تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك - شهیدعلی اسدی فرزند ابراهیم
 
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك
 
 

                                    

شهید علی اسدی فرزند ابراهیم در سال 1343 در شهر دارالعباده خانوک به دنیا آمد وهمچنین در سال 25/1/1360در منطقه مهاباد در عملیات كربلای9 به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

مصاحبه با پدر شهید

بسم‌ا... الرحمن الرحیم بنده ابراهیم اسدی پدر شهید علی اسدی هستم. در حد خواندن قرآن سواد دارم اما نمی‌توانم بنویسم. هفت فرزند دارم كه پنج تای آنها پسر و دو تای آنها دخترند. علی هم در سن هفده سالگی شهید شد. وقتی به جبهه علاقه‌مند شد، مدرسه را رها كرد. اول كار خود را از بسته‌بندی غذا برای جبهه شروع كرد. من به او گفتم علی چرا مدرسه را رها كردی؟ جبهه كه تمام نمی‌شود، ‌تو دو ماه دیگر دیپلم خود را می‌گیری. حیف است رها كنی. من دوازده سال خرج تحصیل تو را داده‌ام، اگر نتیجه‌ای از درس خود نگیری، تمام مخارج به هدر رفته. در جوابم گفت: پدر، حرف‌های شما درد مرا چاره نمی‌كند. سرنوشت من چیز دیگری غیر از تحصیل است. اگر اینجا بمانم، برای دنیا كار خواهم كرد كه به درد من نمی‌خورد، فقط سرنوشت من چیزی غیر از این دنیاست كه تو نمی‌دانی. وقتی كه چنین گفت، ‌من دیگر سكوت كردم و گفتم هرچه پیش‌ آمد، ‌گردن خودت. من دیگر سر راه تو نخواهم شد. بعد علی به جبهه رفت و مدت شش ماه همانجا ماند. دوستانش بعد از دو سه ماهی می‌آمدند مرخصی ولی او نیامد. دوستانش می‌گفتند علی ساكش را برداشته و آمده توی ماشین ولی بعد گفته من تا حالا اینجا خوردم و خوابیدم، ‌خجالت می‌كشم بدون هیچ كار مفیدی كه كرده باشم،‌ برگردم خانه. من می‌خواهم جبهه بمانم و همانجا می‌ماند. چند روز بعد برای پاكسازی یك روستا اعزام می‌شوند. آن روستا توسط كومله‌ها سنگربندی شده بود كه تعداد كومله‌ها این‌طور كه رفقای علی می‌گفتند 900 (نهصد) نفر بوده كه در میان گندمزارها و درختان سنگر ساخته بودند و همگی هم مسلح بودند. بچه‌ها می‌بایست آنجا را از وجود كومله‌ها و اسلحه هایشان پاكسازی كنند. بعد یكی از كومله‌ها خود را به صورت یك روستایی جا زده و نزد فرمانده گروه بچه‌ها می‌آید و می‌گوید بیایید برویم، ‌من جای كومله‌ها را نشانتان می‌دهم. آنها ده بیست نفر بیشتر نیستند، خیلی راحت می‌توانیم آنها را بگیریم. فرمانده هم كه تازه كار بوده‌، می‌گوید باشد ولی با این حال نمی‌رود. روز دوم دوباره همان مرد می‌آید و می‌گوید چرا نیامدید، دوباره از فرمانده قول می‌گیرد ولی باز هم فرمانده به روستا نمی‌رود. برای دفعه سوم بعد از یك یا دو روز دوباره می‌آید و تقاضای خود را مطرح می‌كند. این دفعه فرمانده اعتماد می‌كند و می‌گوید تو جلوتر برو، ما می‌آییم. وقتی نزدیك كومله‌ها می‌رسند، ‌آن مرد برای گول زدن افراد شروع می‌كند ظاهراً كومله‌های دیگر را ناسزا گفتن تا بچه‌ها بیشتر فریب بخورند و جلو بروند. وقتی بچه‌ها خوب جلو می‌روند واز اطراف آنها را محاصره كرده،‌ شلیك گلوله‌های گروه كومله شروع می‌شود و علی هم در همانجا تیر می‌خورد. تیر به قسمت گردن او می‌خورد و بیهوش می‌شود. رفقای علی او را توی یك خانه می‌برند و در یك اتاق جای می‌گیرند. بعد می‌بینند از در اتاق به طرف آنها تیراندازی می‌شود. در این موقع دوستان علی یك چادرشب پیدا می‌كنند و علی را داخل آن گذاشته و از پنجره اتاق بیرون می‌دهند. خودشان هم از پنجره فرار می‌كنند و به یك كانال می‌رسند. از همانجا پنهانی علی را به چادر می‌‌رسانند در حالی كه شهید شده بود. بعد او را به كرمان اعزام كرده،‌ از آنجا به خانوك تشییع كردند. چند روز بعد از پُرسه ‌او، یكی از دوستان او كه زرندی بود، ‌به خانوك می‌آید و به سید جلال قوام می‌گوید من خیلی دوست داشتم كه علی را بخواب ببینم. یك شب دیدم كه سه نفر سوار بر اسب سفید آمدند كه یكی از آنها علی بود. من به او گفتم علی بیا ببینم تو در چه حالی؟ در این موقع اسب كه در آسمان بود،‌ بالهایش را جمع كرد و علی كنار من آمد، روی صحن مدرسه‌مان نشستیم. بعد علی گفت من خیلی آزاد هستم، هرجا بخواهم می‌توانم بروم، هرچه بخواهم برایم فراهم است. من به علی گفتم: اسدی اینها اسب است كه سوار می‌شوید؟ علی گفت: نه اینها به شكل اسبند، اینها را به ما داده‌اند تا آزادانه حركت كنیم. بعد سوار بر اسب شد و رفت. این هم از خواب دوست علی. اخلاق علی هم خوب بود. هم اهل كار بود و هم اهل عبادت. با من هرگز بداخلاقی نمی‌كرد. زمان انقلاب در راهپیمایی‌ها شركت می‌كرد. نماز خواندن او همیشه در خاطر من می‌ماند چون خیلی با حضور قلب نماز می‌خواند. چهرة زیبا و قامت بلندی داشت. لباس جبهه‌اش به تن او می‌آمد مثل اینكه ملائك لباس سپاه را برای او بریده و دوخته بودند. خبر شهادت او را حاجی‌ رضامند از سپاه كرمان برایمان آورد. البته زودتر مادرش را كرمان فرستادند كه خبر نشود ولی كم‌كم از دور و نزدیك خبرمان كردند. علی را از كرمان به خانوك تشییع كردند. افراد زیادی در مراسم شركت كردند و مراسم به خیر و خوبی برگزار شد. من از تمامی‌ مردم كه در مراسم ما را تنها نگذاشتند،‌ ممنون هستم و برای امام خامنه‌ای آرزوی موفقیت دارم. والسلام

مصاحبه با مادر شهید

بنام خدا. من كبری عرب‌نژاد فرزند اكبر مادر شهید علی اسدی هستم و مختصری سواد دارم. شهید از بهترین فرزندان من بود. بسیار فعال و پركار بود. هم درس می‌خواند وهم كار می‌كرد. به خواهر و برادرانش هم در كارها كمك می‌كرد و تا حدودی كمك خرج تحصیل خودش بود. به كارهای دینی و قرآن علاقه داشت. با من رفتار خوبی داشت. نمازش را معمولاً در جای خلوت می‌خواند. من دوست اشتم او در تحصیلات خود پیشرفت كند ولی خودش می‌گفت درس به درد من نمی‌خورد، هدف من چیز دیگری است. یادمه زرند به مدرسه می‌رفت و صبح و عصر آمد و رفت می‌كرد. وقتی می‌آمد، تشنه می‌شد و دو سه لیوان آب می‌خورد. یك روز مقداری روغن توی یك كاسه ریخته بود و خرما داخل آن گذاشته بود و می‌خورد. خاله‌اش گفت: علی ببین تو اینجا این‌طور غذا می‌خوری، در جبهه همیشه غذا نیست و گاهی اوقات گرسنه می‌مانی. چطور تحمل می‌كنی؟ علی می‌گفت: آنجا هدف چیز دیگری است و آدم طاقت می‌آورد. تا كلاس چهارم دبیرستان ادامه تحصیل داد كه یك سال را زرند و سپری كرد. دبستان را در مدرسه علوی خانوك سپری كرد. راهنمایی و دبیرستان را جز همان یك سال كه گفتم كرمان بود. سال چهارم دبیرستان را نیمه تمام رها كرد و به جبهه رفت. حتی از ترس اینكه پدرش رضایت‌نامه او را امضا‌ء نكند، ‌همانجا آن را به سید مهدی مهدوی سید اسدا... داده بود كه امضاء ‌كند. بعد رفته بود جبهه. وقتی شهید شد، ‌سید مهدی ناراحت بود و می‌گفت: من نامه او را امضاء ‌كردم، شاید پدر ومادرش از دست من ناراضی باشند. ما به او گفتیم: نه این خواست خود علی بود، ما كاری نمی‌توانستیم بكنیم. دوران آموزش را كرمان سپری كرد. یك روز به خانه آمد، دیدم دست‌هایش زخم است. گفتم: خدا مرگم بدهد، ‌این‌طوری آموزش می‌دهند؟ گفت: مادر چه می‌گویی، این‌قدر كه زخمی ‌نیست، طوری نمی‌شود. 40- 50 روز كه ‌آموزش دید به جبهه مهاباد رفت. از آنجا برایمان نامه می‌نوشت. در یكی از آنها نوشته بود، یك كیسة حمام و مقداری سفیدآب برایم بفرستید، از بس كه تمیز بود. من هم سفیدآب و كیس و مقداری آجیل را به زادخوش دادم، ‌برایش ببرد. در نامه بعدی علی از من تشكر كرد. این‌طور كه دوستانش گفته‌اند،‌ توی پادگان مهاباد قسمت آشپزخانه كار می‌كرده، مدتی كه می‌گذرد، ‌دوستانش می‌خواهند بروند مرخصی، علی هم توی ماشین می‌آید اما بعد ساكش را برداشته و از ماشین پیاده می‌شود و می‌گوید: من تاكنون كار ارزشمندی انجام ندادم، می‌خواهم بمانم و آموزش سلاح‌های سنگین را ببینم. به همین خاطر در جبهه می‌ماند و بعداً شهید می‌شود. در بین بچه‌های من، علی تنها كسی بود كه اصلاً علاقه‌ای به دنیا نداشت. مثل اینكه خداوند او را برای شهادت آفریده بود. خیلی نورانی و رسا بود. اواخری كه جبهه بود، من خواب دیدم كه می‌خواهم ماهی را از آب بگیرم اما نمی‌توانم. بالآخره به سختی آن را گرفتم و با یك نخ محكم بستم ولی از دستم فرار كرد و رفت. فردا صبح خواب را برای پسر دومم عباس تعریف كردم. او گفت: مادر فكر كنم علی را از دست بدهی،‌ علی شهید می‌شود و چند روز بعد علی به شهادت رسید.

تشییع جنازه او هم با شكوه برگزار شد ولی آن روز نگذاشتند ما علی را ببینیم و این آرزویی است بر دل من هنوز مانده. من بعداً عكس جنازه او را دیدم، فكر كنم تیری به بینی و دهان او خورده بود و بقیه بدنش سالم بود. علی شهید دوم خانوك بود و این برای من افتخار بسیار بزرگی است. امیدوارم خداوند هم بپذیرد. در آخر برای خدمتكاران اسلام آرزوی موفقیت دارم و از مردم می‌خواهم پیرو خط امام باشند و یاد شهدا را زنده نگه دارند.

مصاحبه با همرزم شهید

بسم‌ا... الرحمن الرحیم. محمدعلی عرب‌نژاد هستم كه در مورد زمان انقلاب از علی اسدی یك خاطره دارم. آن زمان‌ها من كرمان درس می‌خواندم و علی خانوك بود. در یكی از روزها كه مصادف با چهلم یكی از شهدای یكی از شهرستان‌ها فكر كنم یزد بود و من بدون اینكه اطلاعی از موضوع داشته باشم،‌ از منزل بیرون آمدم و دیدم كه تظاهرات است و مردم به طرف مسجد جامع كرمان در حركتند. من پرسیدم چه خبر است كه مردم همه سیاه پوشند؟ گفتند كه چهلم شهدای یكی از شهرهاست. در همین لحظه بود كه تعدادی از كولی‌ها جاوید شاه گویان به طرف مسجد صاحب‌الزمان می‌روند درحالی كه چوب به دست داشتند. من به مشتاق رسیدم و مردد بودم كه وارد مسجد جامع بشوم یا خیر، ‌چون می‌ترسیدم. در این حین علی اسدی را دیدم. با هم احوالپرسی كردیم. گفتم: كجا بودی؟ جواب داد: توی مسجد بودم. از بس كه شعار دادیم، ‌خسته شدم و آمدم بیرون نفسی تازه كنم و برگردم. در حال صحبت بودیم كه صدای شلیك تفنگ بلند شد. یكی فریاد زد: مسجد جامع را آتش زدند. علی خیلی مشتاق بود كه داخل مسجد رفته و به جمع تظاهر كنندگان بپیوندد ولی پلیس مانع ما می‌شد و نمی‌گذاشت. من از علی كوچك‌تر بودم و خیلی می‌ترسیدم ولی او خیلی دلیر بود و دائم جلو می‌رفت. آخر دفعه مرا كنار سینما شهر تماشا برد و خودش به مسجد جامع برگشت و به تظاهرات ادامه داد چون كه از خانوك برای همین تظاهرات آمده بود. علی در كارهای انقلابی شركت می‌كرد و فعال بود و به نظر من فرد شجاعی بود.    والسلام

 

مصاحبه با همرزم شهید

بسم‌ا... الرحمن الرحیم

من حسین جوكار هستم. همراه علی اسدی مهاباد بودم. اخلاق و رفتار او خوب بود، همیشه با هم بودیم. همیشه ما را راهنمایی می‌كرد كه كجا برویم و چكار بكنیم و چطور با هم صحبت كنیم. خیلی اخلاق خوبی داشت. رفتارش با ما خوب بود. بعضی اوقات كه مرخصی می‌آمدم به من می‌گفت: از خانه‌مان برایم مثلاً یك دست لباس بگیر و بیاور، من هم می‌آوردم. اخلاقاً خیلی خوب بود. صبح روزی كه می‌خواستیم برویم عملیات، خیلی زود بلند شد. گفتیم: چه خبره؟ گفت: هیچی عملیاته، ‌بلند شوید نمازتان را بخوانید كه باید آماده شویم. وقتی كه در عملیات دالك شركت كردیم، ‌اولین نفر بود كه شهید شد. وسایل را تحویل یكی از خانوكی‌ها بنام علی منصوری داده،‌ او را به سردخانه اهواز منتقل كردند. او خیلی خوش اخلاق بود و با همه صحبت می‌كرد. من قبل از جنگ با او آشنا بودم و معروف بود به علی كُرد.

ما توی پادگان قدس كرمان یك ماه آموزشی همراه هم بودیم. من دیگه زخمی ‌شدم و او و یك سری از بچه‌ها جلوتر رفتند و بعد رفت تعهد شش ماه به ارتش داد كه شش ماه مهاباد بماند. بعد من هم رفتم، هر موقع به او می‌گفتیم علی برو به خانواده‌ات زنگ بزن، می‌گفت صبح می‌روم. یك روز دیگر می‌روم. اصلاً از خانه و زندگی دل بریده بود. خیلی به امام علاقه داشت. یك روز رفت توی شهر مهاباد دو تا رساله گرفت و آمد. یك روز نشست 150 تا مسئله از رساله امام (ره) حفظ كرد. شب آمد، ‌گفت: بچه‌ها هر كدام در مسئله‌ای مشكل دارید، بگویید من جواب دهم، من امروز 150

اكثر اوقات می‌گفت دیگران كاشتند ما خوردیم، ‌ما بكاریم دیگران بخورند. موقع شهادت هم تیر توی سینه‌اش خورده بود و بچه‌ها او را پشت یك خاكریزی برده بودند و او را باندپیچی كرده بودند و دوباره آمده بود. دفعه دوم من ندیدم تیر كجایش خورده بود كه شهید شد. در منطقه دالك بوده كه نام عملیات هم دالك بود و علی شهید شد. یك خاطره از كارهای انقلابی او دارم كه توی خانوك قبل از انقلاب قرار بود عده‌ای شاه‌دوست با بنز به خانوك بیایند و مردم را بزنند. علی با تعدادی از بچه‌ها لاستیك آماده و یكسری وسایل دیگر كه به مقابله آنها بروند.

همیشه می‌گفت: باید ببینیم كسانی كه به جبهه می‌آیند،‌ چه افرادی هستند؟ آیا نماز می‌خوانند و چطورند.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : شنبه 11 دی 1389 :: توسط : خادم الشهداء
درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ: خادم الشهداء
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو