تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك - شهید علی عربپور فرزند محمد
 
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك
 
 

                                             

شهید علی عربپور فرزند محمد در سال 1351 در شهر دارالعباده خانوک به دنیا آمد وهمچنین در سال 10/4/1365در منطقه مهران در عملیات كربلای1 به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

مصاحبه با مادر شهید

 

بنام خدا من كبری  اسدی مادر شهید علی عرب‌پور، خانوك بدنیا آمدم. تحصیلات چهارم نهضت دارم. شغلم خانه‌داری است. الآن 6 بچه‌ دارم. علی بچه‌ اولم بود كه شهید شد. قبل از تولد علی هم خانه‌دار بودم. آن زمان كه علی متولد شد، اینجا آب لوله‌كشی نبود. برق هم موتوری بود. علی همین خانوك بدنیا آمد. از همان اول خوش‌اخلاق و مؤمن بود. در سن 6 سالگی وارد دبستان علوی خانوك شد. خیلی هم به درس علاقه داشت. هیچ‌وقت هم مردود نشد. معلم‌ها از او راضی بودند. یكی از آنها خانم زهرا عرب‌نژاد بود. آن‌وقت‌ها خانواده ما در مجالس دعا و نماز جمعه و جماعت همگی شركت می‌كردیم.

به درخواستش عمل می‌كردیم. چیزی می‌خواست برایش می‌خریدیم. مثلاً می‌گفت فلان چیز را می‌خواهم، ‌به پدر بگو برایم بخرد. بیشتر نزد من مطرح می‌كرد.

آرزو داشتم مهندس یا دكتر شود، به جامعه كمك كند. خُب، علی بهتر از آن چیزی شد كه می‌خواستم. خود او آرزو داشت كه شهید شود.

از همان بچگی به كارهای دینی علاقه داشت. اسلام دوست بود. اكثر اوقات نزد عمویش مصطفی می‌رفت و من زیاد نگران او نبودم. به ورزش هم علاقه داشت، مخصوصاً فوتبال.

از نظر اخلاقی خوب و مهربان بود. در كارهای كشاورزی هم به پدرش كمك می‌كرد.

تا دوم راهنمایی خوانده. سال 65 وارد راهنمایی شد. مدرسه علی اسدی خانوك بود. به درس علاقه داشت و مردود نشد. معلم‌ها از او راضی بودند كه یكی از آنها مرحوم مهدی عرب‌نژاد بود. همین دوم راهنمایی بود كه جبهه‌ای شد و به عنوان بسیجی رفت جبهه.

همش می‌گفت امام. خیلی شوخ بود. من می‌گفتم: حالا دیگر بزرگ شدی، ‌این‌قدر شوخی نكن، می‌گفت: اگر بزرگ شدم، چرا نمی‌گذارید به جبهه بروم؟ امام گفته هر كس بتواند اسلحه بدست بگیرد، می‌تواند جبهه برود. من مرد شدم و می‌توانم اسلحه بدست بگیرم.

از همان بچگی، چهارم دبستان بود كه جبهه‌ای شد و همیشه در خانه اَدای رزمنده‌ها را در می‌آورد.

اوایل انقلاب او شش ساله بود. از تلویزیون كه عكس امام را می‌دید، خیلی خوشحال می‌شد. در نماز جمعه و راهپیمایی‌ها شركت می‌كرد. بعداً كه بزرگتر شد، تكبیرگوی مسجد شهدا بود.

كلاس چهارم ابتدایی بود. معلمش فرستاد دنبال من. وقتی رفتم، گفت: این بچه همیشه دعوای جبهه دارد. چكارش كنیم؟ گفتم: توی خانه هم همین‌طور است. قدش هم بلند شده بود، می‌گفت: من مرد شدم، ببینید از پدرم بلندتر شدم. جبهه علاقه شخصی خودش بود و تحت تأثیر دوستانش نبود. توی خانه اسم شهید شدن كه می‌شد، هركاری كه می‌خواستیم، انجام می‌داد.

همیشه نوحه می‌خواند. خیلی مهربان بود.

توی پایگاه مقاومت عضو شده بود. اگر جایی روضه بود، كمك می‌كرد و فرش می‌انداخت.

شخصیت مورد علاقه او امام خمینی بود.در خانه با كوچكترها بهتر بود. امانتدار و خوش قول هم بود. هر لباسی كه تهیه می‌كردیم، ‌می‌پوشید. هر غذایی كه داشتیم، می‌خورد.

به خواندن قرآن خیلی علاقه‌مند بود. در مدرسه یك قرآن جایزه گرفت.

می‌گفت: ما باید جنگ كنیم تا اسلام پیروز شود. در نامه‌ای نوشته بود كه من تك‌تیراندازم. دوستانش می‌گفتند: امدادگر و كمك فیلمبردار هم بود. به پدرش هم توصیه می‌كرد،‌ اگر شهید شدم، اسلحه به زمین افتاده مرا بردارید. خودت به جبهه برو و برادرانم را هم بفرست. در نامه‌ای به من نوشته بود: پیش مدیر مدرسه‌مان برو، مدرك و 2 تا عكس بگیر، برایم بفرست تا اینجا درس بخوانم چون تا آخر سه ماه تابستان نمی‌آیم. اصلاً مرخصی نیامد تا شهید شد.

تیر به پیشانیش خورده بود، عملیات كربلای 1 مهران. یك نفر از بچه‌های خانوكی كه در بنیاد شهید كار می‌كرد، به خانه‌مان آمد و من حس كردم كه خبری شده. بعد عمویش  علی آمد درحالی كه گریه می‌كرد و به من هم چیزی نمی‌گفت. پدرش آمد دنبال یكی از عكس‌هایش می‌گشت. گفتم: اگر علی شهید شده، به من بگو و كم‌كم خبردار شدم. بعد رفتیم زرند. 5 یا 6 شهید بود كه علی از خانوك بود. بعد از شهادت علی، ایمان من خیلی قوی‌تر شد و علاقه‌ام به رهبر بیشتر شد.

قبل از شهادتش من خواب دیدم كه حضرت امام در تكیه ابوالفضل دفتری روی زانو گذاشته بودند. به جمعیتی كه دور ایشان بودند، ‌نگاه می‌كردند و نام عده‌ای را می‌نوشتند. بعد نگاهی به من كرده، ‌فرمودند: اسم تو را هم می‌نویسم. چند روزی از این خواب نگذشت كه علی شهید شد.

همین كه نام شهادت را می‌بردیم، ساكت می‌شد. همش می‌خوابید و می‌گفت: من شهید شدم.

مسئولان همین‌طور كه به خانواده شهدا می‌رسند، ‌به محرومان جامعه هم رسیدگی كنند. از مردم هم می‌خواهم پیرو خط امام باشند.

 

مصاحبه با پدر شهید

اینجانب محمد عرب‌پور پدر شهید علی عرب‌پور. 50 سال سن دارم. خانوك بدنیا آمدم. سواد خواندن و نوشتن دارم. علی فرزند اول من بود و الآن 6 فرزند دارم. علی خانوك بدنیا آمده. من دوست داشتم او دكتر و مهندس شود ولی قسمت بود كه او از كشورش دفاع كند و شهید شود. سن شش سالگی مدرسه علوی خانوك رفت دبستان. راهنمایی هم تا دوم رفت. تا وقتی زنده بود، در كارهای كشاورزی به من كمك می‌كرد. از مدرسه كه می‌آمد، تا غروب او را آزاد می‌گذاشتیم.

اگر كار خطایی انجام می‌داد، می‌گفتم: این كارها مال ما نیست، دیگر تكرار نكنی.

اگر درخواستی داشت، ‌توسط مادرش به من می‌گفت.

اخلاقش فوق‌العاده بود. در خانه بیشتر بچه‌های كوچكمان را دوست داشت. درس را خیلی خوب می‌فهمید. موقع انقلاب هم با بچه‌ها اعلامیه پخش می‌كرد و با زغال روی دیوار مرگ بر شاه می‌نوشت.

یك روز كار كشاورزی می‌كردیم. به او گفتم: تو خوب كار می‌كنی، دیگه مرد شدی. گفت: خُب، اگر من مرد شده‌ام، چرا نمی‌گذارید به جبهه بروم؟ دیدی امام دیشب چی گفت؟ گفتم: نه، چی گفت؟ گفت: «امام گفته: هركس بتواند اسلحه به دست بگیرد، به جبهه برود» و من می‌توانم. بگذارید بروم. خلاصه مرا راضی كرد و رفت جبهه. آموزش هم ندید چون من خودم مسئول پایگاه مقاومت بودم. علی مختصری آموزش دیده بود. رضایت‌نامه‌ای آورد. من و دو معرف از محل امضاء كردیم، رفت جبهه. طولی نكشید كه شهید شد. در نامه‌ای نوشته بود، من تك‌تیراندازم. در نامه دیگری نوشته بود، امدادگرم.

من رفته بودم مغازه نجاری همسایه‌مان، دیدم دو نفر از بنیاد شهید آمده‌اند و با من احوالپرسی كردند. مدتی همراه من بودند، تا دم خانه هم همراهم آمدند. تعارف كردم بیایند داخل خانه، آنها گفتند: باید برویم. خداحافظی كردند. من به خانه آمده،‌ در را بستم. دوباره در زدند. در را كه باز كردم، باز آنها را دیدم كه از من دو قطعه عكس از علی خواستند و من فهمیدم كه علی شهید شده. بعدازظهر رفتم زرند، جنازه را دیدم و فردا تشییع شد. در مورد شهادت او كسی به ما چیزی نگفت.

چند روز بعد از شهادت او، شبی در خواب دیدم كسی روی بام تكیه امام حسین به من گفت: عرب‌پور ان مع ‌العسر یسرا. فردا من خواب را برای آقای غیوری روحانی خانوك تعریف كردم. گفت: خواب خوبی است. آیا اتفاق خاصی در خانواده‌تان افتاده؟ گفتم: بله، پسرم شهید شده. گفت: پس آسانی و سعادت در انتظار شماست.

پیام من به مردم  فقط پیرو خط رهبری باشند.

من كوچكتر از آنم كه پیام دهم فقط می‌خواهم كه وحدت داشته باشند.

در مورد سن علی است كه موقع اعزام 14 سال داشت و او را نمی‌بردند جبهه. علی با دستكاری شناسنامه‌اش تاریخ تولدش را عوض كرده و 1349 كرده بود تا او را به جبهه ببرند.

 

مصاحبه با دوست شهید

اینجانب سید محمد مهدوی دوست و هم محله‌ای علی هستم كه از دوران كودكی و دبستان با هم بودیم. علی خیلی خنده‌رو بود و سعی می‌كرد دیگران را با شوخی و خنده به حرف بیاور. با متانت و خشوع بود.

تا جایی كه یادم است، علی به فوتبال علاقه داشت و در بازی‌ها سِمت دروازه‌بانی را داشت. در یكی از بازی‌ها دروازه‌بان بود، شهید جابر مهدوی، سید محمود اسدی و مهدی مهدوی به عنوان هافبك و غیره كه اكثر آنها شهید شده‌اند. به نیمه‌های بازی كه رسیدیم، تیم مقابل خشونت را وارد بازی كرد. توپ محكم به شكم علی خورد حتی چند دقیقه نفسش بند آمد، ما هم بازی را ادامه ندادیم.

من خاطره‌ای به جز شوخ طبعی و مهربانی از او ندارم. او جوان‌ترین شهید خانوك بود كه باعث شد افراد دیگر تحت تأثیر قرار بگیرند و به جبهه بروند. اگر جایی دعوایی هم ‌می‌شد، ‌او در آخر با گفتن جُكی، دعوا را خاتمه می‌داد. با معلم‌ها هم خیلی صمیمی ‌بود. به آنها می‌گفت: اگر كاری داشتید، بگویید برایتان انجام دهم. كلاً یك لطافتی در لحن و كلامش بود. با وجود مهربانی كه داشت،‌ به كارهای نظامی‌ خیلی علاقه‌مند بود و عضو پایگاه مقاومت هم بود كه خیلی فعالیت می‌كرد. بعدها رفت اسلام‌آباد،‌ ثبت‌نام كرد برای جبهه اما من هنوز حیرانم كه با سنش چه كرده چون او چهارده ساله بود، شاید شناسنامه‌اش را دستكاری كرده باشد. بالآخره هرطور شد، خیلی زود به جبهه رفت و زود هم شهید شد. یادم می‌آید شهادت آرزوی بزرگش بود.  روحش شاد   

 





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : شنبه 11 دی 1389 :: توسط : خادم الشهداء
درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ: خادم الشهداء
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو