تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك - شهید رضا مهدوی از زبان پدر و مادر
 
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك
 
 

پدر شهید

ضمن معرفی خودتان بفرمایید چه نسبتی با شهید دارید؟

به نام خدا ، من محمد مهدوی پدر شهید رضا مهدوی هستم، 72 سال سن دارم، همین خانوک به دنیا آمدم و مکتب رفته ام به اندازه ی دعا و قرآن خواندن سواد دارم، و شغلم نجاری است. شهید بچه چهارمم بود. کلاً 10 بچه داشتم، الان 9 تا دارم. رضا همین خانوک به دنیا آمد و شغل من آن روزها در ذوب آهن نجاری بود، آن روزها زندگی سخت می گذشت .

 در مورد امکانات رفاهی آن روزها بگویید؟

آب و برق درست نبودند.

در مورد موقعیت مذهبی خانواده هاتان در آن موقع بگویید؟ خانواده ی ما از همان اول مذهبی بودند، من خودم مداح اهل بیت هستم، من از ده سالگی در خانه ی امام حسین نوکری می کنم، من خودم تعزیه خوان هستم و رضا هم تعزیه خوان بود.

 آیا خاطره یا اتفاق خاصی در مورد تولد رضا بیاد دارید؟

چیزی به خاطر ندارم، ولی هر چه بگویم رضا بچه ی باهوش و خوبی بود و از نظر فعالیت هم خیلی فعال بود.

 از زمانی که رضا به دنیا آمد تا زمان شهادت آیا محل زندگیتان عوض شد؟

 نه، من همین جا بودم، محل زندگی را عوض نکردیم،

 در مورد زمان کودکیشان اگر صحبت خاصی دارید بگویید؟

خیلی بچه ی شیرینی بود، فعال و مؤدب بود. من حتی یک تو به او نگفتم چون خیلی مؤدب بود. اگر رضا کار خطایی انجام می داد شما چه کار می کردید؟

 اصلاً رضا پسری نبود که خطایی انجام دهد، خیلی با معرفت بود.

اگر چیزی می خواست چگونه مطرح می کرد؟

خوب مثلاً می گفت من فلان چیز را احتیاج دارم، اگر برایتان امکان دارد تهیه کنید. ما هم اگر برایمان ممکن بود تهیه می کردیم.

 رضا به کدام یک از افراد خانواده علاقه ی بیشتری داشت؟

اون به همه علاقه داشت، هم به مادرش و همه او را دوست داشتند.

 وقتی که بچه بود شما آرزویتان در مورد آینده ی او چه بود؟

خوب مثل بقیه ی پدر و مارد های دیگر آرزو داشتیم که بچه های خوبی باشند، آرزوداشتم بچه هایم همه نوکر امام حسین باشند

. در مورد تحصیلاتش بگویید؟

 تحصیلاتش را در همین خانوک شروع کرد و تا اول راهنمایی ادامه داد، بعد گفت من می خواهم ترک تحصیل کنم، و دنبال کاری بروم، هر چه گفتم درس بخوان، گفت بابا تو هیچ کس را نداری که مرا بفرستی تحصیلاتم را ادامه بدهم، کاری پیدا می کنم بعد خودم می روم، دنبال درسم و چون من در ذوب آهن اسلام آباد کار می کردم رضا همین خانوک رفت در مغازه ی نجاری و نجاری یاد گرفت. اتفاقاً پیشرفت خوبی هم داشت.

آیا علاقه به درس خواندن داشت؟

بله ، درس خوان بود و معلم هایش از دستش راضی بودند، هفت ساله بود که رفت مدرسه، ترک تحصیل هم نکرد، بعد هم گفت می خواهم شغل یاد بگیرم و درسم را هم متفرقه بخوانم، رضا رفت وظیفه و برگشت بعد یک دفعه که می خواست برود مادرش به من گفت خبر داری رضا جبهه ای شده، من گفتم رضا برادرانت جبهه هستند، تو بمان ، بعد رضا به من گفت پدر جان تو که سواد داری و باید جلوی مادرم را بگیری، من چه اینجا باشم چه آنجا هر اتفاقی قرار باشد، بیفتد می افتد، هر چه سرنوشتم باشد، پیش می آید چه اینجا باشم چه جبهه خواهش می کنم مانع من نشو و چنان مرا قانع کرد که من دیگر نتوانستم چیزی بگویم، بعد من به مادرش گفتم مانعش نشو،

 آیا رضا سربازی هم رفت؟ نه، 16 ساله بود که رفتند،

 نام دوستانش را به یاد دارید؟

باقر، حسین مهدوی پسرهای خواهرم، دوستان زیادی داشت که من الان نامشان را یادم است.

 رضا چند ساله بود که علاقمند شد به جبهه؟

 رضا از همان اولی که جنگ شروع شد علاقمند به جبهه بود، و بالاخره یک کاری کرد که سرپرستانی که ابتدا قبول نمی کردند او برود جبهه قانع شدند و قبولش کردند، رضا تاریخ شناسنامه اش را عوض کرده بود و ازش پرسیده بودند که قدت را چه می کنی؟ گفته بود کفش پاشنه بلند می پوشم، بلند شود.

 آیا فرق رضا با بقیه چه بود؟

 ایمانش کامل تر بود، علاقه اش به اسلام بیشتر بود،

 آیا او علاقه مند به انقلاب بود قبل از انقلاب؟ بله اگر علاقه مند انقلابی نبود شهید نمی شد، او در تمام تظاهرات شرکت می کرد،

رضا چگونه با تفکر امام آشنا شد؟ او سواد داشت و اعلامیه ها را می خواند،

 در مورد فعالیت های انقلابی دوستانش چه کسانی بودند؟ یکی علی اسدی، که آزاده است و برگشته خانه و زندگی دارد، یکی محمد اسدی هم همراه با او شهید شد و دو برادر شهید عبدالرضا و حسن اسدی و همچنین حبیب اسدی که آزاده است. جواد زاد خوش که شهید شده، باقر پسر خواهرم که الان هست، و دو سه شب قبل از شهادتش با پسر عمه اش باقر خوابیده بودند و رضا شب خوابی می بیند ، نصف شب بلند می شود و برای باقر تعریف می کند که در خواب دیده عده ای اسب سوار از جلویش عبور می کنند، او جلوی اولی و دومی را می گیرد، آنها نمی ایستند، جلوی سومی را می گیرد او می ایستد و رضا از او می خواهد که او را با خودش ببرد و آن اسب سوار قبول می کند، بازویش را می گیرد و او را می کشد پشت ترک اسبش و او را می برد، بعد بیدار می شود و خوابش را برای باقر تعریف می کند و باقر به او می گوید خوابت را برای کسی تعریف نکنی، رضا هم می گوید من همین روزها شهید می شوم، چون کسی که من را با خودش برد امام حسین است  و من شهید می شوم، و دو سه روز بعدش هم شهید می شود.

 خبر شهادتش را چگونه شنیدید؟ من سرکار بودم، بعد از کار آمدم کنار کیوسک و منتظر اتوبوس بودم تا از اسلام آباد به خانوک بیایم که حاج اکبر عرب پور که الان مرحوم شده، ماشین داشت و ظاهراً ماشینش خراب شده بود، به من گفت بیا ماشین را هول بده، من آن را هول دادم، بلافاصله روشن شد، حاج اکبر گفت حتماً ماشینم متنظر تو بوده، بعد سوار شدم و با هم داشتیم به طرف خانوک می آمدیم که ایشان به من گفت یکی دو تا شهید هم برای شهرستان زرند اورده اند، من گفتم رضا ما هم جبهه بوده، آیا خبری از او نیست؟ وقتی به خانوک رسیدیم، گفت بیا برویم خانه ی ما، من گفتم نه ما در بچه هایم اتفاقاً مریض بودند و از بیمارستان آورده بودندش می خواهم به خانه بروم، او اصرار کرد و مرا به خانه ی خودش برد، من نشسته بودم که سه نفر آمدند و رنگشان زرد بود، من موضوع را کمی متوجه شدم، گفتم حتماً پسرم شهید شده می خواهم بروم، آنها خواستند جلویم را بگیرند ولی من بلند شدم، در راه سیدعلی مهدوی (نقیب) پسر  خاله ام را دیدم که گفت بیا برویم خانه ی ما گفتم نه رضا شهید شده و کسی به من چیزی نمی گوید، او گفت نه کی می گوید، آمدم در خانه دیدم پسرم ا یستاده و رنگش رفته، گفتم بابا چی شده، رضا طوریش شده، این را که گفتم پسرم  اشکش درآمد، بعضی می خواستند به مادرش چیزی نگویند تا به خاک سپرده شود، ولی من موافقت نکردم، گفتم مگر می شود مادری تا قیامت بسوزد و روی فرزندش را نبیند، بعد از مهیا شدن قبر به خانه آمدم ودیدم یک زنی که اسمش حاج خاتون بود، پیش همسرم آمده، من آمدم و نشستم و گفتم حاج خاتون آیا امانتی را که خدا بر کسی داده بخواهد بگیرد ایرادی دارد؟ حاج خاتون گفت نه، چه ایرادی دارد؟ این را که گفتم همسرم ملتفت شد و گفت آیا رضا شهید شده، من گفتم نه کی گفته، همسرم گفت من خودم دیشب دیدم که شهید شده، من هم گفتم خوب شهید شده، اگر می خواهی گریه کنی، خوب مانند گریه کردن بر امام حسین گریه کن .گریه کردن برای شهدا خوب است ولی اگر بخواهی خیلی خودت را اذیت کنی چون مریض هم هستی معصیت دارد، بعد تشییع جنازه هم به خوبی انجام شد و بعد آقای شوشتری امام جعمه ی زرند وقتی که رفتیم زرند خیلی به من احترام گذاشتند و گفتند پسرتان را من بهتر از شما می شناسم که چگونه کسی بود و بعد آمد خانوک و نماز خواند و تشییع جنازه را شرکت کرد و هم سخنرانی کرد و هم مصیبت خواند، ایام عاشورا هم بود.

 آیا در مورد نحوه ی شهادتش چیزی می دانید؟

 همرزمانش می گویند که شب عملیات خیلی روحیه اش خوب بوده و وقتی که کمپوت و بعضی خوردنی های دیگر را می آوردند، رضا نمی خورد و می گوید من امشب می خواهم سبک باشم و کلاه آهنی و چپی اش را هم برمی دارد و می گوید من می خواهم سبک باشم، سرپرست و بعضی دوستانش می گویند رضا امشب شهید می شود و وقتی هم که عملیات شروع می شود و دوستانش قرار بوده عقب نشینی کنند و بالای جنازه اش می روند و می بینند که رضا است همان موقع او را با خود می آورند، اما بقیه ی شهدای آن عملیات را بعد از یک هفته می روند برمی دارند، تیر به قلب رضا خورده بود و رنگش هم مثل گل بود. خانوک هم دفن شده و تشییع جنازه اش چون در ایام عاشورا بود رفیقهایش جمع  شدند و دسته ی سینه زنی راه انداختیم و خیلی با شکوه شده بود.

 آیا در مورد شهادتش خوابی چیزی دیده بودید؟ خواب که دیدم ولی من ایام روز قبل آوردن جنازه اش من خیلی گرفته و نگران بودم، اصلاً حالم طور دیگری بود.

رضا چه تأثیری روی خانواده تان گذاشت؟

 تأثیر که خیلی داشت بقیه ی بچه ها با ایمان تر شدند و خانواده مان مذهبی بودند، ولی خوب رضا هم تأثیر گذاشن.

 آیا ر ضا تا وقتی جبهه بودند نامه برایتان می نوشتند؟ بله می نوشتند،

 آیا دوستانش در مورد اخلاقش در جبهه به شما چیزی گفته اند؟ هر کس که با رضا دوست بوده همه خیلی تعریفش می کردند.

در مورد آداب غذا و پوشاک و بهداشتش بگویید؟ از این لحاظ خیلی خیلی خوب بود.

آیا در کارهای خیریه هم شرکت می کرد؟ بله اگر می خواستند چادر تکیه را بالا ببرند کمک می داد و در تمام برنامه های مذهبی شرکت می کرد.

 در مورد شخصیت های علمی و سیاسی به کی بیشتر علاقه داشت؟ خیلی  علاقه به امام داشت.

 آیا در مورد آرزوهایش چیزی می دانید؟ نه خیر، به ما چیزی نمی گفتند،

آیا در مورد ازدواج فکر می کردند؟ نه ، هنوز به ازدواج فکر نکرده بود.

آیا صحبت خاصی دارید؟ خیر،

 توقع شما به عنوان یک پدر شهید از مرد چیست؟ توقع ما از مردم این است که این انقلاب را حفظ کنند و خون شهدا را پایمال نکنند

از مسئولین کشور چه توقعی دارید؟ مسئولین هم وظیفه خودشان را به خوبی انجام دهند و بدانند که این همه خون که ریخته شده، نباید پایمال شود.

مادر شهید

ضمن معرفی خودتان بفرمایید چه نسبتی با شهید دارید؟

به نام خدا من طوبی عرب نژاد مادر شهید رضا مهدوی هستم.

شصت سال سن دارم و سواد اصلاً ندارم، شغلم قالی بافی است ، ده تا بچه داشتم شهید بچه ی چهارمم بود، قبل از تولد شهید هم قالی می بافتم، امکانات زندگی مان آن روزها خوب بود. بعد از تولد رضا هم بهتر شد، رضا اصلاً خوابیدن، نشستن و تمام کارهایش از بقیه ی بچه ها جدا بود. او به روضه علاقه ی زیادی داشت. وقتی هم که گفت نمی خواهد برود مدرسه، رفت سرکار و دنبال کار، پولی که گیر می آورد در راه بد تمامش نمی کرد. آن را می آورد خانه و مثلاً می گفت می خواهم برایت پیراهن بخرم، من می گفتم من نمی خواهم فرزند بزرگم این کار را نمی کند، گفت تو مادر منی و دستش را می کشید روی سرم.

رضا در خانه به چه کسی علاقه داشت؟ به همه علاقه داشت، رضا ستاره ی شیرینی داشت و هر چیزی که احتیاج داشت زود تهیه می شد.

 اگر رضا کار خطایی انجام می داد چه می کردید؟ اصلاً تو خط کار خطا نبود.

 در مورد کودکیش هر چه به یاد دارید بگویید؟ قدیم ها مادربزرگش اینجا پیش ما بودند و نخ می تابیدند، رضا می آمد و کنار تشک می انداخت و می خوابید ، مادربزرگش به من گفت این بچه یک مقامی پیدا می کند، اصلاً خوابیدنش با بقیه فرق می کند.

آروزی شما در مورد آینده ی رضا چه بود؟ آرزویم این بود که بزرگ شود، زندگی برای خودش درست کند، به ما رسیدگی کند، وقتی می خواست برود من همچین رضایی نبودم ولی اون دیگر رفت. بعد از مدتی من مریض شدم و به بیمارستان رفتم، آنجا کسی نبود، بعد از عمل جراحی به من خون کمک بدهد از جبهه برایم خون آوردند، در همان بیمارستان خواب دیدم که یک تابوت و عکس هایی ریختند روی سرم، بیدار شدم، هم اتاقی ام گفت آیا خوابی دیده ای، گفتم نه و برایش تعریف نکردم، وقتی مرا به خانه آوردند، دوباره همان خواب را دیدم و بعدازظهر همان روز مادرم آمد و گفت آیا چیزی می خواهی بخوری، من هم گفتم نه، مرا به خانوک ببرید و چون آنجا در خانه ی پسرم بود. و نه جرات داشتم به کسی بگویم این طور خوابی دیدم و نه چیز دیگری، آمدم خانوک و به پسرم گفتم برو قدری گوشت بگیر ، همین که به صورتش نگاه کردم دیدم رنگش عین یک مرده است، گفتم چی شده، آیا رضا شهید شده، گفت نه ، بعد مادرم آمد، او هم همین طور بود، مادرم اینها رفته بودند دنبال نانوایی برای مراسم تشییع جنازه و بعدش هم شوهرم آمد و گفت اگر امانتی را به خدا داده باشی آیا گریه می کنی؟ من هم گفتم من این خبر را خیلی وقت است دارم. بعد رضا را آوردند در خانه و من او را دیدم چون نمی توانستم حرکت کنم، رضا موقع شهادت 16 ساله بود و خودش دست برده بود تو شناسنامه اش و آن را زیاد کرده بود. او از جبهه برایمان نامه می نوشت، و در یکی از نامه هایش نوشته بود که دوستانم اینجا می سوزند و شهید می شوند ولی به مادر چیزی نگویید من هم شهید می شوم، بین او بقیه ی بچه هایم فرق زیادی بود، از هر لحاظ با بقیه ی بچه ها فرق داشت.

پیش از این که رضا برود جبهه چه توصیه ای به شما کرد؟ هر شهیدی را که به خانوک می آوردند، او می گفت ببینید چقدر خوب است، کیف می کنیم، من گفتم رضا اینجوری نگو، می گفت نه خیلی خوب است، هر وقت هم که می آمد خاک بستان را می آورد و با پسر همسایه مان مهر نماز درست می کرد.

آیا دوستان جبهه اش را می شناسید؟ بله ، شهیدان محمد کاظم و عبدالحسین عرب نژاد، حسن و عبدالرضا اسدی، اصغر اسدی، و یکی از بچه های رفسنجان که نامش را یادم نیست.

شما چه آرزویی در مورد آینده ی او داشتید؟ آرزوی خوبی داشتم، او می توانست زندگیمان را بچرخاند ، از همه ی بچه هایم زرنگ تر بود، می توانست به ما کمک کند،

 آیا تا وقتی درس می خواند کار هم می کرد؟ بله توی خانه فرش ها را می شست یا کار دیگری می کرد.

اداب پوشاک و خوراک و بهداشت او چگونه بود؟ خیلی خوب، از هر لحاظ درست رعایت می کرد و بعد می رفت سرکار و یک دفعه در را رنگ زده بود ودستش پوست پوست شده بود من دستش را بوسیدم، و گفتم می دانی این دست ها می روند توی بهشت، گفت انشاءا...، و دستش را کشید روی سرم.

 اگر چیزی را امانت به او می دادید نگه می داشت؟ بله مرتب.

 رفتار رضا با بزرگترها چگونه بود؟ به بزرگترها احترام می گذاشت به کوچکترها هم همین طور،

آیا به قرآن و اهل بیت هم علاقه داشت؟ بله، خیلی

آیا در مورد ازدواج حرفی زده بود؟ نه، او فقط می گفت، وقتی شهید شدیم حوری بهشتی داریم. 

رضا در خانه حرفش را بیشتر به چه کسی می گفت؟ به خودم بیشتر می گفت

رضا از نظر مالی تا چه سنی از شما کمک می گرفت؟ اون سرکار بود و چون علاقه ی زیادی به کار داشت ما دنبال گرفتن وامی بودیم تا برایش مغازه ی نجاری مستقلی باز کنیم.

آیا می دانید چگونه شد که رضا به جبهه علاقمند شد؟

وقتی شهیدان را می آوردند و یا گروگان ها پیام می دادند رضا سرش داغ می شد و می گفت من هم باید بروم، می گفت من می روم ، تابوت که می توانم درست کنم، من خنده ام می گرفت و می گفتم نگاه کن بچه ی اینقدری چه حرفهایی می زند.

آیا در مورد جبهه به شما یا برادران بزرگترش توصیه ای می کردند؟ به برادرانش توصیه می کرد اگر به مرخصی آمدند از جبهه اینجا چکار می کردند؟ گفتم که با پسر همسایه مهر نماز درست می کرد و یادگاری در خانه گذاشت به زن برادرش و مادر بزرگش هم یک مهر یادگاری داد.

آیا قبل از شهادت مجروح هم شد که به بیمارستان برود؟ نه خیر

آیا در مورد نحوه ی شهادتش به شما چیزی گفته اند؟ نه چون من مریض بودم، کسی به من چیزی نمی گفت

آیا یادتان هست آخرین باری که رفتند جبهه حرفهایش چه بود؟ به من چیزی نگفت، چون من گفتم نرو، بدون خداحافظی رفت.

از آنجا که نامه می داد می نوشت که مادر مرا ببخش که بدون خداحافظی رفته ام.

در مورد شهادت آیا الهامی به خودش شده بود؟ بله در سه شب قبلش خوابی دیده بود و بعد برای پسر عمه اش تعریف کرده بود.

 رضا از بین شخصیت های سیاسی به چه کسی علاقه مند بود؟ به امام خمینی و تمام امامان و پیغمبران .

آیا در مورد فعالیت های انقلابی اش چیزی به یاد دارید؟ سربازی بردارش در زمان شاه بود، برادرش فرار کرد و همین کار او رضا را هم به فعالیت های انقلابی واداشت.

پیام شما به عنوان مادر شهید برای مردم چیست؟ خوب باشند، تمام بچه های ایران خوب باشند، چه توصیه ای برای مسئولان کشور دارید؟ مسئولان هم خوب باشند و به مردم برسند،

 آیا وقتی به یاد رضا می افتید دلتان نمی خواهد او باشد؟ نه او راه خوبی را رفت

 

خواهر شهید

ضمن معرفی خودتان بفرمایید چه نسبتی با شهید دارید؟ به نام خدا، من مریم مهدوی، خواهر شهید رضا مهدوی هستم

 آیا یادتان هست اولین بار کجا جبهه رفتند؟ اولین دفعه یادم نیست ولی آخرین بار مریوان بودند، یادتان هست اخلاقش چگونه بود؟، خیلی خوب بود. او اتاقش جدا بود و هر وقت که من می رفتم به اتاقش می دیدم اصلاً نماز خواندنش خیلی با ما فرق دارد با نهایت تمرکز نماز می خواند، به خانواده های شهدا احترام می گذاشت و در خانه با همه مهربان بود و یک روز که چند شهید آورده بودند، آمد به مادرم گفت ببین آنها یک یا دو پسر داشتند شهید شدند، فرق تو با بقیه چیه تو چندین پسر داری.

اگر می خواست تصمیمی بگیرد با بزرگترها مشورت می کردند؟ بله و ما هم اگر می خواستیم تصمیمی بگیریم با او مشورت می کردیم، او اصلاً از بقیه جدا بود.

آیا در مورد آروزهایش با شما صحبتی کرده بود؟ نه ، آخرین دفعه ای که می خواست برود جبهه، همش آرزویش شهادت بود.

در مورد علاقه اش به جبهه علاقه ی شخصی خودش بود یا نه؟ خودش علاقه داشت، علاقه به شهید شدن داشت. وقتی پسر خاله ام شهید شده بود، رضا همش می گفت چرا من لیاقت نداشته باشم شهید بشوم، و بعد همیشه می گفت زمانی می شود که جنگ تمام می شود و کسانی که جبهه نرفته اند حسرت آن را می خورند.

 آیا نامه هم برایتان می نوشتند؟ بله چندین دفعه برایم نامه نوشتند و چند تا نامه را از من خواسته بود که برای خانواده ام نخوانم و متن نامه اش نشان می داد که او دیگر برنمی گردد و در نامه نوشته بود که ما دعای کمیل و ندبه بخوانیم و برای فرج امام زمان (عج) دعا کنیم و نماز شبمان ترک نشود،

 مواقع مرخصی چه می کردند؟

رضا مقداری از خاک بستان آورده بود به من گفت چون آنجا شهید زیادی داده همه ی بچه ها از خاک آن برمی دارند و مهر نماز درست می کنند و چند مهر هم درست کرده در خانه گذاشت.

آیا شما خوابی در مورد شهادت رضا دیده بودید؟ بله من چند شب قبل از شهادت رضا خواب دیدم که چند درخت سرو کاشته بودند، بعد بابایم آمد و گفت من هم یک درخت کاشته ام، و من فهمیدم که رضا شهید می شود با این که دو برادر بزرگتر هم جبهه بودند ولی من فقط حدس زدم که رضا به شهادت می رسد.





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 1 آذر 1389 :: توسط : خادم الشهداء
درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ: خادم الشهداء
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو