تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك - شهید عبدالحسین عرب نژاد فرزند مختار
 
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك
 
 

                                                 

شهید عبدالحسین عرب نژاد فرزند مختار در سال 1348 در شهر خانوك به دنیا آمد وهمچنین در سال 22/3/1367در منطقه شلمچه در عملیات بیت اامقدس7به درجه رفیع شهادت نائل آمد

 

مصاحبه با مادر شهید

 بسم الله الرحمن الرحیم من زهرا مهدوی مادر شهید عبدالحسین عرب نژاد و محمد کاظم عرب نژاد هستم شصت سال وخانوک بدنیا آمدم. در حد خواندن قران سواد دارم.خانه دار هستم. 9 فرزند داشتم که2 تا از آنها به شهادت رسیده اند.عبدالحسین پسر سوم من است که دومین شهید خانواده می باشداو هم مانند برادر بزرگش محمدکاظم اهل ایمان وتقوی و فعالیت انقلابی وجبهه بود. بعدازشهادت محمدکاظم اونزد خواهرش صغری درکرمان رفت تا بچه های او که پدرشان شهید شده بود احساس تنهایی نکنند آنجا عبدالحسین هم درس میخواند هم به امور خواهر زاده هایش رسیدگی می کرد محمد کاظم پسر اولم وحاج مصطفی پسر دومم بود وعبدالحسین پسر سوم آنهاهر سه به جبهه میرفتندکه محمد کاظم وعبدالحسین شهید شدند حاج مصطفی هم از ناحیه شانه ترکش خورده و جانباز است جسد محمد کاظم را آورده اند اما عبدالحسین را هنوز نیاورده اند. عبدالحسین از همه جهت خوب بود و از همان اوایل تولد غیر از بچه های دیگر بود مشکلاتش را با ما در میان میگذاشت و حل می شد اگر میخواست جایی برود به ما اطلاع میداد وقت رفتن به جبهه شناسنامه اش را زیاد کرده بود تااو را ببرند. وقتی که در جبهه شلمچه بود مدتی مریض شده بود یکی از رزمنده ها به فرمانده گفته بود عبدالحسین را توی خط نبرید او یکی از برادرانش و دوتا از دامادهایشان شهید شده اند. عبدالحسین ازشنیدن این حرف ناراحت شده و از همین غصه مریض شده بود و یک روز اعتصاب کرده بود وگفته بود من باید بروم خط اول وقتی که ماشین خط اول حرکت میکند او از جایش بلند شده غسل شهادت می کند وخود را به ماشین می رساند. آنجا تیربارچی بود بی سیم هم داشته فرمانده شان از طریق بی سیم با او درحال صحبت بوده که متوجه می شود او دیگر جواب نمی دهد وقتی سراغ او می روند می بینند شهید شده تعدادی از بچه ها هم زخمی شده بودند زخمی ها را پشت خط می آورند. بعد که برای آوردن جسد او و سایر شهدا می روند عراق حمله می کند و موفق نمی شوند جسد او را بیاورند هنوز هم او را نیاورده اند وقتی محمد کاظم شهید شده او ده ساله بود او تا سوم راهنمایی را خانوک سپری کرده بعد برای نگهداری از بچه های دخترم که همسرش عبدالله شهید شده بود به کرمان رفت مدتی هم آنجا درس خواند هیچ وقت مردود یا تجدید نشد خیلی به درس علاقه داشت حتی توی جبهه هم درس میخواند به ورزش هم علاقمند بود. ما هم دوست داشتیم که ادامه تحصیل داده ودکتر و مهندس شود. با اینحال وقتی می دیدیم به جبهه زیادتر از همه چیز علاقمند است گفتیم بگذار دنبال هدف خود برود. او هم مانند برادرش محمد کاظم با بقیه فرق داشت او خیلی مومن پاک وفعال بود.اعلامیه های امام خمینی (ره) را پخش می کرد، یکدفعه ساواک میخواست حمله کند اوبا تعدادی از بچه ها با شیشه کونتومولوتوف درست می کردند که الان هم هستند اعلامیه هاه را شبها پخش میکردند همین که اخبار پخش می شد آنها همه چیز رامی فهمیدند. در این مورد چیزی به ما نمی گفتند تا کارشان مخفیانه پیش رود. خیلی گوش به زنگ اوضاع و احوال انقلاب بود او مانند عبدالحسین درکارها به پدرش کمک میکرد حتی کارهای خانه را هم انجام میدهد من به او می گفتم هر وقت تو توی خانه هستی من راحتم . او می گفت هندونه زیر بغلم می دی توی کارخانه از محمد کاظم واردتر بود.

عبدالحسین خیلی عصبانی نمی شد وموقع عصبانیت خشمش را فرو میخورد درامور خیریه شرکت می کرد و اگر جشن یا مراسمی بود به اتفاق محمدکاظم خدمت میکردند خیلی مرتب و تمییز بود و بهداشت را رعایت میکرد به قرآن خیلی علاقه داشت وخیلی روان قران را میخواند، نظرش در مورد جنگ این بود که آدم باید همیشه آمادگی داشته باشد و زمان را ببیند ونیاز زمانه رادرک کند، و باید درخدمت فرامین امام (ره) باشیم. جبهه رفتن علاقه شخصی خودش بود و با بچه های جبهه ای از جمله جابر و مهدی مهدوی که شهید شده اند و حبیب الله اسدی که آزاده است و رضا و مهدی اسدی، حسن منصوری و مصطفی مهدوی خیلی دوست بود آخرین دفعه باهمین افراد به جبهه رفت.

تا وقتی جبهه بود نامه می داد گاهگاهی نام داده و سلام و دعا می فرستاد و از اینکه نتوانسته خداحافظی كند عذرخواهی میکرد اواولین دفعه همراه داماد دومم حسین مومنی به جبهه رفت که حسین شهید شد و از او یک دختر به یادگار مانده وعبدالحسین برای مراسم اواینجا آمد و دوباره رفت. و وقتی حمله شلمچه شد خبر آوردند که چندتا از بچه ها شهید شده اند چند روز بعد چندتا از دوستانش آمده وگفتند که او به شهادت رسیده اما نتوانستیم جسدش را بیاوریم. بعد از حمله شلمچه بود که قطعنامه صلح پذیرفته شد وجنگ پایان یافت.

ظهر بود که به خانه امد وگفت ما باید برویم، من برای نماز به مسجد رفتم که ازنماز آمدم وقران آماده کردم که برایش بگیرم. بچه ها گفتند او رفته! گفتم چرا این قدر با عجله گفتند که بایستی با هواپیما می رفت وعجله کرد.

من همیشه می گفتم شاید پلاک یا نشانی از عبدالحسین بیاورند ولی از محمدکاظم نیاورند ولی بعد ازپاکسازی چیزهایی از محمد کاظم آوردند ولی درموردعبدالحسین

 

 

مصاحبه با همرزم شهید

بسم الله الرحمن الرحیم

اینجانب حبیب الله اسدی دوست و همرزم شهید عبدالحسین عرب نژاد . شهید عبدالحسین عرب نژاد از کودکی با هم بزرگ شدیم تفاوت سنی زیادی با هم نداشتیم از طرفی قوم خویش هم هستیم به این ترتیب که پدر ایشان پسر خاله بنده ومادر ایشان دختر خاله بنده می باشداز همان دوران کودکی با هم بودیم و با هم هم بازی بودیم و ایشان به خاطر یکی دو ماه شناسنامه اش کم بود نتوانستند کلاس اول شرکت کنند به صورت مستمع ازاد دانش آموز رسمی نبودند به صورت مستع آزاد کلاس اول دبستان بودند بعد سن هفت هشت سالگی هم با ایشان می رفتم توی خانه خاله جانم که ملا مکتبی داشت وخاله جان من که نه نه جان ایشان هم می شد می رفتیم ملامکتبی برای یادگیری کلام الله مجید ایشان توی مدرسه همین جور که مستمع آزاد بود ولی به قول معروف همراه وهمپای آن دانش آموزان می آمد جلو درسش خوب بود واز خیلی بچه ها درسش بهتر بود توی مسئله ملامکتبی ایشان همین جور بود توی یادگیری قران ذهن وهوش خوبی داشت قران خوب یاد میگرفت بعد آن زمان هم خوب ملامکتبی قران به صورت ترتیل نبودآموزشش به صورت فعلی نبود به صورت هجی می گفتند آن روز هجی خیلی مشکل تر از قران معمولی است به هر حال آن شهید یاد می گرفت با هم تمرین می کردیم با هم می آمدیم می رفتیم تا آن زمانی که سوره قدر را یاد گرفتیم دیگر ایشان به عنوان پیش نماز امام جماعت معرفی شد بعد آنکه سنش از ما کمتر بود دوست داشتنی تر بود و نه نه جان ایشان یا به قول خودمان ملا به ایشان خیلی علاقه داشت وایشان هم خیلی علاقه به آنهاداشت ایشان امام جماعت بود بعضی موقعها بنده مکبرش بودم سنمان حدودا هفت سال هشت سال داشتیم دیگر ازآن همان روز خدا را شکر به تناسب داشتن مذهبی که خانواده ایشان  خانواده ما داشتن علاقه پیدا کردیم به نماز قرآن اینها بعدیادم هست تا آن زمانی که هنوز اولی  که داشت صحبت از انقلاب اینها می شد سال فکر می کنم پنجاه و پنج بود یا پنجاه و شش من کلاس سوم دبستان بودم او دوم دبستان، جشنی بود به مناسبت تولد شاه مخدوم توی مدرسه جشنی گذاشته بودن که وقتی که اسم شاهنشاه آریا مهر می شد می بایست کف بزنند خوب ما به تناسب اینکه مثلا بچه بودیم دیگر آنها که دست می زدن ما دست می زدیم بعد یک دفعه چهارم آبان داشتیم همین جور شروع شده بود بنده خدا داشت صحبت می کرد در مورد شاه دکلمه می خواند از این مسائل من یکدفعه دیدم شهید دست من را گرفت گفت دست نزن. گفتم چرا؟ گفت :شاه آدم خوبی نیست بعد گفت بعدا بهتان می گویم بعد این مسئله گذشت از ترس رئیس مدرسه مان معلمهایمان اینها یک ناخی اینجور اینجوری می گذاشتیم کف دستمان بعد از اینکه تمام شد اینها ما آمدیم یعنی اول های پنجاه و شش بود اینها گفتم چراشاه آدم بدی است ما که نمی دانستیم بچه بودیم گفت شاه اگر آدم خوبی بود این خانم معلمها بدون روسری نمی آمدند سر کلاس پس تقصیر شاه است اینها اینجورند بعدمتوجه شدم که بله پدر ایشان رساله حضرت امام داشته  البته رساله اش مشترک بود حضرت آیه الله خلاصه رساله مشترکی بود وساواک هم یکدفعه رفته بودش برده بودن باباش را شکنجه کرده بودند بعد از آن روز اولین جرقه هایی که توی ذهن ما زده شد نسبت به رژیم طاغوت از همین جاها شروع شد والبته آن روزها یک روحانی خانوک بود که ایشان از بستگان یکی ازعلمای بزرگ بود و قبل از آن آقای فلسفی خانوک بود یک مقدار اذهان را روشن کرده بودند که رژیم چه جوری است و خوب سابقه مذهبی خانوک برای همه آشکار است ما این جریان آن چیز را که گفتم در مورد آن شهیدان دیگر شهید اسدی وآن دو تا برادرم جدای ازآنها بود ما حدودا ده سال داشتیم با این شهید عبدالحسین عرب نژاد می رفتیم روی دوش برادرهایمان اعلامیه پخش می کردیم می انداختیم توی خانه ها در صورتی ما هنوز نمیتوانستیم آن خط را درست بخوانیم من  یادم است یعنی سعی میکردیم اعلامیه ما می گفتیم برادرامان بخوانند برادرهای بزرگترمان ما گوش بدهیم بعدآنها برای ما توضیح می دادند که چی هست مثلا این مسائلی که امام ازآنجا تذکر می دهند یا فرمانی که میدهند ازانجا می گفتند خلاصه انقلاب به پیروزی رسیدیک خاطره ای دارم از دوازده سال هزارو سیصد و پنجاه و هفت خانوک به علت اینکه برق آمده بو ومردم هم مذهبی بودند تلویزیون خانوک نبود به خاطر اینکه ورود امام مستقیما قرار بود از تلویزیون پخش بشود ما با ماشین بابای همین شهید عرب نژاد پسر خاله ما میشود خیلی از اقوام دیگر آمدیم زرند خوب تا خانوک حدود سی کیلومتر فاصله بود آمدیم اینجا که ساعت نه وقتی امام می رسد از تلویزیون مشاهده کنیم آمدیم اینجا خوب وقتی که امام وارد ایران شد ما با این شهید گفت بزن برویم توی خیابانها ببینیم مردم چکار می کنند زدیم توی خیابانها دیدیم خوب مردم همه چراغهایشان روشن برف پاک کنشان را همه زده بودند جلو ونقل شیرینی فلان اتفاقا چندتا شتر هم قربانی کرده بود آن شهید آمد به من گفت حبیب بیا برویم دل شتر را بگیریم بخوریم دلیر بشویم گفتم مگر حالا می ترسیم گفت نه میخواهیم دلیر بشویم و دلیرتر بشویم سنمان کم بود حدود ده سال داشتیم یا نه سال داشتیم رفتیم اتفاقا آن محله خیلی اتفاقا خوش برخورد بودند گفتیم آقا این دلش را به ما نمیدهید دادند بعد دلشان را گرفتیم آمدیم خانه خاله جانمان گفتیم که ما شتر کشتن خیرات کردن اینها دلش را ما گرفتیم عبدالحسین گفته دل شتر را بخوریم دلیر بشویم دل به قول خودمان پیدا کنیم این هم خاطره انقلاب بود. بعد ازخصوصیات خود عبدالحسین باید بگویم یعنی شهید مومنی بود نه آنکه آنهای دیگر خدای ناکرده نباشند من به این دلیل میگویم ایشان وقتی که ما عصر میشد موقع نماز مغرب عشا می رفتیم برای نماز نماز جماعت حتی به سن تکلیف هم نرسیده بودیم ایشان اگر می دید از این بچه ها ایستادن برابر کوچه میرفت به اینها می گفت بچه ها بیایید برویم به نماز جماعت تشویقشان میکیرد می گفت بیا باهم برویم به نماز جماعت واگر آنها نمی آمدند به نماز جماعت ناراحت می شد من می گفتم خوب حالا آنها نمی خواهند بیایند به نماز جماعت  چرا شما ناراحت می شوید می گفت من اگر ببینم یک کسی گناه می کند خیلی ناراحت می شوم و نمی توانم ببینم که خدای ناکرده یکی از دوستانمان همشهریانمان هم محلی هامان بروند توی جهنم به خاطر همین می گویم که شهید شهید مومنی بود توی ایام ماه مبارک رمضان برنامه های خاصی داشتیم توی محلمان خانوک خوب ظهر ما نماز جماعت داشتیم صبح زود بود مغرب و عشا بود خلاصه یا ایشان می آمد دنبال من یا من برویم دنبال آن با هم همیشه می رفتیم می آمدیم وایشان خیلی جدی بود توی مسائل نماز و روزه اش در مورد خصوصیات دیگر شهید میشود. که شهید خیلی خوشرو بوده و خوش برخورد بود و همیشه خنده روی لبانش بود حتی اگر کسی یک ایرادی هم می گرفت از ایشان سعی میکرد با خنده با خوشی با ایشان برخورد کند.عصبانیت توی وجود ش نبود اصلا یکی از خصوصیاتی که داشت عجیب به پدرومادرش احترام می گذاشت علاقه عجیبی داشت به ایشان احترام می گذاشت از همان بچگی توی وجودش دیده بودم این مسائل را بعد می ماند تا مسائل جنگ و اینها که پیش آمد عملیات رمضان بود که اخوی بزرگ ایشان به نام شهید محمد کاظم عرب نژاد به درجه شهادت نائل شد از همان روزها حدودا دیگر ما ده سال یا یازده سال داشتیم ایشان علاقه پیدا کرده بود به جنگ می گفت کی باشد ما هم برویم توی جنگ کاش ما را هم می بردند می رفتیم می جنگیدیم فلان می کردیم خلاصه تا شد فتح خرمشهر اخوی ما شهید شد هر روز برنامه مان این بود می رفتیم خلاصه هر جا می رفتیم می آمدیم می رفتیم سرگلزار شهدا فاتحه می خواندیم خیلی ناراحت بود از اینکه نمی توانست جبهه برود بعد هم همین مسائل عشق جبهه دیگر باعث شدایشان از دست کتاب فاصله بگیرد یعنی سعی میکرد به هر نحوی که هست به سوی جبهه برود تا به سوی درس حتی رفت توی جهاد سازندگی و یکدفعه از طریق جهاد سازندگی به عنوان تعمیرکار رفت یک مدتی جبهه که بوستان آنجاها بود قبل از عملیات طریق القدس بود که منجر به آزاد سازی بوستان شد خلاصه این مسائل بود وهمیشه به هم که می رسیدیم همین را می گفتیم می گفتیم کی باشد که ما هم یک روزی برویم جبهه تا خلاصه ما موفق شدیم سال شصت و سه عملیات بدر برای اولین دفعه برویم جبهه که این شهید آن زمان توی جهاد مشغول بود وقتی من رفتم باایشان خداحافظی کنم خیلی ناراحت بود می گفت که الان اینجا هستم هر روز جهاد به من میگوید می بریمت نمیبرنمان آن وقت همراه شما هم نمی توانم بیایم باز من بهش می گفتم شما وایستید ما می رویم . رفتیم برگشتیم . توی جهاد بود و من هم توی جبهه بودم عملیات بدر خوب اردوگاه ما  نزدیکهای دلیجان بود منطقه دلیجان بود یک دفعه من آمدم مرخصی بنده توی واحد انتظامات بودم منطقه اردوگاه آمدم بوستان دیدم ایشان آنجا هستند خیلی خوشحال شدیم همدیگر را دیدیم .البته بوستان آن موقع قبل از جهاد هم شبها زیر آتش بود با این حال ناراحت بود می گفت کاش ما توی خط بودیم می گفتیم خوب بابا اینجا دارد گلوله می آید فلان است می گفت نه اینجا دور است آنها می زنند ما نمیتوانیم بزنیم کاشکی میشد ما هم می رفتیم جلو علاقه داشت به شهادت هی می گفت خدا کند ما شهید بشویم ما هیچ چیز دیگرتوی دنیای خدا نمی خواهیم ما باز شوخی می کردیم با ایشان می گفتیم نه توباید هنوز ازدواج کنی فلان می گفت ول کن بابا این حرفها چی است باید برویم شهید بشویم هیچی از شهید شدن بهتر نیست . خلاصه مطلب خوب به همین منوال بود متاسفانه ما موفق نمی شدیم همزمان جبهه برویم تا سال شصت وشش دوستان ما از جبهه آمدند گفتند احتمالا ایران میخواهد عملیات بکند بنده موفق شده بودم والفجر هشت رفته بودم غیر از عملیات بدر والفجر هشت هم رفته بودم دفعه سوم بود با شهید عبدالحسین با هم شدیم با هم شدیم و وقتی که رفتیم اعزام شدیم رسیدیم به مقرر لشکر 41 ثارالله آنجا فرمانده موتوری ما را شناخت از همشهری هایمان بود ما را شناخت گفت من نمی گذارم شما توی گردانها بروید رزمی هر چی صحبت کردیم گفتیم بابا ما این دفعه آمدیم برویم توی گردانهارزمی می خواهیم برویم بجنگیم ایشان گفت نه من این دفعه ای یکجایی را برایتان در نظر می گیریم از گردان رزمی خیلی بهتر است فلان است شما را من دیدم توی خانوک رانندگیتان خوب است هر چی ما گفتیم ما گواهینامه نداریم میگفت جبهه گواهینامه نمی خواهد بعد گفتیم خوب چه کاری هست گفت جیپ فرماندهی من اول دفعه گفتم نه عبدالحسین رانندگی خوب نیست گفت نه اگرفرمانده باشد فرمانده ها همیشه توی خط اند باید قبول کنیم خلاصه قبول کردیم هر کدام یک جیپی تحویل ما دادند سوار کامیون کردند بردن توی فاو قرار بود یک عملیاتی بشود از محور امالقصربه طرف بصره خیلی خوشحال بودیم با هم آنجا بودیم خیلی خوشحا ل بودیم یک چندروزی آمدیم تا گردانهای رزمی آمدن فلان البته جلوتر ما داشتیم موضع می گرفتیم جامان را تثبیت می کردیم که گردانهای رزمی بیایند اینها خلاصه مطلب با هم بودیم همیشه این عبدالحسین من بهش بعضی موقع ها می گفتم خوب عبدالحسین ما که سن و سالی نداریم به سن تکلیف نرسیدیم گناهی نداریم که تو این قدر هی گریه می کنی همین طور توی حال شوخی به ایشان می گفتم ببینم چی می گوید یک خورده هم خوب از من سنش کمتر بود میخواستم ببینم چی هست توی این دلش این حرف را زد دیدم می گفت که من برای خودم گریه نمی کنم من دلم می سوزد از آنهایی که نمی آیند توی جبهه می روند توی جهنم من دارم گریه می کنم خدا آنها را ببخشد یا خدا آدمشان کند به قول معروف بیایند بجنگند. خلاصه مطلب تا گردانهای رزمی آمدند آماده شدند ما هم خیلی خوشحال بودیم مثل این عبدالحسین اصلاسر از پا نمی شناخت خوشحال میگفت این دفعه ای شهید میشوم می گفت که حبیب اگر من شهید شدم می روم پیش رضا سلام تو را می رسانم تو اگر شهید شدی برو پیش محمد کاظم سلام من را برسان از این حرفها خلاصه فردا صبحش شد ما منتظر بودیم که خوب بگویند خوب همان شب اگر عملیات می شد می بایست برویم فرماندهان را قرار بود فرمانده لشکر توی ماشین می باشد من راننده ایشان باشم فرمانده تخریب توی ماشین ایشان باشد خیلی خوشحال بودیم خلاصه شب آخری توی مقرمان بودیم خوابیدیم اینها گردانهای رزمی آمدند دمادم صبح بود البته همان سرشب به ما گفتن شما راحت بخوابید ما به محض اینکه آمدند بیدارتان می کنیم باید تا صبح  دیگر بیدار باشید ازاین مسائل صبح زودی بود بند یکدفعه دیدیم صورتمان خیس شد این بچه ها همشهریهایمان آمده بودند توی گردانهای رزمی بودند مثل اینکه عملیات لغوشده بود اینهاآمده بودند توی مقر ما آمده بودند توی مقر ما خلاصه ما را توی بغل گرفتند بوسیدند فلان از خواب بیدارمان کردند هنوز نزدیک اذان صبح بود. دیگر تابلند شدیم  نمازمان را خواندیم اینها بچه ها گفتن عملیات لو رفته دیگر عملیات نمی شود خیلی ناراحت شدیم عجیب ناراحت شدیم خوب آن بچه هایی که می بایست بروند گردان برگشتندما ماندیم با عبدالحسین با آن بچه های ترابری سبک چند تا راننده های دیگر بودن تانکر توپ بود ماشین تدارکات بود از این مسائل ما بااین شهید گفتیم بیا برویم توی مقر تعمیرگاه پیش بچه ها شاید دروغ باشد آنها بهتر می دانند خوب از بچه ها بشنویم بهتر از آن است که بچه ها بگویند خیلی ناراحت بودیم سوار ماشینهایمان شدیم حرکت کردیم ازآن محلی که ما بودیم جایی بود به نام قشله که می بایست بیاییم نزدیک اسکله اسکله ای بود توی شهر فاو بین راه یک صلواتی بود صلواتی فاطمیه مال بچه های اصفهان بود خیلی ما ناراحت بویدم خیلی ناراحت بودیم داشتیم می آمدیم من جلو شده بودم عبدالحسین هم پشت سر من داشت می آمد یک دفعه من به یک تابلو چشمم افتاد رویش نوشته بود لبخند بزن رزمنده اصلا وقتی نگاهم به این تابلوافتاد یک حال دیگری به من دست دادمن کشیدم کنار وایستادم عبدالحسین هم واستاد بعددیدم نگاه کردم روی صورتش دیدم آن هم خنده روی لبانش بود بعد وایستادم دوطرف تابلو بعدش به من گفت حبیب بیا اینجا یک سیر خنده ای بکنیم برویم گفتم چرا خنده  کنیم گفت باید راضی باشیم به رضای خدا بعددیگر دستش را گذاشت روی تابلو گفت حبیب کی باشد من وتو در بهشت وایستیم اینجور خنده بکنیم خوب دیگر خوشحال شدیم دیگر اصلا کار خدا بود دیگر حرکت کردیم رفتیم .صلواتی بعد از آنجا هم رفتیم توی مقر دیگر عصرش هم حرکت کردیم به طرف اهواز بعددیگر آمدیم.شد تا اینکه فاو سقوط کرد فاو سقوط کرد همان پیامی که امام داد برای بسیج شدن و رفتن و پس گرفتن فاو اینها حالا این وسط یک مسائلی پیش آمده بود این دوستان ما سعی میکردند بروند جبهه بدون خبر ما یعنی ما نرویم هی میگفتند این دفعه ای وضع اینجوری است کشته میشوید شهید می شوند مثلا عبدالحسین یک برادرش شهید شده فلانی دو تا برادرش شهید شده اینها نیایند سعی میکردند نگذارند ما برویم جبهه و ما هم متقابلا همین جور بودیم یعنی من دلم می خواست عبدالحسین هم بیاید یعنی دلم میخواست در همان حالت سبقت داشتیم اینجوری من سبقت می گرفتم ازآن آن سبقت از ما می گرفت خلاصه تا اینکه ما موفق شدیم یعنی عصری که من میخواستم فردا صبحش بروم به طرف جبهه توی مسجددیدمش گفتم عبدالحسین گفت حبیب نمیخواهی بروی جبهه گفتم معلوم نیست شاید بروم اگر ندیدمت خداحافظ گفت یعنی تو اگر بخواهی بروی از من خداحافظی نمی کنی گفتم نه خداحافظی بکنم چه بعدش تو دلت بسوزد خلاصه خداحافظی ماهمان شد دیگر ما رفتیم جببه 4/3/67 بود که من اسیر شدم بعدیک سه چهار روز بعد از ما ایشان رفت البته ناگفته نماند چندوقت دیگر رفت جبهه به عنوان بیسیم چی گردان 414 بود وبعد از رفتن من هم ایشان رفتند جبهه به عنوان یک بیسیم چی وبنده از شهادت ایشان به این صورت مطلع شدم یک شب در اسارت خوابش دیدم که درعالم خواب آمدپیش من ، بعد از من احوالپرسی دیده بوسی كرد من ور داشتم به ایشان گفتم :عبدالحسین کجا بودی اینجا . گفت: که من آمدم پیش شما گفتم: که حتما شهید شده ای چون شهیدان می توانند بیایند اینجابروند گفت بله من شهید شدم بعدگفت: که اتفاقا سنگ قبری هم برای من گذاشتند  بیا برویم نگاهش بکن درهمان عالم خواب دست ما را گرفت آمدیم گلزار شهدا سنگ قبرش را نشان من داد بعد روی سنگ قبرش یک بیت المقدس هفتی دیدم دیگر از خواب بیدار شدم به بچه ها گفتم بچه ها فکر کنم ایران عملیات کرده به نام بیت المقدس هفت گفتن چطور گفتم من دیشب همچنین خوابی دیدم بعدخوب دیگر مشخص شد بله ایشان توی عملیات بیت المقدس هفت شهید شده و وقتی که خبر اسارت من را شنیده بودند البته مفقود شده بودیم ما جزو مفقویدن بودیم ایشان خیلی ناراحت شده بود به دوستانش گفته بود این حبیب آخر از من جلو شد آخر فلان شد کی باشد ما برویم به هم برسیم هفده روز بعد از اسارت من مثل اینکه ایشان به درجه شهادت نائل شد .

والسلام علیکم ورحمه الله و برکاته

 

مصاحبه با پدر شهید

بسم الله الرحمن الرحیم

ان الله بصیر بالعباد حقیر مختار عرب نژاد پدرشهیدمحمدکاظم وعبدالحسین عرب نژاد هستم .عبدالحسین بعد از شهادت برادرش محمدکاظم اصرار داشت که به جبهه برود وما به او می گفتم برادرت که شهید شده تو دیگر نرو.می گفت نه من هم باید بروم توی جبهه هم هر وقت میخواستند رزمندگان را به خط اول ببرند به عبدالحسین می گفتند تو نرو چون برادرت شهیدشده تو هم شهید میشوی. او جواب میدادنه من می خواهم بروم حتی یکدفعه به همین خاطر بیست و چهار ساعت غذا نمی خورد اورا به خط می برند. او یک سری به مرخصی آمده و مدتی ماند اما باز عازم جبهه شد وآخرین دفعه ای که نیروها را با هواپیما به منطقه جنگی بردند او هم رفت و بعد از مدتی در شلمچه مفقود شده و ما هنوز که هنوز است خبری از  او نداریم .

عبدالحسین تا در جبهه بود برایم نامه می فرستاد درنامه هایش مکرر می نوشت که ما به دستور امام(ع) به جبهه آمدیم.به رفقای ما هم بگویید هر کدام که میتوانند به جبهه آیند تا ان شاءالله اسلام پیروز شود می نوشت اگر شهید شدم شما صبر کنید به خواهرانش صبر وحجاب زینب گونه را توصیه می کرد.خیلی وصیت میکرد گریه و زاری نکنیدکه دشمن شادنشود. توصیه های زیادی دررابطه با اسلام به همه می کرد. و السلام علیکم ورحمه الله وبرکاته

 

مصاحبه با برادر شهید

سم الله الرحمن الرحیم.اینجانب مصطفی عرب نژاد برادر شهیدان محمدکاظم وعبدالحسین عرب نژاد که برادر بزرگم محمد کاظم دو سال ازمن بزرگتر و برادر کوچکم عبدالحسین دو سال از من کوچکتر بود.

من خاطرات شیرینی از دوران کودکیم با عبدالحسین دارم . او در اواخر جنگ به جبهه اعزام شد وچون سن کمی داشت از بردن او ممانعت می کردند اما اوبه هر صورت بود عازم جبهه شد ودر عملیات کربلای پنج او شرکت داشت و قبل از رفتن به خط اول ما با هم دیدار کردیم و به علت آتش سنگین دشمن ما زود از هم خداحافظی کرده و او به عملیات و خط اول رفت ایشان در عملیات بیت المقدس هفت هم شرکت کرد که دراین عملیات به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

عبدالحسین ومحمدکاظم همانند تمام شهدا از ما بهتر بودند که سعادت شهادت یافتند. اخلاق او به مراتب بهتر از من بود از لحاظ فرمانبری واطاعت از پدر ومادر به مراتب بهتر ازمن بودند وبه همین علت خداوند این سعادت را نصیبشان کرد.البته من سعادت همراهی با عبدالحسین را هنگام شهادتش نداشتم و ازآنجاییکه او مفقود شده مراسم تشییع برایش انجام نگرفته وهنوز هم بقایایی از او بدست نیامده .

در رابطه با دیدگاه او نسبت به جنگ،مطیع امر امام(ره) در مسائل بودن و ادامه جنگ تاپیروزی اسلام از نظرات واهداف او بود. و بر همین اعتقاد هم پایدار بود تا به شهادت رسید.

پیام حقیر اول به مسئولین است که واقعا وعملا ادامه دهندگان راه شهداوامام عزیزمان (ره) باشند و درعمل ثابت کنند و تنها به شعار اکتفا نکنند. واین انقلاب که باخون شهیدان پیروز و آبیاری شده و اکنون بیست سال از پیروزی انقلاب و ده سال از پایان جنگ می گذرد وامام (ره) که زحمات زیادی برای انقلاب و کشور کشیدند پاسداری کنند وعملکردآنها برای حمایت قشر محروم بیش از پیش باشد ودر عمل به شعارهای خود پایبند بوده وبه مردم محروم رسیدگی بیشتر شود.والسلام.

 

مصاحبه با همرزم شهید

بسم الله الرحمن الرحیم

حسن منصوری همرزم شهید عبدالحسین عرب نژاد

یک خاطره از عبدالحسین عرب نژاد دارم که روزرفتن ما از اینجا به جبهه حاج مصطفی به حاج منصور سفارش کرده بود که ما یک برادرمان شهید شده این یکی را به خط نبرید که شهید شود ودلش نمی خواست عبدالحسین شهید شود .اتفاقا ما هم به گردان رفته و به مجید مخدومی گفتیم که عبدالحسین و مصطفی برادر شهید هستند کاری بکنید که آنها را توی خط نبرند. عبدالحسین فهمیده بود که ما چنین درخواستی کرده ایم و او را به خط نمی برند. ظهر آمد در حالی که خیلی ناراحت بود وبه شوخی مشتی هم به من زده و گفت کی به تو گفت به آقای مخدومی بگویی من برادر شهیدم ومرا به خط نبرد. و مرا مجبور کرد که باز نزد آقای مخدومی رفته وخواهش کنم اورا هم ببرد. من هم رفتم و او اجازه یافت به عملیات بیاید. صبح که به عملیات رفتیم عبدالحسین را کمکی بی سیم چی گذاشتند.توی شملچه جایی بود که درگیری خیلی شدید شده بود و بچه ها هر کار می کردند نمیتوانستند خط را بشکنند آنجا خاکریز ال شکلی بود که عراقیها پشت خاکریز را میزدند.ما هم به اتفاق چندتا از بچه ها جلو رفتیم اما دیدیم هر چه تلاش می کنیم نمیتوانیم خط را بگیریم . بیست دقیقه ای شد که دیدم عبدالحسین کنار من آمده و گفت بگذار من کمکی تو باشم وبه تو  کمک کنم. من گفتم نه تو بلند شو  وبه عقب برو چون نمی خواستم اودرمنطقه خطر باشد و طوری شود. هر چه اصرار کردم نرفت و آخر کار شروع به التماس نمود گفتم نه تو برو من هم بر میگردم .بالاخره راضی شدکه برگردد و بعد از او من هم به او بپیوندم تقریبا نیم ساعتی بعد ازرفتن عبدالحسین  من دیدم دیگر نمی شود مقاومت کرد من با حاج منصور معاون گردان بودیم که اسلحه نداشتیم چون من بیسیم چی بودم تصمیم داشتیم که به عقب گردان نزد بچه ها برگشته و به هر صورت شد دوباره به مقاومت بپردازیم. دراین مدت عبدالحسین نزدآقای مخدومی رفته بود که بچه ها را جمع آوری کرده و به کمک ما بیاید. عبدالحسین بود با شهیدزاهدی وشهید قدیر سعادت با دوتا از بچه های دیگر که حرکت می کنند به طرف ما تا به کمکمان بیایند وبا دشمن مبارزه کنیم وقتی که ما به عقب بر میگشتیم پنج جنازه به ردیف دیدیم به سنگرها که رسیدیم که عبدالحسین با قدیر و زاهدی و دوتای دیگربه کمک شما امده اند آنها را ندیده ایدگفتیم نه ما فقط پنج جنازه دیدیم گفتند برگردید آنها را نگاه کنید شاید بچه ها باشند . وقتی برگشته و جنازه ها را نگاه کردیم دیدیم بله عبدالحسین وبقیه بچه هاهستند که تیر خورده و به زمین افتاده اند. فکر کنم خمپاره جلوی آنها خورده وهمگی شهید شده بودند. اوآن قدر به جنگ علاقه داشت که وقتی به عقب خط رسیده بود بلافاصله با بچه ها برگشته بود که به ماکمک کند وبین راه به شهادت رسیده بود. والسلام علیکم ورحمت  الله برکاته

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 17 دی 1389 :: توسط : خادم الشهداء
درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ: خادم الشهداء
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو