تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك - شهید مجید اسدی فرزندیدالله
 
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك
 
 

                                              

شهید مجید اسدی فرزندیدالله در سال 1340 در شهر خانوك به دنیا آمد وهمچنین در سال 12/10/1360در عملیات محمد رسو الله در منطقه مریوان به درجه رفیع شهادت نائل آمد.  

 

مصاحبه با پدر شهید

بسم‌ا... الرحمن الرحیم. من یدا... اسدی پدر شهید مجید اسدی هستم.

بازنشسته اداره راه.به غیر از مجید شش فرزند دیگر دارم. او فرزند دوم ما بود.

مجید در سال 1340 در روستای خانوك متولد شد و در سن شش سالگی وارد دبستان علوی خانوك شد. بعد وارد مدرسه راهنمایی شد و در سال 1357 كه انقلاب شروع شد، مجید سال سوم راهنمایی بود. مبارزات كه شروع شده بود، بچه‌ها در جریان انقلاب قرار گرفتند و در مدرسه تا اواخر همان سال كاملاً فعالیت انقلابی داشتند و حتی اطلاعیه‌های امام (ره) می‌رسید كه شبها در خانه‌های محل پخش می‌كردند. در روستاهای اطراف هم پخش می‌كردند و این گونه دوران راهنمایی او به اتمام رسید. از آنجایی كه اینجا دبیرستان نبود، به مدت یك الی دو سال ترك تحصیل كرد. بعد به خاطر علاقه زیاد به تحصیل به او گفتیم برای ادامه تحصیل به زرند برود و او در هنرستانی كه امروزه هنرستان طالقانی نام دارد،‌ ثبت‌نام كرد و آمد و رفت می‌كرد تا اینكه بعد از مدتی برایش اتاقی اجاره كردیم و او به اتفاق برادرش كه آنجا كارمند ذوب‌آهن بود، ساكن شدند و مشغول به تحصیل شد. گاه‌گاهی می‌آمد و ابراز نارضایتی از بعضی از معلمان می‌كرد. چون كه هنوز انقلاب درست شكل نگرفته بود، بعضی معلمان به روحانیت بد می‌گفتند و مجید ناراحت می‌شد و به همین علت از تحصیل ناامید شده و گفت می‌خواهم به سربازی بروم چون كه محیط مدرسه برایم ناراحت كننده است. هرچه به او می‌گفتیم حالا ادامه تحصیل بده بعد از اتمام تحصیلات به سربازی برو. گفت نه الآن وضعیت خیلی خراب است و سربازی مقدم‌تر از درس می‌باشد. بعد خود را معرفی كرد و برای آموزش به پادگان 05 كرمان معرفی كردند كه مدت كوتاهی آموزش دید. آن زمان در كردستان اوضاع خیلی خراب بود و حزب منحله دموكرات و كومله شرارت‌های زیادی داشتند و آن موقع سپاه پاسداران هم در كردستان مستقر بود. بعد از اتمام آموزش گفته بودند هركس داوطلب برای كردستان است، خود را معرفی كند. مجید هم اعلام كرده بود. بعد اعزام شده بودند آنجا. جمعی گردان 28 كردستان در سنندج خدمت می‌كرد كه مدت 21 ماه خدمت كرد و طرح عملیاتی محمد رسول‌ا... (ص) ریخته شده بود و این درحالی بود كه آنها را از سنندج به مریوان برده بودند، كه آنجا منطقه كوهستانی خیلی ناجوری بود كه در روز 12 دی‌ماه به طوری كه رفقایش برای ما تعریف كردند كه آن روز خیلی سرد بوده و برف هم عصر همان روز شروع به بارش كرده به طوری كه در ارتفاعاتِ برف‌گیرِ مریوان چهار متر برف باریده بود. آنها تمام مُهمّات را خودشان بدونِ هیچ كمكی حمل كردند و عصر همان روز كه حمله را شروع می‌كنند، مجید به شهادت می‌رسد و بعد از سه روز كه از شهادت او گذشت، سربازی فرستادند اینجا كه سیرجانی بود و ساك و وسایل مجید را تحویل گرفته و برای ما آورد. یك روز عصر ما توی خانه نشسته بودیم. در این حین پسر دایی من و دامادمان آمدند و دنبال من فرستادند كه نزد آنها در خانه دامادمان بروم. من وقتی كه آنجا رفتم، دیدم یك سرباز آنجاست. با اینكه كنجكاو بودم كه این سرباز همراه آنها چه می‌كند ولی باز هم متوجه نمی‌شدم كه او خبر شهادت مجید را آورده باشد. تا آخرهای شب آنها از هر دری صحبت كردند و بعد از صرفِ شام، دامادمان گفت ایشان از سنندج می‌آید و اطلاعی از مجید دارد. گفتم: چه شده؟ اتفاقی افتاده؟ سرباز گفت: نه مجید در عملیات كمی ‌زخمی‌شده. من گفتم تو را خدا هر اتفاقی افتاده حتی اگر شهید شده رو راست بگو كه ما بدانیم. گفت كه حقیقت این است كه مجید شهید شده. گفتم: كِی او را می‌آورند؟ گفت: فعلاً كه جنازه او در دسترس نیست و در منطقه باقی مانده و عراق مجدداً پاتك زده و آن منطقه را گرفته و معلوم نیست جنازه او كجاست. روی همین موضوع من پی‌گیر جنازه او شدم و از كرمان به فرمانده او تلفن زدم. آنها گفتند كه مجید شهید شده. گفتم جنازه را كه می‌آورید؟ گفت: برایمان مقدور نیست و نتوانسته‌ایم تاكنون جنازه‌ها را جمع‌آوری كنیم و چند نفر را تاكنون فرستاده‌ایم كه زخمی‌ شده و برگشته‌اند و متأسفانه نتوانسته‌اند جنازه كسی را بیاورند. روی همین جریان ما مطمئن شدیم كه مجید شهید شده، فقط منتظر آمدن جنازه‌اش بودیم. اگر شهیدی برای جاهای دیگر از جمله زرند می‌آوردند، ما می‌رفتیم و او را می‌دیدیم به امید آنكه مجید باشد. بعد از مدتی ما برای مجید مراسم ختم گرفتیم. آن‌وقت‌ها زرند هنوز بنیاد شهیدی نداشت و در كرمان هم هنوز درست و حسابی بنیاد پا نگرفته بود. مجید در جبهه مریوان طی عملیات محمد رسول‌ا... به شهادت رسید ، تا این ساعت ما اطلاعی از جنازه او یا اسارت او نداریم. ولی فرماندهان او برای من نامه‌هایی نوشته‌اند كه آنها شهادت او را تأیید كرده‌اند. حتی فرمانده‌اش نوشته مجید روز عملیات در سپاه پاسداران مریوان مأموریت داشته كه یك گروه دوازده نفرة خط‌شكن جلو رفته‌اند و از حوالی تپه‌های سه آن منطقه به آن طرف رفته‌اند كه هیچكدام برنگشته‌اند. بعد من نامه‌ای برای فرمانده سپاه آن منطقه آقای احمد متوسلیان نوشتم و موضوع را پرسیدم كه جریان شهادت او را برایم ذكر كنند. در جواب گفتند كه همین چند روز فرمانده سپاه مأموریتی در لبنان پیدا كرده و همانجا به شهادت رسیده. بعداً من به فرمانده آنها گفتم آیا می‌شود خودم برای تحقیق به منطقه بیایم، گفت: اینجا از سنندج تا مریوان ستون‌های نظامی‌ ما باید به وسیلة سكوت و قرنطینه بروند و امكان ندارد كسی بتواند شخصی وارد شود و من خاطر جمع شدم كه كاری از دستم ساخته نیست. تاكنون از منطقه غرب جنازه‌های زیادی آورده‌اند ولی اسمی‌ از شهدای عملیات محمد رسول‌ا... نیست. من از همین‌جا از فرماندهان محترم عملیات جستجوی مفقودین می‌خواهم كه تحقیقاتی در این مورد داشته باشند. آخرین كسانی كه مجید را دیده بودند كه هستند، آنها اهل اینجا نیستند البته چندتایی از بچه‌های خانوك هم خدمتی مجید بودند، منتهی در عملیات شركت نداشتند. از جمله علی اسدی پسر دایی خودم، محمدرضا مهدوی، حسین جوكار، محمد جلالی‌پور، علی‌اصغر مهدوی و جواد مختاری همگی هم‌خدمتی مجید بودند ولی اطلاعی از وضعیت او ندارند.

و من بارها به فرماندهان مجید نوشته‌ام شما كه می‌گویید مجید شهید شده، طبق چه دلیلی است؟ اگر همراه او بوده‌اید، نحوه شهادت او به چه صورت بوده؟ اگر نبوده‌اید، از كجا مطمئنید كه شهید شده. به هرحال من نمی‌دانم آیا فرماندهان هم همراه آنها بوده‌اند یا خیر. حتی جناب سرهنگ تركان كه آن موقع فرمانده لشكر 28 كردستان بود،‌ تأیید كرده مجید شهید شده و طی نامه‌ای به ما تسلیت هم گفته.

در طی دوران سربازی خود شاید ماهی دو تا نامه برایمان می‌فرستاد و ارتباط متقابل با هم داشتیم. حتی در بعضی نامه‌هایش ذكر كرده بود من می‌خواهم از ارتش خارج شده و عضو سپاه پاسداران شوم. من برایش نوشتم كه شما در همان ارتش خدمت كنید چون با سپاه فرقی ندارد. می‌گفت: ارتش كمی‌ مسامحه می‌كند و من می‌خواهم در سپاه خدمت كنم كه در جنگ جدیت بیشتری دارد. آن زمان سپاه پاسداران جانفشانی‌های زیادی در كردستان داشت و خدا می‌داند كه چقدر از بچه‌های سپاه را آنجا به طرز فجیعی به شهادت رسانده بودند. مجید هم اینها را می‌دید و احساس ناراحتی می‌كرد. اینجا هم كه می‌آمد، می‌گفت من خیلی ناراحت هستم، آنجا وضعیت خیلی ناجور است و من به چشم خودم دیده‌ام كه كردها حمله می‌كنند و در خیابان‌ها مردم و بچه‌های سپاه را می‌كُشند. زمانی‌كه شهید حمید عرب‌نژاد فرمانده سپاه مستقر در بانه بود،‌ با مجید دیدار می‌كردند. گاه‌گاهی هم به خانوك می‌آمد. من از او می‌پرسیدم آیا اطلاعی از مجید دارید؟ می‌گفت این چند روزه او را ندیدم ولی از اینجا كه رفتم، خبری گرفته و به اطلاع شما می‌رسانم. ولی هنوز كه هنوز اس، ما اطلاعی از وضعیت مجید نداریم.

آخرین دفعه حدوداً در برج هفت 1359 ما یكدیگر را دیدیم. وقتی كه رفت تا سه برج نامه هم نفرستاد. من چند تا نامه هم برایش فرستادم اما جوابی بر ما نداد. آخرین نامه‌اش را به صورت وصیت‌نامه برای برادرش حمید نوشته بود كه به دست او رسید. به دنبال آن یك نامه هم برای خودمان نوشت كه وقتی من آن را خواندم، ‌دیدم فقط به عنوان وصیت‌نامه است كه خیلی هم ناراحت شدم. بعد نامه‌ای نرسید تا وقتی كه شهادت او را به اطلاع ما دادند.

او از همان بچگی باهوش و زرنگ بود و در كارهای دینی و مذهبی علاقه زیادی داشت و فعالیت انقلابی او خیلی زیاد بود و سال 57 كه شروع شده بود، ‌همین‌جا مبارزه می‌كرد حتی با معلمان خود هم در می‌افتاد. چند دفعه هم پیش من آمده و از او شكایت می‌كردند چون كه با بی‌حجابی معلمان خود مبارزه می‌كرد. یكدفعه خانم معلمِ خود را سرِ كلاس مجبور كرده بود روسری بپوشد و اشك او را در آورده بود و به همین خاطر شكایتی از او نزد من آوردند ولی خیلی از معلم‌ها با او صمیمی‌ بودند و گاه‌گاهی در تعطیلات هم به دیدن مجید می‌آمدند و با هم به تفریح می‌رفتند. من به او می‌گفتم مجید درسته تو همراه آنها بروی؟‌ می‌گفت: آنها مثل خواهر من هستند. من همراهشان می‌روم كه كارهایشان را انجام دهم و مواظب باشم كسی مزاحم آنها نشود و دلتنگ نباشند وگرنه دلیل خاصی ندارد كه همراه آنها می‌روم.

از نظر سیاسی خیلی چیزها را درك می‌كرد. افرادی مثل او پِی به رهبری امام‌خمینی برده بودند و اصلاً منتظر بودند امام (ره) كه آن موقع پاریس بود،‌ اطلاعیه‌ای بدهد تا خوانده و پخش كنند. سربازی هم كه رفته بود، ‌می‌گفت: من لیاقت شهادت را ندارم.

گاه‌گاهی به او می‌گفتیم بیا ازدواج كن. می‌گفت: نه تا سربازی‌ام تمام نشود و اینجا سرِ یك كار نروم و مستقل نشوم، حرف ازدواج را نمی‌زنم.

هیچ‌وقت همراهی بچه‌های هرزه و لااُبالی را نمی‌كرد.

من همیشه او را از لحاظ ریخت و شكل و اندام می‌پسندیدم و من برای او لباس شیك می‌گرفتم و او همیشه تمیز و مرتب بود.

آخرین مرخصی كه آمد و بعد رفت، موقع رفتن ما برایش قرآن گرفته و عكس هم گرفتیم و لحظه رفتن حالت خیلی مظلومانه‌ای داشت و به گریه افتاد. و متأسفانه او را به خواب نمی‌دیدم تا سال 64 كه رفتیم به مكه از مدینه معظمه كه لباس احرام پوشیده و به سوی مكه حركت كردیم. در ماشین خوابم برد و او را با یك حالت خاك‌آلودی دیدم و خیلی ناراحت شدم و دیگر او را به خواب ندیدم.

پیام‌ من برای مردم فقط این است همیشه هوشیار بوده و اطاعت از مقام معظم رهبری بكنند و عوامل بیگانه كه می‌خواهند انقلاب را شكست داده و نابود كنند را ناامید كنند و خانواده‌های شهدا در جریان اغتشاشات صدای خود را بلند كرده و پشتیبانی خود را از مقام معظم رهبری اعلام كنند و بی‌تفاوت از كنار مسائل نگذرند. والسلام علیكم و رحمه‌ا.. و بركاته.

مصاحبه با مادر شهید

بنام خدا. من كبری اسدی مادر شهید مجید اسدی

در مورد خوبی‌های او هرچه بگویم، كم است. خیلی مؤدب، با شخصیت و خوش اخلاق بود. در تمام كارها طرف حسابش من بودم. در زمان كودكی یكدفعه مریض شد به حد مردن ولی مثل اینكه خدا خواست او را نگهدارد تا شهادت را نصیبش كند. ما هم ناراحت نیستیم فقط تنها اعصاب خوردی ما رویِ نیاوردن جنازه اوست. باز خدا را شكر می‌كنیم كه در راه قرآن، ‌اسلام و ناموس رفته و هرگز شِكوه و ناراحتی نداریم فقط امیدواریم یك خبری از جسد او به ما برسد.

آخرین دیدار

آن روز ما شربت و شیرینی و آینه و قرآن در خانه بردیم. آن روز پسر خواهرم نیز اینجا بود و ما با هم از آنها عكس گرفتیم. وقتی می‌خواست برود، من تحمل خود را از كف داده و او را در آغوش گرفته و می‌بوسیدم. پدرش گفت: دنبال او گریه نكن،‌ خوب نیست. پسر چهارمم سعید آن موقع بچه بود و مجید او را خیلی دوست داشت. در آن لحظه سعید با پای برهنه دنبال مجید راه افتاد و تا نیمه‌های راه همراه او بود. بعد مجید و پسر خاله‌اش رفته و سعید با بقیه برگشتند. مجید هرگز از مشكلات جبهه برای من صحبت نمی‌كرد. یك دفعه به او گفتم مجید، مقداری از آنجا برایم تعریف كن ببینم چه خبر است؟ گفت: مادر آنجا خبری نیست. من بیرون رفتم، وقتی بعد از مدتی وارد اتاق شدم،‌ دیدم دارد تعریف می‌كند و می‌گوید اگر كردها و كومله‌ها به جان آدم بیفتند، گوشت بدن او را با دندان جدا می‌كنند. روی همین حساب من همیشه نگران بودم و به او می‌گفتم مواظب خودت باش اما باز به خداوند واگذار كرده بودم و می‌گفتم بچة من بندة خداست و هرچه او بخواهد، همان می‌شود. ما چكاره‌ایم. مجید علاقه زیادی به شهادت داشت، به مسائل عبادی هم می‌رسید. یك شب آنجا زلزله شده بود،‌ مجید تمام بچه‌ها را بیدار می‌كند كه نماز آیات بخوانند. از شوخی‌های بی‌مورد دوری می‌كرد.

نمی‌گذاشت مشكلی داشته باشم. من قالی‌ می‌بافتم و مجید از این جهت ناراحت بود و می‌گفت من با این قیافه‌ام به مدرسه بروم و تو قالی ببافی. می‌گفتم ما وظیفه داریم كه شرایط درس خواندن تو را فراهم كنیم. مدتی از دوران تحصیل خود را زرند سپری كرد. آنجا معلم‌ها به روحانیت بد می‌گفتند و او از درس زده شده بود. به خانه آمده و گفت: ‌از درس خواندن منصرف شده و یك روز كامل من به هر طریقی صحبت می‌كردم كه اینكار را نكند. اول با او دعوا كردم، بعد او را تعارف كردم، بعد شروع به گریه نموده و گفتم: تو اگر به خود رحم نمی‌كنی، حداقل به حال من ترحم كن كه آرزوی پیشرفت تو را دارم. دَرست را تمام كن بعد برو سربازی. گفت: ‌اتفاقاً ‌من دلم به حال تو می‌سوزد كه می‌خواهم سربازی خود را به پایان برسانم و بیایم شما را از پشت قالی بلند كنم.

هرچه كه می‌خواست به من می‌گفت. اگر كاری به پدرش هم داشت، مرا واسطه قرار می‌داد.

هركاری كه تصمیم می‌گرفت، به ما می‌گفت. هرگز هم كار بیجا انجام نمی‌داد.

بیشتر به قرآن و نماز و فعالیت‌های اجتماعی علاقه داشت و جد و جهد داشت كه مشكلات مردم را حل كند. هیچ‌وقت از زیر كار در نمی‌رفت.

اگر كسی كار بدی می‌كرد، به زبان خوش آنها را نصیحت می‌كرد. روی ناموس خیلی حساس بود حتی دختران همسایه و اقوام را همانند خواهر خود می‌دانست و مواظب آنها بود كه كسی مزاحمت برایشان ایجاد نكند. خصوصیت دیگرش هم این بود كه از كسی باج قبول نمی‌كرد. یكی از همسایه‌ها پیش مجید می‌آمد كه از طرف او برای پسرش نام بنویسد و بعد چیزهایی برای او می‌آورد كه مجید هرگز قبول نمی‌كرد.

فقط یك شب كه هنوز خبر شهادت او را به ما نداده بودند، من خواب دیدم از بالا یك قطره آب داخل حوض روی خانه ریخت و آب حوض هم خیلی زلال بود. بعد ما یك درخت سیب داشتیم. من صبح بلند شدم، آمدم بدون اینكه باد آمده باشد یا ضربه به آن خورده باشد، از ریشه درآمده و من از همان لحظه دلم گواهی بد می‌داد كه چرا بدون هیچ دلیلی درخت از ریشه درآمده. به همین خاطر عصرها به خانه یكی از همسایگان می‌رفتند كه تلویزیون نگاه كنم و ببینم در مورد جنگ چه می‌گوید. تا اینكه شوهر عمة مجید خبردار شده بود كه مجید شهید شده. بعد آمد دنبال پدر مجید و گفت می‌خواهیم نامه‌ای بنویسیم، شما بیایید برایمان بنویسید. آن شب تا صبح پدر مجید برنگشت و من كمی ‌نگران بودم كه چه شده؟ صبح هم همسایه‌ها هركدام به بهانه‌ای در خانه می‌آوردند تا من چیزی متوجه نشوم. تا اینكه پدرم به خانه آمد و گفت: یدا... كجاست؟ در این لحظه من مات شده و دنبال پدرم راه افتادم و توی خانه‌ای رفتیم كه سرباز حامل خبر شهادت پسرم آنجا بود. من گفتم:‌چه خبره؟ آن سرباز گفت چیزی نیست،‌ مجید كمی ‌زخمی ‌شده. وقتی من برگشتم توی خانه، دیدم خدا بیامرز مادربزرگ مجید درحالی كه با صدای بلند گریه می‌كرد، گندم پاك می‌كند. من كم‌كم متوجه شدم كه مجید به شهادت رسیده ولی جنازه‌اش در دسترس نیست. وقتی مردم به من تسلیت می‌گفتند، من به عكس امام (ره) نگاه كرده و می‌گفتم فدای یك تار موی رهبرش. دلخوشی ما رهبر بود.

پیامی برای مردم

 این است كه از خون شهدا نگهداری كنند چون كه ما مسئول قطره قطرة خون آنها هستیم و امیدوارم خداوند از عمر ما كم كرده و به عمر رهبرمان بیفزاید. انشاءا...  والسلام.  

  

مصاحبه با همرزم شهید

بسم‌ا... الرحمن الرحیم. اینجانب علی خواجویی توفیق یافتم در سال 57 در منطقه كردستان با شهید بزرگوار مجید اسدی آشنا شوم. با توجه به اینكه مجید دوران سربازی خود را سپری می‌كرد و شهید شد، شاید در ذهن بعضی‌ها این مسأله بوجود آید كه طبق وظیفة سربازی به كردستان رفته ولی طبق شناختی كه من از او دارم، صددرصد مطمئنم كه از دل و جان دوست داشت برای دفاع از میهن و ناموس خود جنگ كند و این را وظیفه خود می‌دانست و از آنجایی كه شهادت را هم دوست داشت، به شهادت رسید. آن زمان‌ها معنویت در بین مردم خیلی زیاد بود. حتی سربازان هم دوست داشتند خدمت آنها در مناطق جنگی باشد، مثلاً خود من داوطلب شدم كه دوران آموزشی خود را در بیرجند سپری كنم و بعد از آنجا به اتفاق تعداد زیادی از سربازان وظیفه باز داوطلب شدیم كه دو سال خدمت خود را در منطقه كردستان كه درگیر جنگ داخلی بود، سپری كنیم و اینها همه نشانة علاقة قلبی سربازان به دفاع از كشور بود. داوطلبان با ذوق و شوق در كردستان خدمت می‌كردند كه مجید هم از جمله همین‌ افراد بود. موقعیت كردستان مخصوصاً لشكر 28 كه مجید جزء آن بود، كلاً در محاصره بود و در خود كردستان جاهایی مثل سنندج و مریوان، در داخل هم دست كومله و دموكرات كه گروهك‌های آن زمان بودند، قرار داشت. دشمن از مرزها حمله را شروع كرده و داخل كردستان شده بود و یادم هست كه تمام راهها در دست دشمن بود و می‌خواست جنگ داخلی آغاز شود. به خاطر نبودِ راه ‌زمینی كه تماماً در دست دشمن بودند، ما را به وسیلة هواپیما برده و در فرودگاه سنندج پیاده كردند و از آنجا تا خود لشكر به خاطر نبود امنیت ما را به صورت ستون و با سلاح سنگین بدرقه می‌كردند تا به پادگان رسیدیم و حتی  اطراف پادگان در اختیار كومله و دموكرات‌ها بود و از هر طرف به سمت پادگان آتش می‌زدند و امنیت نبود و در چنین وضعیتی سربازان حكم یك بسیجی زمان جنگ را داشتند چون كه آن وقت‌ها ما بسیج را به آن صورت نداشتیم و همین سربازان داوطلبانه به كردستان رفته و در چنین شرایط و موقعیت سختی خدمت می‌كردند. این خلاصه‌ای بود از موقعیت كردستان. حال در مورد نحوه آشنایی خود با مجید اسدی صحبت می‌كنم. ارتفاعاتی در جبهه مریوان بود به نام جبهة ملخ‌خور كه ارتفاع خیلی مهمی در آن منطقه بود و اگر به دست دشمن می‌افتاد، ‌خیلی بد می‌شد. در همین ارتفاعات صعب‌العبور بود كه من با این شهید بزرگوار آشنا شدم. اما روحیات شهید،‌ شهید مقید و مقلد امام (ره) بود و یكی از افراد خداشناس و خدادوستی بود كه بر اساس وظیفه و تكلیف دینی كه برای خود مشخص كرده بود، به سربازی آمده و روحیة خیلی خوبی هم داشت. نمازش را همیشه سر‍ِ وقت می‌خواند و خیلی مقید به مسائل شرعی بود. چیزی كه من از دوران شش هفت ماهه آشنایی‌مان از او به یاد دارم. چهرة شاد اما دل غمگین او بود كه نشانة مؤمن هم همین است كه شادیش چهره و حزنش در دل است. مجید هم كسی بود كه با دیدن او می‌گفتی هیچ ناراحتی ندارد اما وقتی پای حرفش می‌نشستی، آن وقت می‌فهمیدی كه چگونه انسانی است. در همان ارتفاعاتی كه ما بودیم، می‌بایست چند كیلومتر پایین آمده و از كنار چشمه‌ای كه وجود داشت، آب برداریم. زیر تیررس دشمن با بیست لیتری آب را بالا می‌بردیم تا بیاشامیم یا وضو بگیریم و در این وضعیت مجید صبح زود بلند می‌شد. بعد از خواندن نمازش بیست لیتری را برداشته و آب می‌آورد و وقتی ما بیدار می‌شدیم، می‌دیدیم آب و سایر وسایل آماده است، خیلی دوست داشت كه دیگران راحت باشند و به همه خدمت می‌كرد. خاطره‌ای از او به یاد دارم كه یك روز صبح عراقی‌ها، موقعیت‌ها را با خمپاره زیر آتش گرفتند. بچه‌ها می‌گفتند اینجا چه خبر است و عراق چرا صبح زود حمله كرده. مجید اسدی رادیویی كوچك را همیشه به همراه داشت و برای آگاهی از اوضاع مملكت اخبار را گوش می داد. آن روز صبح ساعت هفت رادیو را روشن كرد و همان روزی بود كه شهید رجایی و شهید باهنر به شهادت رسیده بودند. مجید با شنیدن این خبر آن‌قدر ناراحت بود و گریه می‌كرد كه حساب نداشت. حتی چند روز میل به غذا خوردن نداشت و این‌طور موارد از جمله مسائلی بود كه همة ما ناراحت می‌شدیم. و این نشانة پایبندی بچه‌ها بخصوص مجید به انقلاب بود. یكی دیگر از خصوصیات مجید خواندن نماز اول وقت بود. دیگر پایبندی او به فرامین امام (ره) بود. خصوصیت دیگر مجید تواضع او بود. او حتی غذای بچه‌ها را درست می‌كرد. وقتی با كسی آشنا می‌شد، آنقدر خوبی و مهربانی در حق او می‌كرد كه آن فرد احساس می‌كرد شصت هفتاد سال با مجید آشنا بوده. تا اینكه قرار شد عملیاتی در كردستان داشته باشیم و تعدادی نیرو هم از سپاه آمده و با هم ادغام شده بودیم و یكسری آموزش‌ها با هم می‌دیدیم و این اولین عملیاتی بود كه می‌بایست داخل خاك عراق انجام گیرد. به هرحال آموزش‌های اولیه داده شد و تقسیم‌بندی شدیم و مجید با بچه‌های سپاه در گروهی قرار گرفت كه خط اصلی به دست آنها بود و من هم در گروه دیگری بودم. قبل از عملیات بچه‌ها شروع به نوشتن وصیت‌نامه كردند. مجید اسدی با من كه كرمانی بودیم، كنار هم نشستیم و بقیه از استان‌های دیگر بودند. من و مجید صحبت‌هایمان را با هم كرده و قرار شد كه هركدام از ما توفیق یافته و به درجه رفیع شهادت نائل آمدیم، ‌دیگری زحمت خبر كردن خانواده‌مان را بكشد و مجید به من گفت: اگر من شهید شدم، شما به كرمان رفته و از آنجا به گاراژ زرندی‌ها بروید، دایی من آنجا ماشین دارد. به او اطلاع دهید كه خانواده‌ام را خبر كند. بعد از این قضیه عملیات شروع شد و ما دیگر همدیگر را ندیدیم. عملیات طوری بود كه در ارتفاعات چند متر برف باریده بود و شرایط خیلی سخت بود. حتی مهمات را به وسیلة‌ قاطر به ما می‌رساندند و با این مشكلات ما ارتفاعات را طی كرده و عملیات تقریباً شروع شده بود و خیلی تلفات از عراقی‌ها گرفتیم و یك روز بیشتر طول نكشید و اسیران زیادی از عراقی‌ها گرفتیم. بعد از عملیات ساعت‌های ده یازده شب كه برگشتیم به علت خستگی به خواب رفتیم. صبح كه بیدار شدیم ولی مجید را ندیدم. با فرمانده گردان احوال او را از بچه‌ها گرفتیم و قرار شد پیش بچه‌های سپاه رفته و خبری از او بگیریم. وقتی نزد بچه‌های سپاه رفتیم، ‌احوال او را كه جویا شدیم، گفتند او در خط نقطه‌ای قرار داشته كه كلاً توی دید‍ِ دشمن قرار داشته و وقتی تیر می‌خورد و به شهادت می‌رسد،‌ امكان آوردن او برای ما وجود نداشته و من با فرمانده كردستان كه احمد نام داشت و فامیلش یادم نیست، در مورد مجید صحبت كردم و او گفت ما امشب می خواهیم توی آن منطقه رفته و چند زخمی داریم كه باید آنها را بیاوریم، شما هم اگر مایلید همراه ما بیایید. آنها 16-17 تا پاسدار بودند. من هم كه ارتشی بودم،‌ همراه آنها رفتیم و شب تا حدود ساعت‌های سه یا چهار صبح منطقه را بررسی كردیم و دو تا زخمی را با قاطر آوردیم ولی مجید در نقطه‌ای قرار داشت كه امكان دسترسی به او وجود نداشت و مجید در همان محل شهادتش برجای ماند و من دیگر از وضعیت او بی‌اطلاع ماندم. این‌طور كه شنیده‌ام جنازه او به دست خانواده‌اش نرسیده و این بود خلاصه‌ای از خاطرات من در مورد جوانی كه خیلی با ایمان بود و ذوق و شوق شهادت هم داشت و عاشق خداوند.  جسد وی هنوز به دست خانواده‌اش نرسیده.      والسلام علیكم و رحمه‌ا... و بركاته.

          «مجیدجان تو شهید مظلوم خانوك هستی»

                          «شهدای كردستان،‌ شهیدان مظلوم جنگند»

 





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : شنبه 11 دی 1389 :: توسط : خادم الشهداء
درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ: خادم الشهداء
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو