تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك - شهید حمیدعرب نژاد
 
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك
 
 

  

 

 

شهید حمیدعرب نژاد فرزند حیدر در سال 1333 در شهر حمیدیه به دنیا آمد وهمچنین در سال 12/2/1361در فرسیه در عملیات بیت المقدس به درجه رفیع شهادت نائل آمد

 

زندگینامه شهید

حضور افتخار آفرین عاشقان شهادت در جبهه ها باعث پیروزی های چشمگیر شده را نباید جز از دریچه فرهنگ و روحیه شهادت طلبی بدان نگریست با این تصور یاد یکی از جان برکفان سپاه اسلام را که طی مصاف با مزدوران متجاوز به شهادت رسید گرامی میداریم حمید از آغاز کودکی خصوصیات برجسته ای از جمله اراده و استوار و صبر در مقابل مشکلات را در خود تقویت کرده بود و در طی دوران تحصیل با مسائل اسلامی آگاهی پیدا کرده و توانسته بود با تزکیه و اخلاص و آگاهی سیاسی فرد مطلعی باشد با شروع انقلاب برآن شد که فعالیت های خود را در دو بعد فیزیکی و عملی و خودسازی در جهت انقلاب افزایش دهد او به جهت تقوای زیاد سعی داشت که هر حرکتی را بدور از چشم دیگران انجام دهد. سادگی و تواضع از خصوصیات وی بود و عشق شدید به امام امت باعث شد مانند پروانه گرد شمع بگردد و در شمع عشق بسوزد به هنگام عملیات بیت المقدس در اوج شهادت طلبی قهرمانانه شهید گشت. او دوران تحصیلات خود را با موفقیت سپری کرد و در طول تحصیل مشغول مبارزه با فسادی بود که در مدارس رونق داشت و با جوانان منحرف شدیداً مبارزه می کرد و در جهت آگاهی آنها نقش بسزایی داشت بعد از دیپلم به خدمت سربازی رفت برنامه های مبارزاتی او در ارتباط با حجت الاسلام محمدعلی انصاری و عبدالمجید انصاری برقرار گردید و در مدت سربازی هیچ زیربار فرمان های احترامی طاغوت نرفت و برنامه های مخفی خود را علیه رژیم آغاز کرد بعد از خدمت سربازی بکاری مشغول بود تا هم بتواند از این طریق فعالیت بیشتری داشته باشد و هم مخارج فعالیتش را در راه تبلیغات اسلام خرج کند و به فعالیت های گسترده تری هر روز بیشت از قبل می پرداخت و در آن زمان بردن نام امام و اسلام جرم بود آمادگی خود را جهت واژگون  کردن رژیم اعلام کرد شهامت و شجاعت او بی نظیر بود و همیشه کارهای مشکل را تقبل می کرد و هیچ اظهار خستگی و ناراحتی نداشت برای تهیه سلاح و دیگر مهمات در زمان قبل از انقلاب به شهرهای مرزی سیستان و بلوچستان و کردستان و دیگر شهرها می رفت و سلاح تهیه و در اختیار برادران در قم و تهران و کرج و کرمان می گذاشت. یکی دیگر از مسئولیت های که در طول مبارزه بعهده داشت تهیه مواد منفجره و ساخت نارنجک ها و بمب های دستی بود و تا آنجا که می توانست کوشش می کرد. حمید در جهت مبارزه با رژیم آنچنان فعالانه شرکت می کرد که گوئی می دانست این حرکت مسیر خودش را در کوتاهترین مدت طی می کند و رژیم حاکمه را به سقوط می کشاند و در زمانی که مبارزات به اوج خود رسیده بود و امام دستور شکستن حکومت نظامی را صادر کردند او در مبارزات مسلحانه خیابانی و تعرف پادگان ها شرکت کرد و با جدیت جلوی کسانی که می خواستند اسلحه ها را خارج کنند می گرفت و می گفت تا امام دستور ندهند ما نباید اسلحه ها را از پادگان ها خارج کنیم که یک وانت اسلحه را گروه منافقین با خود بردند و جمع آوری کردند.

زندگی مشترک حمید در همان روزهای اوج مبارزات شروع شد و تنها یادگارش کودک خردسالی است که با صدای توپ و ناله تفنگ اولین لحظات زندگیش آشنا شد حمید فرزندش را در سرزمین کردستان و در کنار خود در سنگر قرار می داد و او را جهت ساختن رزمنده  آینده پرورش می داد همیشه می گفت فرزند من باید از شجاع و شهامت و تربیت اصیل اسلامی برخوردار باشد یک جنگجوی دلیر و در صفوف مبارزاتی باشد و به همین جهت او را در سنگر و در کنار سلاحهای مختلف قرار می داد و گوش او را به صدای توپ و خمپاره آشنا می کرد او هیچوقت به فکر خانه و مال دنیا نبود و  می گفت خانه من سنگر من است من تا زنده هستم در سنگر باقی خواهم ماند و می گفت هر زمان جنگ تمام شود برمی گردم به جنگ داخلی و خارجی بلکه باید بعد از تمام شدن ایران و عراق سراغ فلسطین و قدس عزیز بروم و او را از چنگال اهریمنان خارج کنم. او در تشکیل کمیته و سپاه نقش بسزایی داشت و در این ارگان انقلابی مشغول انجام وظیفه شد و به مأموریت هایی می رفت و پس از مدتی مسئول عملیات سپاه زرند مشغول انجام وظیفه شد و در آزادسازی شهر سنندج فرماندهی نیروهای اعزامی سپاه را بعهده داشت و از آنجا به کردستان عزیمت نمود و به مدت یکسال و اندی مسئولیت فرماندهی سپاه مهاباد را در آن منطقه بعهده گرفت و گروه های کومله و دمکرات و دیگر ضدانقلابیون از وجود او احساس خطر می کردند برای سر او جایزه قرار داده بودند اما او با کمال شجاعت ایستادگی کرد و حتی خانواده اش را به مهاباد برد و هر جا مسئله ایثار جان بود او پیش قدم می شد در زمان بنی صدر می گفت فرماندهی امام را ما فقط قبول داریم و حتی چندین بار طرف او حکم برکناری و از بین بردن حمید صادر شد او به همین منوال کارش را ادامه می داد تا پس از یکسال و نیم در غرب کرمان بازگشت و در پادگان بهشتی مشغول بکار گردید و مشغول ساختن هواپیمائی شد تا بتواند بدون خلبان با کمک راهدار مواضع  دشمن را تیرباران کند. در جهت ساختن هواپیما تلاش شبانه روزی داشت و بقول خودش خیانت است با کسب این همه تجربیات جنگی در این حملات بزرگ ایران برعلیه عراق شرکت نکند و به همین علت با اخذ یک مأموریت 15 روزه عازم جبهه گردید و در عملیات فتح المبین شرکت کرد و در عملیات بیت المقدس مأموریت جدید تیپ ثارالله فرماندهی خط آتش به حمید واگذار شد و در شب دوم عملیات بعد از ضربه زدن به دشمن و بیرون بردن نیروها از خاکریز و دادن کمترین تلفات خودش دیگر برنگشت و به آرزوی همیشگی اش، که همیشه در هر حال در انتظارش بود رسید و جنازه او را به زادگاه ابدیش خانوک منتقل گردید.

مصاحبه با هم رزم سردار شهید حمید عرب نژاد

بسم الله الرحمن الرحیم

من حسین جوکار هستم و با حمید عربنژاد فرمانده مان در مهاباد مه رزم بودیم. سال 59 جنگ مهاباد هر موقع می خواستیم به عملیاتی برویم به ما می گفت برادران وقت رفتن مهمات و تجهیزات خود را یادآوری کنید. که موقع درگیری مهمات داشته باشید. خیلی خوش اخلاق و مردم جوش بود با همه ی ما صمیمی بوده و صحبت می کرد. حتی خانواده اش را هم به مهاباد آورده بود. گاهی اوقات ما به خانواده ی او سر می زدیم که اگر کاری داشته باشند انجام دهیم. شهید همیشه بین بچه ها بود. منطقه را به ما معرفی کرده و دستورات لازم را می داد غذایش را با ما می خورد. به تمام امور به خوبی رسیدگی می کرد. حتی خانواده اش که آن جا بودند از او رضایت کامل داشتند. هر وقت پای حمید به مهاباد می رسید شهر آرام می شد. اصلاً انگار دموکرات یا کومه ای در شهر نیست. او خیلی محتاط هم بود همیشه دو سه تا اسلحه آماده همراه خود داشت بچه ها را هم توصیه به احتیاط می کرد. به ما چگونگی رفتار با کردها را بیان می کرد تا خدایی نکرده اسرار را از زیر زبانمان نکشند. چون کردها بچه های کوچکشان را نزد ما می فرستادند وآن ها سعی داشتند اطلاعاتی کسب کنند و عملیات را لو دهند. ما هم سعی می کردیم با کردها و کومله ها صحبت نکنیم. آن ها هیچ وقت نتوانستند خبری از ما کسب کنند. آقای عرب نژاد همیشه توصیه می کرد که آمار نیروهای خود را به کومله ها زیاد بدهید . هیچ وقت تعداد اصلی افراد را نگویید همیشه دویست یا سیصد نفر آمار را اضافه به اطلاع آن ها برسانید تا نفهمند چقدر نیرو و امکانات داریم.

 خیلی متدین بود،خودش همیشه با وضو بود به ما هم توصیه می کرد دائم الوضو باشیم در رابطه با خوش اخلاقی و اهمیت به کارهای انقلاب هم توصیه می کرد می گفت هر جا که می روید با رفیق خوب همراه شوید. شهید کردار و رفتار خیلی خوب داشت.

همیشه نماز شب می خواند نمازهای یومیه را هم همیشه به جماعت می خواند بچه ها را هم توصیه به نماز شب و نماز جماعت می کرد.

از همان زمان بچگی ما هم ولایتی بوده و از جلوی راه یکدیگر در می آمدیم او در روستای ملک آباد زندگی می کرد ما هم همان جا خانه داشتیم و آمد و رفت خانوادگی هم داشتیم.

در زمینه انقلاب هم خیلی فعال بود اوایل یک هلیکوپتر ساخته بود که ما با هم توی زمین های ده می رفتیم. ایشان هواپیما را هدایت کرده و بعد به زمین می نشاند.

در این زمینه درس خوانده بود بعد وسایل آلومینیمی آورده و با وصل کردن آن ها هلیکوپتر ساخته و آن را امتحان می کرد. یک طناب ده بیست متری هم به آن وصل کرده بود که موقع به زمین نشستن آن را هدایت می کرد.

شهید بعد از جنگ مهاباد در جنگ ایران و عراق هم شرکت داشت وقتی عراقی ها به جنوب حمله کرده بودند او در جبهه بود. عراقی ها او را گرفته و دست هایش را بسته بودند بعد یک تیر به او زده یا نزده بودند و او را داخل کانال گذاشته و با لودر خاک روی او ریخته بودند. فکر کنم وقتی که دستگیر شده بود در حال درست کردن خاکریز برای بچه ها بود. بعداً برادران او آمدند و جستجو کرده و جسدش را از زیر خاک ها بیرون آوردند.

خیلی زیاد به امام (ره) علاقه داشت.

 

لباس نظامی

به نقل از آقا عرب نژاد دوست شهید:

حمید در اغلب ایام روزه بود و این مسأله برای جوانی با سن و سال حمید و در موقعیت اجتماعی- فرهنگی او امری عجیب و دور از انتظار است و اگر هم مأموریت می رفت روزه داشت در ماه های مبارک رمضان هنگام اذان مغرب و افطار به مسجد در خیابان لاله زار می رفت که هم نماز را به جماعت ادا کند و هم افطاری بخورد او می گفت باید با لباس نظامی به مسجد رفت تا همه بفهمند که بین ایشان و نظامیان و سربازان هم عده ای اهل دین و نماز هستند.

آتش زدن

به نقل از علی مهرابی:

یک شب با یک آریا مرا به خیابان عباس صباحی برد نزدیک یک انبار مشروب ایستاد برنامه ما آتش زدن آن مشروب فروشی بود من بالا درخت رفتم و از آنجا بنزین داخل انبار ریختم جورابم را در آوردم که با کبریت شعله ور کنم و درون انبار بیندازم که دیدم 2 پاسپان قدم زنان آمدند و زیر همان درخت ایستادند و 5 دقیقه ای با هم صحبت کردند و بعد از اینکه آنهادور شدند من با سرعت جورابم را آتش زدم و درون انبار انداختم و فوری پائین آمد و سوار ماشین شدم و با سرعت از آنجا دور شدیم رفتیم دوری در خیابان های اطراف زدیم و دوباره برگشتیم و دیدیم همه مردم جمع شده اند و انبار داشت در آتش می سوخت مردم شروع به شعار دادن کردند .

در روز 24 مهرماه 1357 که جریان آتش سوزی مسجد جامع کرمان پیش آمد جمعی از اوباش و کولیها و دسته ای از نیروهای شهربانی به جان مردم که در مسجد گرد آمده بودند ریخته بودند یکی از اقدامات ضدمردمی رژیم در آن روز آوردن ماشین آتش نشانی حامل رنگ بود که با پاشیدن رنگ روی تظاهر کنندگان آنان را شناسایی کنند و اگر موفق به فرار شدند بتوانند آنها را دستگیر و سخت مورد آزار قرار دهند یکی از اقدامات حمید این بود که در آن روز به کمک سایر بچه ها  موفق شدند ماشین آتش نشانی را سرنگون کنند و چون قصد داشت آن را به آتش بکشد و این کار امکان پذیر نبود درون یکی از خانه ای اطراف رفت بعد از چند دقیقه با یک پارچ و یک لیوان برگشت مأموران به خیال اینکه پارچ حاوی آب است به او کاری نداشتند در حالی که پارچ مملو از بنزین بود حمید با  ماشین نزدیک شد و بنزین را روی ماشین ریخت در همین حین چند تن دیگر از بچه ها از جمله شهید فتحعلیشاهی با سرعت با موتور به ماشین نزدیک شدند و با پرتاب جوراب آتش زده و ماشین به آتش کشیدند و  مأموران هنوز باور نمی کردند و بچه ها موفق شده بودند و همچنان حیران و سرگردان به ماشین در حال سوختن نگاه می کردند.

 

وصیت نامه شهید

همسر عزیزم سلام

امیدوارم که حالت خوب بوده و در پناه ولی  عصر از تمام بلیات مصون باشی حال من خوب است و در این محیط مقدس به دعا گویی مشغول می باشم و تنها چیزی که نیاز می باشد دعای شما برای رزمندگان است.

زهرا باید مرا ببخشی که بعد از ازدواج همیشه تو را در انتظار گذاشته و نتوانستم همسر خوبی برای تو باشم خداوند اجر همه اینها را خواهد داد هر چه فکر کردم دیدم در این موقعیت حساس و سرنوشت ساز نمی توانم ساکت و آرام باشم و فقط در کرمان بمانم خبر شهادت به برادران را بشنوم بلکه خداوند هم از من نخواهد گذشت چون بعد از پیروزی بیشتر در این زمینه ها کار کردم و تجاربی کسب کردم و حالا وقتی رسیده که این تجربه ها به کار گرفته شود و با توکل به خداوند ریشه ظلم و فساد کنده شود این حمله آخرین حمله است و سرنوشت ساز هست اگر خدا خواستش این باشد و لطفش شامل حالم باشد و به شهادت رسیدم تو ناراحت نباش و راه را ادامه ده و اسلحه ام را به کسی بسپار که خدا را مدنظر قرار داده و در این راه قدم گذ ارد.  ملیحه را به تو می سپارم و تو را به خدای بزرگ سعی خود را در تربیت ملیحه بکن و در پایان پدر و مادر را حسین و فاطمه را سلام برسان. بقیه اعضا  خانواده را نیز دعا و سلام برسان، آشنایان و دوستان را سلام برسان و در  پشت نامه مقدار قرضی که دارم یادآوری می کنم و السلام.





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : شنبه 18 دی 1389 :: توسط : خادم الشهداء
درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ: خادم الشهداء
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو