تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك - شهید محمود عرب‌پور فرزند محمد
 
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك
 
 

                                                 

شهید محمود عرب‌پور  فرزند محمد در سال 1342 در شهر خانوك به دنیا آمد وهمچنین در سال 25/3/1364در منطقه سومار به درجه رفیع شهادت نائل آمد

مصاحبه با مادر شهید

بسم‌ا... الرحمن‌الرحیم. بنام خدا.

من زهرا عرب‌پور مادر شهید محمود عرب‌پور.

او از همان كودكی به تحصیل علاقه داشت و از آن جایی كه پدرش طرفدار آیت‌ا... خمینی بود و رساله امام كه آن زمان محرمانه بود را در خانه داشت، محمود از زمان ده سالگی به بعد رساله و سایر كتب را مطالعه می‌كرد و علاقه داشت. به همین واسطه خیلی از لحاظ علمی ‌پیشرفت داشت. محمود تا سیكل را خانوك سپری كرد و ادامه تحصیل خود را قم آغاز كرد كه سه سال هم قم بودند و انقلاب كه شروع شد، ‌همراه انقلاب بودند. حاج مهدی برادر بزرگش و پسرم احمد هم آنجا بودند و در كنار همه فعالیت داشتند. فكر كنم محمود موقع شهادت به حد دیپلم رسیده بود. یادمه زمان قبل از انقلاب كه ما خودمان اینجا كارهای انقلابی می‌كردیم. با برادرش از قم آمدند و یك شعار خوشمزه را با خود آورده بودند. لب دیوار رفته و با هم می‌خواندند و دوستانشان هم دورشان جمع شده بودند. در این لحظه چند تا از شاه دوست‌ها آمدند و با هم درگیر شدند و محمود چند مشت خورد. شعارشان هم این بود: ‌ای خدا بده مرگ بر شاه، الله بده مرگ بر شاه. همان شب هم رفتند توی یك مسجد، عكس شاه را پاره كرده و عكس امام را جای آن زدند. صبح یكی از همسایه‌های مسجد رفته بود ‌عكس امام را پاره كرده بود. بابای محمود وقتی رفته بود توی مسجد و اوضاع را دیده بود، با ناراحتی به خانه آمده و گفت: شما عكس چنین امام بزرگواری را از قم آوردید، فلانی آن را پاره كرده و خیلی هم ناراحت بود. همان روز رفت كرمان نزد آقای فهیم و عكس امام را آورد و دوباره زد توی مسجد. خلاصه بچه‌ها خیلی فعالیت داشتند و توی این كارها خیلی هم كتك می‌خوردند اما از هدف خود دست نمی‌كشیدند. كلاً ما خانواده فعالیت انقلابی داشتیم. پسر بزرگم حاج مهدی رساله امام را به خانه می‌آورد و ما پخش می‌كردیم. یادم می‌آید یكی از اهالی خانوك برایمان پیغام‌ می‌داد كه من می‌دانم توی خانه شما رساله امام است. از طرف ساواك كسی را آورده و آنها را می‌بریم و تحویل می‌دهیم و سه دفعه هم پاسگاه در خانه آمد تا نوار امام را بگیرد اما نظر خداوند ما آنها را بیرون برده بودیم و چیزی دستگیرشان نشد. البته پسرم محمد با برادرش احمد و حاج مهدی قم یكدفعه بازداشت شده بودند كه محمود و احمد را بیست و چهار ساعت و پسر بزرگم را سه شبانه‌روز بازداشت كرده بودند.

 

همان‌طور كه گفتم، از ده سالگی به بعد مسائل شرعی رساله را مطالعه و عمل می‌كرد. پدرش را هم كه همه می‌شناختند، اذان‌گوی مسجد بود و همیشه نماز شب می‌خواند و برای چه نمازهای یومیه و چه نماز شب به مسجد می‌رفت، تنها نبود و محمود همراه او می‌رفت. حتی یكدفعه كه با برادر و دوست برادرش به مسجد رفته بودند، من شام آنها را همراهشان كرده بودم. آنجا برادرش به شوخی غذای او را خورده بود و بعد از اتمام نماز محمود به او گفته بود شما خیلی سعادتمند شدید و افتخار نماز شب خواندن یافتید و خدا هم به پاس سعادت شما، غذایتان را به من داد و خوردم. این خاطره همیشه در ذهن من می‌باشد.

به همه ما علاقه داشت. از لحاظ تقوا اول پدرش را قبول داشت و بعد برادر بزرگ و بعد مرا،‌ به من آن‌قدر احترام می‌گذاشت كه ا گر می‌آمد توی خانه و می‌دید درحال انجام كاری هستم، كمكم می‌داد. حتی در پخت نان و شیرینی به من كمك می‌داد.

روی چند نفر نظر داشت ولی ما آنها را نمی‌خواستیم چون كه می‌دیدیم از لحاظ تقوا به خانواده ما و محمود نمی‌خورند و وقتی كه به او گفتیم طبق شناخت ما آنها خوب نیستند، گفت كه من می‌خواهم ازدواج كنم با رضایت پدر و مادرم، هر كه را شما گفتید و ما هم یك دختر خیلی خوبی برایش انتخاب كردیم و یك چیزهایی برایش بردیم كه موقع شهادت محمود نامزدش بود ولی بعد از شهادت آمد و رفتی صورت نگرفت و او ازدواج كرد.

با خود من، ‌اكثراً خواسته‌های خود را با من درمیان می‌گذاشت حتی اگر برای تهیه مخارج تحصیل پول احتیاج داشتند، به پدرشان نمی‌گفتند و به من می‌گفتند از پدر برایمان بگیر و می‌گفتم: ‌چقدر پول احتیاج دارید؟ می‌گفت: به رسم آنچه كه یك روحانی نیاز دارد نه بیشتر و حدودی كه من به یاد دارم. می‌گفت: اگر ماهی سیصد تومان داشته باشم، رفع نیازم می‌شود. گاه‌گاهی هم كه افرادی قم می‌رفتند، من آنچه نیاز داشتند، برایشان می‌فرستادم. پسر بزرگم كه تحصیلاتش را به پایان رساند و بعد از انقلاب مسئول تبلیغات كرمان شد و محمود تا دو سال قبل  از شهادت آنجا بوده و اعلام كرده كه در حوزه كرمان احتیاج به نیرو داریم و به محمود گفته بودند از آن جایی كه به شما اعتماد داریم و خیلی سر به زیر هستید، می‌خواهیم كه به حوزه خواهران كرمان بروید و مسئول نقل و انتقال آنها باشید. وقتی كه آمد، ‌من ناراحت شدم. گفتم: مادرجان چرا دَرست را رها كردی؟ گفت: الآن وجود من در حوزه كرمان مهم‌تر از درس است و مسئولیت خواهران باید به دست یك فرد مطمئن باشد و مرا انتخاب كرده‌اند. من هم می‌بایست قبول كنم و به درخواست مسئول حوزه‌مان آمدم اینجا. خیلی طول نكشید كه به خدمت سربازی درآمد و به عنوان سرباز ارتش به جبهه رفت.

سربازی را باختران جبهه سومار بود. ‌می‌گفت كه دوست دارم عضو ارتش باشم. هرچه گفتیم بیا برو توی سپاه خدمت كن،‌ گفت: دوست دارم لباس ارتش را بپوشم و رفت سربازی. یك سال و نیم بیشتر خدمت كرد یعنی چهار ماه می‌خواست سربازی را به پایان برساند كه زخمی ‌شده و بعد شهید شد و سی‌ و سه روز شیراز بستری بود. از آنجا او را اعزام كردند تهران و در تهران به شهادت رسید.

با خیلی از دوستان خود عكس گرفته و اكثراً سر قبر او می‌آیند. البته همسنگران او سه تا بودند كه همراه گلوله توپ آمده بود روی سنگر آنها و دوتای آنها شهید شده بودند و پسر من زخمی ‌شده بود و این طور كه من شنیده‌ام، می‌گویند هر كس در جبهه در جا شهید شود، اجر یك شهید را دارد. هر كس زخمی ‌شود، ‌اگر یك شب در بیمارستان باشد، ‌اجر یك شهید را دارد، تا به بالا. هر شبی اجر یك شهید را برایش دارد و همیشه هم كه به خانه می‌آمد، می‌گفت: من دوست دارم اجر صدتا شهید را داشته باشم. از آنجایی كه سی و شش روز در بیمارستان بستری بوده، انشاءا... اجر سی و شش شهید را دارد. بارها هم می‌گفت: اگر یكدفعه شهید شوی، احساس نمی‌كنی چون كه گرمی ‌ولی اگر زخمی‌شوی و به مرور به شهادت برسی، آن وقت آن را احساس می‌كنی.

وصیت‌نامه‌اش كرمان است. نامه هم برایمان می‌فرستاد و در اكثر آنها در مورد امام (ره) توصیه می‌كرد. وصیت‌نامه‌اش هم كه كلاً ‌در مورد امام (ره) بود و هیچ خواسته‌ای خودش نداشت. نامه‌ها را خطاب به پدرش می‌نوشت،‌ مثلاً بابا، دعا برای امام را فراموش نكنی. ارادت خاصی به امام (ره) داشت.

محمود قبل از شهادت یكدفعه از ناحیه گلو تركش كوچكی خورده و در بیمارستان باختران بستری شده بود. پانزده روز آنجا بود و ما اطلاعی نداشتیم. روز آخری كه می‌خواستند او را مرخص كنند، شماره تلفنی به مسئول بیمارستان داده بود كه برای برادرش زنگ زده و بگوید یك دست لباس برایش به بیمارستان باختران آورد. پسر دومم لباس و كفش خرید و برد آنجا و او را مرخص كرد و آورد. وقتی كه آمد، خیلی ضعیف بود و هر چند روز یكبار او را به دكتر می‌بردیم تا اینكه حالش بهتر شد و دوباره برای رفتن به جبهه آماده شد. قبل از رفتن گفت: مادر، من رفتم توی سازمان با یك نفر خداحافظی كنم، ‌او مرا بوسید و گفت: «آقای عرب‌پور این دفعه بر نمی‌گردی، خیلی خوشگل شدی». راست گفته، من خیلی زیبا شده ام

فقط یك كت از او داریم چون كه كیف او توی سنگر سوخته بود و فقط كت وساعتش را به ما دادند كه آنها را داریم. تركشی هم كه توی كمرش خورده بود و شبیه عقرب می‌باشد، ‌الآن پیش پسرم می‌باشد و می‌گفت كه با دیدن این تركش یاد ناله‌های محمود هنگام شستن زخم هایش می‌آید.

زمانی كه او را شیراز برده بودند، از آنجایی كه قطع نخاعی بود، می‌بایست او را عمل كنند و برای این كار یكی از اقوام او را می‌خواستند بدنش را جستجو كرده و روی ساق پایش شماره تلفنی را می‌بینند كه شماره پسرم بود. ساعت دو بعد از نیمه شب زنگ می‌زنند خانه پسرم. من هم آنجا بودم، تلفنی می‌گوید كه آیا شما برادری در جبهه بنام عرب‌پور دارید؟ گفته بود: بله. بعد می‌گوید:‌ او الآن مجروح است و توی بیمارستان نمازیان شیراز می‌باشد. سریع خود را برسانید كه باید او را عمل كنیم. برادرش همان شب رفت و من و پسر دیگرم فردا حركت كردیم. وقتی رسیدیم، هنوز بیهوش بود. من مقداری آب زمزم و تربت امام حسین (ع)  برده بودم و آب را توی دهانش ریختم و صدا زدم محمود منم مادرت،‌ دیدم جوابی نداد. فكر كردم شهید شده، گفتم: خدایا راضیم به رضای تو، من چیزی كه در راه تو دادم، پس نمی‌گیرم و بعد دنبال آمدم، بعد رو به پسر بزرگم گفتم: برادر شما زنده نخواهد ماند، بیایید هرچه زودتر او را به كرمان ببریم كه بچه‌ها آرزو به دل نمانند و او را ببینند. پسرم گفت: تا ببینیم دكترها چه می‌گویند. دكتر كه آمد، گفت: تا وقتی كه نفس دارد، ما امید داریم و او را مرخص نمی‌كنیم. برای همین ما دو روز دیگر هم ماندیم. بعد از آنجایی كه پدر محمود خانوك بیمار بود، ‌من برگشتم و دوباره سه روز بعد رفتم شیراز. وقتی كه رفتم، گفتند: می‌خواهیم  او را به تهران اعزام كنیم. آنجا هم برادرش همراه او بود و تنهایش نگذاشت. یك شب به هوش آمد و گفت: مادر دعا كن من به شهادت برسم. من دوست ندارم اینگونه زنده بمانم، چون كه قطع نخاع شده بود و از گردن به پایین اصلاً حركت نداشت. خوشبختانه به خاطر همین قطع نخاعی بودن، درد دست‌هایش كه به شدتی زخمی ‌بود را حس نمی‌كرد. من گفتم: دعا نمی‌كنم به شهادت برسی،‌ تو باید زنده باشی. چون جوان بود، نمی‌خواستم ناراحت شود و می‌گفتم: هرچه خدا بخواهد. گفت: من با خدا عهد كردم كه زنده نمانم و شهید شوم. من نمی‌خواهم سربار شما باشم چون كه بابام مریض است. من او را دلداری و گفتم: مادر جان برایت ماشین می‌خرم و نمی‌گذارم سختی بكشی. می‌گفت: نه، من از خدا خواسته‌ام كه در بیمارستان شهید شوم تا اجرم زیاد باشد، من نمی‌خواهم زنده بمانم. تا وقتی كه توی بیمارستان بود، ‌نمی‌بایست غذا بخورد و همه‌اش سِرُم استفاده می‌كرد. چون كه صورتش تمام سوخته و تاول زده بود، یكی از چشم‌هایش بیرون زده بود و خیلی ناراحت كننده بود. روز آخری كه می‌خواستم به خانوك برم، گفت: مادر، من برادرهایم را دیدم، الآن هم كه مدارس تعطیل شده، به خواهرانم بگو به دیدنم بیایند. گفتم: خواهر بزرگت بچة كوچك دارد ولی من خواهر دوم و سومت را می‌فرستم اینجا. گفت: نه حتماً به همگی آنها بگو بیایند. اگر بابا هم طاقت دیدار مرا دارد، او را حتماً بفرست. گفتم: باشد، اگر امكان داشته باشد، حتما، این كار را می‌كنم. وقتی به خانوك برگشتم، باباش را فرستادم تهران، بعد به او زنگ زده و گفتم: محمود جان، پدرت را فرستادم. ‌وقتی او برگشت، خودم دوباره به دیدنت می‌آیم. بعد از و خداحافظی كردم. بعد از اتمام تلفن من به برادرش گفته بود: تا زخم‌های مرا شستشو می‌دهند، تو دنبال بابا برو كه زودتر برسد. برادرش گفته بود: نه، تا زخم‌های تو را شسشتو ندهند، من توی فرودگاه دنبال بابا نمی‌روم. گفته بود: نه، برو ‌دنبال بابا و موقع بازگشت مقداری بیسكویت بگیر بیاور چون من چند روزی است كه چیزی نخورده‌ام، می‌خواهم با چای بخورم. بعد گفته بود: خوابم گرفته، به پرستار بگو زودتر زخم‌هایم را شستشو دهد. برادرش دنبال پرستار می‌رود و این‌طور كه تعریف می‌كرد، موقع شستشوی زخم پشتش كه خیلی هم عمیق بوده، او می‌بایست قلب او را ماساژ دهد كه درد را كمتر احساس كند. یكدفعه می‌بیند قلب محمود صدای عجیبی می‌دهد و با گفتن آخ از حركت می‌ایستد. وقتی او را برمی‌گردانند، دیگر به شهادت رسیده بود. به این صورت پدرش او را ندیده بود. بعد محمود را به سردخانه می‌برند و به پدرش می‌گویند: محمود را به شیراز منتقل كرده‌اند، ما هم باید برویم. در جواب به آنها می‌گوید: شما سرِ همه می‌توانید كلاه بگذارید به غیر از من، محمود به شهادت رسیده، من هم قبلاً خوابش را دیده‌ام، دیگر چرا پنهان می‌كنید؟ بیایید به كرمان برگردیم و او را تشییع كنیم.

پدرش گفت: خواب دیدم محمود آمده خانوك، من شتابان جلو رفته و گفتم: محمود خوب شده و برگشته. یكدفعه تانكی آمده و او را كاملاً له كرد و من آثاری از او ندیدم. وقتی بیدار شدم، فهمیدم كه محمود دیگر خوب نخواهد شد و شهید می‌شود.

 من خودم به دلم اثر كرده بود كه شهید می‌شود. حتی تمام كارهایم را انجام داده بودم كه اگر شهید شد، ‌برای مراسم او مشكلی نداشته باشیم.

تا وقتی كه او را از تهران به كرمان آوردند، سه روز طول كشید. یعنی روز بیست و هفتم ماه مبارك رمضان به شهادت رسید و روز آخر ماه جنازه او رسید كرمان. مردم خانوك هم خیلی همت كردند. من واقعاً از آنها تشكر می‌كنم. ‌در مراسم او خیلی‌ها از جمله آقای جعفری امام جمعه محترم حضور داشتند. برای مراسم او پدرش همت كرد و مقداری زمین زراعتی داشتم كه فروخته و خرج مراسم او كردیم. پدرش می‌گفت: من خیال می‌كنم كه می‌خواهم پسرم را داماد كنم و حاضر نشد از بنیاد هیچ هزینه‌ای قبول كند و گفت: چیزی كه در راه خدا دادم، در عوضش چیزی نمی‌خواهم و میهمانان او را خودم پذیرایی می‌كنم و به لطف خداوند از این جهت هم مشكلی پیش نیامد. امیدوارم كه مرحوم پدر محمود به آرزوی خود كه رضایت خداوند بود، رسیده باشد.

یك دفعه از جبهه آمد و با گریه تعریف می‌كرد كه فرمانده با تقوایی داشتیم. ایشان طی مأموریتی آن طرف مرز رفته و به شهادت رسیده بود. به هر كدام كه می‌گفتیم، حاضر نمی‌شدند او را بیاورند و مدت بیست و چهار ساعت جنازه فرمانده توی آفتاب بود. شب كه شد، شیفت ما به پایان رسید و نوبت گروه بعد بود. من به چند تا از همسنگرهایم گفتم: حاضرید به من كمك كنید؟ گفتند: چه كمكی؟ گفتم: من چند متر طناب دارم، بیایید آن طرف مرز رفته و طناب را به پای فرمانده ببندیم و یك طرف آن را كشیده و فرمانده را بیاوریم. گفتند: عرب‌پور، معلوم می‌شود دور جان خودت خط كشیدی و می‌خواهی ما را به كشتن دهی. گفتم: اگر همراه من هستید یا علی و گرنه خودم تنها می‌روم. چندتا از آنها آمدند و همان‌طور كه قرار گذاشته بودیم، طناب را به پای فرمانده بستیم و سر دیگر طناب را می‌كشیدیم. با اینكه موفق شده بودیم و داشتیم جسد فرمانده را برمی‌گرداندیم ولی همگی گریه می‌كردیم چون كه جنازة مطهر یك شهید بود كه روی خاك و سنگ كشیده می‌شد و ممكن بود كه زخم شود یا هر اتفاق دیگری رخ دهد. در این لحظه گفتم: یا اباعبدا... الحسین (ع) كمك كن ما بتوانیم جنازه را به خاك خودمان برگردانیم. در همین موقع صدای تانك‌ها بلند شد. ما گفتیم: می‌خواهند حمله كنند. من با دوربین نگاه كردم و دیدم كه تانك‌های عراق در حال عقب‌گرد هستند. ما خوشحال شدیم كه دیگر عراقی‌ها ما را نمی‌بینند و می‌توانیم جنازه را با دست حمل كنیم و بعد جنازه را به خاك خودمان رساندیم. وقتی رسیدیم، فرماندهان دیگر خیلی از ما تشكر و قدردانی كردند. این خاطره را خود محمود تعریف كرده بود و بعد از شهادتش در همین مورد نامه‌ای از فرمانده‌هانش به دستمان رسید كه در آن خیلی از ما تشكر كرده بودند و در آن ذكر شده بود كه محمود عرب‌پور یك شهید نبود بلكه ما یك گردان را از دست دادیم. او برای ما به اندازه یك گردان فعالیت و اهمیت داشت كه متأسفانه او را ا ز دست دادیم.

شب پنجم شهادت او بود كه من خیلی ناراحت بودم و در عالم خودم با او صحبت می‌كردم. می‌گفتم: مادرجان، از دستت بگویم كه مجروح بود، از پایت بگویم، از صورتت بگویم، ‌از هر جای بدنت بخواهم صحبت كنم،‌ رنجم می‌دهد. چگونه خاطره رنج‌های تو را فراموش كنم؟ در همین لحظه نمی‌دانم خواب بودم یا بیدار كه دیدم آمد كنارم و شروع به خواندن سرودی كرد. جمله اولش این بود: شهیدم من، شهیدم من، شهید راه قرآنم و این را سه مرتبه تكرار كرد. بعد گفت: شهیدم من، ‌شهیدم من، شهید راه قرآنم؛ شهیدم من، شهیدم من، شهید راه خمینی. من بلند شدم و به اطرافم نگاه كردم اما كسی را ندیدم. باباش به من گفت: چطور شدی؟ گفتم: محمود كجا رفت؟ او الآن اینجا بود. داشت برایم می‌خواند. گفت: نه محمود اینجا نبوده، حتماً خواب دیدی. بعد من برایش تعریف كردم چه شده، گفت: تو گریه كردی و با این كارَت او را ناراحت كردی، او آمده به تو فهمانده كه شهید شده و زنده است.

پیام من به خانواده‌های شهداست كه حافظ خون شهیدان خود باشند و از بعضی كارهای بد جلوگیری كنند. در هدایت كردن جوان‌ها بكوشند و اگر خواسته‌های جوانان معقول است،‌ به آن رسیدگی كنند. از مسئولین هم باز تقاضا دارم كه به وضع جوانان برسند. مشكل فعلی ما جوانان هستند كه اگر به راه راست هدایت شوند، اسلام هم پیروز است؛ ‌اگر راه بد بروند، ما شكست خورده‌ایم. باید مشكلات جوانان را حل كرد، وسیله ازدواجشان را فراهم نمود و وام در اختیارشان قرار داد تا به فساد كشیده نشوند. باید شرایط كاری را برای آنها فراهم كرد تا بتوانند گلیم خود را از آب بكشند. اگر جوان‌ها در مشكلات غوطه‌ور شوند، و كسی دست آ‌نها را نگیرد، نسبت به ما و حتی مسئولان بدبین می‌شوند. بدون پشتوانه هم كه نمی‌توانند زندگی كنند، یكی باید دست آنها را بگیرد و شرایط كار و زندگی متعادل را در اختیارشان بگذارد. تنها گذاشتن جوان زیر بار مشكلات اراده او را ضعیف كرده و او را به راههای بد می‌كشند. مسئولین باید شرایطی فراهم كنند كه جوان‌ها فكر نكنند تبعیضی در جامعه حكمفرماست و یك قشر نیست به قشر دیگر بدبین نباشد. امیدورم كه جوانان ما به راه راست هدایت شوند و حافظ خون شهدا باشند.  والسلام علیكم و رحمه‌ا... و بركاته.

 

مصاحبه با مصطفی عرب‌پور برادر شهید

بسم‌ا... الرحمن‌ الرحیم.

بنده مصطفی عرب‌پور برادر شهید محمود عرب‌پور ،كارمند سازمان تبلیغات اسلامی‌ استان كرمان. شهید محمود عرب‌پور فرزند چهارم خانواده بود كه دوران تحصیلات ابتدایی خود را در دبستان علوی خانوك و دوران راهنمایی خود را در مدرسه شهید علی اسدی خانوك با سطح علمی‌ خوبی پشت سر گذاشت. بعد از آن، جهت كسب مدارج علمی ‌به حوزه علمیه قم رفت و دو سال در حوزه علمیه قم تحصیل كرد. بعد از پیروزی انقلاب به كرمان برگشته و مدتی در سازمان تبلیغات كرمان خدمت كرد. در سال 1361 جهت انجام خدمت سربازی به منطقه سومار اعزام شد و در آنجا به عنوان دیده‌بان توپخانه بود و دو مرتبه هم مجروح شد. دفعه اول مجروحیت بهبود حاصل كرد و دفعه دوم كه مجروح شد، بعد از چهل و پنج روز بستری در بیمارستان به درجه رفیع شهادت نائل آمد. محمود از همان دوران كودكی خصوصیات خوبی داشت. از لحاظ نظافت، از لحاظ ادب، تربیت و دوست داشتن افراد خانواده و سحرخیزی ایشان كه با توجه به اینكه بابای من مؤذن بود،‌ محمود با شنیدن صدای اذان بلند می‌شد و به عبادت می‌پرداخت و بعد برای تهیه صبحانه به مادرم كمك می‌داد. تا وقتی در خانه بود، از آزادی لازم در كارهایش برخوردار بود و تحت تربیت پدر بزرگوارم قرآن را فرا گرفت. در ضمن خط بسیار خوبی داشت. در مدرسه هم از قاریان قرآن بود و در مراسم صبحگاه قرآن می‌خواند. به افراد خانواده احترام می‌گذاشت. به پدر و مادر در مقام خودشان و خواهر و برادر نیز در جایگاه خودشان احترام می‌گذاشت. با همه ما صمیمی‌ بود. خاطرم هست كه در دوران جوانی و نوجوانی وقتی با هم جایی می‌رفتیم، اگر كسی ما را نمی‌شناخت كه برادر هستیم، فكر می‌كرد كه دوست صمیمی‌ می‌باشیم. به همه افراد علاقه نشان می‌داد. آرزوی بزرگ او شهادت بود و به همه می‌گفت: دعا كنید من شهید شوم. خُب، به آرزویش هم رسید و امیدوارم كه خداوند ایشان را با اولیاء خود محشور كند.

قبل از انقلاب من از برادرانم دور بودم چون آنها به عنوان طلبه عازم قم شده بودند و محمود از جمله طلبه‌هایی بود كه به اتفاق شهید محمود انصاری جهت چاپ اطلاعیه‌های امام در مدارس قم اقدام می‌كردند و به گفته خودشان درگیری‌هایی نیز با مأمورین گارد امنیتی داشتند. یكدفعه كه بانكی آتش گرفته بود، ‌ایشان را دستگیر كرده و مورد ضرب و شتم قرار می‌دهند و چند روزی بستری می‌شود.

علاقة وافری به حضرت امام قدس سره شریف داشتند و نیز به حضرت آیت‌ا... خامنه‌ای رهبر فعلی كه آن‌وقت ریاست جمهوری را به عهده داشتند، علاقه داشت و دفاعیات زیادی از ایشان می‌كرد. در بحران آقای بنی‌صدر با كسانی كه طرفداری بی‌مورد از بنی‌صدر می‌كردند، درگیر می‌شد و همیشه به انقلاب وفادار بوده و به تعهدات خود نسبت به انقلاب پای‌بند بود.

از لحاظ مالی از وقتی كه قم رفته بود،‌ ساعت‌های بیكاری را در یك كارخانه فیلترسازی كار كرده و استفاده می‌كرد چون كه سه تا از برادرهایم آنجا مشغول به تحصیل بودند و پدرم نمی‌توانست هزینه آنها را به طور كامل تهیه نماید و محمود احساس مسئولیت كرده و شبانه كار می‌كرد. در ضمن روزنامه‌ای بود بنام روزنامه بررسی كه اشكالات روزنامه‌ها را بررسی می‌كرد و محمود آنجا هم كار می‌كرد تا بار زیاد مالی روی دوش ابوی نداشته باشد. از نظر امانتداری توی طایفه معروف بود. اسرار مردم را نیز حفظ می‌كرد و در این زمینه‌ها زبانزد همه بود. در مورد جنگ تحمیلی می‌گفت كه جنگ را ما شروع نكردیم و جنگ ما یك جنگ دفاعی است و وظیفه هر مسلمانی است كه به جبهه رفته و از مرز و بوم كشور اسلامی، از ناموس و از دین دفاع كند و وظیفه خودش می‌دانست كه به جبهه برود و سنش هم طوری بود كه همزمان با خدمت سربازی او جنگ شروع شد و اولین اعزام از طرف خود ارتش بود. در تمام بیست و چهار ماهی كه در منطقه سومار بود، ‌دیده‌بان توپخانه بود و همیشه به ما توصیه می‌كرد جبهه را خالی نگذارید. با اینكه من خودم به عنوان بسیجی زودتر از او به جبهه اعزام شده بودم اما همیشه توصیه‌هایش را تكرار می‌كرد  كه جبهه را حفظ كنم.

در جبهه با آقای علی ترك‌زاده كه خانوكی است،‌ در منطقه سومار همرزم بود. چند تا از دوستانش هم به شهادت رسیدند. همیشه برای من و خانواده نامه می‌نوشت و توی آنها به من روحیه می‌داد و الآن آنها را به یادگار نگه داشته‌ام.

وقتی كه به مرخصی می‌‌آمد، ‌به پدر و مادر خدمت می‌كرد و همان‌طور كه قبلاً گفتم، یكدفعه از ناحیه گلو زخمی‌ شده و در بیمارستان مصطفی خمینی كرمانشاه بستری بود. بعد از مدتی مرخص شده و به منطقه سومار بازگشت و در مدتی هم كه از ناحیه نخاع زخمی‌ شده بود،‌ در بیمارستان اختر تهران بستری بود كه همانجا به شهادت رسید. من مدتی كنار او بودم و روز بیست و یك ماه مبارك رمضان خوشبختانه به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

آخرین حرف های او قبل از شهادت این بود كه دعا كنید یا سالم شوم و به منطقه برگردم یا با این وضعیت قطع نخاعی شهید شوم چون كه این وضعیت را نمی‌توانم تحمل كنم. ایشان بعد از شهادت در گلزار شهدای خانوك دفن شد و مراسم باشكوهی برای تشییع و تدفین او انجام شد و همه مردم همت كرده و شركت كردند. ما شرمنده مردم با همت خانوك هستیم.

پیام من به مردم شریف خطه خانوك یا كرمان یا هموطنان عزیزم این است كه پیام شهیدانمان را نادیده نگیرند. آنها خیلی حق به گردن مملكت و ما و جوانان دارند. اگر جوانان ما امروز ادعای جوانی كرده و می‌گویند كه باید حق‌ها محفوظ بماند، من به آنها می‌گویم كه آن جوانانی كه زمان جنگ از دامن گرم خانواده‌شان جدا شده و رفتند و شهید شدند، آیا جوان نبودند؟ آیا آنها حق نداشتند؟ ما به فكر این باشیم كه چه كسی این آزادی و امنیت را به ما داد، همان جوان‌هایی بودند كه الآن زیر خروارها خاك خوابیده‌اند و فقط یادشان گرامی ‌است و تا ابد هم گرامی ‌بماند و ما پشت سر ولی امر مسلمین حضرت آیت‌ا... خامنه‌ای، انشاءا... اوامر ایشان را در نظر قرار داده و اطاعت كنیم تا كشوری سربلند، پیروز و سرافراز داشته باشیم.  انشاءا... 

 

 

مصاحبه با برادران شهید در ادامه مطلب

 

مصاحبه با حاج مهدی عرب‌پور برادر شهید

شهید محمود عرب‌پور فرزند مرحوم محمد عرب‌پور از شهدایی است كه در سال شصت و چهار در خرداد ماه به شهادت رسید كه قبر وی در جمع شهدای خانوك در قطعه شهداست. شغل پدر مرحوم محمود عرب‌پور قبل از تولد ایشان و بعد و همچنین تا پایان وقت شهادت قالی‌بافی بوده است. مادر ایشان هم شغلشان قالی‌بافی بود و همچنین خانه‌داری كه از نظر اقتصادی و از نظر مالیتقریباً متوسط و حتی پایین‌تر از حد توسط داشتن و خانه مسكونی پدر شهید در خانوك در قسمتی كه مشهود بوده به پشت ده در دامنه یك كوه كه مشرف است به قسمتی از شهر، وجود داشته.  منزل شخصی ساخته شده از خشت و آجر كه هنوز هم آن منزل موجود است. به لحاظ اینكه شهید مجرد بوده، شهید منزل شخصی نداشته و همچنین وسایل منزل هم نداشته و در زمانی كه به خدمت رفته‌اند و بعد شهید شده‌اند،‌ هم پیش پدر زندگی می‌كردند و هم در كرمان در منزل خود بنده بودند كه هر زمان كرمان می‌آمدند، محل زندگیشان خانه بنده بود. شهید قبل از انقلاب در سال پنجاه و پنج به حوزه علمیه قم آمدند. یك سال هم درس طلبگی خواندند و تقریباً در سال پنجاه و شش و پنجاه و هفت كه در اوج انقلاب بود،‌ در مبارزات تظاهرات شركت می‌كردند. حضور چشمگیری داشتند تا اینكه انقلاب به پیروزی رسید. اوایل انقلاب هم در یك مؤسسه‌ای به عنوان مؤسسه تبلیغات با خود ما همكاری می‌كردند تا سال شصت و سه. اوایل شصت و سه به خدمت سربازی اعزام شدند. دوران خدمت را در پادگان صفر پنج گذراندند و همچنین بعد به سومار رفتند و در جبهه سومار مجروع شدند به شدت،‌ و بعد از بیست و پنج روز به علت شدت جراحات به شهادت رسیدند. رابطه ایشان با خانواده بسیار صمیمی‌ بود، به جوری كه بهرحال همه معتقد هستند.

در بین فرزندان دختر و پسر مرحوم حاج محمد ایشان از همه بچه‌ها ارجح بودند و بهتر بودند و ایشان با همه خواهرها و برادرها و همه اقوام نزدیك رابطه صمیمی ‌و دوستانه‌ای داشتند. با همسایه‌ها هم رابطه‌شان صمیمی‌ و دوستانه بود كه همسایه‌ها هم جز ذكر خیر از ایشان چیزی به میان نمی‌آورند. تعهد واجبات دینی، ‌ایشان در همان حدی كه بهرحال اجرای زندگیشان بود،. مقید بودند بحث نماز را با جدیت پیگری می‌كردند و معتقد بودند به نماز اول وقت و در مورد سایر واجبات مثل امر به معروف و نهی از منكر هم كار می‌كردند. به علت نداشتن درآمد خاصی مشمول پرداخت خمس و زكات نبودند. خدمتتان عرض كنم كه در رابطه با فعالیت‌های مذهبی و اجتماعی اشاره كردم كه چون فعالیت‌هایی را در مؤسسه تبلیغات داشتند بخصوص در فصل تابستان برای جذب جوان‌ها در كارهای انقلابی هم شركت می‌كردند. در توضیح  اطلاعیه‌ها، در توضیح برگ‌های تبلیغی به حساب رساله حضرت امام هم پای خود من، در بسیاری از كارهای اجتماعی شركت می‌كردند. محلی كه ایشان زندگی می‌كنند، در آن زندگی می‌كردند. در آن زمان هم مسجد داشت، هم مدرسه و هم خانه بهداشت. آب لوله‌كشی در آن زمانی كه ایشان شهید شدند،‌ وجود داشت. برق وجود داشت. وسیله نقلیه در آن زمان بود ولی به اندازه‌ای كه الآن زیاد است، در آن زمان این‌قدر وسیله نقلیه نبود. ایشان هم از امكاناتی كه آنجا بود، ‌در همان حدی كه زندگی می‌كردند، استفاده می‌كردند. تغییر خاصی هم در منزل شخصی ایشان ایجاد نشده و تقریباً خانه همان خانه‌هایی است كه زمان شهادت ایشان بوده و تغییر خاصی ایجاد نشده.

در رابطه با دوران وضع حمل و تولد ایشان،‌ از پدر و مادر خاطره خاصی كه به شما عرض كنم مطرح نشده. محیط تربیتی ایشان یك محیط مذهبی بوده و پدر از كسانی بوده كه خودش استاد قرآن بود و در شب‌ها برای آموزش قرآن در محل كلاس‌های قرآن تشكیل می‌دادند. برادر ایشان هم در رابطه با طرح‌های تابستان و كلاس‌های تابستانی كار می‌كردند و ایشان هم همكاری می‌كرد و جمعاً محیط خانه یك محیطی مذهبی و عاری از هرگونه مسئله سوء، مسائل خلاف اخلاق، ‌خلاف اسلام بوده كه در خانواده هم مورد خاصی مشاهده نمی‌شود.

ایشان علاقه خاصی به بعضی از بازی‌ها مثل فوتبال داشتند كه به شما عرض كنم كه اوقات فراغت خودشان هم در رابطه با مطالعه صرف می‌كردند. البته خُب، پدر مراقبت خاصی نسبت به بچه‌ها داشت. ایشان كه فكرش و برایش اگر مطلبی حق جلوه می‌كرد، ‌خیلی بر آن پافشاری می‌كردند و سعی می‌كردند كه مطلب خودشان را به نوعی اثبات كنند و عكس‌العمل خانواده هم تا حدی مثبت بود.

در رابطه با برخورد ایشان و مسائل خاصی پیش نمی‌آمد. علاقه بیشتر ایشان به خود بنده بود،‌ بعد از پدر و مادر به عنوان برادر بزرگتر كه كاری و مطلبی بود، به من مراجعه می‌كردند.

در رابطه با آرزوهایشان چیز خاصی مطرح نكردند ولی به هر حال از چیزهایی كه كم و بیش مطرح شده بود، ‌این بود كه ایشان بعد از پایان خدمت اقدام به تشكیل خانواده كنند و حتی تقریباً آرزوی این را داشتند كه دارای زندگی و فرزند باشند و دیگر آرزوی خاص دیگری ما از ایشان نشنیدیم.

در رابطه با كمك ایشان به والدین،‌ خیلی اهل انفاق و كمك بود، هم به والدین و هم به دیگر اعضای خانواده. به شما عرض كنم كه كسی بود كه چه از جهت مالی و چه از جهت كارهای دیگر مذایقه و كوتاهی نمی‌كرد. دبستان محل تحصیل ایشان در روستای خانوك بود. در آن زمان كه خانوك روستا بود و آن زمان فقط مدرسه راهنمایی بود ولی دبیرستان و مدارس دیگر وجود نداشت. مدرسه هم اساتید و معلمان خوبی داشت. وضع درسش هم متوسط بود و علاقه هم به درس خواندن و كسب علم داشت. ایشان به خاطر این كه می‌خواست در قم طلبه بشود، ‌دوران دبستان را كه تمام كرد و آن زمان می‌بایست بعد از دوران دبستان برای طلبگی به قم بروند. به اتفاق دو سه نفر دیگر از دوستانش مِنجمله محمد كاظم عرب‌نژاد فرزند حاج مختار عرب‌نژاد ایشان به قم آمدند كه محمد كاظم هم جزء شهدای خانوك است و آنجا هردو شان دو سال درس طلبگی را خواندند. بعد از اینكه مسئله زندگی و هزینه زندگی یك وضع خاصی در آن دوران داشت. شهید بعضی از روزها، عصرها به كار می‌رفت و از طریق كار درآمدی برای خودش داشت و یكی از كارهایی كه انجام می‌داد، آنجا با یك جایی كه فیلتر هوا، فیلتر روغن ماشین درست می‌كردند. در قم ایشان با یك مهندسی كه بخشی از كارگاه را اداره می‌كرد، همكاری می‌كردند. در زمینه معلم‌هایشان چیزی خاطرم نیست كه چه كسانی معلمشان بودند، می‌توانید این مطلب را از اخوی دیگرم احمد عرب‌پور سؤال كنید. اطلاعاتی دارد هم از همبازی‌ها و هم از دیگر معلم‌ها. دوستانی كه با ایشان بودند،‌ ایشان دوره راهنمایی و متوسطه را نخواندند. به همان لحاظی كه عرض كردم، آمدند و مشغول دروس حوزه علمیه قم شدند. در تظاهرات شركت فعال داشتند كه من اشاره كردم هم قبل از انقلاب و ‌هم بعد از انقلاب جزء كسانی بودند كه در راهپیمایی‌ها همكاری می‌كردند و كمك می‌كردند. هیچ همكاری با گروههای ضد انقلاب نداشتند بلكه ضد آنها بودند. در زمانی كه منافقین به شدت فعال بودند، ‌ایشان جزء مخالفین بودند و در حد خودشان مبارزاتی داشتند. قبل از انقلاب هم تحت تعقیب نبودند چون سنشان در این حد نبود ولی اگر به هرحال همین وضع ادامه پیدا می‌كرد، تقریباً جزء كسانی بود كه ایشان هم به زندان می‌رفت. به خاطر فعالیت‌های زیادی كه داشتند،‌ آشنایی ایشان با افكار حضرت امام از طریق تبلیغی كه روحانیون انجام داده بودند و ضمناً نوارهای امام را گوش می‌كرد و علاقه داشت و توضیح می‌كرد. اعلامیه‌های امام را می‌خواند و توضیح می‌كرد و كتاب حكومت اسلامی‌ امام را مطالعه كرده بوده و آشنا بود. مبارزاتش هم عرض كردم پخش اعلامیه بود. تظاهرات در رابطه با انهدام مراكز فساد و فعالیتشان هم در همین حد بود. در رابطه با فعالیت‌های انقلابی بیشتر همكاریش با خود من بود كه به عنوان دستیاری با من كار می‌كرد. خدمت سربازی ایشان را عرض كردم سال شصت و سه با معرفی به مركز آموزش صفر پنج زمان دوره وارد به شما عرض كنم كه لشكر زاهدان شدند و از آن طریق به سومار اعزام شدند و تا پایان مجروح شدنشان كه تقریباً ‌چیزی به پایان خدمتشان باقی نبود، در سومار انجام وظیفه كردند و به عنوان دیده‌بان منطقه صد و بیست در سومار انجام وظیفه می‌كردند. تحصیلات عالیه‌ای نداشتند، ویژگی‌های فردیشان هم كه من اشاره كردم،‌ هم به آرزوها و هم به خواسته‌هایشان به شما عرض كنم كه مطلب خاصی نبوده.

در دوران زندگیش خُب، خاطرات زیادی ما از ایشان به سراغ داریم. خیلی خوش سلیقه بودند و در پوشش لباس خیلی مراقبت می‌كردند و حتی این وضع لباسشان با توجه به مشكلات اقتصادی خانواده برای اینكه لباس، لباس نظیف و نویی باشد،‌ همیشه بحث داشتند.

با پدر و مادر رابطه خیلی صمیمی ‌داشتند مخصوصاً پدر كه مریض بود چون در آن سال‌های آخر عمرشان قبل از شهادت در رابطه با مسئله معالجه پدر به كمك دیگر برادران تلاش‌های زیادی كردند.

نظر ایشان راجع به دفاع مقدس نظر مثبتی بود. با اینكه می‌توانستند به جبهه نروند، ‌به عنوان یك سرباز در جای دیگر خدمت كنند، خودشان داوطلب بودند برای رفتن به جبهه. در جبهه هم این مدتی كه بودند، ‌همیشه چون دیده‌بان بودند، در خط مقدم بودند و علت شهادتشان هم گلوله مستقیم توپ بود كه به سنگرشان اصابت كرد. اینها سه نفر بودند كه هر سه دیده‌بان بودند كه ایشان در جایی بود كه تركش‌های زیادتری به ایشان اصابت كرده بود. با توجه به قطعی نخاع و از كار افتادن كلیه‌ها بعد از بیست و پنج روز كه در بیمارستان بودند و عمل جراحی هم روی ایشان انجام شد،‌ ولی مؤثر واقع نشد و به شهادت رسیدند.

دوستانی كه ایشان داشتند،‌ اكثراً جزء شهدای خانوك هستند كه دفن هستند و دوستان دیگری كه داشتند كه بعضاً الآن كار اقتصادی انجام می‌دهند و بعضاً در ادارات كار می‌كنند. در رابطه با نامه‌نگاری‌ها،‌ خُب با تلفن‌هایی كه در جبهه داشتند، مطلب خاصی بیان نكردند. جبهه هم كه چیز خاصی یادگاری نمی‌آورند و شاید اهل این هم نبودند كه بخواهند چیز خاصی را یادگاری بیاورند. در مورد مرخصی زمان جبهه‌شان در چند روزی كه بودند،‌ عمدتاً كارشان سركشی به اعضای خانواده و برادرها و خواهرها و پدر و مادر و همچنین اقوام خیلی نزدیك بود.

ایشان دوران مجروحیت‌شان تقریباً بیست و پنج روز طول كشید و حدود ده روز در بیمارستان نمازی شیراز بودند و حدود بیست روز،‌ هیجده روز در بیمارستان تهران یكی بیمارستان شهید لواسانی و یكی هم بیمارستان اختر تهران كه شهادتشان هم در ماه رمضان و غروب جمعه آخر ماه رمضان، روز قدس در سال شصت و چهار و مصادف با بیست و هفتم خرداد بود.

در رابطه با مسئله شهادت ایشان من یك خاطره خاصی دارم. ایشان در بیمارستان كه مجروح بودند،‌ اخوی قبل از ایشان كه از من كوچكتر است و از ایشان بزرگتر هست،‌ پهلوی ایشان بود و ما مرتب در تماس تلفنی روزی یكی دو مرتبه احوال همدیگر را می‌پرسیدیم و با ایشان تلفنی صحبت می‌كردیم. پدر چون مریض بود،‌ خود ایشان اجازه نداده بود كه بیاید آن بدن مجروحش كه شاید بیشتر از چهارصد پانصدتا تركش كوچك و بزرگ در سر و صورت و دست و پای ایشان بود،‌ ببیند؛ لذا پیشنهاد كرد كه بابا به خاطر اینكه كسالت دارد، نیاید این وضع را نبیند. اما در روزهای آخر هم خود ایشان علاقه داشت و هم پدر بی‌تابی می‌كرد، لذا ما همان عصر جمعه‌ای كه شبش ایشان شهید شدند،‌ از كرمان با یك اتوبوسی به اتفاق خواهرها و ایشان رفتیم. هماهنگ هم كردیم كه فردا ترمینال تهران رسیدیم، آن اخوی بیایند و ما را به بیمارستان ببرند برای دیدن ایشان. وقتی كه فردا صبح ساعت یازده به ترمینال رسیدیم، اخوی آمد ولی حالتش دگرگون بود و به ما گفت كه شهید محمود دیشب به شهادت رسیده ولی كاری كنید كه بابا متوجه نشود. ما در همان آن، برای اینكه حالا بهرحال ما یك مرد و دو تا زن را به نوعی هم از قضیه باخبر كنیم، هم به نوعی بتوانیم برگردیم بیاییم كرمان، ماشین من در اختیار اخوی بود كه ما بلافاصله در ظرف شاید پنج دقیقه تصمیم گرفتیم، گفتیم كه پس شما اعلام كنید كه ایشان رفتند. جراحتشان شدید بوده، بردند برای شیراز. ماشین را بدهید ما هم بگوییم می‌خواهیم برویم شیراز اما دیگر از قم كه راهمان عوض می‌شود به پدر و خواهرها اعلام كنیم، اخوی هم برود بیمارستان و تلفنی با هم هماهنگ كنیم كه چگونه جنازه شهید حمل بشود به كرمان. همین كار را كردیم. همین كه صحبت شد ظرف پنج دقیقه ما این تصمیم را گرفتیم، به پدر گفتیم ایشان حالشان بد شده، بردند به شیراز. احمد می‌رود همراه ایشان با هواپیما می‌رود شیراز، ما با ماشین می‌رویم. با اینكه ماه رمضان بود و تقریباً یك وضعیت خاصی بود، ‌ما با ماشین حركت كردیم. ساعت یازده صبح و در مسیر قبل از رسیدن به كاشان من قضیه را به پدر و دو تا خواهر گفتم كه یك صحنه عجیبی بود توی ماشین، در حال رانندگی و با آن وضعیت پیش آمده، یك گوشه‌ای كنار جاده ایستادیم و خُب، به قدری گریه كردیم ناراحتی ولی در عین حال پدر همه ماها را دلداری می‌داد و با همین حالت من ساعت یازده رسیدم به كرمان. تلفنی هم برنامه‌ها هماهنگ شد كه ما برای تشییع جنازه، برنامه را بگذاریم برای بعد از عید فطر و روز بعد از عید فطر با حضور بسیار باشكوه دوستان شهید و مردم شهید پرور خانوك كه همیشه در این جهاد پیشقدم بودند و اكثر آنها تقریباً جزء شهدای اولیه بودند. تشییع بسیار باشكوهی یك و همچنین مراسم هفت و برنامه‌های دیگر خیلی با شكوه در خانوك برگزار شد. این راجع به حالاتی كه در هنگام شنیدن شهادت بود.

نحوه شهادت ایشان هم عرض كردم،‌ ایشان در غروب شانزده ماه شعبان روز بعد از نیمه شعبان مجروح شدند. ایشان را با هلی‌كوپتر منتقل كردند به شیراز و شب ساعت یك بعد از نیمه شب به ما خبر دادند كه ایشان مجروح شده. من همان ساعت یك ماشین خودم را آماده كردم و همان اخوی احمد را به اتفاق یك نفر دیگر فرستادم. ایشان روز بعد از رفتن، ایشان را توی بیمارستان پیدا كردند و به ما خبر دادند ایشان به شدت مجروح شده و باید عمل بشود و آن تركش از نوع قطع نخاع و بعد هم عرض كردم ایشان در تهران شهید شدند و محل دفنشان هم خانوك است.

در رابطه با تشییع جنازه هم عرض كردم در كرمان از معراج شهدا تا میدان مشتاق با حضور دوستان در كرمان تشییع شد. نماز شهید را امام جمعه محترم كرمان حاج آقا جعفری خواندند. استاندار محبت كرده بودند، در آن روز آقای میرزاده بودند،‌ در تشییع جنازه شركت كردند. تعدادی از روحانیون به خاطر هم لباسی شركت كردند و جمع كثیری از مردم خانوك.

به شما عرض كنم كه شهادت شهید هم اثر بسیار مثبتی روی خانواده و دوستان ایشان داشت. گرچه خُب، فقدانی عظیم برای بستگانشان سخت است ولی به خاطر این امر، امر شهادت و در جهت رضایت پروردگار، طبیعی بود كه معنویت خاصی در منزل داشت و این معنویت هم همچنان انشاءا... ادامه خواهد داشت.

خدمتتان عرض كنم كه انتظارات خانواده شهید، مخصوصاً‌ مادر شهید چون پدر شهید فوت كرده و برادرهای شهید از جامعه و مسئولین این جامعه این است كه بهرحال راه این شهدا و ارزش‌هایی كه شهدا برای آن دفاع كردند، اینها را محترم بدانند ، خدای ناكرده فردای قیامت قرار باشد جوابگوی این شهیدان باشیم كه آنها بگویند ما همه چیزمان را دادیم و شما نه دفاع كردید از خون ما و نه آن اهدافی كه ما برای آن شهید شدیم، توسعه دادید و انتظار این را می‌كشیم مسئولین بیشتر به شهدا و اهداف شهدا و آرمان‌های شهدا توجه كنند و این فرهنگ را توی جامعه توسعه بدهند. مطلب خاص دیگری من به ذهنم نیست. اگر سؤالی باشد،‌ در خدمتتان هستم.  والسلام علیكم و رحمه‌ا... و بركاته

 

 

مصاحبه با احمد عرب‌پور برادر شهید

بسم‌ا... الرحمن الرحیم.

من احمد عرب‌پور برادر شهید محمود عرب‌پور. شمه‌ای از تحصیلات نامبرده و مسائل اجتماعی و فرهنگیش صحبت می‌كنم. چون اولین مدرسه آن دوران، مدرسه علوی بود، دوران تحصیل دبستان را دبستان علوی خانوك تحصیل كرده بود و دوره راهنمایی‌اش هم باز هم همان توی خانوك كلاس اول،‌ دوم و سوم راهنمایی. در ادامه تحصیل به قم آمدند برای درس طلبگی. بعد از آزمون اولیه در حوزه علمیه در مدرسه كرمانی‌های قم پذیرفته شدند. یك سال به حساب كتاب جامع‌المقدمات صرف نحو را اینها را تكمیل كرده بود. بعد از یك سال دیگر اوج پیروزی انقلاب بود. تمام مدارس تعطیل شد. بعد ایشان وارد مسائل اجتماعی، راهپیمایی اینها شدند. سال پنجاه و هشت در قم بودند. ‌بعد از سال پنجاه و هفت كه انقلاب پیروز شد، ایشان آمدند كرمان. مدت زمان خیلی كمی ‌را توی سازمان بودند، همكاری می‌كردند با سازمان. بعد به عنوان خدمت سربازی وارد ارتش شد. دوره آموزشی‌اش را گذراندند، رفتند زاهدان. بعد از زاهدان كه برگشتند، منتقل شدند به سومار. مدتی محل خدمتشان هم تقریباً هیجده ماه سومار بود.

دوستانی كه بیشتر با ایشان رفت و آمد می‌كردند. از آن طرف بچه‌های طلبه‌هایی بوند كه آن موقع هم سن و سال‌های خودشان بودند. همكلاسی‌های آن موقع‌شان اكثراً شهیدانی هستند كه الآن خانوك شهید شدند. دوستانش اكثراً شهید شدند. بیشتر توی كار اوقات فراغتشان دنبال مطالعه و ورزش والیبال را خیلی دوست داشت. بیشتر درس مطالعه می‌كرد. خیلی كم دنبال یعنی وقتش را به بطالت می‌گذراند.

موقعی كه ایشان بستری بودند،‌ تقریباً چهل روز بیمارستان تهران بستری بودند. آخرین روزی كه شهید شدند یعنی شب ساعت نه، روز قدس بود. راهپیمایی روز قدس بود. بعد توی بیمارستان صدای راهپیمایی را، كه راهپیمایی می‌كردند، شعارهایشان را كاملاً می‌شنید. ایشان بعد گفت: هیچ آرزویی ندارم. آرزویم این است سال آینده بتوانم حداقل اگر فلج باشم، روی ویلچر بشینم، توی راهپیمایی روز قدس شركت كنم. آخرین صحبتی كه با من كرد،‌ این بود. آخرین خواسته‌اش این بود كه برای مبارزه با اسرائیل همراه با فلسطینی‌ها بتواند اسرائیل را از بین ببرد.

معمولاً‌ آدم نوع دوستی بود. مدت زمانی كه ما قم بودیم، آن منطقه نزدیك به تقریباً یخچال قاضی نزدیك منزل امام بود. چندتا از طلبه‌های افغانی بودند آنجا توی یك خانه‌ای سكونت داشتند. معمولاً همیشه آن برای صبحانه، ناهار، شام حالا یا نون هر موقع ما خودمان می‌رفتیم نان بگیریم، اگر دو تا نان مصرفی‌مان بود، ایشان ده‌تا می‌گرفت برای طلبه‌های افغانی یا طلبه‌هایی مثلاً آفریقایی بودند، توی آن خانه برای آنها هم جداگانه می‌گرفت. صبحانه پنیر كره؛ می‌رفت، می‌گرفت، برای آنها هم می‌گرفت. از این نظر معمولاً نوعدوست بود. كمك می‌كرد به دیگران به همنوع خودش كمك می‌كرد. در همه مسائل و مشكلات سعی می‌كرد یار و یاور دیگران باشد. اگر تصادفی اتفاق می‌افتاد، موردی بود، مثلاً یك موردی از قم می‌آمدیم با ماشین توی مسیر راه یك ماشین چپ  كرده بود. زن و شوهری بودند،‌ زخمی ‌شده بودند. هیچ كس هم وای نمی‌ایستاد. مثلاً اینها را برساند به مقصد. با اصرار ایشان البته خُب، من هم میل داشتم واستم ولی خُب ایشان بیشتر اصرار داشت، گفت: واستید اینها را یك سر و سامانی بدهیم. با توجه به اینكه اینها را رساندیم بیمارستان، مشكل هم برایمان پیش آمد. بعداً اینها ایراد برایمان گرفتند چرا شما آوردید؟ چرا شما واستادید؟ مقصر شما بودید؟ علی رغم اینكه آنها آمدند، هیچ ارتباطی با ما نداشتند، شاید بیست و چهار ساعت معطل شدیم به خاطر اینكه ایشان اصرار داشت كه وایستیم اینها را برسانیم به یك بیمارستانی. یك همچین حالتی داشت. معلمی‌ داشتیم به نام خانم امامی‌ كه الآن ایشان هستند، یكی از خانواده‌های خیلی خیلی مذهبی. فكر كنم مستأجر خانه بابابزرگ خودمان بودند. آن‌ موقع خانه حاج مختار بودند. خانواده آنها یك خانواده خیلی مذهبی بود. بعد با توجه به اینكه ایشان محمود قرآن می‌خواند، صوتش مخصوصاً صوت خیلی خوبی داشت. قرآن می‌خواند. اینها همیشه خانم امامی ‌در همه كلاس‌ها اول وقت كه وارد كلاس می‌شد،‌ همیشه ایشان می‌خواست كه سوره قرآنی را بخواند بعد كلاس را با همان سوره قرآن شروع می‌كرد. با توجه به اینكه زمان شاه بود، ‌جز آن‌ موقع، مدارس اصلاً مساعد نبود با كار مذهبی اینها ولی ایشان معمولاً‌ قرآن با خود داشت. هر روز اول وقت صبح‌ها كه كسی باید برای سرود صبح‌گاهی سر صف وا می‌ایستادند، ایشان قرآن می‌خواند. ظهرها همه بچه‌ها را با همكاری دوتایمان با هم جمع می‌كردیم توی مسجد جامع خانوك. دراین مسجد تمام بچه‌ها ظهر نماز جماعت می‌خواندند. بعد از نماز جماعت می‌رفتند توی مدرسه سر ساعت 2 وا می‌ایستادند سر كلاس. ساعت دو می‌نشستند توی كارهای مذهبی با معلم‌ها مثلاً شیخ‌الاسلامی‌بود. معلمی‌ داشتیم خانم امامی ‌بود، از آدم‌های مذهبی بودند. توی این مسائل با اینها همكاری خیلی خوبی داشتند. بعد از این  جریان، زمانی كه ایشان شهید شد،‌ هم آقای شیخ‌الاسلامی‌ و هم خانم امامی، ‌من خودم شاهد بودم كه خانم امامی ‌نشست،‌ گریه كرد برای ایشان از علاقه‌ای كه به ایشان زمان تحصیل داشت. دوستش داشت به خاطر همان صوت قرآنش. ایشان در ماتم شهادت ایشان اولین كسی بود كه غریب بود، ‌من دیدم دارد گریه می‌كنم.

با توجه به اینكه آن موقع سن ما اقتضاء نمی‌كرد، مثلاً محمود آن موقع پانزده شانزده سالش بود. با توجه به آن جوی كه آن موقع فساد بود، مسائل بدحجابی، مسائل اسم‌های خراب، بخاطر همین ما را فرستادند قم كه ما توی جو جوان نباشیم، مثل دیگران كه حالا توی محیط بودند، ما از آن محیط دور باشیم ولی ما توی قم زمانی كه خُب، ‌اصلاً قم مشروب فروشی نداشت، سینما نداشت ولی مسائل مثل بانك‌ها یا جاهایی كه كسی مثلاً توی راهپیمایی‌ها، توی تظاهرات اكثراً شركت می‌كردیم ولی نبود چیزی كه ما بخواهیم خراب كنیم یا مثلاً مبارزه كنیم با فساد. قم یك شهر مذهبی بود. آن موقع این طور مسائلی تویش اصلاً وجود نداشت.

ما تشكر می‌كنیم از همه عزیزانی كه زحمت می‌كشند برای برگزاری كنگره شهدا. با توجه به اینكه هر یك از ما جنگ تحمیلی را داشتیم همه جهان در مقابل اسلام حالا نمی‌گوییم در مقابل ایران، ‌در مقابل اسلام قد علم كرده بودند با هدف براندازی اسلام، توی منطقه با ما مبارزه كردند به وسیله صدام و بسیاری خون‌های بی‌گناه و پاكی روی زمین ریخته شده. ما از همه مسئولین و همه دست‌اندركاران و همه كسانی كه ادعای حكومت بر كشور اسلامی ‌را دارند، ‌می‌خواهیم كه اول خون شهدا را پایمال نكنند، ببینند شهدا با چه انگیزه‌ای رفتند و چرا شهید شدند؟ خواسته‌شان چه بود؟ دلیلی كه جانشان را در این راه گذاشتند، دلیلش چه بوده؟ چقدر برای اینها مهم بوده كه اینها رفتند جان خودشان را كه بهترین هدیه بوده، ‌دادند؟ پس با توجه به وضعی كه آنها الآن در حال حاضر دارند و مطمئناً‌ سایه‌شان روی سَر ماست و همه مسائل ما را دارند ‌از نزدیك می‌بینند. ما هستیم كه باید در مقابلشان در روز قیامت جوابگو باشیم كه ما به خونتان خیانت نكردیم. اول در رابطه با مفاسد اجتماعی جدی برخورد كنند. مسائل امر به معروف و نهی از منكر را جدی بگیرند. مشكلات اجتماعی جوانان را بررسی كنند. نگذارند جوانان از شهیدان رانده بشوند. نگذارند افكار جوانان نسبت به شهیدان بدبینی داشته باشد.‌ بگویند حالا یك همچین اتفاقی افتاده، آنها هم جنگی بوده توی آن موقع، رفتند شهید شدند. دفاع از آب و خاك بكنند و بعد شهید بشوند. نه آنها دفاعشان دفاع از اسلام بوده، تنها خواسته‌مان به عنوان خانواده شهید این است كه آقایان دست‌اندركار مملكت از بالا، از وزراء رئیس جمهور گرفته تا پایین، فرماندهان، فرمانداران، بخشداران، شهرداران همه با این انگیزه كه شهدا یك دِینی به گردن همه ماها كه الآن زنده هستیم، ‌دارند. پس ما دِینمان را به شهدا ادا كنیم. خواسته آنها هم این است كه اسلام پاینده بماند. پس نسبت به پایداری اسلام تا جان در بدن داریم، كوتاهی نكنیم. همین دستتان درد نكند. انشاءا... شما موفق باشید و همه عزیزانی كه دست اندركارند. 





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 16 دی 1389 :: توسط : خادم الشهداء
درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ: خادم الشهداء
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو