تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك - شهید رضا مهدوی
 
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك
 
 

شهید رضا مهدوی

زندگینامه شهید رضا مهدوی

شهید رضا مهدوی (1362 1346 هـ . ش)

رضا در روستای خانوک از توابع شهرستان زرند کرمان به دنیا آمد، پدرش محمد و مادرش طوبی نام داشت، تحصیلات خود را تا سوم دبیرستان ادامه داد. از طرف بسیج به جبهه های نبرد حق علیه باطل اعزام گردید. در آنجا به عنوان تک تیرانداز فعالیت می نمود. سرانجام در عملیات والفجر 4، در منطقه ی عملیاتی مریوان به فوز عظیم شهادت نایل آمد.

مزار پاکش در گلزار شهدای روستای خانوک است. از وی یک وصیت نامه، یک دفترچه ی خاطرات، زندگی نامه، دست نوشته ها و عکس هایی به یادگار مانده است.

 

دل می طپد از ترانه خون شهید                  برخاک لبن گونه گلگون شهید

در دفتر روزگار از روز نخست                     با جوهر خون نوشته قانون شهید

سلام بر مهدی عج و سلام به رهبر کبیر انقلاب اسلامی، سلام بر ملت شهید پرور ، سلام بر شهیدان و  خانواده ی آنان، سلام بر سخنوران و انقلابیون اسلام امید است ارمغان شهید مورد قبول افتد.

چگونه شکر این نعمت بجا آورم خدائی را که با این غم شکوفا کرد طبع مسروری را عطا فرمود به فرزند دلبندش شهادت را که افزونتر کند غمنامه ی نغمه سرائی را.

شهید رضا مهدوی در خانوک از نوایح زرند کرمان د رخانواده ای مذهبی در سال 1346 متولد شد پدرش مداح و مبلغ دین اسلام بود او از آغاز با نان و نام امام حسین بزرگ شد و دین و تقوا از آغاز در وجودش شروع به رشد کرد و زمانی که به سنین بالاتر رسید یک فرد با ایمان و حزب الهی بود از همان اوان کودکی با پدرش مجالس مذهبی و قرائت قرآن و سخنرانی ها شرکت می کرد شهید مهدوی زیاد در میان ما نبود اما همان کوتاه زمان سراسر خاطر بود * نیز یک پیام بلکه یک فریاد به همراه داشت فریادی مبتنی پرندای مظلومیت ملتی آزاد اما گرفتار در چنگال خونین شیطان صفتان آنان که تشنه خونند ز عم مظلومان شاداما رفتار خونبار مذبوحانه شان را چه سود که رضا و رضاها زنده اند و قطره قطره خونشان آوای آزادی راستین را در پناه حکومتی اسلام و پرتوان سر می د هد رضا آن پرورش یافته انقلاب با وجود کمی سن قلبی به وسعت دریا داشت اعتقادی راسخ به جهانی بودن اسلام داشت وی از هفت سالگی وارد مدرسه شد و درس را تا دوم راهنمائی ادامه داد و بعلت فقر خانوادگی راهی کار نجاری شد وی مدتی در آنجا کار کرد و همیشه دم از جبهه و جنگ می زد و حرف از شهادت به میان می آورد ایشان  شیفته شهادت بود ایشان فرزند چهارم خانواده بودند و الگو بود برای افراد خانواده در مجالس سوگواری ابا عبدالله حسین شرکت می کرد و همچنین در تعزیه خانی نیز نقش فعالی داشت نمازش را طوری می خواند که همه را متوجه خود می کرد و همیشه دوستانش تعریف از اخلاقش می کنند روزی که برای ا ولین بار برای ثبت نام به بسیج زرند رفته بود به ایشان گفته بودند که شما به سن قانونی نرسیده  ای که عازم جبهه شوید ایشان شروع به گریه می کند و هر چه التماس می کند موفق نمی شود موقعی که به خانه آمد ناراحت بود مادر شهید می گوید که مادر دو برادرت در جبهه هستند بگذار آن ها از جبهه برگردند من خودم می روم ثبت نامت می کنم، ایشان قبول نکردند، رضا فتوکپی یکی از برادرانش را برداشته و تاریخ و تولدش را عوض کرده و با گریه و التماس راهی  جبهه می شود، وقتی که راهی جبهه شده بود خانواده اش خبر نداشتند بعد از دو هفته برای خانواده نامه می نویسد و مدت سه ماه در جبهه بود و موقعی که از جبهه برگشت مقدار از خاک بوستان را به عنوان ارمغان همراه خود آورد و گفت مادر نمی دانی چه تربتی است و با آنها مهر نماز درست می کرد و مدتی گذشت دوباره حرف از جبهه می زد و برای دومین بار راهی جبهه شد و مدت سه ماه در جبهه جنوب بود و در طی این مدت دوستان زیادی را پیدا کرده بود و همچنین در نامه هائی را که برای ما می فرستاد می گفت مادر امام را دعا کنید نماز شب را فراموش نکنید رزمندگان را دعا کنید و برای دفعه دوم از جبهه بازگشت و به کار نجاری مشغول شد و همیشه می گفت مادر شما هشت فرزند پسر دارید نمی خواهید یکی را در راه خدا قربانی کنید. چرا ما لیاقت شهادت را نداریم او قبل از اینکه کاری را شروع کند می سنجید که ببیند آیا کار را انجام می دهد به خاطر خداست یا نه از صبح تا شب دقیق بود که کاری را خلاف رضای خدا انجام ندهد و برای سومین بار که ثبت نام کرد در سال 62 بود که همراه لشکر ثارالله عازم جبهه شد و یکی از همرزمانش تعریف کرد که شهید مهدوی سه شب قبل از شهادتش نیمه شب مرا از خواب بیدار کرد و به من گفت که من شهید می شوم خدا کند که مادرم از دستم راضی باشد که من خداحافظی نکردم ایشان گفت که شهید نقل کرده که دوازده اما را خواب دیده ام که با اسب به خط اول جبهه می رفتند و من شروع به گریه کردن کردم و مرا با خودشان بردند من شهید می شوم ایشان می گفت که از روحیه ی بسیار خامی برخوردار بود شب عملیات تک تیرانداز و جزء  گروه تعزیب بودند شب عملیات چپی خود را به یکی از دوستانش به عنوان یادگاری می دهد شهید مهدوی در سحرگاه دوازده ام عاشورا در سال 46 متولد شدند و درسحرگاه دوازده ام عاشورای 62 در جبهه مریوان در حمله والفجر 4 مرحله چهارم با لقاالله پیوست روحش شاد و یادش گرامی باد.

لاله از خاک غم انگیز شهیدان خیزد             زانکه آهنگ غم از سینه سوزان خیزد

منظر گلشن عشق است مزار شهدا                    که زهر شاخه آن ناله مرغن خیزد

دیده جان بگشا تاکه ببینی بعیان                 از قبور شهدا نور به کیوان خیزد

آنکه امروز فدا جان نکند در ره حق              صبح فردا زدل خاک پشیمان خیزد


وصیت نامه شهید مهدوی


                                                                           

سلام و درود فراوان بر رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران و سلام و درود بر تمام معلولین و مجروحین و خانواده های شهدا و امت شهید پرور ایران اکنون که این وصیتنامه را می نویسم همچون دفعات قبل خودم را لایق کشته شدن در این راه نمی بینم هنوز خیلی تا انسانیت و مون شدن فاصله دارم و از خداوند می خواهم که این سعادت و شهادت را نصیب من بفرماید اگر بناست همه چیز دنیا با مرگ پایان یابد چه بهتر که شهادت پرافتخار آخرین فصل زندگی اشان باشد هر گونه افسردگی و ناراحتی مطمئنا باعث عذاب روح من خوا هد شد و ضمناً برایم سیاه نپوشید و خوشحال و امیدوار باشید که این مأموریت از جانب خداوند است باید همه دوستان و خویشاندوان و بخصوص خانواده ام و مخصوصاً پدر و مادرم شاد باشند و در موقع رسیدن خبر شهادت شادی کنند که فرزندشان در راه خدا قربانی گشته همچون حسین که علی اکبر را به میدان جنگ فرستاد اگر سعادت نصیبم شد اگر جنازه ام بدستتان نرسید سری به قبر شهیدان دیگر بزنید و اگر جنازه ام بدستتان رسید تقاضائی را دارم که در تشییع جنازه ام اسراف نشود و مؤمنین که در تشییع جنازه ام شرکت می کنند از آقا امام زمان درخواست کنند که برای دفنم بیاید و اگر امکان دارد با همان لباس مقدس دفنم نماید و شما خانواده ام بدانیم که خوابم تعبیر شد به آرزویم رسیدم و این اجازه را ندهید که ضد انقلابیون زیر تابوتم را بگیرند و این را بدانید که من تنها متعلق به شما نبودم که در موقع شهادتم بی تابی کنید بلکه من امانتی از طرف خدا نزد شما بودم که همین که برای یاری دین از شما گرفته می شودم مادر مرا ببخش چون دست تقدیر این چنین خواسته مادر من آرزو داشتم بعد از پیروزی رزمندگان اسلام شما را به کربلا زیارت ائمه مطهر ببرم ولی افسوس که من شهید می شوم ولی می دانم با کمی سنم به آرزویم می رسم و از شما و برادرانم می خواهم صلاح زمین افتاده مرا به زمین نگذارید و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

سرباز جان نثار به فرمان رهبرم

                                آماده ی دفاع به  میدان و سنگرم

در راه دین کشته شدن باشد افتخار من

                                این بس مرا که پیرو فرزند حیدرم

تا آخرین فشنگ دفاع کردم از وطن

                                گفتم شهید راه خداوند داورم

 باد صبا چو  میگذری از کنار من

                                از من بده پیام به فرخنده مادرم

غمگین مباش زانکه به نزد خدای خود

                                قربانیت قبول شد از ره کرم

امید است که کردگارمهربانم

                                دهد بر مادر من صبر و طاقت

ندای کشتگان ما چنین است

                                شهیدان زنده اند الله اکبر

                                                                13/4/62

 

 وصیت نامه ای دیگر از شهید در ادامه مطلب

«بسم الله الرحمن الرحیم»

یا ایها الذین امنوا اهل ادلکم علی تجارة تنجیکم من عذاب الیم، تومنون باالله و رسوله و تجاهدون فی سبیل الله باموالکم و انفسکم ذلکم خیرا لکم ان کنتم تعلمون

سلام بر شما ای امام امت و درود بر رزمندگان اسلام که با جان و خون خود در راه اسلام می جنگند.

مادر مهربانم، من در راه رضای خدا رفته ام و جان دادم، شما برای من گریه نکنید، برای علی اصغر گریه کنید، برای علی اکبر گریه کنید.

مادر شیرت را برای من هلال کنید، مادر من برای رضای خدا در جبهه آمده تا بتوانم راه کربلا را باز کنیم، مادر اگر برای من گریه کنید من راضی نیستم، برای من گریه کنید که آنان که دو فرزند برای رضای خدا دادند ، آنان هیچ شما یک جوان داده اید ناراحت هستید ، آنانی که 8 فرزند داده اند ، انان هیچ مادر برای من گریه نکن ، من راضی نیستم که برای من گریه کنید، خداحافظ ای مادر

سلام ای پدر مهربان، شما زحمت کشیدید برای ما، آفرین بر شما که در جبهه برود و به دشمن بفهماند که دین اسلام هست، آری دین اسلام است، پدر ناراحت نباش که من در راه رضای خدا شهید می شوم، اگر تو ای پدر مهربان گریه بکنید من راضی نیستم، پدر شما به خواهران و مادر بگویید که شهید شدند برای رضای خدا چقدر خوب است، مادر و ای پدر اگر من شهید شدم در شب جمعه بیایید بر قربت پاک گلزار شهدا و فاتحه بخوانید، مادر و ای پدر مهربان برای رضای خدا آمدم چون برای رضای خدا شهید شدم.

ای خواهران شما هم گریه نکنید چون شما هم برای ما زحمت کشیدید، شما هم غصه نخورید من دیگر عرضی ندارم، جز سلامتی امام امت خدا نگهدار

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 1 آذر 1389 :: توسط : خادم الشهداء
درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ: خادم الشهداء
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو