تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك - شهید علیرضا عربنژاد فرزند مهدی
 
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك
 
 

 

                                           

شهید علیرضا عربنژاد فرزند مهدی در سال 1342 در شهر خانوك به دنیا آمد وهمچنین در سال 2/01/1361در عملیات فتح المبین در منطقه دشت عباس به درجه رفیع شهادت نائل آمد

مصاحبه با پدر شهید

بنام خدا من مهدی عربنژاد پدر شهید علیرضا عربنژاد ساکن خانوک هستم 56 سال سن و تا ششم ابتدائی قدیم تحصیلات دارم شغلم کشاورزی است دارای پنج فرزند هستم که شهید دومین آنها بود علیرضا روز ششم دی ماه هزار سیدوچهل و دو در همین خانوک بدنیا آمد دوران ابتدائی را در مدرسه علوی خانوک به اتمام رساند و برای ادامه تحصیل به کرمان رفت دوران تحصیلی دبیرستان علیرضا مصادف بود با انقلاب اسلامی که او ضمن تحصیل در کارهای انقلابی از جمله تظاهراتها شرکت می کرد حتی شبها به اتفاق دوستانش به اماکن فساد از قبیل مشروب فروشیها حمله نموده و به تخریب آنها می پرداختند بعد از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی تحصیل را رها کرده و به عضویت سپاه پاسداران در آمد و ماموریتهای خود را در رابطه با مبارزه با سوداگران مرگ و عناصر ضد انقلاب شروع نمود یک ماموریت چند ماهه هم به کردستان داشت با شروع جنگ تحمیلی به جنوب کشور اعزام شد سرانجام در تاریخ دوم فروردین ماه سال 1361 در سن 19 سالگی در یکی از محورهای عملیاتی شهرستان شوش بعنوان فرمانده دسته پیاده در لشکر ثارا.. یا زهرا گویان در عملیات پیروزمند فتح المبین به شهادت رسید علیرضا پسر بسیار خوش اخلاقی بود در خانه بیشتر با مادرش صمیمی بود از نظر مذهبی مقید به قوانین اسلام بود به انقلاب هم علاقه خاصی داشت صحبتهایش همیشه سنجیده خوب بود کلامش معنی دار بود و از همان اول معلوم بود که سرانجام خوبی دارد از بین برادرانش با حسین صمیمی تر بود من دوست داشتم علیرضا آینده خوب و موفقی داشته باشد اما سرنوشت هر کس دست خداست و مقرر شده اوست علیرضا علاقه زیادی به محمد رضا باهنر داشت و مدتی هم در کرمان پاسدار ایشان بود محمد رضا باهنر برادر شهید باهنر بود از نظر تفکر و هوش و ذکاوت علیرضا از بقیه بچه های من و دوستانش بهتر بود از نظر ظاهری هم رشیدتر و رساتر از بقیه فرزندان من بود اینطور که من شنیده ام در جبهه نیز بسیار فعال بوده خبر شهادت او چند روز بعد از شهیدشدن وی به ما رسید و همراه شهید عبدا... عربنژاد تشییع شده و در خانوک دفن شدند هدف علیرضا از رفتن به جبهه باز شدن راه کربلا بود و من از مردم می خواهم به احترام خون شهدا پیرو خط امام باشند و اسلام را تقویت کنند

 

مصاحبه با مادر شهید

 بسم ا... الرحمن الرحیم من عصمت عربنژاد مادر شهید علیرضا عربنژاد هستم 55 سال سن دارم و خانه دارم از همان ابتدا ساکن خانوک  بودم علیرضا هم در همین خانوک بدنیا آمد موضوع جالب توجه این بود که تا دو روز اصلا خوابش نمی برد و از همان اول چشمهایش باز بود و به اطراف نگاه می کرد از هما اول جلف به نظر می رسید و من می گفتم او در آینده فرد پرکاری خواهد شد تا دو سال و نیم اول خیلی گریه می کرد و می بایست همیشه مواظب او باشم ولی وقتی که بزرگ شد الحمدا... فرد خوبی بود تا سال ششم ابتدائی قدیم را همین خانوک سپری کرد از نظر درسی خوب بود هیچ وقت مردود نشد معلمهای او از دست علیرضا راضی بودند در خانه اهل کار خطا نبود در خواستهایش را معمولا به خودم می گفت اگر نمی توانستم کاری برایش انجام دهم گذشت می کرد من دوست داشتم او در آینده به مقامات علمی برسد و در جمهوری اسلامی خدمت کند بیشتر می خواستیم درجه دار شود خود علیرضا نیز رضایت مرا مد نظر داشت دوران متوسطه خود را کرمان نزد برادرش حسین سپری کرد و مواقع بیکاری را در کارگاه تراشکاری او کار می کرد به حسین خیلی علاقه داشت علیرضا از لحاظ کمالات معنوی و حتی شکل ظاهری از سایر فرزندانم بهتر بود قامت متعادل و رسایی داشت در کارهای انقلابی زیاد فعالیت می کرد كرمان در خانه خواهرم سکونت داشت خواهرم می گفت شبها علیرضا از خانه بیرون می رفت و می گفتم مادرش دیگر او را نمی بیند چونکه امشب ساواک او را دستگیر می کند با عرق فروشیها مخالف بود و می گفت باید سوخته شوند یک شب به خانه آمد و گفت سرم درد می کند گفتم چرا؟ گفت: از بسکه امشب کارتونهای عرق را روی خیابان کارتونهای عرق را روی خیابان آوردیم گفتم خوب چرا خودتان را اذیت کردید؟ دکان را آتش می زدید گفت خوب مغازه کنار آن هم جنس داشت آنها هم آتش می گرفت بهتر بود عرقها را روی خیابان آتش دهیم به امام (ره) و ریس جمهور خیلی علاقه داشت وقتی که شهید رجائی به شهادت رسید آنقدر گریه کرد که من گمان می کردم خود را خواهد کشت به نماز و روزه هم علاقه خاصی داشت در کرمان پاسدار باهنر بود وقتی می خواست برود جبهه نمی گذاشتند و می گفتند بمان حتی زمانی چند پاسدار سرشناس برای حفاظت از امام (ره) می خواستند من به او گفتم تو را انتخاب کرده اند برو و پاسدار امام بشو گفت اینکار برای سه ماه دیگر است و ممکن است تا آن وقت جنگ تمام شود من اول می روم جبهه اگر برگشتم پاسدار امام می شوم بعد رفت جبهه که شهید شد در جبهه با علی اسدی اکبر و کریم عربنژاد و حسن جباری همراه بود تا وقتی جبهه بود بر ایمان نامه می نوشت در یکی از آنها نوشته بود و مادر من دلم برایت تنگ شده یک عکس از خانواده برایم بفرست و هنوز ما دنبال تهیه عکس بودیم که خبر شهادت او از طریق احمد پسر خواهرم که توی سپاه بود به ما رسید و ما برای دیدن او توی سپاه کرمان رفتیم و بعد او را به طرف خانوک تشییع کردیم علیرضا در عملیات فتح المبین در منطقه دشت عباس به شهادت رسید من همیشه خاطره آخرین دیدارمان را به یاد دارم آن لحظه ای که می خواستم جلوی رفتن او به جبهه را بگیرم که علیرضا به من گفت مادر اگر روز قیامت به من بگوید چرا وقتی به کشورت حمله شد و ناموست را کشتند دیگران به جبهه رفتند چرا تو برای دفاع نرفتی؟ آیا قول میدهی جواب مرا بدهی؟ گفتم نه من چنین قولی نمی توانم بدهم گفت پس بگذار وظیفه ام را انجام دهم و اینگونه شد که من راضی شده او را از زیر قران رد کرده ساکش را به دستش دادم و او به جبهه رفت بعد از شهادت او من خیلی ناراحت بودم و در فراق او بی تابی می کردم یک شب که زیاد گریه کرده بودم خواب دیدم که نزد من آمد و گفت مادر چرا اینقدر ناراحتی می کنی؟ گفتم علیرضا کجایی؟ من دلم برایت تنگ شده گفت مادر من همیشه همراه توام از آن به بعد من تسلی یافتم و گفتم علیرضا که با من است چرا من ناراحت باشم او آنقدر را حساس مسئولیت می کرد که در نصایحش دوستانش را دعوت به جبهه می کرد موقع انقلاب هم به آنها می گفت بیائید عرق فروشیها را ببندیم دوست داشت همه در نماز جماعت و کارهای مفید شرکت کنند و من امیدوارم که همه راه شهدا را بروند و از مردم می خواهم که هر وقت کشور به آنها و فرزندانشان نیاز داشت به کمک دولت بشتابند و اگر باز هم جنگی شد فرزندان خود را به جبهه بفرستند از مسئولین هم خواهان وحدت هستم چون اگر آنها با هم خوب باشند ما هم خوشحالیم اگر بین آنها تفرقه باشد خانواده شهدا ناراحت می شوند دیگر عرض ندارم

مصاحبه با برادر شهید

 بنام خدا من حسین عربنژاد برادرش شهید علیرضا عربنژاد که در فروردین سال 61 در جبهه شوش به شهادت رسید هستم ایشان قبل از جنگ ماموریتی به منطقه کردستان داشتند و بعد هم به جبهه جنگ شتافت شهید اوایل انقلاب تحصیل را رها کرده و به عضویت سپاه در آمد و این به خاطر علاقه اش به انقلاب بود قبل از پیروزی انقلاب هم در کارهای انقلابی فعالیت داشت از جمله اینکه به اتفاق دوستان شبانه به اماکن فساد از قبیل مشروب فروشیها حمله برده و آنها را تخریب می کردند در تظاهراتهای روزانه علیه شاه هم شرکت مداوم داشت و این حمایت او از انقلاب ادامه یافت تا اینکه بعد از پیروزی انقلاب و شروع جنگ در سن 19 سالگی به شهادت رسید اما با اینکه در دوران پر مخاطره جوانی بود بسیار پر تقوی و پرهیز کار بود در کارها بسیار با نظم بود و ایثار گری نظیر نداشت من خبر شهادت ایشان را در یکی از بیمارستانهای تهران که به خاطر مجروحیت در جنگ آنجا بستری بودم شنیدم که بلافاصله به کرمان آورده و در تشییع ایشان شرکت کردم و خوشحال بودم که برای راه درستی را طی کرده بود و از زمان شهادت ایشان حدود هفده سال می گذرد خاطره ای که من از علیرضا دارم در مورد زمانی است که خود من در جبهه آبادان بودم و علیرضا را به پادگان دو کوهه اعزام کرده بودند من به دیدن او رفتم به من گفت ما داریم برای رفتن به عملیات لحظه شماری می کنیم و در این لحظه روحیه بسیار خوبی داشت که مرا متعجب کرده بود آقای عبدا... عربنژاد هم فرمانده ایشان بود که هر دو در عملیات شهید شدند و اینطور که من شنیده ام در عملیات فتح المبین عراق تک می زند و تعدادی از بچه ها شهید می شوند و ظاهرا جسد آنها حدود ده روز در منطقه می ماند تا اینکه دوباره بچه های ما تک می زنند و اجساد شهدا را از دست دشمن بیرون می آورند و این اتفاق در منطقه شوش در جبهه دشت عباس که گروه آنها پشتیبان بوده و یک روز بعد از عملیات وارد عملیات می شوند رخ می دهد و با تک عراق بچه ها شهید می شوند امیدوارم

 





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 7 دی 1389 :: توسط : خادم الشهداء
درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ: خادم الشهداء
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو