تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك - شهید علی اصغر اسدی
 
پایگاه اطلاع رسانی شهدای خانوك
 
 

شهید علی اصغر اسدی فرزند غلامحسین: در سال 1347 در شهر دارالعباده خانوک به دنیا آمد وهمچنین در سال 25/2/1366در منطقه بانه به درجه رفیع شهادت نائل آمد

                                 

مصاحبه با خواهر شهید

زمانی که من چهار ساله وعلی اصغر دو ساله بود ما مادرمان را از دست میدهیم. سه سال بعد از مادر پدرمان ازدواج کرد وهمسر او با ما خیلی خوب بود ولی جای مادرمان را نمیگرفت و ما کمبود مادر را همیشه حس میکردیم. من تا سال سوم راهنمایی خانوک بودم که بعداز اتمام تحصیلات راهنمایی برای کار در بسیج کرمان رفتم آنجا هم ازدواج کرده و بعداز ازدواج علی اصغر را نزد خودم بردم. علی اصغر تا سال دوم دبستان درس خواند وترک تحصیل کرد وقتی نزد من بود با وجودسن کم همیشه می گفت من میخواهم بروم جبهه .در ضمن خیلی بچه فعالی بود و تا وقتی خانوک بود درکارهای کشاورزی به پدر کمک میکرد و مدتی هم همراه برادرم که مینی بوس داشت می رفت و رانندگی را هم یادگرفته بود واکثر اوقات نزد من یا همین برادرم بود. مدتی هم شوهرم برایش مغازه ای درکرمان پیدا کرده بود ودر ساندویچی کار میکرد.اصغر خیلی به سپاه و جبهه علاقه داشت وماخیلی دوست داشتیم که بزرگ شود و جای برادرمان محمدکه شهید شده بود را بگیرد ولی مثل اینکه خداوند به خواسته  خود اوجامه عمل پوشاند. و باز خدا را شکر که شهادت نصیب اوشده و بی بندو باری نصیب او نگشته یادم هست که بزرگترین آرزوی او شهادت بود اوتا زنده بود مراقب تمام اعمال و رفتار خود بود ولی ما هم باتوجه به بی مادر بودنش خیلی اورا مواظبت می کردیم که راه بد نرود. از لحاظ رفتاری اصغر خیلی خوب بود خیلی مودب بود تا وقتی نزد من بود اگر گاهی متوجه بی پولی من می شد مقداری پول سر طاقچه می گذاشت تا من خیال کنم همسرم گذاشته وآنرا برداشته خرج کنم وبعدا که از شوهرم سوال میکردم میدیدم که از طرف او نبوده و می فهمیدم که کار اصغر است.

اصغر با مهدی مهدوی محمدو پسرعموهای او جابر و مهدی مهدوی  غلامرضا دوست بود که هر سه شهید شده اند وجابر ومهدی علاوه بر دوست پسرخاله ما هم بودند وا زکودکی با هم بودند که همه آنها شهید شدند.

علی اصغر در تصمیم گیری هایش با من و همسرم مشورت میکرد خیلی احترام زن پدرم را داشت و وقتی شهید شد زن بابا نزدیک او آمده و میگفت اواز بچه های خودم بهتر بود و من فرزند عزیز خود را از دست داده ام .

اصغر اهل کمک به خانواده و اقوام بود اوقات فراغت خود را به کار و فعالیت می پرداخت خیلی خوشرفتار بود و به امام خمینی(ره) علاقه زیادی داشت باشنیدن نام امام (ره) وشهید بهشتی اشک در چشمش حلقه زده و میگفت ما باید گوش به فرمان امام(ره) باشیم دوست داشت هر چه آنها می گویند عمل کند و تا آخر عمر خدمتکار آنها باشد که متاسفانه عمرش کوتاه بود و نتوانست خدمت کند وخوشبختانه که همین عمر کوتاهش عاقبت نیکویی داشت یکی ازعلایق شدید اصغر جبهه بود یکدفعه شناسنامه اش را به من داده وگفت برو ببین مرا برای جبهه ثبت نام می کنند من رفتم ولی برادران سپاه گفتند ایشان سنش کم است و ما اینگونه افراد را ثبت نام نمی کنیم وقتی با خبر شد شناسامه اش رازیادکرده و دوباره خواست که ثبت نامش کنیم من نزد شهید مغفوری رفته و گفتم که اصغرخیلی به جبهه علاقه دارد وهر روز گریه می کند شهیدمغفوری گفت نه اگر ما چنین افراد کم سن وسالی را به جبهه بفرستیم واسیر شوند دشمن سو استفاده میکند و تبلیغات سویی علیه ما راه می اندازد من گفتم در توانم نیست اورا قانع کنم اگراجازه دهید او را نزد شماآورده تا با صحبت ونصیحت اورا قانع کنید. بعدتوی منزل رفته و گفتم شهید مغفوری میخواهد با تو صحبت کند و عجیب اینکه باوجودخجالتی بودن اصغروقتی وارد شد جلو رفته و سلام واحوالپرسی کرد و قبل از اینکه شهید مغفوری صحبتی کند دست اورا گرفته و شروع به گریه کرد واز بس که گریه کرد شهید مغفوری شروع به توضیح در مورد جبهه نموده واورا توصیه میکرد که از این کار منصرف شود ولی اصغر قانع نشده و میگفت یعنی من نمیتوانم یک ظرف آب به رزمنده ها بدهم یا کفشهای آنها را واکس بزنم . شهید مغفوری گفت حالا بیرون باش.من به شهید مغفوری گفتم می خواهید فعلا اورا به آموزش بفرستید تاسختی کار را بفهمد ومنصرف شود.ایشان هم قبول کرد وبرگه ای به او داد که به مدت سه ماه آموزش ببیند شب که به خانه آمدیم خیلی خوشحال بود صبح برگه را برداشته و به پادگان بهشتی رفتیم واصغرآنجا ماند بعد از یک هفته من با دختر خاله جانم به دیدن اورفتیم من متوجه شدم که نمی تواند بنشیند گفتم چطوری؟ گفت چیزی نیست ولی به دختر خاله جانم گفته بود اگر میتوانید یک پماد برای من بیاورید پاهایم آبله زده من وقتی متوجه زخم پاهای اوشدم گفتم اگر برایت مشکل است من صحبت میکنم وازهمین جا برگرد، با شنیدن این حرف شروع به جست و خیز کرد وگفت ببین طوری نیستم و می خواهم ادامه دهم به این صورت سه ماه آموزش به پایان رسید. وقتی هم که می خواستند آنها را به جبهه اعزام کنند یکی ازمسئولان که ما را می شناخت و می دانست که برادرم محمد شهید شده،اصغررا از ماشین پیاده کرده بود وگفته که قدت کوتاه است ونمیتوانی بیایی اصغر به خانه امد و شروع به گریه کرد واز بس که ناراحت بود ومن هم شروع به گریه کردم صبح که شد گفت به زرند رفته و دروغ مصلحتی می گویم که از اتوبوس جامانده ام و همراه رزمندگان به منطقه میروم بعدمقداری سنگ توی پوتینهای خودگذاشته بود که قدش را بلند نشان دهد واو را ببرند خلاصه به هر صورت که بود خود را به جبهه رساند حدودسه سال هم در جبهه ها خدمت کرد وآن قدر خاشع بود که نمی گفت آنجا چه کار میکند ومی گفت حالا خدا سعادتی داده و من تنهاکفشهای رزمندگان را هم واکس  بزنم خودش نعمتی است وقتی هم مرخصی میآمد در مورد شهداصحبت می کرد ومی گفت شما مدیون خون شهداهستید واینگونه راحت نشسته اید باید جوابگوی زحمات وخون بچه های توی جبهه باشید .توی خانه به لقمه نانی هم قانع بود. و می گفت من جبهه ها را دیده ام و ارزش یک لقمه نان را هم میدانم و با اینکه درجبهه ها هم به همت مردم امکانات بود ولی نمیدانم چه مسئله ای بود که قناعت می کرد و شکر گذار بود. درمورد جبهه رفتنش هم تعریف می کنند که خود را به کف ماشین بسته که او نبینند و نیمه های راه بیرون آمده آنجا هم نمی توانستند اورا برگردانند و اینگونه کارها میکرد تا موفق شد به جبهه برودآنجا هم فکر کنم کمک آر پی .جی زن بود ودر سن نوزده سالگی درمنطقه بانه درسال 1366 به شهادت رسید.

خاطره ای از جبهه رفتن اودارم این است که همیشه به او نصیحت می کردم که برادرمان شهید شده وتو باید کمک دست بابا باشی وبرادر بزرگمان را تنها نگذاری می گفتنه من باید بروم ودفعه آخری مثل اینکه می دانست شهید میشود از لحاظ رفتاری خیلی عوض شده بود وحالت روحانی داشت.

وقتی که شهید شده بود درآخرین لحظات شهید مهد ی مهدوی محمد همراه اوبوده و توی یک سنگر بوده اند که اصغرترکش می خورد و مهدی اورا روی دوش گذاشته و حرکت می کند که به چادر امداد برساند توی راه مهدی خودش هم ترکش میخورد  وچیزی نمی فهمد بعدکه به مرخصی آمد من به دیدن اورفته واحوالی از اصغر گرفتم چیزی نگفت و خیلی هم ناراحت بود گفتم بگو چطور شده؟ چیزی نگفت. گفتم اگر شهید شده بگواین برای من افتخار است وبه هر طریقی که بود اورا در حالیکه بغض گلویش را می فرشد به حرف آوردم و گفت که اصغر شهید شده و بعد هم همه آشنایان مطلع شدند و اورا به طرف خانوک تشییع کرده و در گلزار شهدا به خاک سپردیم وامیدارم که ماحافظ خون او وتمام شهداباشیم ودوستش مهدی میگفت در آخرین لحظات لبخند زنان به مهدی نگاه میکرده وخیلی خوشحال بوده که زخمی شده و به زودی شهیدمیشود وهمین طور که گفتم او را زرند تشییع کردند و درگلزار شهدای خانوک دفن شد.

وبعنوان آخرین حرفها از مردم می خواهم که نگذارند دشمن بین ما بخصوص خانوادههای شهدا رخنه کند وگول دشمن را نخورند. دشمن اگر ازراهی نتواند واردشود از راه دیگری واردمیشود یکی را معتاد میکند ودیگری را به فساد و بی بند وباری میکشد و ما باید آگاه باشیم از مسئولین می خواهم که بیچارگان را نادیده نگیرندو پارتی بازی را کنار بگذارند و حافظ خون شهدا باشند که اگر تبعیض بین مردم باعث شود که خدای نکرده مردم اشتباها به خانواده های معظم شهدا بدبین شوند. آنها بایدبدانند چون مسوول کاری هستند وظیفه آنها سخت تر است وباید روز قیامت جوابگوی خون شهدا باشند واگر پایمال کردن حق بیچاره ای لطمه ای به اهداف و ارزشهای ما بزند و باعث گمراهی انسانی شود جبران آن مشکل است وجوابگوی آن کسی است که حقوق دیگران را پایمال می کند وباید رعایت همه جوانب راداشته باشند والسلام علیکم ورحمته الله وبرکاته

مصاحبه به پدر شهید

من غلامحسین اسدی پدر شهید علی اصغراسدی هستم .اصغر یکسال ونیم داشت که مادرش فوت کرد ووقتی سه ساله شد من ازدواج کردم او با من ونامادری خود خیلی خوب رفتار می کرد هفده ساله بود که به جبهه رفت وشهید شد او شناسنامهاش را زیاد کرده بود وهمه فکر میکردند سنش بیشتر است ونوزده سال داردکه شهید شده ولی درواقع هفده ساله بود وقتی که می خواست برود به او گفتم بمان و به من درکارها کمک بده گفت نه من می خواهم بروم بعد به اتفاق مهدی محمدجعفر که شهید شده به جبهه رفتند وچندهفته ای گذشت که مهدی به مرخصی آمده و گفت اصغرشهید شده وبعدخودش دوباره به جبهه رفت ومدتی بعد هم خود مهدی به شهادت رسید.

اصغر را با شهید عباس اسدی همزمان تشییع کرده ومراسم گرفتیم وهر دورا درگلزار

مصاحبه با هم رزم شهید

به گفته یکی از همرزمان شهید علی اصغر اسدی هنگامی که به مرخصی می امدم با علی اصغر اسدی درپذیرش لشکر41ثارالله روبه رو شدم با هم احوال پرسی کردیم گفتم کجا علی اقا گفت دارم میرم منطقه گفتم علی اقا خانواده ی شما دیگه دینشو به جنگ ادا کرده از خانواده شما یک نفر شهید شده اگر توهم بروی پدرت تنها می شود میگه به محضی که این جمله رو گفتم.بغض عجیبی گلوی علی اصغر رو گرفتوعلی اصغر با بغضی که در گلو داشت به من گفت دلم برای برادرم محمد خیلی تنگ شده باید برم نمیتوانم بمانم وهمرزم شهید میگه ان دیدار اخرین دیدار من با علی اصغر بود. وعلی به برادرش پیوست وکربلائی شد





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 17 آذر 1389 :: توسط : خادم الشهداء
درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ: خادم الشهداء
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو