تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك - شهید محمد جلالی‌پور
 
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك
 
 

 

                                                      

             

شهید محمد جلالی‌پور فرزند حسین در سال 1346 در شهر حمیدیه به دنیا آمد وهمچنین در سال 20/1/1362در منطقه شلمچه در عملیات والفجر1 به درجه رفیع شهادت نائل آمد

 

مصاحبه با مادر شهید:

بنام خدا. من فاطمه رضازاده مادر شهید محمد جلالی‌پور.

محمد هنوز بچه بود یعنی كلاس اول راهنمایی كه علاقه‌مند به جنگ شد. ما به او می‌گفتیم تو هنوز بچه‌ای، باید درس بخوانی. می‌گفت شما از اوضاع مملكت خبر ندارید. در حال حاضر به وجود بچه‌ها هم نیاز است. من كتاب معاد را می‌گیرم كه مریم برایتان بخواند بعد متوجه می‌شوید كه وظیفه ما جبهه رفتن است. ما همه كه اصرار را بیهوده دیدیم، موافقت كردیم كه برود. یك روز صبح زود بلند شدم، دیدم توی رختخوابش نیست. جستجو كردم، ‌دیدم توی اتاق دیگر نشسته و با قرآن استخاره می‌گیرد. گفتم: محمد برای چه استخاره می‌گیری؟ گفت: اگر بگویم، ناراحت می‌شوی. گفتم: ناراحت نمی‌شوم، ‌موضوع را بگو. گفت: می‌خواهم ببینم تو و بابا رضا می‌شوید من جبهه بروم؟ من به پدرش گفتم. او گفت: من كه افتخار می‌كنم اگر بتواند كاری برای اسلام انجام دهد، من حرفی نداشته، ‌افتخار هم می‌كنم. او اول راهنمایی را خوانده بود كه به جبهه رفت. چهارده سال داشت كه دست برده بود و شناسنامه‌اش را زیاد كرده و رفت جبهه. آن موقع ما بهارستان زرند زندگی می‌كردیم.

محمد خیلی به انقلاب و امام (ره) علاقه داشت. من به او می‌گفتم: محمد تو می‌روی جبهه و شهید می‌شوی، می‌گفت: من لیاقت شهادت را ندارم ولی اگر چنین سعادتی نصیبم شد، شما باید افتخار كنید.

 

تا پایان اول راهنمایی بهارستان تحصیل می‌كرد، بعد رفت جبهه. به درس علاقه داشت، به قرآن و امام (ره) و مطالعه كتاب‌های دینی خیلی علاقه داشت.

علاقه شخصی خودش بود و ما هم فقط به خاطر كمی‌ سنش مخالفت می‌كردیم وگرنه به علایق او احترام می‌گذاشتیم و خودمان هم افتخار می‌كردیم كه فرزندمان به انقلاب خدمت كند.

دوره چهل و پنج روزه آموزش خود را كرمان گذراند. سه ماه هم جبهه بود، بعداً شهید شد. در آخرین نامه‌اش نوشته بود كه برایم نامه نفرستید، ما باید برویم عملیات اما من نمی‌دانم در كدام جبهه خدمت می‌كرد. توی یكی از نامه‌هایش نوشته بود كه یكدفعه اسلحه‌ام را توی سنگر گذاشته و با دوستم رفتیم بیرون. وقتی آدم، دیدم اسلحه نیست. خیلی ناراحت شدم. در این لحظه فرمانده‌ام مرا خواسته و گفت: چرا اسلحه‌ات را گم كردی؟ گفتم:‌ اسلحه را توی سنگر گذاشتم و با دوستم لب رود رفته، وقتی برگشتیم، نبود. گفت:‌ حتماً باید آن را پیدا كنی، تا فردا مهلت داری كه آن را پیدا كنی. من نماز شب خوانده و دعای توسل را هم خواندم. گریه بسیاری كرده و از امام زمان (عج) خواهش كردم، كمكم كند تا اسلحه پیدا شود و در همین حال به خواب فرو رفتم و در عالم خواب دیدم امام زمان (عج) آمد و به من گفت:‌ اسلحه‌ات نزد فرمانده می‌باشد، آن را برداشته تا تو درس بگیری و مواظب اسلحه‌ات باشی. فردا صبح به فرمانده‌ام گفتم: اسلحه من نزد شماست؟ گفت نه، نزد ما نیست. گفتم: چرا، من مطمئنم كه پیش شماست، گفت: از كجا فهمیدی؟ گفتم: من شبی امام زمان (عج) را خواب دیدم كه به من گفت: «اسلحه‌ات پیش فرمانده می‌باشد». فرمانده هم از شوق به گریه شد و مرا بوسید و بعد اسلحه‌ام را آورد و گفت: از این به بعد بیشتر مواظب باش.

دوستان جبهه او یكی محمد ذوالفقاری بود كه ساكن زرند است و در شهرك ذوب‌ آهن زندگی می‌كند و دیگری هم محمدرضا مؤمنی می‌باشد كه اسلام‌آباد زندگی می‌كند. اینها همراه محاصره شده بودند، محمد ما شهید می‌شود و رضا مؤمنی اسیر می‌شود. بعداً ما برای رضا مؤمنی در عراق نامه نوشتیم و سؤال كردیم كه آیا محمد را دیده یا نه؟ گفته بود كه من متوجه نشدم كه شهید شده است یا نه. ما هم هنوز مطمئن نیستیم كه شهید شده یا نه، ولی ساكش را برایمان آوردند كه وصیت‌نامه‌اش هم در آن بود و درحال حاضر عنوان مفقود را دارد.

 

 یكدفعه كه بهارستان بودم، خواب دیدم كه از در وارد شد. من گردن او را بوسیدم و به او گفتم: پسرم، وقتی كه رفتی، من گردن تو را نبوسیدم و بعد بیدار شدم.

از نظر اخلاقی كه خیلی خوب بود. صبح زود نمازش را می‌خواند.

من افتخار می‌كنم كه چنین فرزندی داشتم، در راه قرآن و خدا رفت .

 

مصاحبه با پدر شهید

بسم‌ا... الرحمن الرحیم. من حاج حسین جلالی‌پور پدر شهید محمد جلالی‌پور هستم. در مورد محمد باید بگویم كه از تمام فرزندان من بهتر بود و با اینكه همة بچه‌های من خوبند و از همة آنها راضی هستم اما محمد منحصر بفرد بود چون با توجه به سن كمش نماز و روزه‌اش به موقع بود. قبل از اذان صبح بلند شده و نماز شب می‌خواند. اگر خواهر و برادرانش دیر از خواب بلند می‌شدند،‌ آنها را بیدار می‌كرد كه نماز بخوانند. تا سن چهارده سالگی كه وجود با بركتش در كنارمان بود. بعد از آن چه اسیر شده، چه مفقود و یا شهید، هرطور شده ما او را از دست داده‌ایم و از این جهت متأسفیم. در تمام نامه‌هایش سفارش كرده كه دست از امام (ره) و دین برندارید و این موضوع را مرتب تكرار می‌كرد.

خیلی خوب، همان‌طور كه گفتم فرزندان من همه خوبند ولی او خوب‌تر بود. در كارها كمكم می‌كرد. خاطرم هست اولی كه نماز جمعه برگزار می‌شد، از روستای بهارستان به زرند می‌آمد و شركت می‌كرد. از كم سعادتی ما بود كه از دست رفت ولی مثل اینكه مصلحت بود، برود و ما هم افتخار می‌كنیم كه در راه حق رفته.

یك روز به مادرش گفته بود من استخاره‌ كرده‌ام و می‌خواهم به جبهه بروم. مادرش گفته بود: تو حالا دَرست را بخوان كه واجب‌تر است. گفته بود: نه، من اینجا ممكن است تا آخر سال درس بخوانم ولی رد شوم اما نزد امام حسین (ع) من رد بشو نیستم. شما هم افتخارتان این باشد كه من بتوانم خدمت كنم. من گفتم: اگر واقعاً بتوانی، ما افتخار می‌كنیم ولی هنوز بچه‌ای و نمی‌توانی بروی. گفت: نه‌، این‌گونه كه شما دقت می‌كردید، متوجه می‌شدید كه من هم باید بروم. گفتم: واقعاً اگر احساس می‌كنی می‌توانی، پس برو. بعد رفت دوران آموزشی را به مدت پانزده روز دید و آمد مرخصی. دوباره رفت كه رفتن آخرش بود و دیگر برنگشت.

محمد علاقه زیادی به طلبگی داشت و همه‌اش نظر روی قرآن و اسلام داشت. بسیاری از آیات قرآن را حفظ كرد. ما هنوز قرآن و چند كتاب دعا از او داریم. خیلی دوست داشت نزد امام حسین (ع) و آقا ابوالفضل العباس (ع) جایگاهی داشته باشد و نظرش كار خیر بود و می‌خواست دیگران از او استفاده ببرند.

یكی از دوستان او محمد ذوالفقاری بود كه همیشه با رضایت از او صحبت می‌كرد و این‌طور كه گفته‌اند، آرپی‌جی‌زن بوده و هدفش تماماً اسلام و انقلاب بوده. در وصیت نامه‌اش هم در این موارد توصیه كرده و گفته كه در نماز جمعه‌ها مرگ بر آمریكا را فراموش نكنید.

همین كه قبل از رفتن به او گفتم: تو هنوز بچه‌ای؟ گفت: نه، نزد امام حسین (ع) كوچك و بزرگ ندارد و من مطمئن هستم آنجا رد بشو نیستم و پذیرفته خواهم شد. اگر هیچ كار نتوانیم بكنیم؛ ‌تنها كوزه آبی به دست كسی بدهیم، ثواب خود را برده‌ایم.

بالآخره همه باید پیرو خط امام باشند. آرزوی آنها این باشد كه راه حق و حقیقت را بروند. ما هم راضی هیستیم كه بچه خود را در راه خدا داده‌ایم چون اگر كسی بتواند كاری كند، نزد بنده اگر گم شود، نزد خدا گم نخواهد شد. دیگر صحبت خاصی ندارم و شما را به خدا می‌سپارم.   والسلام

 





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 17 دی 1389 :: توسط : خادم الشهداء
درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ: خادم الشهداء
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو