تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك - شهید محمدحسین عرب نژاد فرزند حیدر
 
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك
 
 

                                    

شهید محمدحسین عرب نژاد فرزند حیدر در سال 1328 در شهر حمیدیه به دنیا آمد وهمچنین در سال 7/12/1365در شلمچه در عملیات كربلاس5 به درجه رفیع شهادت نائل آمد

 

مصاحبه با  همسر شهید

او همیشه می گفت این جبهه رفتن من هیچ ارزشی ندارد، چرا که وقتی من می روم، به خاطر حقوق بوده و از طرف جهاد رفته ام. این بار می خواهم چهار ماه مرخصی دارم، به خاطر خدا و برای خدا بروم جبهه و این دفعه ی آخری هم شهید شده بود، در همان چهار ماه مرخصی بود که طلب داشت و به صورت داوطلب رفته بود و تصمیم گرفت 4 ماهی که مرخصی گرفته و بدون اعلام از طرف اداره و به صورت بسیجی برود که همان زمان هم شهید شد.

«آخرین سفارش شهید به خانواده»

آخرین باری که می خواست برود به من گفت هر وقت من می خواهم بروم اولاً که من شهید نمی شوم، اگر هم شهید شدم، پنج دانگ از آن شش دانگ شهادتم مال توست، گفتم چرا تو می روی و شهید می شوی و خونت را می دهی و پنج دانگ مال من و یک دانگ مال تو؟ گفت چون آن لحظه که من شهید می شوم و خونم ریخته می شود، اول خوشبختی من و اول بدبختی توست و از لحظه ای که من می خواهم بروم جبهه و تا می روم شاید دو ثانیه یا دو دقیقه بیشتر طول نمی کشد و از زمانی که ساکم را برمی دارم و از خانه بیرون می روم همین که سوار ماشین شدم دیگر انگار نه انگار خانه دارم یا نه همش دلم اونجاست فقط به امید تو و بچه و کاری هست به تو امیدوارم که تو انجام می دهی بنابراین سهم تو بیشتر از سهم من است.

 

زمانی من خیلی مریض بودم و سقط می کردم، مدت سه ماه بود که من در بیمارستان استراحت مطلق داشتم، روزی بود که دکتر مرا مرخص کرده بودند، بعد از سه ماه قرار بود بروم خانه و خیلی خجالت می کشیدم که بعد از سه ماه خوابیدن كه او حتی غذا در دهان من گذاشته، چه جوری و با چه رویی به خانه بروم و توی صورت او نگاه کنم و دست خالی چه جوری با او روبرو شوم، به محض اینکه آمد، گفت زود باش، زود باش محمدمهدی شبی اصلاً خواب نرفته، الان منتظره رختخواب انداخته و منتظره تا ما برویم و با این کلمه ها آن حالات و خیالات مرا راحت کرد و نگذاشت که من خجالت کشیدن خودم را به او ابراز کنم.

 

 

همیشه و در همه حال از اول زندگی تا شهادت او یار و یاورم بود و از او کمک می خواستم حتی در ازدواج مجددی که بعد از شهادتش می خواستم انجام دهم از او کمک خواستم، و او هم راهم را نشان داد. روزی که با برادرش می خواستم ازدواج کنم شب او را خواب دیدم و نظر او را خواستم، دیدم رفت و چادر کهنه ای آورد و به من گفت این را بپوش، گفتم این که کهنه است، از این داشتم، گفت همین خوب است، بعد پوشید سرم و گفت همین خوب است که همان موقع ازدواج من و برادرش صورت گرفت، چون می دانستم خودش راضی است و خودش خواسته که با او ازدواج کنم.

 

اینجانب به علت کشف حجاب در زمان قدیم تا ششم ابتدایی بیشتر تحصیل نکردم اما بعد از 26 سال تصمیم به ادامه ی تحصیل گرفتم و با وجود مشغله ی کاری بسیار تحصیلات خود را تا پایان مقطع راهنمایی ادامه دادم. در مورد سوابق کاری و فعالیت های اجتماعی باید بگویم که از 6 تا 7 سالگی با پشتیبانی پدر مرحوم وارد مسائل اجتماعی و اقتصادی شدم و فعالیت سیاسی خود را از قبل از پیروزی انقلاب با یاری خداوند و کمک پدر و همسر و برادرانم و همچنین برادران شهید بزرگوار آغاز کردم و سعادت این را داشتم که سرپرستی سه فرزند شهید بزرگوار را که دو دختر و یک پسر می باشند را عهده دار شوم که در اینجا از برادر شهید عرب نژاد که در این رهگذر مرا راهنمایی و کمک نمود تا بتوانم دختران را به مرحله ی ازدواج و پسرم را بزرگ نمایم، تشکر می نمایم.

بعد از شروع جنگ تحمیلی به علت حضور مکرر همسرم در جبهه فعالیت های ایشان که بیشتر در زمینه ی جهاد سازندگی بود، به اینجانب محول گردید و علاوه بر آنها به فعالیت کشاورزی و رسیدگی به امور خانه نیز مشغول بودم. بعد از شهادت آن شهید معزز فعالیت های فرهنگی و تبلیغاتی وسیعی را برای حفظ و نشر آثار شهیدان، برگزاری تشکل های مذهبی و شرکت در مراسم و یادمان ها  انجام دادم که از آن جمله انتخابات ششمین دوره ی ریاست جمهوری سرزمین پاک وحی یعنی مکه معظمه بود و از آنجا که خود را متعهد خدمت به خانواده های معظم شهدا می دانستم، سرپرستی چند فرزند شهید را که ذکر کردم، عهده دار شدم و در حال حاضر با دایر کردن مؤسسه تبلیغاتی فرهنگی علاوه بر ایجاد شغل برای چندین جوان، به گسترش فرهنگ اسلامی نیز می پردازم.

عمل به مسائل مذهبی را سرلوحه ی تمام فعالیت های خود قرار دادم و این را نیز مرهون راهنمایی و ارشاد پدرم و همکاری مشورت با آن شهید گرانقدر می دانم (شهید عرب نژاد).

پسر بزرگم محمدمهدی عرب نژاد مدرک مهندسی الکترونیک را از دانشگاه شاهد تهران کسب نموده و پسر کوچکترم یاسر عرب نژاد دانشجوی کارشناسی کامپیوتر دانشگاه آزاد اسلامی می باشد.

انصافاً بنیاد شهید زحمات زیادی متحمل شده، هم مدارس خوبی در سطح شهر کرمان دایر کرده و هم در کار مددکاری موفق بوده است و تمامی مشکلات روحی و روانی ما را درک کرده و اگر امروز موفقیتی در بنده مشاهده می شود، می توانم بگویم مرهون زحمات این نهاد مقدس است.

بهتر است از پیام پیامبر اکرم (ص) بعد از جنگ با کسانی که در جبهه جنگ بودند، سفارش می کردند که شما قبلاً سرگرم جهاد راه اصغر بوده اید ولی اکنون نوبت جهاد اکبر است. اطرافیان از پیامبر پرسیدند: جهاد اکبر چیست؟ ایشان پاسخ دادند: جهاد اکبر، جهاد با نفس است، اگر از این جهاد سرافراز بیرون آمدید، جهاد اکبر انجام داده اید.

شهید در هفتم اسفند ماه سال 1356 در آخرین عملیات کربلای 5 بر اثر بمباران خط مقدم توسط هواپیمائی ملخی دشمن از ناحیه سر و شکم مجروح و سپس به شهادت رسیدند.

من خیلی کوچکتر از این هستم که به این ملت آگاه و بیدار پیامی بدهم و به عنوان یک خواهر  کوچکتر از جامعه اسلامی بالاخص همه خواهران و برادران و پدران و مادران و همسران و فرزندان شهدا می خواهم، راه شهدا که همان راه امام عزیزمان است را با رهبری رهبر معظم انقلاب و دوستان و یاران امام (ره) ادامه بدهند و از پدرها و مادرها و همسران آنها می خواهم که مشورت با فرزندان را فراموش نکنند و راهنمایی های لازم را در زمینه های مختلف بنمایند.

همان موقع که رفت توی جهاد. به طور کلی ما درست در جهاد زن و شوهر بودیم، ما همکار بودیم، چه قبل از انقلاب، چه بعد از انقلاب، من همه جا پابه پای شهید بودم، یعنی از نظر کار خانه می رفتم یک اتفاقی نیفتد، بارها و بارها شد من سه ماه یا چهار ماه استراحت مطلق داشتم، تمام کارهای خانه را انجام می داد، کارهای بیرون را هم انجام می داد، می آمد ولی خوب موقعی که من حالم خوب بود، دیگر مراقبتی نمی خواستم باز تمام کارها را خودم انجام می دادم. من هیچ وقت گله ای نداشتم، من حتی از وضع مالی اگر داشتم توی روستاها جاهایی می خواست کمک کند از وجه مالی هم در اختیار خودش می گذاشتم، وقت بی وقت آمدنش دیگر جای خودش را داشت.

حدود شش هفت ماهی از جنگ گذشت به دلیل مسئولیتی که در جهاد داشت، هیچکس نمی گذاشت که این برود جبهه، ولی موقعی که دیگر جنگ اوج گرفت، دیگر شهید گوش به حرف کسی نمی داد که نرود جبهه. گفت خیلی زشت است مردم بروند کربلا را بگیرند و من همین طور ببینم  و از روزی هم که رفت جبهه یا توی جهاد، من کوچکترین مخالفتی با ایشان نداشتم. کوچکترین مخالفتی من حتی یک دفعه هم نکردم، یک دفعه فقط تنها مخالفتی کردم دفعه ی آخری که زخمی شده بود، پایش به شدت مجروح بود، ناراحت بود، من می گفتم روز دیگری بمان تا پایت خوب شود، بعد برو، سربار جامعه نشوی، گفتم نمی توانی از خودت دفاع بکنی، ممکن است بیفتد قطع نخاع بشود یا باعث بشود پایش طوری بشود که پایش قطع بشود، بعداً سربار جامعه بشوی، این مخالفت من بعد از هفت سال جنگ شش سال جنگ آن موقع بود که به دلیل همان زخمش.

می توانم بگویم از سال شصت تا شصت و پنج دائم توی خود عملیات جبهه ، پنج سال مداوم می رفت و می آمد، بله می رفت و می آمد.

بچه ها هم طوری بار آمده بودند که دیگر هیچی نمی گفتن. همش احساس مسئولیت می کردند در مقابل این کارها. تا موقعی هم که حاجی جبهه بود من مرتب توی خانه لباس می دوختم برای جبهه، کوتاهی نمی کردم مثلاً این بیسیمی که توی جبهه قسمت مخابرات پوش داشتند اگر خاطرتان باشد، تمام این بیسیم هایی که مال استان کرمان بودند، پوشهایشان را من می دوختم، دیگر لباس مثلاً روز می شد پانزده تا بیست تا تکه لباس را برای جبهه می دوختم. مرتب یا توی مسجد جامع می دادمشان یا خود ماشین می آمد در خانه می گرفت یا اینکه نان مثلاً حالا در همین توانایی حالا همین که در توانایم بود نزدیک های عید که می شد کلمپه نان بربری را که حتماً می پختم، می دادم می بردن ، نان ها را که می بردند آنجا حالا اگرچه همراه شهید نان نبود، موقعی که نان ها می رسید توی مقر آنجا می گفت من نانهایی را که تو می پختی را می شناسم. می گفتم چه جوری، می گفت بگویم کیسه چه جوری بود، کیسه ای که داده بودی مشخص بود. دست کار شما است، حتی من کیسه هایش را خودم می دوختم. از جایی نمی گرفتم. حداقل از مایه مایه خودمان می گذاشتم.

توی آن دوران به هر حال گاه گاه آدم توی دلش می آید که امکان دارد این دفعه برود و دیگر نیاید. حدود سه سال قبل از شهادتش یک خوابی دیدم که در همان جایی که الان دفن است، الان کجا دفن است، الان خانوک دفن است، من خواب دیدم سر قبر برادر شوهرم که حمید عرب نژاد باشد، نشسته بودم، یک گروهی به نمایندگی آقای خامنه ای سرگروهشان بود، هیئت آمدن اینجایی که الان شهید دفن است، آمدن اینجا شروع کردن به فاتحه خواندن، من قبل از قبر برادر شوهرم بلند شدم رفتم جلو آقایون سلام کردم گفتم آقا ببخشید این قبر از کیست که شما دارید اینجا فاتحه می خوانید، گفتند ما تعجب می کنیم که تو این قبر را نمی شناسی، صاحب قبر را نمی شناسی، گفتم الان رادیو تلویزیون اعلام نمی کند اسم نمی برد من هم دو هفته یکبار می آیم خانوک، نیستم، خوب نمی شناسم، باز آنها به من گفتن نه ما تعجب می کنیم که تو چرا این قبر را نمی شناسی، خوب همینجوری دیگر جوابی برای سؤالشان نداشتم، گفتم خوب الان روی عکس را نگاه می کنم، متوجه می شوم، می شناسم، خوب این عکس شهید مال کیست؟ شهید را همه می شناسم خانوکی ها را می شناسم همینجور داشتم روی تابلو را نگاه می کردم، تابلو هم سیار بود و می چرخید، می رفتم می چرخاندم نگاه می کردم می دیدم دارد نور می زند توی صورتم تا محاسن اصلاً نور نداشت، محاسن مرد بود ولی از لب به بالا نور می زد، اصلاً نمی توانستم نگاه کنم، با خودم گفتم این شهید مدرس است، نورانی است، گفتم این شهید مدرس است چون خیلی نورانی است، نمی توانم نگاه کنم بعد همین طور تابلو را گذاشتم ثابت کردم، تابلو را دست گذاشتم روی قبر فاتحه خواندم، فاتحه که خواندم سه تا فاتحه خواندم، این قبر نبشش شکافته شد، بعد آن عکسی که روی قبر بود آمد مهمان من شد، بعد همین طور یک تعدادی آمدند دور و برش، اینها همراه بودند، من چای آوردم، وقتی چای بردم، با خودم گفتم اگر ته چای کمی اضافه باشد من می خورم برای تبرک، یک کم از چای خوردم، بعد آمدم شربت آوردم، شربت توی پارچ بود، لیوان همینطور معمولی بودن، به مجردی که می ریختمشان توی لیوان آینه می شد، بعد موقعی که آینه می شد گفتم اینها هر چی هست یک بزرگواری است، ببین چرا آینه می شود، برای من این سؤال پیش آمد چرا این شربت دارد آینه می شود، بالاخره یک سری توی این کار است. همین جوری توی خواب خلاصه گفتم این شربت که اضافه آمد من آخرین شربت را می خورم به عنوان تبریک، رفتم گفتم شربت ور داشتم سه تا لیوان شربت آوردم، این شربت تا ته خورده شد، چیزی برای من نماند، من خودم یک قطره ای بخورم ، گفتم طوری نیست حالا من می روم از خودش درخواست شفاعتی شفاهی می کنم این طوری بالاخره از خودش با خودش حرف می زنم رفتم جلو نشستم باز دو مرتبه صورتش را نمی توانستم ببینم، خوب صورتش را نمی توانستم بشناسم، کیست؟ فقط می دیدم مثلاً یک مردی است خیلی باعظمت ، خیلی باوقار، آن جوری می دیدمش گفتم آقا من خیلی فلان کردم، گفت که چرا ، گفتم من دکتر مرد زیاد رفتم، خلاصه گفت که اشکالی ندارد، سه بار دستش را تکان داد، گفت دکتر رفتی، گفتم بله، دکتر مرد رفتم، گفت اشکال ندارد، بعد گفت همین باز دوباره مجدداً گفت که بچه می خواهی، گفتم بله، بعد گفت دو تا دختر یک پسر کافی است، گفتم یعنی دوتا دارم بشوند. پنج تا، گفت بله، بعد گفت باشه، گفتم آقا می خواهم پدرشان، پدرم را شفاعت کنی، گفت باشه، اگر من را شفیع قبول داشته باشند، من شفاعت می کنم، گفتم می خاهم بچه هایم  بچه زاده هایم را شفاعت کنی، باز دوباره گفت اگر شفاعت من را قبول داشته باشی، شفاعت می کنم، گفتم قبول دارم، گفت پس شفاعت می کنم، همینطور گفتم باشه، دیگر همینطور بالاخره تو چیز بودیم دیگر از مادرم کسی چیز دیگری هیچی نگفتم، بعدش دیگر بیدار شدم، برای اذان بیدار شدم، گفتم حالا به ایشان بگویم دوباره گفتم حالا خوابشان می پرد، نه نمی گویم، نماز را که خواندم بعد از نماز گفتم من اینجور خوابی دیدم، این چی هست، گفت ببین تو چقدر بی معرفتی، تو همچین گوش داد، خوب را گفت تو بچه هایت و بچه زاده هایت را همه را یاد کردی، من را یاد نکردی، گفتم ببین مادرم را یاد نکردم، گفت من که سوریه هر جا رفتم تو را یاد کردم، الان اسمت را نوشتم که همراه برویم مکه، ان وقت تو من را یاد نکردی، تو خواب من را شفاعت کند، گفتم والله خواب دیده بود، یعنی باشد، گریه کردم گفتم والله خواب بودم، این حرفها دیگر خواب این حرفها سرش نمی شود، که حالا من عقد که نداشتم که یاد نکنم، خوب این گذشت تا روز سوم شهید بود، من می خواستیم تشییع جنازه اش کنیم، یعنی از شنبه به ما خبر دادند، می خواستیم سه شنبه تشییع جنازه اش کنیم، افرادی از فامیل ها آمدند گفتند نبش قبر حاجی را کجا دفن کنیم، گفتم پایین پای حمید، همین طور که گفتم پای پایین پای حمید، یادم آمد وای من سه سال پیش اینجا را خواب دیدم، این جنازه ای که من نمی شناختم این همین جور شوخی نبود، این بود که من نمی شناختم، این خوابی بود که سه سال قبل از شهادتش این خواب را دیدم، بعد به روزش هم نمی دادیم، آن روز گفتیم حالا بگویم می گویند قبله گاه درست کردن آدم دوست دارد دشمن هم دارد، همین جور که نیست.

همیشه می گفت من لیاقت شهادت را ندارم، می گفت شهادت لایق هر کسی نیست که یکیش مثلاً من باشم، من اگر رفتم بیرون یک جوری شدم، حواست باشد نمی خواهم بزرگتر برات تعیین کنم نمی خواهم برنامه ای داشته باشی که حتماً نگاهت به دست کسی باشد ولی بزرگتر هستی تا زمانی که خودت زنده هستی، هیچ گونه حق تصرفی بچه ها دیگران خواهر و برادر من ندارند، پدر و مادر که ندارم مدعی باشند، خانواده ام هم هیچ گونه مدعی نمی توانند باشند و نباید هم باشند ولی اگر خواستی یک کاری بکنی، هر کار خواستی بکنی زیر نظر حاج محمدعلی که همین الان شوهرم است، زیر نظر او مشورت بکن، از هم همین جا مکتوب نمی کنم، مدعی برایت تعیین کنم، مکتوب نمی کنم این را بدان، بعد برای فرزندانم اگر برای خریدی یعنی خرید خانه ای اگر توانت باشد، خانه ای برای یکی بخر، نه ماشین بخر برای یکی ، برای یکی چرخ بخر ، هر چی در وُسعت باشد، بچه ها را طوری تربیت کن که این ها را اولی که تا حالا به حساب خواهر و برادر بودن اگر ده تا بچه هر کدامی دارند همان خواهر برادری هستند که جیب هایشان یکی باشد،؟ تأکیدش روی این بود، بعد هم حواست باشد که اینها از خط شهیدان، از راه شهیدان و از راه امام منحرف نشوند، این ها همیشه می گفتم از کجا من مریضم همیشه مریضی ها مال من هستند آن موقع مشکلاتی که داری می گذاری، روی دوش من، یک سری مشکلات سنگین، تربیت بچه ها را به این شکل به من واگذار نکن، گفت می شناسمت کیستی، روی شناختی که دارم این حرف را می زنم، بچه ها را با قبرستان شهدا حتماً آشنا کن، از شهدا دور نشوید،

یکی از دوستانش رفتیم چند وقت پیش مشهد مسئول اردوی مشهد بود، گفتش که شب عملیاتی بود شهید محمدحسین این پوتینهایش، کفشهایش خراب بود، با پوتین راه می رفت توی جبهه، اینها آمده بود از مسئول انبار یک پوتین تحویل بگیرد، این مسئول انبار نشناخته بودش که کیست، یک جفت پوتین داده بود که تنگ بودن، یک جفت دیگر داده بود، باز یک جفت دیگر داده بودش که یکی از آنها شماره 40 و دیگری شماره 41 بوده ، یک پاش خلاصه درست بود، یکی دیگرش خراب، دیگر این را برنگردانده که بگوید این باز تنگ است، همین جور با همین کفشی که یکی کوچکتر و یکی بزرگتر بوده رفته بود چهارده ساعت بعد یک کم رفته بود جلو، دیده بود نمی شود، چهارده ساعت با یک کفش به پاش بود توی جبهه بعد فردای آن روز مسئول انبار فهمیده بود که مثلاً کفش بچه ها آمده بودند گفته بودن فلانی کفشی یکی کوچک یکی بزرگ دادی، دیشب بی کفش توی خط بوده، مقاومت کرده بود تا صبح چند ساعتی که خوب اینها چند ساعتی مانده بودند، این با یک کفش صبر کرده بوده ، بعد نگفته بود من مثلاً مسئول فلان جا هستم که خوب آن موقع از طرف مسئولین اجحافی نشود، این یک خاطره ای بود که حدود سه سال پیش.

دیگر یادم هست آنهایی که همین طور آمده بودند جبهه توی جبهه یک طوری هست که مسئول از زیردست شناخته نمی شود. موقعی که عملیات یا کاری هست معلوم نمی شود کی مسئوله، کی زیردست. خودش انگار یکی است با همه. بعد یکی هم حالا رفته جبهه اش. گفتم اینقدر می روی حواست باشد وقتی آمدی ما اینجا تنها هستیم باشد وقتی آمدی ما تنها نباشیم ما اصلاً حواست به ما هست یا نه؟ گفت اینهایی می گویی همه اش چرت می گویی موقع رفتن جبهه من بچه هایم تو جبهه هستند، جهاد هستند، می خواهند اعزام بشوند، بروند بیایند، هر کدامی به یک دلیلی، بالاخره یک روز فرصت می کنی تا راه بیفتند بروند من به محضی که تصمیم بگیرم بروم حالا خیلی که دیگر پیش بروم می آیم توی خانه ساکم را برمی دارم، می روم من دیگر کاری ندارم بچه های دیگر باید کوپن هایشان را آماده کنند، دارو بچه هایشان را آماده کنند، فلان کنند، اینها من این جا از این نظر مطمئنم جبهه اگر شش دانگ باشد، ثوابش اگر شش دانگ باشد، یک دانگش از من که دارم می جنگم، پنج دانگش مال تو است که اینجایی مسئولیت داشت.

یکی تعریف می کرد اینقدر مثلاً خودش خضوع داشت، خودش را کوچک می گرفت، خودش را لحاظ همه، یکی تعریف می کرد از پسر عمویم، یک پسر عمویی دارم که شهید شده، یک عمویی دارم پیش از انقلاب از نظر مالی صحبت می کردن چهار تا دختر داشت، یک پسر داشت، این پسر از نظر مالی هیچ گونه کم و کسری نداشت، ولی از نظر مسئولیتی خوب مسئولیت زیاد تقبل می کرد، این می رفت  جبهه مرتب جزو گروه غواصی، فرمانده ی غواصان 48 رفسنجان بود. می گفت اگر بودی آنجا می دیدی مهدی عمو را که با آن مقدار پولش اگر همه مان را بخواهد از طلا بکند حتماً در توانش است، گفت اگر بودی می دیدی مهدی عمو از افغانی اینجا سیصد تا کارگر زیردست عمو هست از افغانی ها که اینقدر کم سختی به خودشان می دهند خیلی سخت تر به خودش می گیرد، الوارها را روی دوشش می گذارد از چی می گفت اگر بودی جات خالی ببینی مهدی عمو تازه خودش تقدیر و تشکر می کرد از اینقدر تواضع داشت که دفعه ی آخری هم که رفت جبهه حدود سه ماه مرخصی طلب بود، نزدیک دو سال یک روز از مرخصیش استفاده نمی کرد، هر کارمندی بالاخره باید یک روز دو روز مرخصی دارد این هیچ گونه استفاده ای از مرخصی هایش نمی کرد، به دلیل همین جنگ و مشکلاتی که به حساب پیش  چشمش می دید، حدود سه ماه و اندی طلبکار بود. می گفت که حالا من به جنگ دارم می روم، می آیم با مسئولیت می روم هنر نمی کنم، کسی هنر می کند که بسیجی برود، گفتم خوب چه جوری بسیجی برود، گفت خوب من ماشین سنگر به حساب سنگر در اختیارم است، بالاخره به هر پستی رفتم حقوق گرفتم این بسیجی ها دارند

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاتة

 

 

 

گوشه ای از سابقه مبارزاتی شهید

«بسم الله الرحمن الرحیم»

گوشه ای از سابقه مبارزاتی شهید حاج محمدحسین عرب نژاد را هم از مبارزه با رژیم گذشته و دیگر گروه های ضدانقلاب و همچنین جنگ تحمیلی عراق علیه ایران اسلامی به شرح ذیل می باشد:

شهید محمدحسین عرب نژاد در تاریخ 3/8/1328 در روستای حمیدیه (ملک آباد سابق) از توابع شهرستان زرند در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد.  در سن یازده سالگی در سال 1339 مادرش را که بسیار علاقمند به او بوده را از دست داد و همچنین در سن پانزده سالگی در سال 1343 پدرش به رحمت ایزدی پیوست. به همین دلیل از ادامه ی تحصیل بازماند. شهید حاج محمدحسین از این به بعد پیگیر انجام کارهای فنی و رانندگی تراکتور و ماشین مشغول شد و بعد از رسیدن به سن بلوغ پیگیر برگزاری مراسم مذهبی بودند و در مراسم مذهبی هم بعضاً نوحه خوانی می کرد و از حدود سه الی  چهار سال قبل از پیروزی انقلاب به طور چشم گیر و بی وقفه در مبارزات علیه رژیم پهلوی و با روش های اسلامی و همکاری و کمک گرفتن از روحانیون متعهد و مسئول شرکت می کرد. ایشان ضمن اینکه در انجام کارهای دسته جمعی از همراهان سبقت می گرفت و با اقوام و خویشان خصوصاً کوچکترها بسیار مهربان و خوش برخورد بود، همچنین ایشان با برادر شهید حمید عرب نژاد و اعضای خانواده جزء گروه مخفی بودند و در تکثیر و پخش کلیه ی اطلاعیه هایی که از طرف حضرت امام و دیگر مراجع ذیصلاح صادر می شد، در استان کرمان و بعضاً از جمله بندرعباس نقش اصلی را ایفاء می کردند. خرید دستگاه های تکثیر و چاپ توسط جمع این گروه خریداری می گردید و در منزل ایشان به طور ماهرانه ای در زیرزمین یکی از اطاقهایش جاسازی شده بود و به طور شبانه روزی با خانواده و بعضی از فامیل های دیگرش کار می کردند و راه اندازی تظاهرات با توجه به اینکه از طرف گروه مخفی ممنوعیت داشت فعالانه برخورد می نمود در مساجد از جمله مسجد جامع و مسجد قائم تا نزدیک خورده و چند روز هم بازداشت شده بود و بعد از پیروزی انقلاب هم در جهاد سازندگی استان کرمان به عنوان تعمیرکار کلیه ی دستگاه های سبک و سنگین در سمت مسئولیت انجام وظیفه نمود و با سران مخالف خط حضرت امام به شدت مبارزه می نمود و سعی بسیاری در سرکوبی خطوط انحرافی داشت و همچنین در کلیه عملیات های جنگی به طور فعال جزء سنگر سازان بی سنگر و جابجایی دستگاه های سنگین (بلدزر و لدر) و تعمیر آنها در زیر شدیدترین آتش شرکت می کرد. شهید محمدحسین در جبهه در عملیات ها مسئولیت اکیپ تعمیراتی و راه اندازی دستگاه ها را به عهده داشت. دو مرتبه به شدت زخمی گردید و همچنین در عملیات والفجر هشت در شهر فار عراق به شدت شیمیایی شد و قریب یک ماه در اتاقی تاریک و در بسته بستری گردید. همین قدر که چشمهایش توانست کمی ببیند با عینک دودی و آفتابی به سوی شهر فار عزیمت نمود تا دستگاه های ترکش خورده را بازسازی نماید و همچنین قبل از عملیات کربلای پنج به جبهه عزیمت نمود و در کربلای پنج از ناحیه پا و دست به شدت مجروح شد و به بیمارستان اهواز منتقل گردید. بیمارستان اهواز خواست وی را به مشهد جهت مداوا اعزام نماید، شهید محمدحسین از بیمارستان اهواز با ملاقات کنندگان خود را به خودروی پشتیبانی جنگ جهاد کرمان رساند و به قرارگاه بازگشت و از قرارگاه به کرمان جهت مداوا به بیمارستان ارجمند برای عمل جراحی آمد و چند روزی در منزل بستری گردید و مجدداً که حالش کمی بهتر شد به ماشین آلات جهاد سازندگی رفت و طلب یک ماه مرخصی که قبلاً طلب داشت، نمود و گفت تا کنون هر چه جبهه رفتم حقوق دریافت کرده ام و حالا می خواهم بسیجی و بدون حقوق به جبهه بروم. شورای جهاد با تقاضای مرخصی وی موافقت ننمود ، باز دو مرتبه از طریق پشتیبانی جنگ به جبهه عزیمت نمود. در این مرحله به درجه رفیع شهادت نائل گردید. روحش شاد، راهش پر رهرو

 

 

مصاحبه با همرزم شهید

مهندسی لشکر کار می کنم، قسمت بلدوزرها، بعدها منجر شد به مهندسی جهاد که محمدحسین کار می کرد. ما همراه هم بودیم. زمان شهادت ایشان هم ما همراه جبهه بودیم. ایشان بسیار فعال بود، نیروهای اکیپ، نیروهای بسیج را برنامه ریزی کرده بود. همراهش بودن تأسیس جهاد ایشان یکی از مؤسسین جهاد استان بود. آن موقعی که پیش آمد و همیشه ا زکمک هایی که از طرف جهاد می شد ایشان به سهم خودشان فعالیت خاصی داشت و مهندسی لشکر ما با هم بودیم.

من مسئول مالی تشکیلات لشکر بعد و قبل از آنکه لشکر تیپ بود، من مسئول مهندسی لشکر ثارالله بودم. تشکیل مهندسی مسئولیتش به عهده من بود و حاج محمدحسین اینها با من همکاری می کردند. خب ستاد جنگ توسط جهاد تشکیل شده بود. جهاد استان هم قرار بود آنجا ستاد جنگ بزند. حاج  محمدحسین همراه قبل از عملیات با نیروهایش آمدن آنجا، رفت ستاد جنگ  جهاد، باز من اواخر نزدیکی های اواخ جنگ من از جهاد رفته بودم سپاه، از سپاه رفته بودم جهاد به عنوان مسئول ستاد جنگ جهاد بودم. با ایشان در آن ستاد بودم.

ایشان همان نقش نیروهایی قبلی را نیروهایی که مربوط به لدور و بلدوزر و اینها بودن، آنها را اجرا می کرد و همیشه مشوق این نیروها بود. قطعاً نیروها به دلیل حضور آن خیلی آرام در جبهه کار می کردن و جاهای شدید و خطرناک را این نیروها می رفتن، بدون واهمه، بدون ترس فقط ایشان که همراهشان بود انگار بزرگترین سنگر اینها همراهشان داشتن بدون هیچ ترس و دلهره ای که از مشرق نیروها بود. بیشتر جبهه اسلامی و دستوری از طرف حضرت امام بود، به این دلیل بیشتر نیروها آرامش پیدا می کردن و فعال می شدن در مقابل دشمن.

از آن موقع شهید به دلیل مجروح شدن به شدت از ناحیه ی پا و تقریباً قادر به حرکت نبود و در جبهه این دفعه ای مسئولیت پمپاژ جهاد استان را داشت، جهاد استان یک پمپاژ بسیار قوی در منطقه داشت، جمع آوری آب های توی خودرو، جاهای دیگر، من مسئولیت پمپاژ را داشتم، می خواستم بروم جبهه، ایشان قادر نبود من را برساند به گاراژ اینها عیال ایشان نشستند پشت ماشین، دوتایی من را رساندند گاراژ رفتند، نمی توانست پایش را روی ترمز بگذارد، بعد ما که رفتیم آنجا چند روزی ماندیم ، چهار پنج روز ماندیم دیدیم شهید محمدحسین با یک اکیپ بعد ما معترض شدیم. گفتیم بابا تو با این پات، با این وضعیت مجروحی نمی توانی، تو اینجا باشی، نمی توانی راه بروید. به من گفت که من خارج از چشم دکترها یک دودی دادم به این پام. دود گز، درد پایم را آرام شده و نتوانستم دیگر آنجا بنشینم و من تا به حال البته مسئولین جهاد هم به من اجازه نمی داد که من بیایم و من تا گفتم من تا به حال به عنوان نیروی شما رفتم، این دفعه به عنوان نیروی بسیج می روم، مرخصی من را بنویسید، من با مرخصی می روم و نمی خواهم به عنوان نیروی جهاد بروم، می خواهم بسیجی بروم و خلاصه گفت الان میتوانم راه بروم، حالا کم و بیش کار می کنم یک چند روزی ما رفتیم جلو توی خط، نیروها را سازمان دادیم، جبهه بودیم عملیات کربلای پنج جای دیگر تقریباً عملیات شروع شده بود. خبر آوردند که ایشان شهید شده، هواپیما آمده بمباران کند و دو سه تا از دوستان دیگر هم شهید شده بود. شهید عسکری هم همراه ایشان بودند. من خوب دیگر بچه های جهاد بیشتر بودن آنجا. بچه هایی که به آن هم نبودن اگرچه کار ما مربوط به آنجا یعنی کار ما ماشین آلاتش بلدوزرش، لدورش. البته اینها ما جزو قسمت اداری آنها جدا می شد، بخش کاری همه دیگر ارتباط با او داشتن. خوب بچه ها هم سرد شدن، دیگر فرمانده شان که چند سال با هم بودن شهید شده بود و ناامید هم شده بودن. عملیات هم دچار یکسری اشکالات شده بود. خوب آن پیشرفت لازم را در آن وقت آن زمان نداشت. خوب لازم بود که همه باشند و خوب شهید محمدحسین را بردن کرمان.

خوب دوستان دیدیم اگر چنانچه ما قرار باشد بیاییم، اینها همه سرد می شوند، دوستان همه را جمع کردیم، بچه های جهاد را جمع کردیم، برایشان صحبت کردیم، که آنها را دلداری دادیم، خوب به لطف خداوند جوری بود، البته بگویم دست دیگری در کار بود که این توان را در ما به وجود آورد. ما بچه ها را همه را دلداری دادیم، آرام کردیم، گفتیم اصل دین است، اصل اسلام است. ما همه لازم است اینکه فدای این لحظه بشویم تا اینکه دین را ثابت کنیم. ما باید دستورات رهبری را اجرا کنیم در صورتی که بجه ها ایستاده بودن و گوش می کردن و باز همین طور برنامه ی عملیاتی را ادامه دادیم و به پیروزی های خوبی هم رسیدیم. بعد هم ما بعد از چند روز ما آمدیم جلسه ختم.

من رفتم دیگر برده بودن، یعنی از توی منطقه خارج کرده بودن،

حرکت ایشان گویای خیلی چیزها بود، مثلاً ایشان دو، سه مرتبه مجروح شدن، یک مرتبه شیمیایی شدن، یک مرتبه باز همین پایش آسیب دیده بود که دفعه ی قبل از این به شدت مجروح شده بود، خوب بعد این آمدن و مرخصی گرفتن تقریباً این چیزها را به ما می گفت. خلاصه اینکه همان برادرمان حمید که شهید شد، ما هر دو همراهش بودیم.

هشت روز جنازه شهید حمید توسط عراقی ها زیر خاک بود، بعد خوب مفقود شده بود، روز هشتم جنازه ی حمید را خودشان از زیر خاک بیرون کشیدند. چهار شهید دیگر را هم بیرون آوردند. چهارمین شهید حمید بود، به دست خودشان.

آخرین دیدار ما در سوله ای بود به عنوان سوله ی پمپاژ، آخرین دیدار ما آنجا بود.

او با نیروهایش هماهنگ شده بودند برای خط کربلا که شروع شده بود. دیگر توی ذهنم نیست که ما توی خط هم همدیگر را دیدیم یا نه، آن قسمتش یادم نمی آید ولی در کل توی سالن ما رفتیم، بعد ما رفتیم توی مقر اصلی جهاد، توی جاده ی خرمشهر بود. الان اسمش را فراموش کرده ام، در آنجا خبر شهادت، بله بخشی از جاهایی که کنار رودخانه های آب رفته بودیم، نتوانست برود، خیلی با مشکل، آن لحظه ما تأکیدمان بر این بود که حالا باید خود را معالجه کند و بعد به جبهه بیاید، خلاصه هر چه ما تأکید می کردیم، قرار بود ما یک جایی، مکانی را ببینیم برای پمپاژ آبهای توی منطقه جنگی، اصلاً نمی توانست راه برود. هر چه گفتم، گوش نکرد که برای معالجه برود، گفت نه من باید باشم. معلوم می شود خیلی تنگاتنگ بوده، حاج آقا هم پدر شهید هستند و هم برادر شهید، برادر دو شهید، یعنی یک مقامی چندین برابر مضاعف، به هر حال ما در پایان از خدا می خواهیم شما حداقل به خاطر مقامی که داریم ما را شفاعت کنید، یعنی وسیله ای بشوید که آنها ما را شفاعت کنند. ما این آرزویمان است، ما که دستمان به جایی بند نیست، فعلاً شما دعا کنید، خداوند ما را در این راه استوارتر نگه دارد. ما که این چند روز چیزی آموختیم، استواری آموختیم. خیلی متشکرم

برای خواندن مطالب بیشتر به ادامه مطلب مراجعه شود

 

مصاحبه با فرزند شهید

بسم الله الرحمن الرحیم

تنها خاطره ای که در ذهنم است، این است که در آن شبی که فردایش قرار بود پدر به جبهه اعزام شود، یعنی هیچ وقت با رفتن او مخالفت نمی کردم، آن روز فقط یادم هست که مخالفت کردم، قبل از آنکه برود لباسهایش را توی یک تنور (که  در خانه داشتیم) قایم کردم. بعد شب، یک ساعتی با من صحبت کرد که باید بروم وظیفه است، اما نتوانست، بعد می خواست برود از عمه ام خداحافظی کند، با هم رفتیم، سوار ماشین شدیم، گفت که عمر دست خدا هست، حالا اینجا باشی تصادف کنی بمیری، سکته کنی، آنجا باشی شهید می شوی. شهید بشوی تمام گناهانت بخشیده می شود، بهتر است آنجا باشی که اگر عمرت تمام بشود، شهید بشوی، این را که گفت، وقتی برگشتیم، من لباسهایشان را به ایشان دادم.

مددکارهای جهاد خبر زخمی شدن پدر را به ما دادند، که پدرم بیمارستان است، بعد عمویم گفت که دست پدرم قطع شده و هرکس یه چیزی می گفت، اما من به داداشم گفتم که بابا شهید شده، او هم رفت پیش عمه ام.

 

معمولاً آنها که باباشون یا برادرشان جبهه بود، بچه هایشان یا کوچکترها پوکه فشنگ می آوردند. مشهور بود. من بارها می گفتم بابا فشنگ را نمی آوری، نیار ولی پوکه را با خودت بیاور، می گفت یک سوزنی از توی جبهه به من نگویید بیاورم، حساب آنجا با حساب اینجا فرق می کند. شاید همان پوکه نظامی بود، بعدها به درد بخورد، من نمی دانم ولی می دانم مال جبهه است، باید توی جبهه باشد، دیگر چیزی من از ایشان می خواستم این را جدی می گویم. از بیت المال حساسیت خاصی داشت، با قلم بیت المال توی خانه نمی نوشت

خوب همیشه تأکید می کرد نماز را باید بخوانید، نماز معنی دارد

 

 

مصاحبه با فرزند شهید

بسم الله الرحمن الرحیم

بنده محمدمهدی عرب نژاد فرزند شهید عرب نژاد هستم، تاریخ تولد 1352

 من انتظار شهادتش را می کشیدم نمی دانستم، یک چیزی توی ذهنم بود که می گفتم ایشان شهید می شود تا یک هفته قبل از رفتنشان بود که من یقین داشتم که ایشان می رود و شهید می شود، بعد حالا مانده بود که وقتی ایشان شهید می شود ما چه جوری مطلع بشویم، چه جوری خبر شدن برای من یک اهمیت خاصی داشت، آیا از اخبار جایی متوجه می شدیم کسی به ما خبر می داد، اینقدر ضرورت داشت تا اینکه صبح زودی بود، حدوداً ساعت چهار صبح بود، آمدن، من خواب بودم، بیدارم کردن، دیدم زخمی شده، گفتم چی شده، دایی آن موقع تازه گریخته بود، رفته بود، جبهه دایی را هم برداشته بود با خودش آورد راستش سنش کم بود از مدرسه فرار کرده بود، آن را هم با خودش برده بود، گفت معلوم می شود تو دعا کردی من شهید نشوم، یک گلوله خورد وسط دو تا پایم اینطور شد، آن طور شد باز من زخمی شدم ، چند تا گلوله خورد عمل نکرد، اینور خورد، عمل نکرد، آن شرایط خاصی که ایشان داشت و بعد از آن هم خوب زخمی شدم، معلوم می شه تو دعا کردی من توی دلم این را می گفتم من دعا نکردم که شهید بشوی ولی انگار که می دانستم که شهید می شوی ولی خوب الحمدالله که این یک چیزی هست من پیش خودم می گفتم چند روزی بیشتر نگذشت فکر کنم، چهار پنج روزی شد ایشان مداوا شدن چند روزی می رفت این ور آن ور تا اینکه وقتی عمل شده بودن یک خوابی را  توی بیهوشی دیدن بعدش آن خواب را برای مادر تعریف کردن،

خواب دیده بودن خیمه های امام حسین برپاست، یعنی خیمه ها شکل خیمه هستند، در اصل سنگر هست که به صورت یک خیمه درآمده بود، بله مثلاً پدرم توی اینها می گشت یک حال و هوای خاصی هم داشت، نورانی می گویم این هم توی ذهنم نبود، وقتی آمد توی ذهنم، مادر بهتر می داند، من همین توی ذهنم هست فضایی بود خیمه ها سنگرها شکل خیمه های امام حسین بود، اینها گردشی داشتم، اینها این خواب را که گفتن یقین پیدا کردم، دیگر شهادت حتمی شد، شانزده روز طول کشید، طولی هم دیگر نکشید زیاد هم طول نکشید، آن موقع کلاس سوم راهنمایی بودم، بعد موقع رفتن دوتایی داشتیم با هم صبحانه می خوردیم، داشتیم صبحانه می خوردیم، نان پنیر گردو هم بود، توی همین اتاق پشتی، بچه های جهاد آمدن با ماشین بروند جبهه ، موقع رفتن آمد در گوشی ما گفت مادر را اذیت نکنی درست را هم حتماً خوب بخوان، من رفتم بوسیدم رفت رفتند و خوب فکر می کنم چند روزی بیشتر نشد من اصلاً منتظر بودم، مطمئن بودم که این دفعه دیگر شهید می شود تا اینکه چیز شد داشتم از مدرسه می آمدم دیدم بچه های تعاون جهاد دارند از خانه می آیند بیرون، آمدم خانه گفتم مادر جریان چیست؟ چرا داری گریه می کنی، گفت بابا زخمی شده، همین را گفت توی دلم گفتم زخمی نشده، شهید شده، می گویند زخمی شده، .گفتن بابات زخمی شده، بیمارستان است ولی من یقین دارم که بابام شهید شده چند وقت این انتظار را می کشم، من خودم دوست داشتم که بعد از آن من هم بروم شهید بشوم بهش می گفتن ولی خوب منم طوری بود که می دانستند آن موقع می گفتند تو اصلاً بچه ای این حرفها را می زدم، بیشتر آن آرزو که داشت می گفتیم که من دوست دارم زمانی که جنگ تمام بشود اینها ایران را می گیریم عراق را بیرون می کنیم یک اسلحه بابا داشت اسلحه ی جنگ با اسرائیل شروع بشود دو تا بچه ام دو طرف، خودم وسط اینها با هم برویم جنگ، اسرائیل مسئله جنگ شهادت برای ما چیز سختی نبود، حالا یاسر کوچکتر بود نمی دانم آیا او هم بهش الهام شده بود یا نه که بابا شهید می شود، ایشان خیلی چیزی نه، اگر رفتی زخمی شدی باید به من صد تومان پول بدهی تا اینکه زخمی نشود خیلی اصرار می کرد که نرو بابا ولی من نه حتی قبل از این بین زخمی شدنش تا شهادتش اینجا بود وصیت نامه اش را نوشت اینها یک روز من در کنار ایشان بودم، مامانم نمی گذاشت برود می گفت خوب بشو، بعدش برو، اینها مادر اجازه نمی داد، بعد من را کشانده بود وسط گفت تو بیا من می گفتم تو برو وصیت نامه را آمد نشان داد، گفت این اموال زندگیم مال مادر باشد، به این صورت خرج کنید، می گفتم توی این حرفی از اسلحه نزدی، گفت این مال توست، این پسر بزرگم هستی آن باشد این مال ماست، چیزی نبود ازش ترس داشته باشیم یا نفرت داشته باشیم، شهادت بحث شیرینی بود که هم خودمان آرزویش را داشتیم و هم اینکه راضی داشتیم که ایشون هم این راه را برود.





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : شنبه 18 دی 1389 :: توسط : خادم الشهداء
درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ: خادم الشهداء
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو