تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك - شهید محمد اسدی
 
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك
 
 

 

                                            شهید محمد اسدی فرزند غلامحسین

شهید محمد اسدی فرزند غلامحسین: در سال 1337 در شهر دارالعباده خانوک به دنیا آمد وهمچنین در سال 6/8/1362در منطقه مریوان در عملیات والفجر4 به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

 

شهید محمد اسدی از زبان خواهر

من خواهر بسیجی شهید محمد اسدی، هستم ،محمد بزرگتر از من بود. محمد از همان بچگی به دیگران کمک می کرد حتی یک دفعه که در روستای گیسک زلزله شده بود ،یک سری وسایل زندگی خود را برای کمک به آنها هدیه کرد. لازم به ذکر است :زمانی كه محمد سیزده ساله بود ما مادرمان را از دست دادیم و پدرم سه سال بعد از مرگ مادر ازدواج مجدد کرد و مابا نامادری زندگی می کردیم محمد که اکثر اوقات به خانه خاله جانم می رفت و همین رفت و آمد باعث ازدواج او و دختر خاله ام شد. محمد به همه اعضای خانواده علاقه داشت بعد از ازدواج خیلی علاقه داشت که بچه دار شود که این آرزو براورده شد و بعد از پنج سال خدا به او پسری هدیه کرد محمد خیلی به جبهه علاقه داشت و نذر کرده بود تا می تواند در جبهه خدمت کند حتی خدمت سربازی خود را در جبهه ها سپری کرد و با تمام خانواده خیلی خوب رفتار می کرد.

برای من که هم نقش مادر داشت هم پدر و هم برادر محمد دوران ابتدائی را تاششم خانوک سپری کرد و بعد ازدواج کرد. ما در تصمیم گیریهای خود همگی با محمد مشورت می کردیم در خانه بیشتر با من صمیمی بود حتی بعد از ازدواج مرا نزد خود برد چون که تک دختر بودم از لحاظ اخلاقی و ایمانی نمونه کامل بود در امور انقلاب همکاری می کرد در تظاهراتها و بعد از انقلاب هم که در جنگ شرکت کرد، کمک های پنهانی زیادی به این و آن می کرد حتی در ازدواج خود من که با یکی از برادران بسیجی ازدواج کردم و آنزمان نه من سنی داشتم و نه همسرم، محمد پنهانی مقداری پول به یکی از اقوام داده بد که به همسرم برساند و برای مراسم عقد خرج کند و بعد از شهادت او من و همسرم متوجه این کار شدیم در کارهای کشاورزی به پدرم کمک می کرد. از لحاظ رفتاری هر چه از او بگویم کم گفتم حتی باعث آشنایی و ازدواج من و همسرم، خوش رفتاری محمد بود، یکدفعه که محمد برای جمع آوری نان بربری برای جبهه می رود با همسر من برخورد می کند و رفتار محمد در او اثر می کند و آمد و رفت خانوادگی آن دو شروع می شودکه این رفتن و آمدنها باعث آشنایی و ازدواج من می شود محمد از لحاظ اقتصادی به همگان کمک می کردبه زن بابا،( مادر) می گفت وقتی از سر کار ذوب آهن می آمد اول جلوی در اتاق زن بابا رفته و می گفت مادر سلام خوبی و حال و احوال او را جویا می شد بعد نزد همسرش می رفت در کارهای عام المنفعه بخصوص امور مربوط به مستضعفان شرکت می کرد به صله رحم اهمیت می داد می گفت: دنیا ارزش این را ندارد که بخاطرش از هم دورباشیم باید کدورتها را دور ریخته و آمد و رفت کنیم به قرآن و اهلبیت علاقه زیادی داشت درمراسم مذهبی و روضه ها شرکت می کرد.

مراسم ازدواج او در خانوک برگزار شد و همین جا هم زندگی می کرد البته مراسم او را در خانه خاله جانم برگزار کردیم، قسمت اعظم مخارج ازدواج را خودش و مقدار کمی را پدرم تهیه کرد چونکه محمد بعد از اتمام دوران ابتدائی همراه دایی پدرم به کار بنای پرداخت و استاد بنا شده بود و بعد ازدواج بود که به استخدام ذوب آهن در آمده و در طول دوران زندگی خیلی با همسرش خوب و صمیمی بود

از زمانیکه جنگ شروع شد محمد اکثر اوقات در جبهه به سر می برد خیلی به سپاه علاقه داشت به همین خاطر تلاش کرد و مرا در بسیج سپاه ثبت نام نمود و مشغول بکار شدم همانطور که قبلا گفتم محمد خیلی به فرزند علاقه داشت و نذر کرده بود که خداوند به او فرزندی بدهد و همین قدر که روی بچه را ببیند به جبهه رفته و تا پایان جنگ خدمت کند و وقتی خدا به او فرزند داد نذر کرد سه ماه پی در پی بدون هیچ چشمداشتی به جبهه رفته و خدمت کند و بعد از این نذر که به جبهه رفت خداوند به او سعادت شهادت را داد و به فیض شهادت نائل آمد.

محمد به من سفارش می کرد که تا آخر توی سپاه خدمت کن حتی اگر همسرت با کار کردن تو مخالف باشند سعی کن که او را راضی کنی، یکدفعه هم که برادر شوهرم از طرف آموزش و پرورش آمده بود که برای آن نهاد منتقل کند و آنجا کار کنم و تدریس نماییم یا دختر دار شوم من من به واسطه وصیت برادرم گفتم که می خواهم در سپاه بمانم و همسرم هم که واقعا مرد خوبی بود خود راضی شد و خانواده اش را هم راضی کرد وقانع کرد که من در سپاه بمانم ان شاء ا.. قسمت شود و تا آخر خدمت نمایم از توصیه های دیگر محمد خدمت به مستضعفان و جبهه بود ازدوستان جبهه او آقای مهدی اسدی عیسی می باشد که الان توی نیروی انتظامی خدمت می کند . وقتی هم که محمد جبهه بود بر ایمان نامه می فرستاد و هر وقت هم که مرخصی می آمد توی راه جبهه شیرینی یا بلوز، پیراهنی برایمان سوغات می آورد یادگاری که از او باقیمانده فرزندش می باشد .

وقتی به مرخصی می آمد به تمام اقوام سر می زد و بعد از شهادت او همه اقوام ناراحت بودند. وقتی که من نامزد کرده بودم خیلی اصرار داشت که عقد کنیم و می گفتم مراسم را برگزار کنید،من می خواهم به جبهه بروم شب عقد هم نزد من آمده و در رابطه با شوهرداری و رفتار خوب با خانواده همسر مرا نصیحت کرد مثل اینکه میدانست دیگر فرصتی نمی بیند مرا راهنمایی کند و بعد رفت و شهید شد او را از کرمان به اتفاق شهدای زرند به زرند برده و از آنجا به خانوک تشیع شده و در گلزار شهدای خانوک دفن شد

از خاطرات شهید که باید همه اش در مورد کمکهای پنهانی او بگویم. حتی یکدفعه مقداری پول پنهانی توی کیف من گذاشته بود چون من بسیجی بودم و تا هشت ماه حقوقی نداشتم محمد هر چند وقت یکبار مقداری پول که آن زمانها دو هزار تومان حقوق هرماه بسیج بود به من می داد و می گفت بیا من دیدم تو کار داری خودم حقوقت را گرفتم و من بندها متوجه شدم که طی مدت هشت ماه من آزمایشی کار کرده و حقوقی نداشتم و محمد ازحقوق خودش برداشته و به من میداد که کمبودی نداشته باشم و محمد طی این مدت هرگز نگذاشت من پی گیر مسئله شوم که متوجه شوم حقوقی نداشته ام و از جای دیگر آمده

پیامی که به مردم و مسئولین دارم اینست که حافظ خون شهدا باشند الان دشمن به هر وسیله می خواهد نفوذ کند و به هر طریقی که شده ملت ایران بخصوص خانواده های شهدا را از میان بردارد از هر طریقی یکی را ستاد می کند و دیگری را به نحوی دیگر ما باید هوشیار باشیم و نگذاریم نقش های دشمن عملی شود و خدای نکرده یک برادر شهید معتاد از کار در آید و ان شاء ا... ما کمک کنیم و نگذاریم خانواه های شهدا و دیگر ملت از بین روند مسئولین هم پارتی بازی را کنار گذاشته و نگذارند این موارد باعث تفرقه بین مردم شود و بدانند که خانواده شهید با هم فرقی ندارند پدر شهید با پدر شهید فرقی ندارد هر دو پسر خود را از دست داده اند آنها اجر خود را از خدا می خواهند ولی شم ناراحتشان نکنید که خدای نکرده از دست یک مسئولی نزد یک فرد عادی شکایت کنند در آخر به عنوان خواهر دوشهید از همه ملت می خواهم که نگذارند دشمن خون شهدا را پایمال کند و حافظ خون آنها باشند

شهید محمد اسدی از زبان پدر

محمد بعد از اتمام درس ازدواج کرده و در ذوب آهن مشغول بکار شد و بعد به سربازی رفت و بعد از سربازی در جبهه خدمت می کرد دو سال جبهه بود که بعد از آن شهید شد از او یک فرزند بنام مهدی باقیمانده که خدا بعد از پنج سال او را به محمد داد و مادرزنش که خاله او بود خیلی اصرار داشت که محمد دنبال هدف خود که جبهه بود برود و قول داد که از فرزند او مراقبت کند و فرزندش ده روز بود که محمد دوباره به جبهه رفت و شهید شد و شهادت او دوازدهم عاشورا بود که او را خانوک دفن کردند

محمد فرزند دوم من بود که یک برادر بزرگتر از خود و یک خواهر و برادر هم کوچکتر از خود داشت برادر کوچکش اصغر هم که دو سه سال بعد از او به شهادت رسیدند محمد تا وقتی توی خانه بود خیلی با من مهربان بود و همینکه از راه می رسید به شوخی فریاد می زد غلامحسین محمد رنگرز كجاست؟ دلم برایش تنگ شده. خلاصه خیلی خوب بود محمد با دختر خاله اش ازدواج کرد خیلی با همسرش خوب شود دوران سربازی خود را بعد از ازدواج در اهواز و کرمانشاه سپری کرد و وقتی به مرخصی می آمد در کارهای کشاورزی به من کمک می کرد وقتی می خواست ازدواج کند چهار راه هزار تومان پول خودش داشت مقداری هم من کمکش کردم و ازدواج کرد و توی همین خانوک هم خانه ای خرید و زندگی می کرد که پول خانه را از فروش ماشینی که داشت تهیه کرد

از طرف بنیاد شهید به ما خبر دادند که شهید شده و ما به اتفاق اعضای خانواده توی پادگان قدس کرمان رفتیم ،بعد او را تشییع کرده و در گلزار شهدا دفنش کردیم من آنزمان نوزده هزار تومان پول داشتم که می خواستم مشهد به زیارت امام رضا(ع) بروم که همان پول را خرج مراسم محمد کردم چونکه محمد فرزند صغیر داشت و از مال خودش نباید خرجش می کردیم در حال حاضر هم فرزند کرمان نزد مادرش که ازدواج کرده می باشد. زن محمد چندین سال بعد از شهادت پسرم با صبوری و متات به تربیت فرزندش پرداخت ولی از آنجائی که پسرم به پسر عموی خود مهدی اسدی وصیت کرده بود که بعد از شهادت من خانواده ام را تنها نگذار و اگر همسرم  قبول کرد با او ازدواج کند ،عروسم به ازدواج پسر برادرم که نزدیکترین دوست محمد بود درآمد .

آخرین دفعه ای که به جبهه رفت را بیاد دارید؟

بله شب بود که نزد من آمده و گفت خاله ام به من قول داده از فرزندم مواظبت کن من می خواهم با خیال راحت به جبهه روم و بعد از خداحافظی کرده و رفت و همین دفعه هم شهید شد

شهید محمد اسدی از زبان هم رزم

 

بسم ا... الرحمن الرحیم، من حسین جوکار از همرزمان شهید محمد اسدی در مهاباد می باشم محمد خیلی خوش اخلاق بود، با بچه ها شوخی می کرد و می گفت: بچه ها موقع عملیات روحیه خود را شاد نگه دارید و سعی کنید با وضو باشید، اکثر اوقت نماز شب می خواند، پنج شنبه ها گروهی تشکیل داده و می گفت بیایید دعای کمیل بخوانیم، صبحهای جمعه هم دعای ندبه می خواند از نظر رفتاری نمونه ما بود و همه بچه ها او را قبول داشتند اهل آمد و رفت و جویا شدن از احوال دیگران بود با خانواده ما هم آمد ورفت داشت و مدتها هم با یکدیگر همسایه بودیم ،با خانواده اش خیلی مهربان بود

توی جبهه تک تیرانداز بود و در کارهای انقلابی از جمله تظاهارتها و نمازجماعات شرکت می کرد

شهید محمد اسدی

 





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : شنبه 13 آذر 1389 :: توسط : خادم الشهداء
درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ: خادم الشهداء
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو