفتند تلفن شما را می خواهد وقتی که رفتم دیدم از سپاه کرمان است و گفتند که پدرتان بیمار شده ، من گفتم نه بابای من طوریش نبوده بدون شک برادرم طوری شده فکر کنم فرمانده ی سپاه کرمان آقای کلانتری بود و گفت شما به چه دلیل این حرف را می زنید گفتم من چیزی نشنیدم فقط دلم گواهی می دهد که اتفاقی افتاده گفت نه طوری نیست فقط زخمی شده و او را کرمان آورده اند ، شما به هر شکل که هست خودتان را برسانید. البته قبل از آن با فرمانده لشکر صحبت کرده بود و من می دیدم که همه توی خودشان هستند و چیزی نمی گویند، بعد مسئول پادگان زنگ زد فرمانده و مرا به قم فرستادند و با اینکه تلاش زیادی کردم اما به تشییع جنازه نرسیدم. من وقتی که به کرمان رسیدم دلم نمی خواست کسی با من صحبت کند، و نمی خواستم کسی در مورد  عباس چیزی بگوید، وقتی چهره ی محسن کوچولو پسر برادرم و مادرم را می دیدم دنیا روی سرم خراب می شد، از آنجا که عباس جزء اولین شهدا بود تحمل چنین مصیبتی برایمان مشکل بود بعداً که شهدای زیادی تقدیم جمهوری اسلامی شد موضوع فرق کرد، اما آن زمان کل ایران تنها ده شهید بود که درک آن برای ما مشکل بود و مردم آمادگی نداشته و هضم چنین موضوعی برای خانواده ی ما مشکل بود و البته برای من عزای عباس سخت تر از بقیه بود و هنوز هم هیچ کس دردم را نفهمیده و در کل می خواهم بگویم که بعد از عباس از همه چیز بریده بودم و اما شرایط زندگیم را عوض کرد و خیلی زمان برد که به خودم بقبولانم که رفته ولی ایشان ارزش رفتن را داشت ولی رفتنش سدی بر نرفتن بود و از آنجایی که من مدت زیادی در جبهه بودم و در مشکل ترین واحد که کمترین کسی حاضر به انتخاب آن می شود یعنی واحد اطلاعات عملیات خدمت می کردم و همان روزها خیلی که جبهه بودم یک شب قبل از عملیات خواب دیدم در منطقه ای قرار داشتم که افق سبز بود، لنکروسی کنار من ایستاد و عباس از آن پیاده شد، در حالی که لباس آبی پوشیده بود جلو آمده و مرا بوسید و پشت  ماشین نشست که برود، من گفتم صبر کن من هم می آیم، گفت نه مادرمان منتظر توست تو نباید بیایی، و حرکت کرد در این حین پرچمی روی ماشین باز شد و شروع به باد خوردن کرد که روی آن هم نوشته بود نصر من الله و فتح قریب و بعد از این خواب جریان عملیات والفجر 3 شد که مشکلاتی به وجود آمد که حتی در دوازده کیلومتری مهران ایران خاک ریز کرد و عراق پانصد تا تانک یک دفعه وارد خاک ایران کرد در سمت تپه های قرار ایران که ما انتظار شکست نیروهای خودی را داشتیم که یک دفعه خداوند لطفی کرد و سرنوشت جنگ معجزه  آسا به نفع ایران تمام شد و من معنی نصرمن الله و فتح قریب پرچم را در خواب فهمیدم و همان شب عملیات بود که من برای خنثی کردن مین رفته بودم و یکی از دو چاشنی مین را کشیدم که یک دفعه مین منفجر شد و دست من زخمی شده و من بیهوش شدم، اما لیاقت شهادت پیدا نکردم، بعد از این موضوع یکی از دوستان می گفت وصال تو بوی شهادت می دهی و من می گفتم حاج آقا من خواب خودم را دیده ام من ماندنی هستم ، ماندنی که باید زجر بکشم ، البته خیلی از دوستان من شهید شدند و واحد اطلاعات هم طوری بود که هر که وارد آن می شد از گناه پاک می شد اما مقدرات چیز دیگری بود و من ماندم. در مورد اخلاقیات و روحیات عباس باید بگویم که زیر بار زور نمی رفت و همه هم این را قبول داشتند. خصوصیت دیگر ایشان مردم داری بود و در کنار آن خیلی هم گذشت داشت. در ضمن اعتقادات عجیبی داشت، همیشه به من می گفت خدا به هر بنده ای به اندازه  ای چیز خاصی را می دهد، گفتم چطوری گفت هر که هر چقدر بتواند خرج کند خدا هم همان قدر به او می دهد ، بعضی ها واقعاً می توانند خرج کنند بعد خرج نمی کنند خدا هم به آنها می دهد و آن کس هم که می بینی واقعاً خرج می کند و خدا هم به اندازه ی خرج کردنش به او می دهد، گفتم پس چه می شود که عده ای خرج نمی کنند اما سرمایه دارند، گفت که آنها امانت نگه دار شیطانند. امانت شیطان پول است و شیطان آن را توی دست امانت داران خود می گذارد. کسانی که پول در اختیار دارند و هیچ کاری برای رضای خدا انجام نمی دهند، این امانت نگه دارهای شیطانند  و هیچ ربطی به انسان ها ندارند. منظور من انسان ها بود و هر اندازه که انسان بتواند از  نعمت های خدا استفاده کند خداوند هم به او می دهد و همین طور که عقیده اش چنین بود عمل هم می کرد ولی می گفت خدا کند هر کس به اندازه ی ظرفیتش دریافت کند و می گفت اگر کسی را خدا بخواهد به زمین بزند ، کسی نمی تواند بلندش کند و اگر کسی را هم خدا بخواهد بلند کند کسی نمی تواند او را به زمین بزند.

در مجموع می توان گفت من که اینقدر به ایشان نزدیک بودم نتوانستم ایشان را بشناسم و می توان گفت که اکثراً ایشان را بعد از شهادت شناختند  و عکس های تشییع جنازه ی او را که من دیدم نشان می داد که چه طور با شکوه بود و بعداً هر کسی از دوستان و آشنایان را می دیدم می گفتند ایشان وقتی می خواسته برود آمده و از ما خداحافظی کرده مثل اینکه می دانسته که رفتنی است.

در مورد نحوه ی شهادت ایشان اکثراً تعریف می کردند که قرار بود نیروهایی که آنجا بودند برگردند که یک دفعه می گویند یک گردان از ارتش در محاصره گیر کرده و چند نفری باید برای کمک بمانند و این طور که گفته شده عباس اولین کسی بوده که اعلام آمادگی کرده و از ماشین پیاده شده و گفته ارتش هم برای انقلاب خدمت می کند و می توان گفت اولین نقطه ای که ارتش و سپاه در کنار هم کار کردند اینجا بود. شهید اسلام پناه هم همراهی خود را اعلام کرده و مانده بود که ایشان هم جزء ده نفری بود که با عباس شهید شدند و این طور که من شنیدم گروه آنها در تپه ها محاصره شده و از بالا به طرف آن ها تیر اندازی می شود که ترکش خمپاره به طرف عباس می خورد و از ناحیه سر و گردن زخمی می شود و کسانی که جنازه ی او را دیده اند همین مطلب را می گویند.

ایشان از همان اول با چشم باز راه خود را انتخاب کرده بودند و این طور نبود که کورکورانه دنبال یک راهی را بگیرند و آنچه خداییش باید گفت این است که مردم و خانواده ها فقط به شهید پروری تکیه نکنند حداقل ببینند خواست آنها چه بود و هدفشان چه بود، آیا همه خون دادند و هدفشات تبعیض بود آیا این بود هک هر کس با هر عنوانی باعث هجوم فرهنگی شود چیزی که حضرت آیت الله خامنه ای خیلی روی آن تأکید دارد و نگران است و دشمنان هم از هیچ راهی نتوانستند این ملت را از پای درآورند نه به وسیله ی جنگ قائله ی کردستان و سیستان و بلوچستان و خوزستان و جریان شمال که همه ی اینها که رشته بودند پنبه شد و تصمیم گرفتند تهاجم فرهنگی را به وجود آورند  چون دیده بودند در جنگ هر قطره خونی که به زمین می ریزد ده تا بلند می شوند و در این زمینه ها ما مشکلی نداریم و از این جهات به نتیجه ای نمی رسند، هجوم فرهنگی شد و اولین کسانی که موردنظرشان بودند جوانان بودند که نیروها و منابع کشور محسوب می شدند و ما باید حواسمان جمع باشد و دقت کنیم هدف شهداء فراموش نشود. آنها نمی خواستند کشته شوند که ازشان به عنوان شهید نام برده شود بلکه هدف عالی تری داشتند  و ما باید بنشنیم و فکر کنیم که چرا اکثر اوقات دنبال نقطه ضعف ها می گردیم و یک دفعه هم بیاییم نقطه ضعف ها و قوت ها را کنار هم بگذاریم، بعد قضاوت کنیم، مثلاً اگر فردی خدمات زیادی به این مملکت کرد آیا با یک اشتباه کوچک تمام خدماتش زیر سؤال می رود، و ما در قرآن داریم مثقال ذره خیرا یره و مثقال ذره شرا یره، ذره ای خیر و ذره ای شر هر دو به حساب می آید حتی خیر همان قدر که نیت کسی خدا به حساب می آورد اما شر تا انجام ندادی خدا به حساب نمی آورد،  حال که انسان خلیفه ی خدا در زمین است چرا رفتارهای موردپسند خدا را فراموش کرده و خداوند این قدر مهربان است و ما بنده ها اینقدر نامهربان و ما با توجه به هجوم فرهنگی که دارد جوان ها را از اسلام جدا می کند ، ما نباید خودمان آب به آسیاب دشمن بریزیم  برای مثال اگر یک جوانی روی ناآگاهی مثلاً موی خود را یک فرم دیگری گذاشت ما باید کاملاً او را کنار بگذاریم، آیا خون شهدا راضی است که جوان ناآگاه را طرد کنیم و هزار یک برچسب هم به او بچسبانیم، نه این درست نیست، بلکه باید از راه خودش وارد شد ، دشمن دست روی این جوان گذاشته کاری به دیگران ندارد و خدا می داند این شهدا هر کدام که رفتند در نگاه آخرشان حرف های زیادی به ما گفته اند و خواسته اند که خونشان را هدر ندهیم و بهتر این است که قبل از نام بردن هر یک از شهدا ای کاش یک کنگره شهیدشناسی برگزار می شد. ای کاش قبل از بردن اسامی آنها و معرفی ظاهر آنها ایده های آنها مرور می شد، مثالاً شهید ابراهیم رضایی یکی از شهدایی بود که واقعاً ستون لشکر بود و حاج قاسم موقع شهادت ایشان گفت که یکی از ستون های لشکر شکست. یادمه یک دفعه ابراهیم رضایی رفته بود مرخصی هنوز چند روزی نگذشته بود که دیدم برگشت، گفتم ابراهیم چرا برگشتی گفت هیچی دعا کن جنگ تمام نشود گفتم چرا گفت دعا کن اگر می خواهد جنگ تمام شود عمر ما زودتر تمام شود. بیا برویم توی بازار ببین چه خبره، مردم دارند کلاه سر هم می گذارند، مردم دو دستی دنیا را گرفته و ابسته به دنیا هستند . بعداً هم که این شهید عزیز شمیایی شد و ایشان را اعزام کردند خارج، پدرش تعریف می کرد که  سه دفعه به هوش آمده و هر سه دفعه گفته بچه ها در چه حالند و چه کار می کنند. آخرین دفعه به او گفته بودند بچه ها فاو را فتح کردند و گفته بود الهی شکر و بعد تمام کرده بود. خلاصه توی نگاه تمام شهدا در آخرین لحظات هزاران حرف نهفته است و ما همه ای کاش حداقل مرده پرست نباشیم. قبل از پرداختن به مسائل ظاهری به افکار آنها توجه کنیم.

در مجموع باید عرض کنم که از خدا به ایشان لطف کرد چون وابسته به خدا بود و خداوند فرموده اگر کسی به واقع عاشق من باشد من عاشقش خواهم شد و اگر هم عاشقش شدم می کشمش و عشق من در نهایت خونش را می ریزد و شهدا به این حد رسیدند که جانشان را در راه خدا دادند و ما در مجموع باید بدانیم که اینها برای چه رفتند و چه ایده ها و افکاری داشتند؟ آیا ما داریم راه آنها را ادامه می دهیم یا نه و من باید بگویم که عباس واقعاً شناخته بود و طی مدت نوزده سالی که ما با هم بودیم چون عباس 25 سالگی شهید شد و من نوزده ساله بودم، اگر نه سال را کنار بگذاریم من ده سال در کنار او بودم ولی نشناختمش و شناخت من از او ظاهری بود چون عباس مثل آب بود و من مثل ماهی و تا موقعی که ماهی را از آب نگیرند نمی داند که چیست . موقعی که خدا او را از ما گرفت و برد تازه من فهمیدم که او کیست ولی باز هم برای پایان عرض باید بگویم که :

بسی گفتند و گفتیم از شهیدان

                             شهیدان را شهیدان می شناسند.

شهیدان خودشان می دانند که چکار کرده اند ، ما چیزی نمی توانیم در مورد آنها بگوییم که لایقشان باشد.

والسلام





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 6 دی 1389 :: توسط : خادم الشهداء
درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ: خادم الشهداء
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو