تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك - شهید حسین عربنژاد فرزند اكبر
 
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك
 
 

                                           

شهید حسین عربنژاد فرزند اكبر در سال 1344 در شهرخانوك به دنیا آمد وهمچنین در سال 20/1/1366در عملیات كربلای8 در منطقه شلمچه به درجه رفیع شهادت نائل آمد

 

 

به نقل از پسر عموی شهید:

از من و شهید خواستند برای دومین بار دوتایی به جبهه برویم و من هم خوشحال شدم هوا روشن شد و 2 ساعت به ما مرخصی دادند جهت خداحافظی والدین وقتی که آمدیم همگی رفته بودند راه آهن و ما دو نفر دیر رسیدیم با التماس به این ماشین و آن ماشین  ما را به راه آهن بردند قطار آماده حرکت بود و اصلاً جاهم نداشت شهید عرب نژاد از کرمان تا اهواز که سوار قطار شده بود روی نرده های داخل کوپه که محل نگهداری وسایل و ساک ها می باشد به سر بردند آنهایی که رفتند ودیدند کار بسیار طاقت فرسایی می باشد. بالاخره به اهواز رسیدیم.

بعد از آن در مراسمی که در سالن دبیرستان امام برگزار شد شرکت کردیم در این مراسم شهید شیخ علی ایرانمنش سخنرانی کردند و دعوت کردند که به جبهه برویم و از نظر درسی هم نگران نباشید آن جا معلم هست شما کتب درسی را همراه خود ببرید این مرتبه به اتفاق شهید عرب نژاد و یکی دیگر از همکاسیها به جبهه رفتیم جهت آمادگی رزمی مجدد به تپه های دلیجان رفتیم آنجا هم فقط آموزش خاکی- آبی و رزم شبانه بود خبری از کتاب و درس نبود خیلی نگران بودم به حسین گفتم امسال چکار کنیم که بیچاره ایم دیدم حسین گفت من از لحظه ایی که آمدم به فکر جبهه هستم و اصلاً نگران چیز دیگری مثل درس نیستم.

شب نوبت من بود که نگهبانی بدهم وقتی صدای غرش تانک ها و شلیک مکرر خمپاره ها و آرپی جی ها و منورها که تمام آسمان را روشن کرده بود شنیدم حسابی ترسیدم تا حدودی هم هوا سرد بود و شروع کر دم به لرزیدن نیم ساعتی که گذشت مجدداً حسین آمد و نخوابید دستی داد به من و دید که دست من حسابی می لرزد سوال کرد چطوری، سوال کرد آیا از سرما است یا از ترس می لرزی گفتم اگر راستش می خواهی هر دو عامل با هم هستند. یک سیب  درختی را از جیبش بیرون آورد با هم خوردیم مقداری توجیه شدم و به قول معروف قوت قلب گرفتم، آرامتر شدم و رفت و برگشت یک آورکت را از سنگر یکی از شهداء آورده بود و با اصرار او را پوشیدم و گرم شدم.

و ایشان در موقع دیدبانی در سال66  در دکل دیدبانی با تیر مستقیم به فیض شهادت نائل می آید.

 

 

بسم رب الشهداء

تو ستاره ای که سوسوزنان در رنگ ماه افسون شده و در دوراهی خوبیها  عاشقانه به تماشای شقایق ها نشسته ای که چسان در سبزه زارها برگ های لاله را نوازش می دهی. تو موج خروشان دریایی که با امواج عاشقانه راز عشق را سر می دهی. تو کوهی ثابت و استوار که نظاره گر آسمان هایی. تو را فراموش نمی کنم و عاشقانه خوبی هایت را در دل زمان در قلبم جای می دهم که پاکی به پاکی تربت پاک تمامی شعداء تو را در نسیم باد می بینم که چگونه صدای لایی لایت گلها را به خواب می کند. تو دوست داشتنی هستی به دوستی خدا و تو را دوست دارم که خدا ی منی.

«ای شهید»

حالا کار به اینجا رسید باید از فرصت استفاده کنم و چند تا از حرف های دلم را برایتان بگویم. اینهایی را که می نویسم به خدا جزئی از خاطرات من است. مگر می شود شرح زندگی 22 سال دوستی با کسی مثل حسین را که از کودکی وقتی هردومان خاک بازی می کردیم با ه بودیم تا آخرین روز اگر مسافرتی رفتیم با هم 12سال مدرسه بودیم. روی یک نیمکت همه جا با هم حتی در جبهه کسی نتوانست ما را از هم جدا کند مگر دست تقدیر الهی که از تاریخ 21/1/1366 که حدود 13 سال برمن که تنها دوست او بودم چه می گذرد بیان کنم.

خودش بهتر می داند که چقدر با عکس او م ن حرف می زنم یا ارتباط دارد، بماند.

بسمه تعالی

بسی گفتیم و گفتند از شهیدان                  شهیدان را شهیدان می شناسند

این بنده خاکی از تلاطم موج های سهمگین غم افزا مانند کشتی درهم شک سته به ساحلی افتادم. امید را برای نهایت خود و دیدار روی همسنگرانم آن یاران مخلص خدا و امام فرشتگانی که در قالب انسان آمدند. دور تا دور امام را گرفتند و همانند یاران و اصحاب امام حسین (ع) به ندای پیشوا و مقتدر خود لبیک گفتند و تا پای جان از او دفاع کردند و با نثار خود خود رهبر – دین و کشورشان را در برابر تجاوز بیگانگان یاری نمودند. چه بگویم در خصوص شهید و شهادت قلم فرسودن کاری آسان نمی باشد لیکن آنچه به ذهن ضعیف و ناقص این بنده حقیر می رسد علیرغم گذشت سال های طولانی از جنگ چنین می نگارم. شاید اغراق نکرده باشم اگر بگویم کسی که بیشترین لحظات عمرش با این شهید عزیز بود من بودم. این عزیز در سال 1344 در روستای خانوک از توابع شهرستان زرند در خانواده ای مذهبی و زحمتکش به دنیا آمد. از آنجایی که شغل اصلی پدر شهید کشاورزی بود ایشان نیز از همان اوایل کودکی در گرما و سرما سخت عادت بود. این شهید بزرگوار تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در همان روستا طی نمود وقتی که می خواستیم از سال 1359 تحصیلات را شروع کنیم ایشان نیز به کرمان آمدند و با هم در رشته ادبیات علوم انسانی دبیرستان ایرانشهر تحصیل را شروع کردیم و این دوران (دوران تحصیل ) بهترین دوران  عمر من با شهید عزیز حسین عرب نژاد بود. افسوس افسوس که چه زود گذشت.

در حالی که این دوره تحصیل را شروع کرد ایشان در کرمان تنها زندگی می کردند و به تنهایی با مشکلات مبارزه کردن را مزمزه می کرد. تنها وسیله نقلیه ای که این شهید عزیز داشت یک دوچرخه بود که با همین وسیله گره از کار بسیاری از مردم محله را می گشود که در اینجا لازم است یکی از آن ها را توضیح بدهم.

یک زن با سه فرزند یتیم انتهای کوچه شهید باهنر سکونت داشتند اکثر اوقات می دیدم که حسین به درب منزل آن ها مراجعه می کند و هرکاری دارند برای آن ها انجام می دهد و بسیاری از اوقات در مغازه ای که تنها محل کسب درآمد آن خانواد بود بدون کوچکترین توقعی و دریافت مزدی کار می کرد  وخود شهید هم در یک اتاق بسیار کوچک که در طبقه فوقانی منزل پدرش که در ابتدای کوچه شهید باهنر بود زندگی می کرد و برای اینکه  همسایگان ناراحت نباشند پشت تمام شیشه ها را روزنمه و پشت تمام پنجره های را کتب درسی و بعضی از وسایل گذاشته بود تا احتیاجی به باز کردن پنجره ها  نباشد و موجب نگرانی های محله نشود.

بالاخره سال اول و دوم دبیرستان تمام شد. آرام آرام که 16 سال از سن شهید  عرب نژاد گذشته بود و نزدیک به 2 سال که جنگ هم آغاز شده بود  خیلی آرزو می کردیم که بتوانیم در جبهه شرکت کنیم با توجه به کمی سن با التماس و درخواست فراوان در واحد بسیج هر دو در خرداد سال 1361 جهت آموزش فنون نظامی به پادگان05 کرمان معرفی شدیم. اوایل واحد بسیج هنوز تشکیلات کاملی نداشت و بعد از گذشت 15 روز که آموزش دیدیم برای اولین دفعه وارد جبهه شدیم به تازگی عملیات رمضان تمام شده بود حسین و یکی از دوستانش به نام محمد اسدی را به عنوان مسئولین واحد تشکیلات اردوگاه شهید تقی ابوسعیدی سازماندهی کردند و بنده به عنوان رزمنده ساده در گردان یامهدی سازماندهی شدم و  مکرراً به همدیگر سر می زدیم.  هر وقت که بچادر واحد تسلیحات می رفتم بسیار مرتب و منظم بود می توان گفتم که کمتر چادری را با این نظم و این سلیقه می دیدم در همین جا لازم است که بگیویم نظم و پاکیزگی این شهید واقعاً زیاد بود به طوری که حتی در سن کودکی ایشان را یکبار هم با لباس نامرتب ندیدم ما اگر در کرمان هم به همان اتاق کوچکش مراجعه می کردیم نظم و پاکیزگی این شهید عزیز از سر و روی اتاقش می بارید. در اواخر مهر 1361 مأموریت تمام شد به سلامتی آمدیم خواستیم که دوباره درس و مشق را شروع کنیم.

ایشان با توجه به هزینه زندگیشان تصمیم گرفتند درس را از طریق مدارش شبانه ادامه دهند و روزها در بازار کرمان به مغازه لباس فروشی شخصی به نام آقای قربانی زحمت می کشیدند و با توجه به صداقت و امانتداری خوبی که داشت کارفرما ما  خودش به تهران رفت و ایشان امورات را انجام می د اد و درآمد ماهیانه را حواله می کرد وضع به همین منوال می گذشت تا اینکه در اوایل سال 1362 که من تصادف کردم و پایم شکست حدود 4-3 ماه مشکل داشتم کسی که مرتب به خانواده ام سر می زد و از من عیادت می کرد و مرا دلداری می داد همین شهید عزیز بود یک روز در بیمارستان خیلی دلم گرفته بود داشتم گریه می کردم ایشان آمدند از من دلجویی کردند و گفتند من به شما قول می دهم وقتی پایت از گچ بیرون آمد به مشهد برویم و همانجا هر چه خواستی از آقا امام رضا بگیر. بالاخره روز موعود فرارسید شهید عرب نژاد درست تصمیم گرفت در سال1362روز تولد آقا امام رضا به مشهد رفتیم سه نفر دوست با هم بودیم در همه کارها ایشان از ما جلوتر بود و به حساب دستی ایشان ایمان داشتیم. ایشان را به عنوان حسابدار و آشپز قبول کردیم و ما دونفر هم خدمتکار بودیک این ایام هم با شیرینی تمام گذشت. تا اینکه در بهمن ماه سال 1351 در مانور آزادی قدس در کرمان شرکت کردیم شب در مدرسه شماره 10 شهداء بودیم جناب سردار کرمی دعای پرشور کمیل را خواندند همگی حال خوبی پیدا کردیم. ایشان درخواست کردند که هر کس می خواهد به جبهه اعزام شود همین امشب ثبت نام کند.

بعد از پایان دعا شهید عرب نژاد از من خواستند که برای دومین بار دوتایی به جبهه برویم و من هم خوشحال شدم. هوا روشن شد دو ساعت به ما مرخصی دادند جهت خداحافظی والدین وقتی که آمدیم همگی رفته بودند راه آهن و ما دو نفر دیر رسیدیم با التماس به این ماشین و آن ماشین  ما را به راه آهن بردند قطار آماده حرکت بود و اصلاً جاهم نداشت شهید عرب نژاد روی نرده های داخل کوپه که محل نگهداری وسایل و ساک ها می باشد به سر بردند آنهایی که رفتند ودیدند کار بسیار طاقت فرسایی می باشد. بالاخره به اهواز رسیدیم. بعد از چند روز در اردوگاه ها و آموزش آمادگی رزمی جهت انجام عملیات خیبر آماده شدیم. در چند روزی که در عملیات بودیم دو مرتبه و هر مرتبه 15 روز که در خط مقدم بودیم. ایشان یا مشغول سنگر ساختن بودند و یا نگهبانی شهید عرب نژاد فر بسیار پرکار و زحمتکشی بودند. روزی فرمانده دسته آمد در سنگر پیش ما گفت شما هر دو خوب هستید فقط یک تفاوت مهم دارید. اظهار داشتند که حسین بسیار فرد زحمتکش و پرکاری است و به شما باید بگویم که نازپرورده اید. من این قضاوت را پذیرفتم و گفتم که شما واقعاً درست فرمودید. فرمانده دست به ما گفتند شما برادر هستید قبل از اینکه من جواب بدهم حسین جواب داد نه برادر نیستیم بلکه از برادر بهتر، ما همیشه در همه جا با هم هستیم در مدرسه، مسافرت در جبهه حتی تصمیم گرفتیم که در آینده اگر خواستیم خانه ای هم بسازیم کنار هم باشیم در آن لحظه نمی دانستم که این احساس حسین را چگونه پاسخ بگویم بالاخره این مأموریت در اردیبهشت ماه سال 1363 تمام شد و ما به کرمان آمدیم دوباره درسهای عقب مانده را با تلاش و زحمت و برنامه ریزی ایشان با موفقیت به اتمام رساندیم.

برای سومین بار در بهمن سال63 بود که در مراسمی که در سالن دبیرستان امام برگزار شد شرکت کردیم در این مراسم شهید شیخ علی ایرانمنش سخنرانی کردند و دعوت کردند که به جبهه بروید و از نظر درسی هم نگران نباشید آنجا معلم هست شما کتب درسی را همراه خود ببرید این مرتبه به اتفاق شهید عرب نژاد و یکی دیگر از همکاسیها به جبهه رفتیم جهت آمادگی رزمی مجدد به تپه های دلیجان رفتیم آنجا هم فقط آموزش خاکی- آبی و رزم شبانه بود. خبری از کتاب و درس نبود خیلی نگران بودم به حسین گفتم امسال چکار کنیم که بیچاره ایم دیدم حسین گفت من از لحظه ایی که آمدم به فکر جبهه هستم و اصلاً نگران چیز دیگری مثل درس نیستم. اگر خداخواست رفتیم دوباره برنامه ریزی می کنیم. با صحبت های  ایشان من هم قانع شدم و آرامش خیال بیشتری پیدا کردم در این مدت هم که حدود 3ماه به طول انجامید به اتفاق ایشان در عملیات بدر شرکت کردیم و مدت 3روز در جزیره مجنون در خط کمین بودیم که حدد 25 متر با دشمت فاصله داشت و صدای دشمن را می شنیدیم بعضی از ما حسابی می ترسیدیم سرمان را بالا نمی گرفتیم مرتب می دیدیم که حسین گونی را روی سرش می گیرد و  کاملاً منطقه را زیرنظر دارد و اصلاً ترس در وجود او نمی باشد و سال 1364 را در آنجا آغاز کردیم. بعد از این موضوع به خط مقدم آمدیم یک خاکریزبسیار ناقص و شعیف حدود 200 متر با دشمن فاصله داشت می بایست برای خودمان سنگر درست کنیم چنانچه در اوایل صبح دشمن قصد پاتک داشته باشد خودمان را آماده  کنیم با همان وسایل اولیه ای که داشتیم سنگر کوچکی جهت نگهبانی شب آماده کردیم و ساعت حدود 12 شب نوبت من بود که بروم نگهبانی وقتی صدای غرش تانک ها و شلیک مکرر خمپاره ها و آرپی جی ها و منورها که تمام آسمان را روشن کرده بود شنیدم حسابی ترسیدم تا حدودی هم هوا سرد بود و شروع کر دم به لرزیدن نیم ساعتی که گذشت مجدداً حسین آمد و نخوابید دستی داد به من و دید که دست من حسابی می لرزد سوال کرد چطوری، سوال کرد آیا از سرما است یا از ترس می لرزی گفتم اگر راستش می خواهی هر دو عامل با هم هستند یک سیب  درختی را از جیبش بیرون آورد با هم خوردیم مقداری توجیه شدم و به قول معروف قوت قلب گرفتم، آرامتر شدم و رفت و طولی نکشید زود برگشت این مرتبه یک آورکت را از سنگر یکی از شهداء آورده بود و با اصرار او را پوشیدم و گرم شدم. که تا آخرین روزی که در خط بودیم همگی از این کت در سنگر نگهبانی می کردند و این مدت هم با کوهی از خاطرات با این شهیدان تمام شد و در خرداد سال 1364 فارغ التحصیل شدیم و من در 18/4/1364 به عنوان پاسدار وظیفه در جزیره خارک شروع به خدمت کردم همیشه اولین نامه ای را که دریافت می کردم از شهید به جهت خدمت مقدس سربازی به سپاه پاسداران کرمان معرفی شدند چند روزی در کرمان ماندند و سپس با اصرار خودشان به اهواز رفتند و به واحد دیدبانی معرفی شدند و در همانجا آموزش دیدبانی را دیدند با گذشت حدود 2 ماه از خدمت در عملیات کربلای 5 شرکت کردند روز سوم عملیات با ترکش خمپاره ای که جلوی سنگر ایشان می خورد از ناحیه پای چپ مجروح می شوند در همین لحظه خودش را با سختی به سنگر بهداری می رساند و پس از اقدامات اولیه پشت جبهه و در نهایت در بیمارستان قائم شهر چند روزی بستری شدند و در یکی از شبهای سرد زمستان با اتوبوس های ترمینال جنوب تهران با درد و سختی به کرمان می آیند نزدیک های صبح بود که درب خانه پدرم که عمویش می باشد زده می شود. می بینند حسین آمده در حالی که از عصا زیر بغل دارد و مرتباً هم دلداری می د هد و می گوید نگران نشوید من مشکلی ندارم. بعد از گذشت یکی دو روز به روستای خانوک که محل سکونت پدر و مادرش می باشد می رود و چند روز بعد هم که من هم از جزیره به مرخصی می آیم نصف شب به منزل می رسم که سریعاً خواهر کوچکم به من می گوید حسین مجروح شده است و الان رفته است خانوک که حقیر از شدت ناراحتی و شوق دیدار تا صبح آرام و قرار نداشتم. بعد از اینکه هوا روشنشد می روم خانوک وقتی به خانه عمویم می رسم می بینم ایشان (شهید حسین عرب نژاد) به اتفاق مادر و مادربزرگش در حیاط خانه جلوی آفتاب نشسته اند همین طور که نگاهم افتاد دیدم حسین چهره اش خیلی تغییر کرده است واقعاً نورانی شده است. اصلاً دلم نمی خواست نگاهم را از صورت او بردارم روکردم به مادرش و گفتم حسین از همین حالا اسمش جزء لیست شهداء ثبت شده است. چند روزی با هم بودیم تا اینکه مرخصی 15 روز من هم تمام شد دوباره می بایست بروم عصر روز آخر جهت ادامه درمان جراحت شهید عرب نژاد به مطب دکتر سالاری در کرمان مراجعه کردیم و نوبت گرفتیم با توجه با اینکه طول می کشیدیم آمدیم میدان شهداء از بستنی فروشی که از  مسجد جامع حسین بستنی خرید و باهم خوردیم و  خیلی راز دلها را گفتیم و با اصرار ایشان جهت آماده شدن من آمدم خانه و ساعت 8شب رفتم که با او خداحافظی کنم مثل اینکه ما هر دو می دانستیم که این آخرین خداحافظی است با توجه به جراحت پایش او نشسته بود. همدیگر را بغل گرفتیم و حسابی گریه کردیم از درب اتاق آمدیم بیرون گفت نامه هایی را که ظرف این مدت برایم نوشتی چون اول نامه نام خدا را نوشتی آنها را نگه داشتم آنها را بگیر و بین راه آن ها را به دریا بریز آن ها را در یک پلاستیک ریخت و تحویلم داد آمدم درب خانه را باز کردم دستهایم توان نداشت سرم را پشت درگذاشتیم آنجا هم گریه کردم و بالاخره راه افتادم حدود 2 ماه طول کشید. در این مدت 2 نامه برایم نوشت آخرین نامه تاریخ 14/1/1366بود. شروع کل ماجرا را تا بهبودی نسبی که پیدا کرده بود برایم نوشت و اضافه کرده بود که دوباره می خواهم در عملیات شرکت کنم و ای کاش که من و شما با هم بودیم و هر دو در یک گوشه دنیا تنها نبودیم و از اینکه می توانست در عملیات کربلای هشت8 بشود لوازم شخصی خود را بخشیده بود از جمله ساعت مچی خودش را نیز به پدرش که همزمان با او درجبهه بود تحویل داده بودند و بالاخره در عملیات کربلای هشت به عنوان دیدبان شرکت می کند و در تاریخ 21/1/1366 در دکل دیدبانی با تیر مستقیم به فیض عظیم شهادت که آرزوی بزرگ ایشان بود می رسد. از خصوصیات بارز اخلاقی وی آرام و مظلوم بودن این شهید عزیز بود که این مظلومیت در تشییع جنازه وی کاملاً مشهود بود با گذشت بیش از 13 سال از شهادت حسین هر وقت که دلم حسابی برای او تنگ می شود گاهی اوقات ایشان را خواب می بینم و با هم احوال پرسی می کنیم. بسیاری از وقت ها که شهید عرب نژاد را در خواب می بینم همان صحنه ی خداحافظی آخرین که همدیگر را بغل گرفته بودیم و گریه می کردیم تکرار می شود. یکبار دیگر ایشان را در خواب دیدم در حالی که یک دختر بچه کوچک بغلش بود از ایشان سوال کردم که بچه برای کیست در جواب من گفت که برای خودم است 2 سال قبل ازدواج کردم و یک دختر بچه 13 ماهه دارم و یکبار دیگر هم خواب دیدم ایشان مرا نصیحت می کردند و می گفتند باید تا آخر راه ثابت قدم و پشت سر ولایت باشید و رهبر عزیز را تنها نگذارید.

ما هم امیدواریم که اعمالمان جوری باشد که در آخرت در پیشگاه شهداء سرافکنده نباشیم.

افسوس که مدت ها در کنار این عزیزان زندگی کردیم ولی قدرشان را ندانستیم. روزگار به جایی رسیده است که فقط جهت تسلّی دلمان باید با عکس این عزیزان رازداری کنیم.

ضمن آرزوی شادی روح امام و شهداء عرایضم را خاتمه می دهم.

خداحافظ حسین جان به خدا همیشه و در همه جا به یادت هستم.

و همانطور که خودت در آخرین کارت پستالی که برایم فرستادی روی کارت پستال بارگاه امام حسین (ع) بود ضمن تبریک عید نوشته بودی

گفتم که چه دردی است که ندارد دوا                        گفتا فراق است، فراق است و فراق

من این درد فراق را حسابی چشیدم.

جهت سلامتی مقام عظمای ولایت صلوات

23/3/80

 

 

مصاحبه با پدر شهید

 

 بنام خدا من ا کبر عرب نژاد هستم، حسین بچه سومم بود.

حسین مدرسه اش را همین خانوک رفت بعد رفت کرمان دیپلم گرفت و گواهینامه گرفت، همه کارهایش را خودش انجام می داد، یکدفعه هم که از جبهه آمده بود، من از سرکار برگشتم، دیدم روی اتاق خوابیده و پایش زخم است ،گفتم پایت چی شده گفت هیچی کمی زخمی شده، اون ترکش خورده بود و یک ماه مرخصی داشت، هنوز یک ماه مرخصی اش تمام نشده بود، دوباره رفت اهواز، اون که رفت من خودم هم برای بازسازی می رفتم اهواز و آنجا هم یکدیگر را دیدیم، عصر ها با هم می رفتیم نماز می خواندیم، صبح آنروز احوالش را از دوستانش گرفتم گفتند توپخانه است، آنروز  هم با هم رفتیم نماز خواندیم و فردایش هم با هم بودیم، اما بعد از آن رفتم دم سنگرش دوستانش گفتند رفته شلمچه و چند روز ازش خبری نیست، یکروز جمعه ما 21 شهید داده بودیم و حسین هم جزء آن ها بود، اما کسی به من چیزی نگفت، پسر برادرم که آنجا بود، آمد به بهانه اینکه مادرم مریض است برایم مرخصی گرفت و مرا آورد کرمان، بعد از 2 یا 3 روز حسین را آوردند و بعد تشییع جنازه برگزاد شد.

حسین چند روز در بیمارستان بود، 10 روز بستری بود، الان هم همین خانوک د فن است و 21 سال هم سن داشت، نام منطقه شهادتش شلمچه و نام عملیاتش کربلای 8 بود، وصیتنامه هم دارد، اما  من سواد ندارم یادم نیست چه نوشته نامه هم برایمان می فرستاد،  از خاطرات دیگری که از او دارم اینکه آنروزی که پایش  ترکش  خورده بود و آمده بود مرخصی، من می خواستم بنایی کنم ، او هم  کمک من اتاق ها را رنگ کرد و رفت، رفتارش هم خیلی خوب بود و وقتی هم که رفته بود جبهه من مطمئن بودم شهید می شود، از لحاظ دینی و مذهبی هم خیلی خوب بود و  همیشه از ما ایراد می گرفت، در مورد فعالیت های انقلابیش بگوئید، آنروزها مدرسه می رفت. حسین تا درسش را خواند ما به او از نظر مالی کمک می کردیم و مواقع بیکاری هم در کشاورزی به من کمک می داد. حسین عصبانی نمی شد و همه کارها را خودش یاد می گرفت. اگر ماشین و موتور خراب می شد من می دیدم که او یاد دارد درستش کند،  بنایی بلد بود. اون کار خطا انجام نمی داد. حرف هایش را بیشتر به مادرش می گفت. در مورد آینده اش هم آرزویم این بود که دامادش کنم و او هم می خواست بعد از اتمام سربازی به خواستگاری برود، او با پسر عمویش خیلی دوست بود و امانتدار هم بود. به خاطر دین و  ایمانش در توپخانه بوده، خیلی خوب بود.اون خودش همه کارهایش را انجام می داد ..

پیامم برای مردم خون شهیدان را پایمال نکنند و خوب باشند و پیرو امام باشند،

 

مصاحبه با مادر شهید

بنام خدا فاطمه عبدالکریمی هستم، مادر شهید حسین عرب نژاد 62 سال سن دارم و شهید بچه سومم بود، شغلم خانه داری است. امکانات آنروزها خیلی کم بود برق و آب نبود با س ختی بزرگش کردیم، خانواده ما از نظر مذهبی خیلی خوب بود و حسین نماز می خواند و مراسم دعا را شرکت می کرد، زمان بچگی یکدفعه حسین و برادرش مصطفی بازی می کردند و من هم مشغول نان پختن بودم، حسین به زمین خورده بود و  دستش شکست و 2 ماه در گچ بود. خطا انجام نمی داد و هر وقت هم چیزی لازم داشت به خودم می گفت در خانه هم به همه علاقه داشت. خودش خواب دیده بود که از در خانه مان در کنار خانه های چند همسایه چراغانی بوده و اون اینطوری تعبیر کرده بود که شهید می شود و به همسایه ها گفته بود که من ایندفعه بروم شهید می شوم. تحصیلاتش همین خانوک بودند و کرمان هم در رشته اقتصاد درس خواند و دیپلم گرفت. از معلمان دوره راهنمائیش آقای مهدی عرب نژاد و  محمدی را یادم است از معلمان راهنمایی اش، حسین به درس و به معلمان هم علاقه داشت و من از رفتارش راضی بودم. اوایل انقلاب مدرسه بود اما فعالیت انقلابی هم داشت. اگر مشکلی هم داشت به خودم می گفت و چیزی را از کسی پنهان نمی کرد. در مورد ازدواج هم ما قصد داشتیم کسی را برایش در نظر بگیریم اما خودش گفت نام هیچکس را نبرید تا خدمت سربازی ام تمام شود

یکدفعه حسین رفته بود جبهه، نامه اش دور رسید و شب عید نوروز هم بود، همه بسیجی ها آمدند و من شب تا صبح در خانه ها را گشتم و احوالش را می پرسیدم، همه می گفتند ماندیدیمش و من سه روز اشک می ریختم تا اینکه 2 سه روز بعد از عید آمدبابایش که اهواز بودند و روز قبل از آمدن پدرش نامه اش رسید و ما آنرا خواندیم و خوشحال شدیم اما صبح روز بعد بابایش آمد و رنگش سیاه بود من گفتم چی شده، گفت من مریض شدم، مرا فرستادند بیایم، من هم گفتم دروغ می گویی،گفت نه همینطوری است و از خانه رفت بیرون، بعد از رفتنش برادرش و بعضی ها می آمدند احوالش را بپرسند و من هم گفتم از خانه رفته بیرون، بعد که به خانه آمد، نشستم کنارش و گفتم اکبر قسمت می دهم راستش را بگو اگر حسین طوری شده بگو. شوهرم گفت حسین که پایش زخمی بوده قطع شده باید برویم شیراز پیش اون بلند شو کارهایت را بکن تا برویم. مردم کم کم جمع شده در خانه و من دیگر خبر شدم. بعد از تشییع  جناز از زرند شروع کردیم و آمدیم خانوک .





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 19 دی 1389 :: توسط : خادم الشهداء
درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ: خادم الشهداء
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو