تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك - شهید محمد کاظم عرب نژاد فرزند مختار
 
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك
 
 

                                       

 

شهید محمد کاظم عرب نژاد فرزند مختار در سال 1343 در شهر خانوك به دنیا آمد وهمچنین در سال 27/4/1361در منطقه كوشك در عملیات رمضان به درجه رفیع شهادت نائل آمد

 

مصاحبه با مادر شهید

من زهرا مهدوی مادر شهیدان محمد کاظم عبدالحسین عرب نژاد هستم همین خانوک، 9 فرزند داشتم که دوتا ازآنها شهید شده اند و الان هفت تادارم. محمد کاظم پسر بزرگم بودکه اول هم اوشهید شد. اوخیلی به جبهه علاقه داشت آن را اوایل که به جبهه می رفت یکدفعه آمده بود مرخصی، دیدم گوشش ورم کرده ومی خواست به دکتر برود ماه شعبان بود من به اوگفتم ورم گوشت جای خود دارد به دکتر میروی اما ماه آینده رمضان است با روزه هایت چکار می کنی گفت صدهزارانی توی ماه مبارک جبهه می روند هر تعدادی از روزه هایشان قضا می شود من اگر برگشتم خودم روزه های قضا را می گیرم واگر برنگشتم شما آن ها را بگیرید. گفتم ان شاءالله موفق باشی بعد او خداحافظی کرد و رفت روز بیست وسوم ماه رمضان بود که خبر شهادت اورا برایمان آوردند. و این طور که گفته اندآنجا بی سیمچی بوده و همین طور که بیسیم توی دستش بوده به شهادت رسیده.البته تا چندسال جسدش را نیاوردند ماهم به مدت سه سال برایش مراسم نگرفتیم و میگفتیم شاید هنوز زنده باشد بعد از سه سال اطلاع دادند برای رزمندگانی که درحمله رمضان شهید شده اند مراسم بگیرید و ما هم برایش مراسم گرفته و سنگ قبر برایش گذاشتیم تا اینکه سال گذشته مقداری استخوان آورده وگفتند مال محمدکاظم است است وما آنها را دفن کردیم.وقتی که برای اولین بار به جبهه رفت پانزده یا شانزده سالش بود. یکدفعه با برادرش حاج مصطفی رفته بودندو به سلامت برگشتند. ما تصمیم گرفتیم آنها را برای ادامه تحصیل به کرمان بفرستیم وآنها رادرمدرسه ای ثبت نام کردیم مدتی تحصیل میکرد که یک روز دیدم خیلی ناراحت است وگفت میخواهم دوباره به جبهه بروم فکر کنم عملیات کربلای سه یا چهار بود که میخواست برود به اوگفتم من حرفی ندارم هر طور خودت میخواهی.گفت به پدرم بگویید برایم استخاره قران بگیرد اتفاقا استخاره هم خوب آمد  ظهر بود که داماد بزرگم عبدالله به خانه مان آمد به او گفتم عبدالله محمدکاظم میخواهد به جبهه برود گفت خب او حالا دیگه خودش بزرگ است وصلاح خودش را می داند. عبدالله هم برایش استخاره قران گرفت باز خوب آمد محمدکاظم از خوشحالی چون گل شکفت وهمانطور با خوشحالی وسایلش را اماده کرده و روز بعد رفت مدتی بعد از او هم دامادم عبدالله رفت وهمین دفعه عبدالله شهید شد. و چند روزی بعد هم پسرخاله محمد کاظم پسر حاج علی اکبر شهید شد محمدکاظم برای مراسم پسرخاله اش آمد ودوباره رفت.

ازآنجا چند نامه برای خواهرش نوشت وگفته بود که تو باید در شهادت عبدالله همسرت صبور باشی و زینب وار زندگی کنی وهرگز بی طاقتی نکنی آخرین دفعه ای که میخواست برود من به اوگفتم سعی کن برای اسلام کارکنی وهدفت خدمت به اسلام باشد او درنامه هایش به من مینوشت مادر هر وقت یاد این حرف تو می افتم افتخار می کنم که درخدمت اسلام هستم وچنین مادری دارم که بهترین نصیحت را به من کرد.

قبل از او دو دختر داشتم که دختر بزرگم را به عبدالله عرب نژاد دادم وایشان هم شهید شد. عبدالله دو سه بار با محمد کاظم همراه به جبهه رفتند. و وقتی که عبدالله شهید شد به مدت چهل و پنج روز ناپدید شد و بعد از این مدت اول سعید پسرخاله  محمد کاظم را آوردند بعد عبدالله و حمید عرب نژاد و چندتا شهید دیگر آوردند.

محمدکاظم خیلی با صبر وحوصله بود ازهمان بچگی پاک ومومن بود. وقتی مدرسه می رفت کارهایش خیلی مرتب بود ازهمان بچگی همه خصوصیاتش برای جبهه مهیا بود. وقتی هم مسجد جامع کرمان آتش گرفت اوکفن پوش شده بودکه آنجا برودمادربزرگش گفته بود نرو خطر دارد ولی اوازپشت بام فرار کرده و رفته بود. وقتی آمدخانوک میگفت ننه آقا می خواست ازرفتن من جلوگیری کند وبعد جریان مسجدجامع را تعریف کرد.شاید 10 یا 12 سال. مدرسه می رفت. اول انقلاب همین خانوک با چندتا از بچه ها رفته بودند عکس شاه را ازدیوار مسجد بکنند چند نفر دنبالشان کرده بودند ولی گیرشان نینداختند و به خاطر همین کارهای انقلابی در خانه می آمدند و از دستش شکایت میکردند.پدرشان می گفت طوری نمی شود اینها بچه اند. یکدفعه هم به خاطر اینکه محمدکاظم روی دیوار دستشویی نوشته بود مرگ بر شاه از طرف ساواک درخانه آمدند ولی ما طوری موضوع را حل کردیم یک روحانی هم اینجا بود از دلیری محمدکاظم تعجب کرده بود، به آن روحانی هم گفته بودندکه در مسجد نباید سیاسی سخنرانی کنی اوگفته بود من سیاسی نمی گویم بلکه هر چه میدانم میگویم. گفته بودند نباید منبر بروی گفه بود من منبر نمی روم روی صندلی سخنرانی میکنم اوده شب اینجا بود شب دهم قرار بود ساواکی در جلسه آمده و صدایش را به نوار گرفتند. و میخواستند دستگیرش کنند واو خبر دار شده وشب نهم روضه اش را ختم کرده و رفت .

محمد کاظم تا سال چندم درس خواند.تا سوم راهنمایی و سال اول دبیرستان بودکه رفت جبهه، دبستان را همین خانوک توی مدرسه علوی سپری کرد.از سن شش سالگی وارددبستان سال وتا پایان ابتدایی هر سال قبول شد درسش خوب بود یک دفعه در مدرسه بچه ها فحش داده بودند او خیلی ناراحت شده بود. خانم ابوالحسن و خانم رفیع زاده و خانم تارانی از جمله معلمان دبستان او بودند. دوستانش هم علی عربپور، علیرضااسدی، حسن اسدی، پسرخاله خودم ورضا مهدوی که همگی شهیدشده اند.

راهنمایی را هم درمدرسه شهید علی اسدی خواندوهر سال قبول شد. توی این دوران در مدرسه دعای توسل هم میخواندند. معلمان او یکی آقای جمالیزاده و دیگری خانم نصرت اسدی وتعدادی دیگربودند محمد کاظم اخلاق خیلی خوبی داشت ومهربان بود اگر کسی از او می رنجید خودش خیلی ناراحت می شد، او خیلی کم عصبانی می شد و موقع عصبانیت تند حرف میزد. درخواستهایش را مطرح می کرد و ماهم تا حدتوان برایش مهیا میکردیم او از بین افراد خانواده به دو خواهر بزرگش صدیقه وصغری علاقه زیاد داشت و وقتی که عبدالله شوهر صغری شهید شد.برای اینکه صغری و بچه هایش تنها نباشند او را فرستادیم کرمان تا نزد آنهازندگی کند ودرکنار آن ادامه تحصیل هم بدهد او بچه های صغری را دوست داشت ونمی گذاشت به آنهاسخت بگذرد وقتی که اوشهید شد بچه ها خیلی ناراحت بودند و میگفتند ما آغ دایی مان را میخواهیم. بعدماعبدالحسین را نزد آنها فرستادیم که او هم درس می خواند وهم مواظب بچه ها بود،آرزو داشتم درس بخواند و معلم شده و برای جامعه خدمت کند . خودش به جبهه علاقه داشت به کارهای دینی هم علاقه داشت قران و دعا خواندن او خیلی خوب بود و نهج البلاغه را هم مطالعه میکرد به کارهای ورزشی هم علاقه داشت مادرکارها با او مشورت می کردیم او هم با ما مشورت میکرد با پسرخاله ام حسن اسدی خیلی دوست بود ،او خیلی به قران و خدا علاقه داشت و وقت خود را بیهوده هدر نمیداد در تظاهراتها ونماز جمعه و جماعت شرکت دائم داشت از همان اوایل به مسائل انقلابی ومدرسه علمیه علاقه داشت یکدفعه او را به مدرسه علمیه قم فرستادیم آنجا انشایی بر علیه شاه نوشته بود وحاج مهدی عربپور استاد آنها بود و گفته بود اگر این انشا را ببینند زندانش میکنند او گفته بود هرکار می خواهند بکنند من همانی که می دانستم نوشتم.

خودمان به او کمک می کردیم ولی او همه در کارها به باباش کمک می داد

او تحصیلکرده بود ومصالح خود را می دانست آن وقتها بنی صدر رئیس جمهور بود ما عکس او را به دیوار اتاق زده بودیم محمد کاظم آنرا کند و دورانداخت ما گفتیم امام که اورا قبول کرده گفت نه چیزی که بد شد دیگر بد شده. عبدالله هم مخالف بنی صدر بود .

از خصوصیات دیگر محمد کاظم نگهداری حرفهای سری ومحرمانه بود خیلی حرفها را توی خودش نگه می داشت که نکند ما اینجا حرفی بزنیم و بد شود.یکدفعه با داماد دومم حسین مومنی رفته بودند جبهه ، حسین وقتی آمده بود تعریف میکرد که چکار کردیم و چه شده.من گفتم محمد کاظم تو هم در مورد خودت بگو گفت نه نباید بگوییم.

او بهداشت را خیلی رعایت میکرد وهمه کارش در این زمینه خوب بود به چرخ وموتور علاقه داشت اول با چرخ به مدرسه می رفت بعد موتور گرفت وبا موتور آمد و رفت می کرد .فقط یک دفعه از جبهه تعریف کرد و آن هم گفت یکشب برای شناسایی با موتور پرش به منطقه ای رفتم فردا صبح اصلاباور نمیشدکه شب چگونه از روی کوه رفته ام. یکدفعه هم پیراهنش سوراخ و کثیف بود.من به او گفتم لباسهایت چه شده گفت افتاده توی آب،کلاهم آهنی بود وشهید نشدم وتیر به پشتم خورد من اگر لایق شهید شدن بودم تیر به نقطه ای میخورد که شهید شوم من لایق شهید شدن نیستم مادر دعا کن که لیاقت شهادت را خدا نصیبم کند.

به باباش کمک می داد و بیشتر وقتها هم کرمان نزد خواهرش می رفت واگر هم موقع درس بود ادامه تحصیل میداد.  من می گفتم بچه های مردم همه می آیند جلوی دوربین تلویزیون چرا شما نمی آیید می گفت ازخودنمایی خوشم نمی آید . یکدفعه هم برادرش مصطفی اسم خود را توی پوتین نوشته بود اومی گفت مصطفی اینکار خودنمایی است و من خوشم نمی آید. وقتی نامه می نوشت تمام قوم وخویشان را یاد میکرد و هر دو روی کاغذ را می نوشت. آنجا چندتا مهر نماز درست کرده بود که با چند تسبیح آنها را آورده بود بعدهاآنها را برای نمایشگاه آثار شهدا دادیم.

می گفت مادر مرا حلال کن.در یکی از نامه هایش دعای فرج را برایم نوشته بود وقتی آمدمرخصی من داشتم آن را از رو می خواندم گفت مادر تو هنوز دعای فرج را حفظ نکردی من گفتم که حافظه ام خوب نیست. در قنوتش خیلی جدی بود، می گفت دعا کنید ما موفق شویم. وقتی برای آخرین دفعه می رفت گفت من با مهدی وحسین عربنژاد به جبهه می روم برایمان دعا کنید.

من گفتم بروید، ان شاءالله به سلامتی طوری کار کنید که خدمت برای اسلام وجامعه ودولت باشد اگر دراین زمینه ها  کاری از دستتان بر می آید بروید. او گفت این بسته به دعای شماست.پس برایمان دعا کنید.یکی از رزمندگان بنام سید علی مهدوی میگفت اگر همه بچه ها مثل بچه های شما کار می کردند ما هیچ وقت شکست نمی خوردیم. خیلی بچه های خوبی هستند یکدفعه هم محمدعلی عرب نژاد گلزار شهدا من نزد او رفته و پرسیدیم که آیا بچه های مرا می بیند؟ گفت بله گفتم اگر نمی توانندکاری انجام دهند آنها را بفرستید بیایند. گفت نه اگر همه واقعا مثل بچه های شماکارمی کردند ما دیگر مشکلی نداشتیم وخیلی از آنها تعریف کرد.

یکی از بچه های خانوکی که پدرش با پدر محمدکاظم همنام بود شهید شده بود و می گفتند پسر حاج مختار شهید شده ما فکر کردیم پسر ماست ولی بعدا معلوم شد که پسر مختار عربپور است ومحمد کاظم ما زخمی شده و در بیمارستان اصفهان بود. پدرش تصمیم داشت به ملاقات او برود که گفتند محمد کاظم خبر داده که خودش می آید وقتی آمد صورتش ورم کرده بود بعد از چند روزی دوباره عازم جبهه شد موقع رفتن همش میگفت مادر ما را دعا کنید.وقتی که شهید شد شب بیست و سوم ماه رمضان بود آنجا بیسیم چی بود همانطور که قبلا گفتم اول از شهادت او مطمئن نبودیم و سه سال بعد از شهادت او به ما اجازه گرفتن مراسم ختم و پرسه برایش رادادند وجسدش را سال 77 آوردند یعنی 15 سال بعد از شهادتش استخوانهای او را آورده و در گلزار شهدا دفن کردیم .

وقتی که اطلاع دادند استخوانهایش را آورند ما رفتیم کرمان و در سردخانه استخوانهایش رادیدیم و اورا ازآنجا به طرف خانوک تشییع کردندتکه هایی از لباسش هم بود که خانوک توی تکیه دوباره اورا دیدیم . قبل ازآوردن استخوانهایش من درخواب دیدم که با قامت رسایی مقابلم ایستاده گفتم تا حالا کجا بودی؟ گفت من تا حالا 21 نامه از شما دیده ام و بعد از دیدن این خواب 21 روز طول کشید که استخوانهایش را آوردند. یکی از خواهرانش خواب دیده که گفته من در مقامی هستم که نمی توانم برای شما نامه بدهم.

خوب آنها چون هدفشان خدا بود ما حرفی نداریم وخودشان به راهشان علاقه و ایمان داشتند.نزد ما امانت بودند وخودشان سعادت داشتند که شهید شدند ما هم راضی هستیم .

هیچ توقعی ندارم وامیدوارم که خداوند همه را به راه راست هدایت فرماید والسلام علیکم ورحمته الله و برکاته .

 

مصاحبه با پدر شهید

بسم الله الرحمن الرحیم

حقیر مختار عرب نژاد پدر شهید محمد کاظم عرب نژاد و عبدالحسین عرب نژاد میباشم. محمدکاظم از همان اول خیلی پشتکار و انقلاب واداشت ودرسنین نوجوانی باطاغوت مبارزه میکرد. بر علیه شاه شعارمینوشت.حتی بعداز تحصیلات راهنمایی ما اورا برای  ادامه در درس علمی به قم فرستادیم. یکدفعه من به مدرسه کرمانیها در قم رفتم. آقای کشمیری مسئول آنها مرا به دفتر برده وگفت شما پدرمحمد کاظم هستید؟ گفتم بله، گفت محمد کاظم انشایی نوشته که خیلی تند است واگر آنرا ببینید برای ما مشکل بوجود می آید. من گفتم اگرممکن است انرا پنهان کنید. فکر کنم آن انشا را بر علیه رژیم شاه نوشته بوده او درمدرسه علمیه بود تا اینکه انقلاب شده وبعد جنگ شد. محمدکاظم تصمیم گرفت به جبهه برود. اول به مدت 45 روز به جبهه رفته وآمد و چند مرحله دیگر هم رفت در یکی از مراحل ترکش خورده بود من به او گفتم بمان تا زخمت خوب شود گفت نه من می خواهم دوباره بروم .اول ماه رمضان بودکه دوباره رفت جبهه، و تا بیست و یکم ماه. مبارک جبهه بود تا اینکه عملیات رمضان شروع شد بعد در همان عملیات او مفقود شد وکسی او را ندید.ما منتظر آمدن او بودیم که بعدا خبر شهادت او را به ما دادند وچند سال بعد از آوردن خبر شهادتش مقداری از لباس و پوتین او را آوردند و ما دفن کردیم.

عبدالحسین هم که کوچکتر از محمد کاظم بود بعد از شهادت او تصمیم گرفت به جبهه برود.

ما به او گفتیم تو بمان وجبهه نرو. گفت نه باید بروم او هم چند مرحله رفت وآمد وهمرزمان او تعریف می کنندکه هر وقت میخواستیم به خط برویم به او می گفتیم تو برادرت شهید شده،بمان وبه خط نیا. اومیگفته نه من هم میآیم .

حتی یک دفعه فرمانده شان به اومیگوید تو نبایدبه خط بیایی او ناراحت شده وبیست و چهار ساعت غذا نخورده تا فرمانده راضی شده او را به خط ببرد. اوهم بعد ازچندمرحله که به جبهه رفت خبرآورد که مفقود شده وهنوز هم که هنوزاست خبری از جنازه او برای ما نیاورده اند فقط صورت قبری برایش بسته ایم.هم محمد کاظم وهم عبدالحسین تاوقتی جبهه بودندبرایمان نامه مینوشتند. درتمام آنها میگفتند ما به دستورامام(ره) آمده ایم وبه رفقای ماهم بگوییدهر کدام توانایی دارند به جبهه آمده واسلام رایاری نمایندو مینوشتند اگر شهیدشدیم شما صبرکنید به خواهران خود توصیه حجاب و صبر زینب گونه میکردند.

 

مصاحبه با برادر شهید

بسم الله الرحمن الرحیم اینجانب مصطفی عرب نژاد برادرشهید عبدالحسنی و محمد کاظم عرب نژاد هستم که شهید محمد کاظم برادر بزرگ من واختلاف سنی اوبا من دو سال بود .برادر دیگرم عبدالحسین که اودوسال از من کوچکتر بود من با برادر بزرگترم بیشترهمبازی بوده و زمان جنگ وانقلاب هم با او بیشتر بودم وخاطراتم از او بیشتر است.اما قبل ازانقلاب درخانوک اعتراضاتی نسبت به رژیم شاه انجام می شد من ومحمدکاظم در مدرسه راهنمایی خانوککه بعداز انقلاب بنام مدرسه شهیدعلی اسدی درس می خواندیم یک دفعه هم درمدرسه به خاطر عدم پرداخت تغذیه به بچه های مدرسه درمقایسه با مدارس دیگر کلیه بچه ها اعتراض کردند وکسانی که بچه ها را تشویق به اعتراض نمودند همین محمدکاظم،عبدالحسین وشهید علیرضا عرب نژاد محمد حیدر و مرحوم سیدحسن مهدی وحقیربودیم که ما توسط  مدیر مدرسه موردضرب وشتم قرار گرفتیم. اما این عمل باعث شد که تغذیه به مدرسه ما هم تعلق گیرد.در فعالیت های مربوط به انقلاب هم ما باهم متحد بودیم اعتراضاتی هم دررابطه با راهپیماییهای دانش آموزی داشتیم چون به ما اجازه نمیدادند در راهپیمایی علیه رژیم شرکت کنیم ما دست به اعتراض دسته جمعی می زدیم. در زمان جنگ هم من با محمدکاظم همراه بودم از اینجا به اتفاق هم اعزام شدیم اولین بار به آبادان اعزام شده و درعملیات حصر آبادان شرکت کردیم که دراین عملیات شهید علیرضا عرب نژاد به درجه رفیع شهادت نائل آمد و نیز جواد زادخوش ومهدی اسدی محمدوهمچنین برادران دیگر خانوکی که با ما همرزم بودند من ومحمد کاظم در سال 60 برای دومین بار با هم به جبهه اعزام شدیم این دفعه به اهواز اعزام شدیم در پنج کیلومتری اهواز خط مقدم ما بود محمد کاظم دراین مرحله از ناحیه صورت و کتف زخمی شده محمد کاظم برای سومین دفعه به تنهایی اعزام شد چون من به خاطر گرفتن روزه های ماه مبارک رمضان خانوک ماندم. ومحمدکاظم درعملیات رمضان در سال 61 شرکت کرده  و به درجه رفیع شهادت نائل آمدم.اما من ازسعادت همراهی او محروم ماندم برادر دیگرم عبدالحسین که دو سال از من کوچکتر بود ومن خاطرات شیرینی از او بیاد دارم.او به خاطر سن کمش دراواخر جنگ اعزام شد و ما در عملیات  کربلای پنج با هم بودیم. او درعملیات بیت المقدس هفت هم شرکت کرددر همین عملیات به درجه رفیع شهادت نائل آمدم .

درمورد خصوصیت اخلاقی دوبرادرم همانندشهدای دیگر از همان اول مشخص بودکه از ما بهترند که خداوند شهادت را نصیب آنها کرد.اخلاق اسلامی آنها فرمانبری واطاعت از پدر ومادر هر دوی آنها ازمن بهتر بودند.

دررابطه بامسائل دینی و سیاسی محمد کاظم خیلی فعالیت داشت مثلا دعاهای کمیل وتوسل قبل و بعد ازانقلاب هردوی آن فعال بودند. من موقع شهادت هیچ کدام ازآنها کنارشان نبودم واز آنجاییکه هردو مفقودالاثر بودند مراسم تشییع برایشان نداشتیم. ولی بعدها مقداری از لباس واستخوانهای برادر بزرگم محمد کاظم را آوردند که مراسم با شکوهی برای تشییع آنها انجام ودر گلزارشهدای خانوک دفن شدند. ولی از برادرکوچکم عبدالحسین هیچ اثری پیدا نشده .

در رابطه با دیدگاه آنها نسبت به جنگ، هر دوی آنها مطیع امر رهبر در این رابطه بودند ونیز در رابطه با پایداری درادامه جنگ اعتقاد داشتند وبر همین عقیده هم استوار بودند تا به شهادت رسیدند.

پیام حقیر که اول به مسئولین است که واقعا ادامه دهنده راه شهدا و امام (ره) عزیزمان باشند ودر عمل ثابت کنند و تنها به شعار اکتفا نکنند. و این انقلاب که باخون شهدا پیروز وآبیاری شد که الان بیست سال از پیروزی انقلاب و ده سال هم از پایان جنگ می گذرد وامام (ره) زحمات زیادی برای کشور کشیده اند و باید از اهداف آنها پاسداری کنند. وعملکردشان برای رفاه قشر محروم جامعه بیش از پیش باشد.

به حرفهایی که می زنند پایبند بوده و به محرومان رسیدگی بیشتری شود والسلام علیکم ورحمه الله برکاته

 

مصاحبه با همرزم شهید

بسم الله الرحمن الرحیم

من  محمدعلی عرب نژاد همرزم شهید محمدکاظم عرب نژادهستم ازآنجایی که من و محمدکاظم از لحاظ سنی به هم نزدیک بودیم و ایشان فکر کنم متولد 43 و من متولد 44 بودم و نیز هم محله ای وقوم و خویش هم بودیم همدیگر را خوب می شناختیم او خیلی دلیروشجاع ونترس بود. اوبا همسایه ها ودوستان خیلی خوببود در ضمن خیلی هم به فکر خانواده اش مخصوصا حاج آقا پدرش بود که خیلی به او کمک میکرد. مثلا بعد از بازی وکارهای خصوصی خودمان بلافاصله به کمک حاج آق می شتافت و این بارزترین خصوصیت اوبود ما اولین مرتبه در عملیات آبادان با هم به جبهه رفتیم و از خانوک تقریبا پنجاه وهفت هشت نفر و شاید شصت نفر بودیم که اعزام شدیم خدا رحمت کندمحمد کاظم بود شهید جواد زاد خوش بود و خیلی ها دیگر. اولا که اینجا ما را نمی بردندو میگفتند بچه اید البته محمدکاظم از ما قوی هیکل تر بود به هر حال ما یک هفته ای در پادگان قدس آموزش دیدیم.بعد برای آبادان اعزام شدیم آنجا آقای فیاض میخواست بچه ها  را امتحان کند،رو به ما گفت از آنجاییکه شما خیلی آموزش ندیده اید باید مین خنثی کنید هر کس که میخواهدجدا شود مشکلی نیست کسانی که نمی توانند مین خنثی کنند پشت جبهه یا جاهای دیگر مسئولیتهای دیگری به  آنها می دهیم من بودم ، جواد زادخوش ،محمد کاظم و مصطفی برادراو و نیز حاج حسین زاد خوش پدر شهید جواد زادخوش که ما ماندیم وباورمان شده بود که حتما باید روی مین برویم واز آقای فیاض پرسیدیم که چگونه مین را خنثی کنیم .بعدآقای فیاض گفت وصیت نامه های خود را هم بنویسید دراین مرحله تعدادی جدا شدند ولی محمد کاظم وبقیه خانوکیها که نام بردم جدا نشدند وبرای مین خنثی کردن ماندند. بعدا آقای فیاض گفت که من شوخی کرده قصدم امتحان شما بودبعدما را به جزیره مینو اعزام کردند  که اول عملیات آبادان را انجام دادیم بعدبه مدت دو ماه و نیم به جزیره مینو رفتیم. آنجا هر دوهفته یکبار به خط مقدم رفته ونگهبانی میدادیم بعدبه قرارگاه برگشته واستراحت میکردیم از خصوصیات اخلاقی آن زمان محمد کاظم بارزترشدن شجاعت ونترسی ورک گویی وهمچنین روخندانی او . و شهدا از لحاظ خوبی همه به یک نقطه و حدی می رسند که لیاقت شهادت را پیدا می کنند. یعنی همین شجاعت مردمداری، خوش خلقی و سایر خصوصیات خوب اخلاقی آنها بارز می شود وبه اوج میرسد و بعدخداوند مقام شهادت را به آنها عطا میفرماید. والسلام علیکم ورحمته الله وبرکاته

 

مصاحبه با همرزم شهید

بسم الله الرحمن الرحیم 

من حسین جوکار هستم که در جبهه های جنوب با محمد کاظم عرب نژاد همراه بودم و خیلی اوقات کنار من وبقیه رزمنده ها می نشست رساله امام(ره) را باز کرده وبرایمان مسئله میخواند با بچه ها شوخی میکرد خیلی خوش اخلاق بود بچه ها را راهنمایی میکرد و کلا آدم  خوبی بود.

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 17 دی 1389 :: توسط : خادم الشهداء
درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ: خادم الشهداء
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو