تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك - شهید علی عربنژاد فرزند حسین
 
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك
 
 

                                          

 

شهید علی عربنژاد فرزند حسین در سال 1346 در شهر خانوك به دنیا آمد وهمچنین در سال 22/01/1367در عملیات والفجر10 در منطقه شرهانی به درجه رفیع شهادت نائل آمد

 

مصاحبه با برادر شهید

بنام خدا بنده محمد عربنژاد برادر شهید علی عربنژاد هستم و تقریبا 10 سال از شهید بزرگتر هستم در خصوص خاطرات شهید باید بگویم که ایشان دوران کودکی و دبستان و راهنمایی را در همین خانوک سپری کرد، دوران متوسطه را در هنرستان دکتر اقبال کرمان سپری کرد شهید با مصطفی مهدوی که الان معلم زبان می باشد و یکنفر بنام منصوری دوست بود مدیر دبستان او هم آقای صافی زاده بود از خصوصیات عمده اخلاقی او سر به زیری او بود که هر چه به او می گفتیم تا حد امکان اطاعت می کرد خیلی خجالتی بود، با من رفتار خوبی داشت حرفهایش را در خانه به همه می گفت علی از نظر معنوی پیشرفته از بقیه دوستانش بود به بزرگان دین و علمای کشور علاقه داشت یادم که شعارهای دکتر علی شریعتی را دوست داشت و آنها را بر در و دیوار می نوسشت شخصیت سیاسی مورد علاقه او امام (ره) بود و به خاطر همین علاقه هم به جبهه رفت خاطرم هست وقتی پدرم به شهید گفت تو در جبهه به چه دردی می خوری گفت یعنی من یک لیوان آب هم نمی توانم به دست رزمنده ای بدهم وقتی رفت جبهه چهارده سال داشت که از طرف بسیج به جبهه رفت فکر کنم شناسنامه اش را دستکاری کرده بود تا از نظر سنی مشکلی نداشته باشد از نظر اخلاقی خیلی خوب بود من یادم نمی آید عصبانی شده باشد در برخورد با مشکلات خونسردی خود را حل می کرد علی با علاقه شخصی خودش به جبهه رفت و کسی مشوق او نبود و خود شهید دیگران و حتی مرا به جبهه رفتن تشویق می کرد در حفظ وسایل شخصی خود کوشا بود حتی اگر خودکار زیبایی را می دید آنرا نگهداری می کرد به حفظ کتاب بیشتر علاقه داشت اوقات بیکاری خود را با کتابخواندن سپری می کرد یا وسایل کهنه از قبیل رادیو را دستکاری می کرد به مطالعه کتب اسلامی علاقه داشت از جمله داستان راستان، تا حدی همه به ورزش کردن علاقه داشت.

خاطره ای که دارم پدرم به او گفت تو را به منطقه نمی برند چونکه کوچکی از نظر سنی، او گفت من تمام کارها را ردیف کرده ام روز بعد به جبهه رفت که بعد هم شهید شد دوستانش که همراه او بودند از جمله پسر دایی ام احمد مرا دعلیزاده می گفت بعد از اینکه چهارماه در جبهه بودیم من به علی گفتم بیا برویم خانوک، علی گفت: من هنوز توی این مدت کار مثبتی انجام نداده ام و می خواهم بمانم بلکه کار به درد بخوری انجام دهم بعد از این واقعه دوستانش می آیند علی می ماند و شهید می شود در مورد نحوه شهادت او چیزی به ما نگفتند و ما در این مورد چیزی نمی دانیم فقط یادمه شهید سید رضا مهدوی در خانه آمده و به پدرم گفت دیگه انتظار علی را نکشید و ما کم کم فهمیدیم مفقود شده در عملیات والفجر یک علی مفقود شده و ما با اینکه از شهادت قطعی او مطمئن نبودیم ولی برایش مراسم ختم و پرسه گرفتیم تا اینکه دینی به گردنمان نباشد بعد از سیزده سال پلاک و یک سری چیزهای دیگر از او بدست آمد که از تهران شناسایی شده و در مبارکت رمضان سال 74 به زرند فرستادند که به اتفاق شش مفقود دیگر که یکی از آنها مال خانوک بود تشییع شدند برخورد مردم بعد از شهادت علی با ما خوب بود یا اینکه ما اجرمان را از خدا می خواستیم ولی مردم هم دین خود را نسبت به ما ادا کردند شهید هم روی هم رفته فرد خوبی بود یادمه نمازش را همیشه سروقت می خواند یادمه یکی از زنان مومنه خانوک که علی را در صف نماز هر روز می دید کت و شلواری برای او و چند تا دیگر از جبهه دوخت بود تا تشویق شوند ونماز سروقت را ادامه دهند وفکر کنم که همین نماز مقام شهادت را به او داد پیام من به مردم این است کسی که شهید داده نباید انتظار کمک از دولت داشته باشد چونکه با اینکار اجر معنوی خود را از دست می دهد مسئولین هم که وظیفه خود را می دانند و من صحبت خاصی برای آنها ندارم و امیدوارم موفق باشند

 مصاحبه با همرزم شهید

بسم ا... الرحمن الرحیم من احمد پور استر آبادی که در جبهه شلمچه با علی همراه بودم از آنجائیکه من و علی همسایه بودیم از همان کودکی با هم آشنایی داشتیم دوران مدرسه هم با علی بودم او خیلی به جبهه علاقه داشت یادمه آخرین دفعه که او را دیدم گفتم بیا برویم مرخصی او گفت نه می خواهم بمانم و کار مفیدی انجام دهم از نظر معنوی شهید خیلی خوب بود ما در یک چادر بودیم او همیشه نمازش را به موقع می خواند من چهره خندان او ار همیشه بیاد دارم یادم نمی آید عصبانی شده باشد یادمه آرزویش شهید شدن بود آخرین لحظات به من و بقیه می گفت شما که رفتید عملیات شروع می شود و من در آن شرکت می کنم من گفتم نه بابا عملیاتی نیست بیا برویم ولی علی نیامد وقتی ما آمدیم همانطور که شهید گفته بود عملیات شده بود که علی هم شهید شد علی خیلی با همسگران خود صمیمی و خوب بود اکثر کسانی که با او بودند نظر مثبتی در مورد شهید داشتند از نظر رزمی نیز در جبهه خوب فعالیت می کرد من وقتی شنیدم که شهید شده خیلی ناراحت شدم و اینطور که اطلاع داده اند داخل یک کانال قیر فرو رفته من هر وقت بیاد او می آیم او را در گوشه ای می بینم که نشسته و به فکر فرو رفته چونکه در جبهه تا وقتی با من بود از آنجائیکه از لحاظ سنی از من و بقیه کوچکتر بود زیاد با ما نمی نشست یادمه قیافه اش در مقایسه با بقیه کوچک بود در عکسهایی که با ما گرفته مشخص است نمی دانم به او الهام شده بود یا نه ولی در آخرین روزها به ما می گفت من شهید می شوم و همین طور هم شد یعنی وقتی ما از مرخصی برگشتیم جبهه دوستان که با او بودند گفتند هنگام عملیات علی داخل قیرها قرار گرفته و ما نتوانستیم او را بیرون بیاوریم و بعد از چند سال پلاک او را از داخل قیرها بیرون آورده و به خانواده اش دادند از آنجائیکه دوران جبهه من و علی با هم دو ماه بود من خاطره زیادی از جبهه او ندارم خانوک هم ما در یک مدرسه بودیم ولی من بزرگتر بودم و در کلاس بالاتری بودم.

 

 

 

مصاحبه با پدر شهید

من حسین عرب نژاد فرزند غلام علی پدر شهید علی عرب نژادهستم،70 سال سن دارم و همین خانوک بدنیا آمده ام به اندازه خواندن ونوشتن سواد دارم،شغلم قالی بافی وکشاورزی است،5 فرزند داشتم که شهید فرزنددومم بود

علی از 7 سالگی به بعد اصلانمازش قضا نشد، درسش هم خوب بود در مدرسه سرشناس بود.

روضه خوانی داشتیم،موقع بدنیا آمدنش حاج معصومه هم همین خانوک بودند،و دبیرستان هم رفت دبیرستان  اقبال کرمان ،هیچ وقت هم مردود نشد ،معلمانش در خانوک دردوره راهنمایی یکی خانم طاهره عرب نژاد ،آقای مهدی عرب ،ما هیچ وقت درمورد بچه هایمان سختگیری نمیکردیم واگر چیزی هم احتیاج داشت میگفت وما آنرا براورده میکردیم . دلم میخواست پیشرفت کند الان هم خوب شده،و ما حرفی نداریم، خدا خواسته که اوبه این راه رفته .

علی از 7 سالگی نمازش ترک نمی شد واز 8 یا 2سالگی هم روزه میگرفت ، درکارهای انقلابی هم شرکت داشت وروی دیوارهای کوچه ها درودبر خمینی ومرگ بر شاه می نوشت و حتی روی دیوارهای اتاقهای خودمان هم نوشته بود. ودر تظاهراتها هم شرکت می کرد. یکدفعه درتابستان در یک اردوی 15روزه شرکت میکرد من پول به او دادم و رفت وقتی هم که آمد قرار بود برود ثبت نام کند برای دبیرستان،بنابراین رفته بود به مدرسه راهنمایی ومیخواست مدرکش رابگیردتا به کرمان برود و ثبت نام کند اتفاقا فقط علی  قبول شده بوده وبقیه بچه ها یکی دو تا تجدیدی داشتند و مدیر مدرسه با خودگفته بود من نمی روم بخاطر این یک نفر به زرند تا مدرکش رابگیرم وتایید کنم ،وقتی علی خودش آمد می رود ولی علی مدیر مدرسه را مجبور کرده بود که برود زرند و مدرکش را بگیرد وبیاورد این موضوع را بعدا آقای مهدی عرب نژاد مدیر مدرسه راهنمایی برایم تعریف کرد.

وقتی هم که در دبیرستان کرمان ثبت نام کرد حدود4 ماه رفت مدرسه ،بعد یک روز عصر آمد وگفت من می خواهم بروم جبهه،گفتم برودرست را بخوان تا موقع سربازی ات برسد، ولی قبول نکرده بعد اون 15 روز کرمان آموزش میدید همان روزهای اول رفتنش من صدمن گندمرا بردم وآرد کردم وچوب برای هیزم هم آماده کردم و گفتم روضه میخوانیم و با اینکه پسر بزرگم محمدرا سرو سامان میدهیم تا ازدواج کند،مثل اینکه بدلم اثر کرده بود 3 ماه گذشت بقیه بچه ها آمدند ولی علی نیامد وبه دوستانش گفته بود که ما در طی این سه ماه عملیاتی را شرکت نکرده ایم من تا درعملیات شرکت نکنم نمی روم مرخصی،بعد یک شب من خوابی دیدم که شب21نوروز هم بود صبح که بلندشدم باخودم گفتم علی شهید شده آنرا هنوز برای کسی تعریف نکرده ام ،همانروز رادیو را روشن کردم دیدم رادیو داردموزیک حمله وعملیات را مینوازد بعدازآن روز هر روز عصر خط واحدخانوک ازکرمان می آمد وبچه های دیگر می آمدندو علی نمی امد من تقریبادیگر فهمیدم علی 15 سال بیشتر نداشت خودش دست برده بود وشناسنامه اش را تغییر داده بود.

فکه بوده و شغلش هم تک تیرانداز بوده است.

علی ازاینجاکه رفت برای آموزش یک هفته بعدش آمد و بعد15 روز آموزش فشرده داشتند چون حمله عراق خیلی شدید شده بود بجای یکماه کمتر آموزش دیدند.

بعد یکروز صبح بلند شد و ساکش را برداشت من فهمیدم که میخواهد برود بلند شدم تا قران را آماده کنیم دیدم تندوخیلی فرز رفت علی دلش پر میزد برای جبهه،ودرمدت 3 ماه دو نامه برای ما نوشت، وصیت نامه ای هم ازش به دستمان نرسیده وجسدش را نیاوردند. یکدفعه من رفتم به بنیاد شهیدوخواستم که در پرسه علی شرکت کنند ما بنیاد شهید قبول نمیکرد و میگفت بگذارید مطمئن شویم همسایگان هم همین را میگفتند، اما من اطمینان داشتم که شهید شده ودر جواب همه گفتم که مذهبم ایجاب می کند که مراسم پرسه راتشکیل دهیم.بالاخره پرسه گرفتیم وما قربانی هم برای او دادیم بعد مراسم سالگرد برایش گرفتیم تا اینکه بعداز 13 سال آوردند، و از طرف بنیادشهید آمدندوگفتند بیاییدجسد پسر شما هم هست من که قبلا ساک علی را آورده بودند وپلاک را دیده بودم به آنهاگفتم من اگر پلاک روی ساک باپلاک  شما مطابقت کرد من جنازه را قبول میکنم وگرنه این کار را نمی کنم. وقتی هم رفتم پلاک ما با پلاک روی شهید درست مطابقت کرد. همان روزهایی که خبری از او نبود و دیگر مفقود شده بود ساک را یکی از همشهری هایمان عملیات والفجر یک روزعملیات ساعت4 بعد از ظهر شامشان را دادند آنها بگذارند داخل کوله پشتی هایشان وآخرهای شب دیگر بچه ها همدیگر را ندیده اند،

تمام دوران زندگیش خاطره بود،من افتخار میکنم که او درراه خدا شهید شده

 

مصاحبه با مادر شهید

بنام خدا من طاهره مراد علی زاده مادر شهید علی عرب نژاد می باشم حدود 60 سال سن دارم وهمین خانوک هم به دنیا آمده ام سوادندارم و شغلم از همان اول خانه داری بود،5 بچه داشتم که شهید فرزند دومم بود الان 4 فرزند دارم 2 دختر و 2پسر. ما در خانه روضه داشتیم واگر جایی هم روضه ودعا بود می رفتیم و علی را هم می بردیم .

آرزو داشتم که پیشرفت کند ودستم را بگیرد ؟ بچه ها همیشه می آمدند و دفترهایش را میبرند تا ازآنها کمک بگیرند، درسش هم خوب بود مهربان تر از بقیه بچه هایم بود درمورد غذا خوردن هم هیچ وقت هیچ ایرادی نمی گرفت ،فکر می کنید چه فرقی با بقیه بچه هایتان داشت ؟ بقیه بچه هایم هم خوبند منتها راه اون جدا بود، اون عصبانی نمی شد، هر وقت می خواستیم گلکاری کنیم اون کمک میکرد، خیلی علاقمند به درس خواندن وزحمتکش داشت.

خودش علاقمند بود یک شب 2 ساعت من با او صحبت کردم تا او نرود جبهه و بماند.ولی بالاخره قانع نشد و آخرین بار که میخواست برود ما تا رفتیم قرآن بگیریم روی سرش دیدیم رفته است به نوشتن علاقه زیادی داشت وعلاقه زیادی هم به جبهه رفتن داشت

من توی همه خانه ها احوالپرسش بودم، تمام بچه ها می دانستند ولی به ما نمی گفتند همه با گوشه وکنایه حرف می زدند یک دفعه شب جمعه من مقداری پول دادم به یکی از بچه ها تا برای علی ببرد او قبول نکرد گفت اگر احتیاج داشته باشد خودم به او می دهم، آنها میدانستند که علی شهید شده 





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 7 دی 1389 :: توسط : خادم الشهداء
درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ: خادم الشهداء
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو